عمر خیام نیشابوری از بزرگترین اندیشمندان و شاعران تاریخ ادبیات فارسی است که رباعیات خیام او به دلیل نگاه فلسفی، تأملبرانگیز و گاه تلخوشیرین به زندگی، شهرت جهانی یافته است. این رباعیات با زبانی ساده اما عمیق، مفاهیمی چون گذر زمان، معنای زندگی، مرگ و لذت از لحظه حال را به تصویر میکشند و همچنان الهامبخش خوانندگان در سراسر جهان هستند. در این مطلب از مجله آفتاب مجموعهای از زیباترین و ماندگارترین رباعیات خیام را گردآوری کردهایم تا علاقهمندان به شعر کلاسیک فارسی با جهان فکری این شاعر بزرگ بیشتر آشنا شوند.

فهرست محتوا
خیام که بود؟
دربارهٔ حکیم عمر خیام نیشابوری (۴۳۹-۵۲۶ قمری)، دانشمند، فیلسوف و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، باید گفت که شهرت جهانی او بیشتر مدیون رباعیاتش است، هرچند در زمان حیات به عنوان ریاضیدان و منجم برجسته شناخته میشد.
او در زمینهٔ جبر و هندسه آثار ارزشمندی تألیف کرد و در رصدخانهٔ اصفهان، تقویم جلالی را تدوین نمود که از دقیقترین تقویمهای جهان به شمار میرود. رباعیات خیام که توسط ادوارد فیتزجرالد به انگلیسی ترجمه و در غرب منتشر شد، نگاه او را به عنوان شاعری شکاک، مرگآگاه و عیاش معرفی میکند.
در اشعار او، پرسش از راز هستی، کوتاهی عمر، غنیمت شمردن لحظهٔ حال و نسبی بودن خوشبختی، مضامین اصلی را تشکیل میدهند. خیام با زبانی ساده و در عین حال عمیق، مخاطب را به زیستن در زمان حال و بهرهگیری از لذتهای دنیوی فرامیخواند، بیآنکه هراس از فردا یا پشیمانی از دیروز او را آزرده سازد. این جهانبینی خاص، همراه با طنز تلخ و صراحت لهجه، جایگاه او را در میان شاعران بزرگ ادبیات فارسی تثبیت کرده است.
چرا رباعیهای خیام مهم است؟
رباعیهای خیام به چند دلیل اساسی از مهمترین متون ادبیات فارسی و حتی جهان به شمار میروند:
نخست، پیوند ناگسستنی فلسفه و شعر: اهمیت رباعیات خیام در این است که او توانست پرسشهای بنیادین هستیشناختی را در قالبی بسیار کوتاه و ساده بگنجاند. پرسش از معنای زندگی، راز مرگ، جبر و اختیار، و ناعادلانه بودن نظم جهان، در چهار مصراع کوتاه خلاصه شده است. این ویژگی رباعی را از یک قالب شعری صرف به ابزاری برای تفکر فلسفی تبدیل کرده است.
دوم، نگاه اگزیستانسیال پیش از رواج آن: خیام، قرنها پیش از پیدایش مکتب اگزیستانسیالیسم در غرب، به جوهرهٔ این تفکر دست یافته بود. پیام اصلی رباعیات او «غریمت شمردن لحظهها» و زیستن در «اکنون» است. در جهانی که نظم عادلانهای در آن نمیبیند، تنها راه رهایی، نوشیدن می در کنار یار و شاد زیستن است. این نگاهِ تلخ و در عین حال سرشار از عطش زندگی، پیام جهانی و فراتاریخی دارد.
سوم، زبان طنزآمیز و صریح: خیام برخلاف بسیاری از شاعران همعصر خود که در لفافه سخن میگفتند، با صراحت لهجه و طنزی گزنده از تقدیر، ریاکاری زاهدان و بیعدالتی روزگار انتقاد میکند. این صداقت و شجاعت در بیان، رباعیات او را از متنهای عرفانی و وعظآمیز زمانه متمایز میسازد.
چهارم، تأثیر جهانی و ترجمهٔ فیتزجرالد: ترجمهٔ آزاد رباعیات توسط ادوارد فیتزجرالد در قرن نوزدهم، خیام را به شهرتی جهانی رساند. این ترجمه آنقدر بر ادبیات و فرهنگ غرب تأثیر گذاشت که خیام را برای مدتها به عنوان مشهورترین شاعر شرق در جهان غرب معرفی کرد. این رویداد نشاندهندهٔ ظرفیت بالای رباعیات خیام برای برقراری ارتباط با فرهنگها و دورههای مختلف تاریخی است.
رباعیهای زیبای خیام
یک جُرعه میِ کُهَن ز مُلکی نو به
وَز هر چه نه مِی طریق بیرون شو به
دَر دَست به از تخت فریدون صد بار
خشتِ سَرِ خُم زِ مُلکِ کیخسرو به
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
بنگر ز صبا دامن گل چاک شده
بلبل ز جمال گل طربناک شده
در سایه گل نشین که بسیار این گل
در خاک فرو ریزد و ما خاک شده
از هرچه بجز می است کوتاهی به
می هم ز کف بتان خرگاهی به
مستی و قلندری و گمراهی به
یک جرعه می ز ماه تا ماهی به
غزلیات سعدی (مجموعه کاملترین و عاشقانهترین غزلیات سعدی شیرازی)

می خور که فلک بهر هلاک من و تو
قصدی دارد به جان پاک من و تو
در سبزه نشین و می روشن میخور
کاین سبزه بسی دمد ز خاک من و تو
از تن چو برفت جان پاک من و تو
خشتی دو نهند بر مغاک من و تو
وآنگاه برای خشت گور دگران
در کالبدی کشند خاک من و تو
از آمدن و رفتن ما سودی کو؟
وز تار امید عمر ما پودی کو؟
چندین سر و پای نازنینان جهان
میسوزد و خاک میشود دودی کو؟
آن قصر که با چرخ همی زد پهلو
بر درگه آن شهان نهادندی رو
دیدیم که بر کنگرهاش فاختهای
بنشسته همی گفت که کوکو کوکو
نتوان دل شاد را به غم فرسودن
وقت خوش خود به سنگ محنت سودن
کس غیب چه داند که چه خواهد بودن
مِیْ باید و معشوق و به کام آسودن
می خوردن و گرد نیکوان گردیدن
به زآن که به زرق زاهدی ورزیدن
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود
پس روی بهشت کس نخواهد دیدن
مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان
می خواه مروق به طراز آمدگان
رفتند یکان یکان فراز آمدگان
کس میندهد نشان ز بازآمدگان
رباعی های فلسفی خیام
گر بر فَلَکَم دست بُدی چون یَزدان
برداشتَمی من این فَلَک را زِ میان
اَز نو فَلَکی دِگَر چنان ساختَمی
کآزاده به کامِ دل رسیدی آسان
گاویست در آسمان و نامش، پروین
یک گاوِ دِگَر نَهُفته در زیرِ زمین
چَشمِ خِرَدَت باز کُن از رویِ یَقین
زیر و زِبَرِ دو گاو، مُشتی خَر بین
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آن است و نه این
قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
به زآنکه طُفیلِ خوانِ ناکس بودن
با نانِ جُوینِ خویش حَقّا که بِه است
کآلوده و پالودهٔ هر خَس بودن
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین
اندر دو جهان که را بود زهره این
رفتم که در این منزلِ بیداد بُدَن
در دست نخواهد بجز از باد بُدَن
آن را باید به مرگِ من شاد بُدَن
کز دستِ اجل تواند آزاد بُدَن
چون حاصل آدمی در این شورستان
جز خوردن غصه نیست تا کندن جان
خرم دل آنکه زین جهان زود برفت
وآسوده کسی که خود نیامد به جهان
برخیز و مخور غم جهان گذران
بنشین و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت به تو خود نیامدی از دگران
ای دیده اگر کور نئی گور ببین
وین عالم پر فتنه و پر شور ببین
شاهان و سران و سروران زیر گلند
روهای چو مه در دهن مور ببین
غزلیات حافظ | زیباترین، عاشقانهترین و کاملترین مجموعه غزلهای حافظ شیرازی

از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامدهست فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
یک روز ز بند عالم آزاد نیم
یک دم زدن از وجود خود شاد نیم
شاگردی روزگار کردم بسیار
در کار جهان هنوز استاد نیم
یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
هر یک چندی یکی برآید که منم
با نعمت و با سیم و زر آید که منم
چون کارک او نظام گیرد روزی
ناگه اجل از کمین برآید که منم
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
من می نه ز بهر تنگدستی نخورم
یا از غم رسوایی و مستی نخورم
من می ز برای خوشدلی میخوردم
اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم
ماییم که اصلِ شادی و کانِ غمیم
سرمایهٔ دادیم و نهادِ ستمیم
پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم
آئینهٔ زنگ خورده و جام جمیم
اشعار خیام
دشمن به غلط گفت که من فلسفیام
ایزد داند که آنچه او گفت نیام
لیکن چو در این غمآشیان آمدهام
آخر کم از آنکه من بدانم که کیام
خورشید به گِل نَهُفت مینتوانم
و اسرار زمانه گفت مینتوانم
از بحر تفکرم برآورد خرد
دُرّی که ز بیم سُفت مینتوانم
چون نیست مقام ما در این دهر مقیم
پس بی می و معشوق خطائیست عظیم
تا کی ز قدیم و محدث امیدم و بیم
چون من رفتم جهان چه محدث چه قدیم
تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
در دهر چه صد ساله چه یکروزه شویم
دردِه تو به کاسه می از آن پیش که ما
در کارگه کوزهگران کوزه شویم
بر مفرش خاک، خفتگان میبینم
در زیرِ زمین، نهفتگان میبینم
چندان که به صحرای عدم مینگرم
ناآمدگان و رفتگان میبینم
برخیزم و عزمِ بادهٔ ناب کنم
رنگِ رخِ خود به رنگ عنّاب کنم
این عقل فضولپیشه را مُشتی مِی
بر روی زنم چنان که در خواب کنم
برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
زان پیش که از زمانه تابی بخوریم
کاین چرخ ستیزهروی ناگه روزی
چندان ندهد زمان که آبی بخوریم
این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
فانوس خیال از او مثالی دانیم
خورشید چراغدان و عالم فانوس
ما چون صوریم کاندر او حیرانیم
ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم
وین یک دمِ عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازین دیرِ فنا درگذریم
با هفتهزارسالگان سربهسریم
شعر کوتاه مولانا / مجموعه کوتاهترین و زیباترین اشعار عاشقانه از مولانا

با سرو قدی تازهتر از خرمن گل
از دست منه جام می و دامن گل
زان پیش که ناگه شود از باد اجل
پیراهن عمر ما چو پیراهن گل
از جرم گِلِ سیاه، تا اوج زحل
کردم همه مشکلاتِ کلی را حل
بگشادم بندهای مشکل به حَیَل
هر بند گشاده شد بجز بند اَجل
ایام زمانه از کسی دارد ننگ
کو در غم ایام نشیند دلتنگ
می خور تو در آبگینه با نالهٔ چنگ
زان پیش که آبگینه آید بر سنگ
شعرهای فلسفی خیام
در کارگه کوزهگری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزهگر و کوزهخر و کوزه فروش!
خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی اَست
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
جامی است که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزهگر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش
مرغی دیدم نشسته بر بارهٔ طوس
در پیش نهاده کله کیکاووس
با کله همیگفت که افسوس افسوس
کو بانگ جرسها و کجا ناله کوس!؟
وقت سحر است خیز ای مایهٔ ناز
نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز
کآنها که به جایند نپایند بسی
وآنها که شدند کس نمیآید باز
ای پیر خردمند پگهتر برخیز
وآن کودک خاکبیز را بنگر تیز
پندش ده گو که نرم نرمک میبیز
مغز سر کیقباد و چشم پرویز
از جملهٔ رفتگان این راه دراز
بازآمده کیست تا به ما گوید راز!؟
پس بر سر این دو راههٔ آز و نیاز
تا هیچ نمانی که نمیآیی باز
وقت سحر است خیز ای طرفه پسر
پر بادهٔ لعل کن بلورین ساغر
کاین یکدَم عاریت در این کنج فنا
بسیار بجویی و نیابی دیگر
گر باده خوری تو با خردمندان خور
یا با صنمی لاله رخی خندان خور
بسیار مخور ورد مکن فاش مساز
اندک خور و گهگاه خور و پنهان خور
زآن می که حیات جاودانیست بخور
سرمایه لذت جوانی است بخور
سوزنده چو آتش است لیکن غم را
سازنده چو آب زندگانی است بخور
دی کوزهگری بدیدم اندر بازار
بر پاره گلی لگد همی زد بسیار
وآن گل به زبان حال با او میگفت
من همچو تو بودهام مرا نیکودار
در دایرهٔ سپهرِ ناپیدا غور
جامیست که جمله را چشانند به دور
نوبت چو به دورِ تو رسد آه مکن
می نوش به خوشدلی که دور است نه جور
خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر
بوی قدح از غذای مریم خوشتر
آه سحری ز سینهٔ خماری
از نالهٔ بوسعید و ادهم خوشتر
اشعار احمد شاملو (شعرهای کوتاه، بلند عاشقانه و زیبای احمد شاملو)

این اهل قبور خاک گشتند و غبار
هر ذره ز هر ذره گرفتند کنار
آه این چه شراب است که تا روز شمار
بیخود شده و بیخبرند از همه کار
ای دل همه اسباب جهان خواسته گیر
باغ طربت به سبزه آراسته گیر
وآنگاه بر آن سبزه شبی چون شبنم
بنشسته و بامداد برخاسته گیر
ای دل غم این جهان فرسوده مخور
بیهوده نهای غمان بیهوده مخور
چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید
خوش باش غم بوده و نابوده مخور
افلاک که جز غم نفزایند دگر
ننهند به جا تا نربایند دگر
ناآمدگان اگر بدانند که ما
از دهر چه میکشیم نایند دگر
از بودنی ای دوست چه داری تیمار
وز فکرت بیهوده دل و جان افکار
خرم بزی و جهان به شادی گذران
تدبیر نه با تو کردهاند اول کار
عکس نوشته اشعار خیام
آن لعل در آبگینهٔ ساده بیار
وآن محرم و مونس هر آزاده بیار
چون میدانی که مدت عالم خاک
باد است که زود بگذرد باده بیار
یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد
از کوزه شکستهای دمی آبی سرد
مأمور کم از خودی چرا باید بود
یا خدمت چون خودی چرا باید کرد
یک قطرهٔ آب بود با دریا شد
یک ذرهٔ خاک با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندر این عالم چیست
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد
شعرهای کوتاه حافظ / گلچین اشعار ناب ماندگار و عاشقانه حافظ شیرازی
یک جام شراب صد دل و دین ارزد
یک جرعهٔ می مملکت چین ارزد
جز بادهٔ لعل نیست در روی زمین
تلخی که هزار جان شیرین ارزد
یاران موافق همه از دست شدند
در پای اجل یکانیکان پست شدند
خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر
دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند
هم دانهٔ امید به خرمن ماند
هم باغ و سرای بی تو و من ماند
سیم و زر خویش از درمی تا به جوی
با دوست بخور گرنه به دشمن ماند
هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هیچ معلوم نشد
هر صبح که روی لاله شبنم گیرد
بالای بنفشه در چمن خم گیرد
انصاف مرا ز غنچه خوش میآید
کاو دامن خویشتن فراهم گیرد
هر راز که اندر دل دانا باشد
باید که نهفتهتر ز عنقا باشد
کاندر صدف از نهفتگی گردد در
آن قطره که راز دل دریا باشد
می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
و اندیشه هفتاد و دو ملت ببرد
پرهیز مکن ز کیمیایی که از او
یک جرعه خوری هزار علت ببرد
گویند هر آن کسان که با پرهیزند
زآنسان که بمیرند چنان برخیزند
ما با می و معشوقه از آنیم مدام
باشد که به حشرمان چنان انگیزند
زیباترین شعرهای عاشقانه سعدی | گلچین اشعار کوتاه عاشقانه سعدی شیرازی
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شیر و شهد و شکّر باشد
پر کن قدح باده و بر دستم نه
نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد
گویند بهشت و حورعین خواهد بود
آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک
چون عاقبت کار چنین خواهد بود
گر یک نفست ز زندگانی گذرد
مگذار که جز به شادمانی گذرد
هشدار که سرمایهٔ سودای جهان
عمر است چنان کش گذرانی گذرد
گردون ز زمین هیچ گلی برنارد
کش نشکند و هم به زمین نسپارد
گر ابر چو آب، خاک را بردارد
تا حشر همه خون عزیزان بارد
گرچه غم و رنج من درازی دارد
عیش و طرب تو سرفرازی دارد
بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک
در پرده هزار گونه بازی دارد
کم کن طمع از جهان و میزی خرسند
از نیک و بد زمانه بگسل پیوند
می در کف و زلف دلبری گیر که زود
هم بگذرد و نمانَد این روزی چند
کس مشکل اسرار اجل را نگشاد
کس یک قدم از دایره بیرون ننهاد
من مینگرم ز مبتدی تا استاد
عجز است به دست هرکه از مادر زاد
اشعار فروغ فرخزاد / مجموعه کامل شعرهای کوتاه، بلند عاشقانه و ماندگار فروغ

عمرت تا کی به خودپرستی گذرد
یا در پی نیستی و هستی گذرد
می نوش که عمری که اجل در پی اوست
آن به که به خواب یا به مستی گذرد
زآن پیش که بر سرت شبیخون آرند
فرمای که تا بادهٔ گلگون آرند
تو زر نهای ای غافل نادان که تو را
در خاک نهند و باز بیرون آرند
روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
ابر از رخ گلزار همیشوید گرد
بلبل به زبان حال خود با گل زرد
فریاد همیکند که می باید خَورد
دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود
غم خوردن بیهوده نمیدارد سود
پر کن قدح می به کفم درنه زود
تا باز خورم که بودنیها همه بود
در دهر هر آنکه نیمنانی دارد
از بهر نشست آشیانی دارد
نه خادم کس بود نه مخدوم کسی
گو شاد بزی که خوشجهانی دارد
اشعار فاضل نظری | گلچینی از شعرهای کوتاه و بلند عاشقانه و معروف فاضل نظری



