اشعار

اشعار سهراب سپهری (گلچین شعرهای عاشقانه، عارفانه، کوتاه و بلند سهراب سپهری)

سهراب سپهری از برجسته‌ترین شاعران معاصر ایران است که با نگاه متفاوت، زبان ساده و اندیشه‌های عمیق خود، جایگاهی ویژه در ادبیات فارسی به دست آورده است. اشعار سهراب سپهری سرشار از مفاهیم طبیعت، عشق، انسانیت، آرامش و عرفان هستند و مخاطب را به نگاهی تازه به زندگی دعوت می‌کنند. بسیاری از دوستداران شعر فارسی، آثار او را به دلیل سادگی و عمق معنا از ماندگارترین نمونه‌های شعر نو فارسی می‌دانند. در این مطلب از مجله آفتاب، مجموعه‌ای از زیباترین شعرهای سهراب سپهری و سروده‌های ماندگار این شاعر نام‌آشنا را گردآوری کرده‌ایم تا با جهان شاعرانه و اندیشه‌های ارزشمند او بیشتر آشنا شوید.

اشعار سهراب سپهری (گلچین شعرهای عاشقانه، عارفانه، کوتاه و بلند سهراب سپهری)

سهراب سپهری که بود؟

سهراب سپهری (۱۳۵۹-۱۳۰۷) شاعر و نقاش برجستهٔ معاصر ایرانی و یکی از پنج چهرهٔ شاخص شعر نو فارسی در کنار نیما یوشیج، احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث و فروغ فرخزاد به شمار می‌رود.

او در قم متولد شد و در کاشان بزرگ گشت. سپهری پس از اتمام تحصیلات مقدماتی، به تهران رفت و از دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران در رشتهٔ نقاشی فارغ‌التحصیل شد. اشعار او به دلیل زبان ساده، صمیمی و سرشار از حس طبیعت، بسیار برجسته و متمایز است.

سپهری با آشنایی عمیق با عرفان شرقی (به ویژه بودیسم و هندوئیسم) و هنر ژاپن، سبکی منحصربه‌فرد در ادبیات فارسی پدید آورد که تلفیقی از نگاه شرقی با تکنیک‌های مدرن غربی است.

مجموعهٔ هشت کتاب که گردآورندهٔ تمامی آثار منظوم اوست، از جمله مهم‌ترین منابع شعر معاصر ایران محسوب می‌شود. سپهری که هرگز ازدواج نکرد، عمر خود را به سفر، نقاشی از طبیعت بکر کویر و سرودن شعر گذراند و در نهایت بر اثر بیماری سرطان در تهران درگذشت و در زادگاهش کاشان به خاک سپرده شد.

شعرهای کوتاه سهراب سپهری

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناور باشیم

زندگی فهم نفهمیدن‌ هاست

آسمان نور خدا عشق سعادت

با ماست

در نبندیم به نور

در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

زندگی رسم پذیرایی از تقدیر است

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت

من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست

آب را گل نکنیم

در فرودست انگار کفتری می خورد آب

یا که در بشه ای دور سیره ای پر می شوید

یا در آبادی کوزه ای پر می گردد

آب را گل نکنیم

شاید این آب روان می رود پای سپیداری تا فرو شوید اندوه دلی

اشعار حامد عسکری / گلچین شعرهای عاشقانه و احساسی حامد عسکری

شعرهای کوتاه سهراب سپهری

زندگی یعنی: یک سار پرید.

از چه دلتنگ شدی؟

دلخوشی ها کم نیست مثلا این خورشید

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن

من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین

رایگان می بخشد نارون شاخه ی خود را به کلاغ

هر کجا برگی هست شور من می شکفد

مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن

قشنگ یعنی چه؟

قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

و عشق تنها عشق

ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس

و عشق تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

دنگ دنگ

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ

زهر این فکر که این دم گذر است

می شود نقش به دیوار رگ هستی من

لحظه ها می گذرد

آنچه بگذشت، نمی آید باز

قصه ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز

به سراغ من اگر می‌آیید

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است

پشت هیچستان رگ‌های هوا پر قاصدهایی است

که خبر می‌آرند، از گل وا شده دورترین بوته خاک

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است

به سراغ من اگر می‌آیید

نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

چه کسی می داند که تو در پیله تنهایی خود تنهایی

چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی

پیله ات را بگشا

تو به اندازه پروانه شدن زیبایی

من پر از نورم و شن

و پر از دار و درخت

پرم از راه، از پل، از رود، از موج

پرم از سایه برگی در آب

چه درونم تنهاست

زندگی خالی نیست

مهربانی هست سیب هست ایمان هست

آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم که دلم می‌خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه

دورها آوایی است که مرا می‌خواند.

به سراغ من اگر می‌آیید

نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود

اشعار خیام | گلچین رباعیات فلسفی و ماندگار عمر خیام نیشابوری

شعرهای بلند سهراب سپهری

امشب

در یک خواب عجیب

رو به سمت کلمات

باز خواهد شد.

باد چیزی خواهد گفت.

سیب خواهد افتاد،

روی اوصاف زمین خواهد غلتید،

تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت.

سقف یک وهم فرو خواهد ریخت.

چشم

هوش محزون نباتی را خواهد دید.

پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید.

راز، سر خواهد رفت.

ریشه زهد زمان خواهد پوسید.

سر راه ظلمات

لبه صحبت آب

برق خواهد زد،

باطن آینه خواهد فهمید.

امشب

ساقه معنی را

وزش دوست تکان خواهد داد،

بهت پرپر خواهد شد.

ته شب، یک حشره

قسمت خرم تنهایی را

تجربه خواهد کرد.

داخل واژه‌ی صبح

صبح خواهد شد.

گوش کن

دورترین مرغ جهان می‌خواند

شب سلیس است، و یکدست، و باز

شمعدانی‌ها

و صدادارترین شاخه فصل، ماه را می‌شنوند

پلکان جلو ساختمان

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم

گوش کن، جاده صدا می‌زند از دور قدم‌های ترا

چشم تو زینت تاریکی نیست!

پلک‌ها را بتکان

کفش به پا کن

و بیا!

و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد!

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را

مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند

پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت :

“بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق، تَر است”

صدا کن مرا.

صدای تو خوب است.

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.

و خاصیت عشق این است.

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

بیا زودتر چیزها را ببینیم.

ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می‌کنند.

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

مرا گرم کن

(و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،

اجاق شقایق مرا گرم کرد.)

در این کوچه‌هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.

من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.

اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.

و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.

و آن وقت

حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.

حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.

در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش استوا گرم،

تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.

غزلیات سعدی (مجموعه کامل‌ترین و عاشقانه‌ترین غزلیات سعدی شیرازی)

شعرهای بلند سهراب سپهری

اشعار ممنوعه سهراب سپهری

شب سردی است، و من افسرده.

راه دوری است، و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

می‌کنم، تنها؛ از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم‌ها.

سایه‌ای از سر دیوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم‌ها.

فکر تاریکی و این ویرانی

بی‌خبر آمد تا با دل من

قصه‌ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر، سحر نزدیک است.

هر دم این بانگ برآرم از دل:

وای، این شب چقدر تاریک است!

خنده‌ای کو که به دل انگیزم؟

قطره‌ای کو که به دریا ریزم؟

صخره‌ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب غمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من، لیک، غمی غمناک است.

ای درخور اوج ! آواز تو در کوه سحر، و گیاهی به نماز.

غم ها را گل کردم، پل زدم از خود تا صخره دوست.

من هستم، و سفالینه تاریکی ، و تراویدن راز ازلی.

سر بر سنگ ، و هوایی که خنک، و چناری که به فکر، و روانی که پر از ریزش دوست.

خوابم چه سبک، ابر نیایش چه بلند، و چه زیبا بوته زیست، و چه تنها من !

تنها من ، و سر انگشتم در چشمه یاد ، و و کبوترها لب آب.

هم خنده موج، هم تن زنبوری بر سبزه مرگ ، و شکوهی در پنجه باد.

من از تو پرم ، ای روزنه باغ هم آهنگی کاج و من و ترس !

هنگام من است ، ای در به فراز، آی جاده به نیلوفر خاموش پیام!

کوهساران مرا پر کن ای طنین فراموشی

نفرین به زیبایی آب تاریک خروشان که هست مرا

فرو پیچد و برد

تو ناگهان زیبا هستی اندامت گردابی است

موج تو اقلیم مرا گرفت

ترا یافتم آسمان ها را پی بردم

ترا یافتم درها را گشودم شاخه ها را خواندم

افتاده باد آن برگ که به آهنگ وزش‌هایت نلرزد

مژگان تو لرزید رویا درهم شد

تپیدی : شیره گل بگردش آمد

بیدار شدی : جهان سر بر داشت جوی از جا جهید

براه افتادی : سیم

جاده غرق نوا شد

در کف تست رشته دگرگونی

از بیم زیبایی می گریزم و چه بیهوده : فضا را گرفتهای

یادت جهان را پر غم می کند و فراموشی کیمیاست

در غم گداختم ای بزرگ ای تابان

سر بر زن شب زیست را در هم ریز ستاره دیگر خاک

جلوه ای ای برون از دید

از بیکران تو می ترسم ای

دوست موج نوازشی

غزلیات حافظ | زیباترین، عاشقانه‌ترین و کامل‌ترین مجموعه غزل‌های حافظ شیرازی

رنگی کنار شب

بی حرف مرده است

مرغی سیاه آمده از راه های دور

می خواند از بلندی بام شب شکست

سرمست فتح آمده از راه

این مرغ غم پرست

در این

شکست رنگ

از هم گسسته رشته ی هر آهنگ

تنها صدای مرغک بی باک

گوش سکوت ساده می آراید

با گوشوار پژواک

مرغ سیاه آمده از راههای دور

بنشسته روی بام بلند شب شکست

چون سنگ ‚ بی تکان

لغزانده چشم را

بر شکل های در هم پندارش

خوابی شگفت می دهد

آزارش

گلهای رنگ سرزده از خاک های شب

در جاده ای عطر

پای نسیم مانده ز رفتار

هر دم پی فریبی این مرغ غم پرست

نقشی کشد به یاری منقار

بندی گسسته است

خوابی شکسته است

رویای سرزمین

افسانه شکفتن گلهای رنگ را

از یاد برده است

بی حرف

باید از خم این ره عبور کرد

رنگی کنار این شب بی مرز مرده است

شعر کوتاه مولانا / مجموعه کوتاه‌ترین و زیباترین اشعار عاشقانه از مولانا

شعر سهراب سپهری در مورد انسان

شب را نوشیده ام

و بر این شاخه های شکسته می گریم

مرا تنها گذار

ای چشم تبدار سرگردان

مرا با رنج بودن تنها گذار

مگذار خواب وجودم را پر پر کنم

مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم

و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم

سپیدی های فریب

روی ستون های بی سایه رجز می خوانند

طلسم شکسته خوابم را بنگر

بیهوده به زنجیر مروارید چشم آویخته

او را بگو

تپش جهنمی مست

او را بگو : نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام

نوشیده ام که پیوسته بی آرامم

جهنم سرگردان

مرا تنها گذار

روزی

خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد

در رگ ها، نور خواهم ریخت

و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب!

سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید

خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد

زن زیبای جذامی را ، گوشواره ای دیگر خواهم بخشید.

کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ !

دوره گردی خواهم شد ، کوچه ها را خواهم گشت

جارخواهم زد: ای شبنم ، شبنم ، شبنم

رهگذاری خواهد گفت : راستی را ، شب تاریکی است،

کهکشانی خواهم دادش

روی پل دخترکی بی پاست ، دب آکبر را بر گردن او خواهم آویخت.

هر چه دشنام ، از لب ها خواهم بر چید

هر چه دیوار، از جا خواهم برکند.

رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند!

ابر را، پاره خواهم کرد.

من گره خواهم زد،

چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق، سایه ها را با آب، شاخه ها را با باد.

و بهم خواهم پیوست، خواب کودک را با زمزمه زنجره ها.

بادبادک ها، به هوا خواهم برد

گلدان ها، آب خواهم داد

خواهم آمد، پیش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش

خواهم ریخت

مادیانی تشنه، سطل شبنم را خواهد آورد

خر فرتوتی در راه، من مگس هایش را خواهم زد

خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت

پای هر پنجره ای، شعری خواهم خواند

هر کلاغی را، کاجی خواهم داد

مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک !

آشتی خواهم داد

آشنا خواهم کرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت

اشعار احمد شاملو (شعرهای کوتاه، بلند عاشقانه و زیبای احمد شاملو)

شعر سهراب سپهری در مورد انسان

این وجودی که در نور ادراک

مثل یک خواب رعنا نشسته

روی پلک تماشا

واژه هایی تر و تازه می پاشد.

چشم هایش

نفی تقویم سبز حیات است.

صورتش مثل یک تکه تعطیل عهد دبستان سپید است.

سال ها این سجود طراوت

مثل خوشبختی ثابت

روی زانوی آدینه ها می نشست.

صبح ها مادر من برای گل زرد

یک سبد آب می برد،

من برای دهان تماشا

میوه کال الهام میبردم.

این تن بی شب و روز

پشت باغ سراشیب ارقام

مثل اسطوره می خفت.

فکر من از شکاف تجرد به او دست می زد.

هوش من پشت چشمان او آب می شد.

روی پیشانی مطلق او

وقت از دست می رفت.

پشت شمشاد ها کاغذ جمعه ها را

انس اندازه ها پاره می کرد.

این حراج صداقت

مثل یک شاخه تمرهندی

در میان من و تلخی شنبه ها سایه می ریخت.

یا شبیه هجومی لطیف

قلعه ترس های مرا می گرفت.

دست او مثل یک امتداد فراغت

در کنار «تکالیف» من محو می شد.

( واقعیت کجا تازه تر بود ؟

من که مجذوب یک حجم بی درد بودم

گاه در سینی فقر خانه

میوه های فروزان الهام را دیده بودم.

در نزول زبان خوشه های تکلم صدادارتر بود

در فساد گل و گوشت

نبض احساس من تند می شد.

از پریشانی اطلسی ها

روی وجدان من جذبه می ریخت.

شبنم ابتکار حیات

روی خاشاک

برق می زد.

یک نفر باید از این حضور شکیبا

با سفرهای تدریجی باغ چیزی بگوید.

یک نفر باید این حجم کم را بفهمد،

دست او را برای تپش های اطراف معنی کند،

قطره ای وقت

روی این صورت بی مخاطب بپاشد.

یک نفر باید این نقطه محض را

در مدار شعور عناصر بگرداند.

یک نفر باید از پشت درهای روشن بیاید.

گوش کن، یک نفر می دود روی پلک حوادث:

کودکی رو به این سمت می آید

اشعار فروغ فرخزاد / مجموعه کامل شعرهای کوتاه، بلند عاشقانه و ماندگار فروغ

زیباترین شعر سهراب سپهری

ابری نیست

بادی نیست

می نشینم لب حوض

گردش ماهی ها ، روشنی ، من ، گل ، آب.

پاکی خوشه زیست

مادرم ریحان می چیند

نان و ریحان و پنیر ، آسمانی بی ابر ، اطلسی هایی تر

رستگاری نزدیک : لای گل های حیاط

نور در کاسه مس ، چه نوازش ها می ریزد

نردبان از سر دیوار بلند ، صبح را روی زمین می آرد

پشت لبخندی پنهان هر چیز

روزنی دارد دیوار زمان ، که از آن ، چهره من پیداست

چیزهایی هست ، که نمی دانم

می دانم ، سبزه ای را بکنم خواهم مرد

می روم بالا تا اوج ، من پرواز بال و پرم

راه می بینم در ظلمت ، من پرواز فانوسم

من پرواز نورم و شن

و پر از دار و درخت

پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج

پرم از سایه برگی در آب

چه درونم تنهاست

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد

با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت

دوست را، زیر باران باید دید

عشق را، زیر باران باید جست

زیر باران باید با زن خوابید

زیر باران باید بازی کرد

زیر باران باید چیز نوشت،حرف زد،نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است.

رخت ها را بکنیم:

آب در یک قدمی است

روشنی را بچشیم

شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را

گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم

روی قانون چمن پا نگذاریم

در موستان گره ذایقه را باز کنیم

و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد

و نگوییم که شب چیز بدی است

و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ

و بیاریم سبد

ببریم این همه سرخ، این همه سبز

اشعار فاضل نظری | گلچینی از شعرهای کوتاه و بلند عاشقانه و معروف فاضل نظری

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا