
انشا با موضوع آزاد یکی از رایجترین تکالیف در مدارس است که به دانشآموزان فرصت میدهد افکار، احساسات و خلاقیت خود را بدون محدودیت موضوعی به نمایش بگذارند. انتخاب یک موضوع مناسب و نگارش متنی روان و جذاب میتواند تأثیر زیادی در کیفیت انشا داشته باشد. در این مطلب از مجله آفتاب، مجموعهای از نمونههای انشا با موضوع آزاد، ایدههای خلاقانه برای نگارش انشا و متنهای متنوع برای پایههای مختلف تحصیلی را گردآوری کردهایم تا دانشآموزان بتوانند با الهام از آنها، انشایی زیبا و تأثیرگذار بنویسند.
فهرست محتوا
انشای درخت تنها
موضوع: درخت تنها در میان درختان دیگر
در گوشه شمالی حیاط مدرسه ما، درختی تنهاست. نه در کنارش درخت دیگری است و نه بچهها زیر سایهاش بازی میکنند. شاید به این خاطر که تنهاش کج است و شاخههایش نامرتب. شاید هم به خاطر اینکه میوههایش کوچک و ترش است. هر روز که از کنارش رد میشوم، نگاهش میکنم. او هم نگاهم میکند. نه با چشم، نه با حرف. با تمام هستیاش.
امروز زنگ تفریح، زیر همان درخت تنها نشستم. بچهها رفتند به طرف درختان بزرگ و پربرگ آن طرف حیاط. من ماندم و این درخت تنها. باد میآمد و برگهای خشکش را روی سرم میریخت. دستم را گذاشتم روی تنه سردش. تنهاش مثل دست پدربزرگ بود: چروک و خشن، اما گرم از خاطرهها.
فکر کردم نکند این درخت تنها باشد. نکند هیچ کس زیر سایهاش ننشسته برای همین شاخههایش را کوتاه نکردهاند. نکند هیچ کس برایش دعا نکرده تا باران بیاید. همین طور ایستاده، سالها، در گرما و سرما، در باد و باران. بدون اینکه کسی به یادش باشد.
نزدیکتر که رفتم، دیدم روی تنهاش نوشتههایی هست با خطهای ریز و درشت. یکی عشقش را نوشته، یکی اسمش را، یکی تاریخ تولدش را. انگار این درخت تنها، دفتر خاطرات همه شده. جایی که هر که دل تنگی داشت، دلش را به او گفته. و درخت، بیآنکه قضاوت کند، بیآنکه حرفی بزند، همه چیز را شنیده و نگه داشته.
نشستم زیرش. پشتم را تکیه دادم به تنهاش. چشمانم را بستم. بوی خاک میآمد، بوی برگ خیس، بوی زندگی. یک دفعه حس کردم تنها نیستم. این درخت، با تمام تنهاییاش، چقدر پر بود. پر از خاطره، پر از راز، پر از حرفهایی که کسی به کسی نگفته.
زنگ خورد. بلند شدم و رفتم. اما برگشتم نگاه کردم. درخت تنها هنوز ایستاده بود. برای لحظهای فکر کردم شاید او تنها نیست. شاید ما هستیم که تنها شدیم. شاید او منتظر است یکی بیاید زیرش بنشیند. نه برای نوشتن اسمش روی تنه، نه برای چیدن میوههای ترش، فقط برای بودن کنارش.
قرار شد فردا باز هم زیر همان درخت بروم. این بار با یک کتاب. بنشینم و برایش بخوانم. شاید هم بنویسم روی تنهاش: «تو تنها نیستی. من هستم.»
انشای قایق کاغذی

موضوع: خاطره یک قایق کاغذی در آب باران
باران که میبارد، همه فرار میکنند زیر سقف. اما من میایستم. زیر باران. چشم میبندم و صورتام را میدهم به قطرهها. بوی خاک خیس، بوی کودکی، بوی آن روزهایی که با کاغذهای رنگی قایق درست میکردیم و میگذاشتیم توی آب.
پنج سالم بود. پدربزرگ یک تکه کاغذ سفید برداشت، تا کرد، دوباره تا کرد، تا شد یک قایق. تحویلم داد و گفت: «برو بگذار توی آب باران، ببین تا کجا میرود.»
آن روز باران تندی میبارید. جلوی خانه، آب جمع شده بود. زانو زدم و قایقم را گذاشتم توی آب. قایق شروع کرد به حرکت. آرام، مردد، انگار میترسید. باد میآمد و هلش میداد. قایق رفت توی جوی آب، از آنجا توی نهر، از نهر توی رودخانه. من دویدم دنبالش تا ته کوچه، تا سر خیابان، تا جایی که دیگر ناپدید شد.
گریه کردم. دویدم پیش پدربزرگ و گفتم: «قایقم رفت!» پدربزرگ خندید و گفت: «نرفته، رفته به سفر. حالا میرود تا دریا را ببیند. یک روز برایت نامه میفرستد.»
نامه هیچ وقت نرسید. پدربزرگ هم چند سال پیش رفت. رفت به سفر دیگر، سفری که برنمیگردد. اما هر باران که میبارد، من همان پسر بچه پنج ساله میشوم. میایستم زیر باران، چشم میبندم، و قایق کاغذیام را میبینم که روی آب راه میافتد. میرود، میرود، تا ابد.
دیروز دوباره باران آمد. یک قایق کاغذی سفید درست کردم. گذاشتم توی آب. همین طور که میرفت، با خودم گفتم: «پدربزرگ، قایقم را ببین. دارد میرود به سوی تو. یک روز برایم نامه بفرست. از دریا، از آسمان، از هر جا که هستی.»
قطرهای باران افتاد روی قایق. خیسم کرد. اما قایق نرفت زیر آب. ایستاد. انگار که جوابم را داده باشد. گفتم: «پس منتظر میمانم. تا هر وقت نامه برسد.»
تا آن روز، هر باران که ببارد، من قایق کاغذیام را به آب میسپارم. با این امید که شاید این بار، قایق به مقصد برسد و برگردد. با نامهای، با پیامی، با یک سلام از آن سوی باران.
انشای صدای پاهایت را گوش کن
موضوع: شناخت خود از طریق صدای قدمها
هر کس صدای پاهای خودش را دارد. نه شوخی نمیکنم. یک بار امتحان کن. عصرها که هوا خلوت میشود، توی یک کوچه قدیمی تنها راه برو. پاهایت را روی سنگفرش بکش. گوش کن. صدایت را میشنوی؟ هر کس صدای خودش را دارد.
من صدای پایم را دوست دارم. آرام است، نه عجله دارد نه کندی. مثل کسی که مطمئن است بالاخره به مقصد میرسد، نیازی نیست بدود. دوست دبیرستانم ندا صدای دیگری داشت. تند و محکم، انگار همیشه دیرش شده، همیشه باید بدود تا برسد. دوست دیگرم لیلا اما صدایش را نمیشد شنید. آن قدر آرام راه میرفت که انگار میخواست نباشد.
یک روز از ندا پرسیدم: «چرا این قدر تند راه میروی؟» گفت: «میترسم دیر برسم.» گفتم: «به کجا؟» نگاهم کرد و گفت: «نمیدانم. به جایی.» از لیلا پرسیدم: «چرا صدایت را نمیشنوم؟» گفت: «میترسم شنیده شوم.»
آن روز فهمیدم که صدای قدمها دروغ نمیگوید. صدای قدمها، ترسها و امیدهای ما را فریاد میزند. کسی که میترسد دیر برسد، همیشه میدود. کسی که میترسد دیده شود، خودش را پنهان میکند. و کسی که با خودش آشناست، آرام و مطمئن راه میرود.
تصمیم گرفتم صدای قدمهایم را عوض کنم. نه اینکه خودم را عوض کنم، بلکه خودم را بهتر بشناسم. هر روز عصر میرفتم توی آن کوچه قدیمی، کفشهایم را درمیآوردم و پابرهنه راه میرفتم. سنگهای سرد زیر پا، خزههای نرم، شنهای ریز. پاهایم با زمین حرف میزدند. و من گوش میکردم.
کم کم صدای قدمهایم آرامتر شد. نه عجله داشتم نه فرار. فقط راه میرفتم. برای لذت راه رفتن. برای بودن در مسیر. بدون آنکه بدانم مقصد کجاست. فقط میدانستم که این قدمها، مال من است. این صدا، مال من است. و این خوب است.
امشب دوباره رفتم همان کوچه. ماه کامل بود. سایهام دراز شده بود روی دیوار. با هر قدم، سایه هم قدم برمیداشت. نگاهش کردم. فکر کردم شاید سایه هم صدایی دارد. شاید صدای سایه، صدای قلب ماست. بیصدا اما پر از حرف.
برگشتم خانه. روی تخت دراز کشیدم. چشمانم را بستم و به صدای قدمهای امروزم گوش کردم. آرام بود. مطمئن. انگار میگفت: «نترس، من اینجام. هر جا بروی، با توام.»
فردا صبح که از خواب بیدار شدم، اول کاری که کردم، راه افتادم. بدون کفش، روی فرش اتاق. قدم زدم. گفتم: «صبح بخیر، پاهای من. امروز هم با هم میرویم. هر جا که خواستید. من دنبال شما میآیم.»
شاید این یعنی خودشناسی. نه در کتابها، نه در کلاسها. در صدای پاهای خودت. در راه رفتن. در بودن. در ساده زیستن.
انشای کفشهای کهنه

موضوع: خاطرات یک جفت کفش کهنه
توی کمد، گوشه تاریک، یک جفت کفش کهنه مانده است. نه بند دارد نه تهاش سالم است. چند سالی است پایش نکردهام. اما دور نینداختهام. نمیتوانم. این کفشها فقط کفش نیستند. یک عالمه خاطره هستند. یک عالمه راه رفته، یک عالمه ایستاده، یک عالمه دویده.
این کفشها مرا بردند به مدرسه، روز اول. یادم میآید آن صبح، مادر بندهایش را گره زد و گفت: «برو پسرم، برو که بزرگ بشوی.» آن روز از کوچه آشنا رد شدم، از پیچ آشنا، از مغازه بستنی فروشی آشنا. همه چیز تکراری بود، اما من با کفشهای نو تازه بودم.
این کفشها مرا بردند به اولین مصاحبه کاری. کفشها کهنه شده بودند، اما من از نو شروع میکردم. نشستم روبروی یک میز بزرگ، با یک مرد بزرگ که عینک بزرگی داشت. پرسید: «چرا میخواهی اینجا کار کنی؟» جواب دادم: «چون باید.» بعد نگاه کردم پایین، به کفشهای کهنهام. خندیدم. او هم خندید. قبولم کرد.
این کفشها مرا بردند به دیدن اولین عشقم. آن روز باران میبارید. کفشها خیس شدند و بندهایشان پاره شد. اما من رفتم. ایستادم مقابل در خانهاش، زنگ زدم. آمد بیرون. هیچ نگفتم. فقط نگاهش کردم و رفتم. کفشها چلپ چلوپ میکردند توی گل. انگار با هر قدم میگفتند: «آفرین، شجاع بودی.»
این کفشها مرا بردند به بیمارستان، وقتی پدرم آنجا بود. راهروهای سفید، بوی الکل، صدای آهسته گریه مادرم. کفشها صدا نمیکردند. میدانستند جای سکوت است. بیصدا قدم برداشتم تا کنار تخت پدر. دستش را گرفتم. گفت: «پسرم، از کفشهایت مواظبت کن. خیلی راه رفتهاند.»
این کفشها مرا بردند به عروسی خواهرم. کفشها را برق انداختم نو شدند. مثل آن روز اول. خواهرم با لبخند رفت طرف ماشین. من دنبالش رفتم تا دم در. کفشها آرام ایستادند. انگار میدانستند اینجا آخر جاده نیست. جادههای دیگری هم هست. با کفشهای دیگر، با قدمهای دیگر.
حالا این کفشها توی کمد ماندهاند. دیگر کسی پایش نمیکند. اما هر وقت دلتنگ روزهای قدیم میشوم، در کمد را باز میکنم، کفشها را نگاه میکنم و لبخند میزنم. میگویم: «سلام رفیق. یادت باشد من هنوز همان پسرم. هنوز راه میروم. هنوز میروم. هر جا که باید بروم.»
کفشها جوابم را نمیدهند. اما ته کمد میدرخشند. انگار که راضیاند. انگار که از زندگیشان راضیاند. با تمام کهنگی، با تمام ترکها، با تمام خاطرهها.
فردا صبح، یک جفت کفش نو میخرم. کهنه میشوند، بعد از مدتی. اما کفشهای کهنه را نگه میدارم. به یاد آن روزها. به یاد آن راهها. به یاد آن بودن و رفتن.
کفشهای کهنه، فقط کفش نیستند. تاریخچه زندگی یک آدماند. با تمام فراز و نشیبها. با تمام خستگیها و شادیها.
انشای پنجره
موضوع: پنجره، نماد امید و انتظار
خانه ما یک پنجره دارد رو به جنوب. از همان پنجره میشود خیابان را دید، درخت کاج همسایه را، و آن طرفتر، کوه را. هر روز صبح اول کاری که میکنم، میروم کنار پنجره. پرده را کنار میزنم و نگاه میکنم. نمیدانم دنبال چه میگردم. شاید دنبال آفتاب، شاید دنبال خبری، شاید هم فقط برای اینکه ببینم دنیا هنوز هست.
پنجره را مادربزرگ دوست داشت. میگفت: «پنجره، چشم خانه است. اگر بسته باشد، خانه کور میشود.» هر روز صبح اول میرفت پنجره را باز میکرد. باد تازه میآمد توی خانه. بوی برگ، بوی باران، بوی زندگی. میگفت: «ببین، دنیا دارد نفس میکشد. ما هم باید نفس بکشیم.»
مادربزرگ رفت. اما پنجره هنوز باز میشود. هر روز صبح، من میروم سراغش. پنجره را باز میکنم و نگاه میکنم. خیابان خلوت است، درخت کاج هنوز هست، کوه هنوز هست. دنیا هنوز نفس میکشد. من هم نفس میکشم.
یک بار، پرندهای گیر کرده بود توی قاب پنجره. بال میزد، جیغ میکشید، میترسید. آرام رفتم سمتش. قاب را کنار زدم. پرنده یک لحظه نگاهم کرد، بعد پر زد و رفت. رفت سمت آسمان. همان لحظه با خودم گفتم: «ما هم مثل این پرندهایم. گاهی گیر میکنیم توی قاب پنجرههای زندگی. منتظریم یکی بیاید و بازمان کند.»
پنجره، فقط یک روزنه نیست به بیرون. پنجره، روزنهای است به درون. وقتی کنار پنجره میایستی و به خیابان نگاه میکنی، در واقع داری به درون خودت نگاه میکنی. به خیابانهای خلوت ذهنت، به درختهای آرزوهایت، به کوههای هدفهایت.
شب که میشود، پنجره را میبندم. اما نگاهش میکنم از پشت شیشه. ماه معلوم است، ستارهها معلوماند. یکی از آن ستارهها را انتخاب میکنم و آرزو میکنم. آرزویی که هیچ وقت به کسی نگفتهام. آرزویی که فقط خودم و آن پنجره میدانیم.
صبح که میشود، اول میروم ببینم آرزویم پریده یا هنوز هست. هنوز هست. پنجره هم هست. خیابان هم هست. درخت کاج هم هست. کوه هم هست. همه چیز سر جایش است. فقط من بزرگ شدهام. اما هنوز هم وقتی کنار پنجره میایستم، همان بچه کوچکی میشوم که با پرنده حرف میزد و برای ستاره آرزو میکرد.
پنجره، یعنی امید. یعنی اینکه فردا باز هم آفتاب میآید. باز هم میتوانی ببینی. باز هم میتوانی نفس بکشی. تا پنجره هست، تا آسمان هست، تا امید هست، زندگی هست.
امروز صبح، پرده را کنار زدم. پنجره را باز کردم. یک برگ زرد از درخت کاج جدا شد و آمد توی اتاقم. روی میز نشست. نگاهش کردم. گفتم: «خوش آمدی. مادربزرگ هم برگها را دوست داشت. میگفت هر برگ یک پیام دارد از طرف درخت.»
آن برگ را گذاشتم لای کتابم. برای اینکه یادم باشد. برای اینکه بدانم پنجره همیشه هست. و تا پنجره هست، من هم هستم. ایستاده، نگاهکنان، منتظر.
انشای سکوت
موضوع: ارزش و زیبایی سکوت
سکوت را دوست دارم. نه اینکه حرف نزنم، نه اینکه شنونده نباشم. سکوت را دوست دارم مثل یک دوست قدیمی که با بودنش، حرفهای نگفته را میفهمد.
در دنیای امروز، همه چیز پر از صداست. خیابان پر از بوق، خانه پر از صدای تلویزیون، ذهن پر از فکر. آن قدر صدا هست که گاهی صدای خودمان را گم میکنیم. نمیشنویم چه میخواهیم. نمیفهمیم چه حسی داریم. فقط میرویم توی این سیل صداها تا خفه شویم.
سکوت اما نجاتبخش است. سکوت، فاصلهای است بین صداها. جایی که میشوی خودت. جایی که میشوی آرام. جایی که میشوی گوش کنی به چیزهایی که صدا ندارند: به قلب، به نفس، به فکر.
شبها که همه میخوابند، من بیدار میمانم. نه برای کار، نه برای درس. برای سکوت. مینشینم کنار پنجره. نگاه میکنم به آسمان سیاه. میروم توی سکوت. توی آن خلأ قشنگ. هیچ صدایی نیست. حتی سکوت صدا دارد. صدای خودش. صدای عمیق و آرامشبخش.
در سکوت است که میشود اشتباهات را دید. در سکوت است که میشود برای فردا برنامه ریخت. در سکوت است که میشود گریه کرد بیآنکه کسی بفهمد. سکوت، بهترین شنونده است. چون قضاوت نمیکند، نصیحت نمیکند، فقط گوش میدهد. فقط هست.
یک بار، با دوستم دعوا کردم. هر دو داد زدیم، حرف زدیم، به هم تهمت زدیم. هیچ چیزی حل نشد. بعد از آن، هر دو ساکت شدیم. در آن سکوت بود که فهمیدیم هر دو اشتباه کردیم. سکوت بود که ما را به آشتی رساند. نه داد زدن، نه حرف زدن، فقط سکوت.
مادربزرگم میگفت: «سکوت، طلای کلام است.» نمیفهمیدم یعنی چه. حالا میفهمم. یعنی گاهی حرف نزدن، از هزار تا حرف زدن بهتر است. یعنی گاهی سکوت کردن، محکمترین جواب است. یعنی گاهی هیچی نگفتن، همه چیز گفتن است.
حالا هر وقت دلم گرفت، میروم توی سکوت. میروم توی حیاط، زیر آسمان، کنار درخت. گوش میکنم. باد که میوزد، صدایی دارد. برگ که میافتد، صدایی دارد. سکوت که میآید، صدایی دارد. صدای آرامش، صدای بودن، صدای زندگی.
سکوت، تنهایی نیست. سکوت، پر بودن است. پر از فکر، پر از حس، پر از خود بودن. کسی که از سکوت میترسد، از خودش میترسد. چون در سکوت است که خودت را میبینی. با تمام خوبی و بدی. با تمام رویاها و ترسها.
امروز، یک ساعت سکوت کردم. نه با کسی حرف زدم، نه تلویزیون دیدم، نه موبایل نگاه کردم. فقط نشستم. روی مبل، رو به پنجره. یک ساعت. هیچی. آن یک ساعت، بهترین ساعات روزم بود. پر از خودم، پر از آرامش، پر از فکرهای خوب.
سکوت را دوست دارم. چون در سکوت است که صدای خودم را میشنوم. صدایی که شاید هیچ وقت نشنیده بودم.
انشای اولین برف

موضوع: خاطره اولین برف زمستان
صبح که از خواب بیدار شدم، یک دفعه همه چیز سفید بود. نه شوخی نمیکنم. پنجره را که باز کردم، انگار یک نفر تمام دنیا را با پودر قند پوشانده بود. درختها سفید، خیابان سفید، ماشینها سفید. حتی آسمان هم سفید بود.
اولین برف زمستان بود.
دویدم سمت حیاط. کفش به پایم نکردم. پاهایم رفت توی برف. چه سرد بود! اما چه قشنگ! دانههای برف میریخت روی سرم، روی شانههایم، روی دستهایم. هر دانه را نگاه میکردم: شکلهای عجیب، شش گوش، ظریف و کوچک. یکی شبیه ستاره، یکی شبیه گل، یکی شبیه قلب.
پدرم آمد کنارم. گفت: «هیچ دانه برفی شبیه دانه دیگر نیست. مثل آدمها. هر کسی شکل خودش را دارد، راه خودش را، سرنوشت خودش را.» برف را مشت کردم. حس کردم توی دستم آب میشود. گفتم: «اما برف که زود آب میشود.» پدرم خندید و گفت: «همین قشنگیاش نیست؟ میآید، یک روز میماند، بعد میرود. اما یادگاری میگذارد: آب شدنش، خاک را سیراب میکند، بهار را میآورد.»
سفالگری بودم. یک آدم برفی درست کردم. دو تا دکمه سیاه برای چشم، یک هویج برای بینی، یک شال گردن قرمز برای گردن. به شاخه درخت تکیهاش دادم تا نیفتد. گفتم: «اینجا بمان تا برف بعدی. من از تو مراقبت میکنم.»
اما آفتاب آمد و آدم برفی آب شد. فقط دکمهها و هویج و شال گردن ماند. ناراحت شدم. دویدم پیش پدرم. گفتم: «آدم برفی من رفت.» پدرم گفت: «نرفته. رفته توی خاک. بهار که بشود، همان جایی که آدم برفی بود، یک گل سبز میشود. یادگاری از او.»
بهار شد. رفتم نگاه کنم. درست همان جایی که آدم برفی ایستاده بود، یک لاله قرمز سبز شده بود. نگاهش کردم و گریه کردم. نه از غم، از شادی. آدم برفی من رفته بود، اما برگشته بود به شکل یک لاله. قشنگتر، ماندنیتر.
حالا هر زمستان که برف میبارد، یاد آن روز میافتم. یاد اولین برف، یاد آدم برفی، یاد لاله قرمز. و میفهمم که هیچ چیزی واقعاً نمیمیرد. فقط شکل عوض میکند. برف میشود آب، آب میشود بخار، بخار میشود ابر، ابر میشود برف. همین طور میچرخد، مثل زندگی، مثل عشق، مثل آدمها.
برف یعنی شروع دوباره. یعنی سفیدی. یعنی پاک شدن. یعنی اینکه میتوان دوباره از اول شروع کرد. با صفحه سفید، با قلب سفید، با امید سفید.
امروز دوباره برف میبارد. رفتم توی حیاط. کفشهایم را درآوردم و رفتم توی برف. سرد بود. اما خوب بود. از ته دل گفتم: «سلام برف جان. خوش آمدی. یک سال بود ندیده بودمت. دلم برایت تنگ شده بود.»
و برف، آرام آرام، بیصدا، روی سرم ریخت. انگار که جوابم را میداد.
انشای مهمانی مهتاب
موضوع: یک شب مهتابی و رویاهای کودکانه
آن شب، مهتاب آن قدر روشن بود که فکر میکردی خورشید است. نخوابیدم. رفتم پشت بام. قالیچهای پهن کردم و دراز کشیدم. ماه بالای سرم بود. بزرگ و گرد و روشن. توی دلم گفتم: «کاش میشد بروم ماه.» همین که فکر کردم، یک دفعه ماه بزرگتر شد. نزدیکتر آمد. نزدیک، نزدیکتر تا شد یک دایره نورانی روی سرم. دستم را دراز کردم. انگشتانم رفت توی نور. گرم بود. نرم بود. مثل پنبه.
از نور بالا رفتم. رسیدم به ماه. ماه جای قشنگی بود. نه خاکستری بود، نه سرد. سفید بود و نرم. مثل یک دسر بزرگ. روی آن پر بود از کلوچه و شیرینی. یک پیرمرد نشسته بود کنار یک کیک بزرگ. کلاه سفید به سر داشت و عینکی تهاستخوانی.
– خوش آمدی! گفت.
– تو کی هستی؟ پرسیدم.
– من عمو ماه هستم. هر شب بچهها را میبینم که از پنجره نگاهم میکنند. اما تو اولین بچهای هستی که تا اینجا آمدی.
– چطور است؟ روی ماه چه خبر است؟
– روی ماه، هیچ خبری نیست. به همین دلیل قشنگ است. هیچ صدایی نیست، هیچ شلوغی نیست، هیچ کسی نیست. فقط من و این شیرینیها.
– پس حوصلهات سر نمیرود؟
– گاهی. برای همین گاهی که حوصلهام سر میرود، ستارهها را جابهجا میکنم. اما تو آمدی تا با هم بازی کنیم.
با عمو ماه بازی کردیم. قایم باشک. من پشت یک کلوچه بزرگ قایم شدم. عمو ماه مرا پیدا کرد. بعد نوبت او شد. پشت یک شیرینی زنجبیلی قایم شد. پیدایش کردم.
– حالا برویم اسم ستارهها را عوض کنیم.
رفتیم طرف آسمان. یک عالمه ستاره، مثل الماس، میدرخشیدند. عمو ماه یکی را برداشت و برد جای دیگر. یکی دیگر را برداشت و گذاشت جای اولی.
– مخلوط میشوند دیگر! گفتم.
– مهم نیست. فردا شب دوباره درستشان میکنم.
ساعت به صبح نزدیک شد. عمو ماه گفت: «باید برگردی. خورشید دارد میآید. من دیگر دیده نمیشوم تا شب.»
– بیا با من! گفتم.
– نمیشود عزیزم. من باید اینجا بمانم. تا شب که بچهها نگاهم کنند. تا عاشقانه به من نگاه کنند و آرزو کنند. این کار من است.
از ماه پایین آمدم. برگشتم پشت بام. مهتاب هنوز روشن بود. اما کمکم داشت رنگ میباخت. خورشید از پشت کوه آمد. ماه رفت.
از آن شب، هر وقت ماه را میبینم، دست تکان میدهم. میگویم: «سلام عمو ماه! حوصلهات سر نرود. شب دیگر باز هم میآیم بازی کنیم.»
و عمو ماه، از آن بالا، آرام آرام، چشمک میزند. یعنی «باشه، منتظرم.»
اگر یک شب مهتابی، ماه را روشنتر از همیشه دیدی، بدان که من رفتهام آن بالا. با عمو ماه داریم شیرینی میخوریم و اسم ستارهها را جابهجا میکنیم. پس خیالت راحت باشد، جای ستارهها عوض شده، اما ما داریم خوش میگذرانیم.
انشای روزی که باران نمیبارید

موضوع: انتظار برای باران در روزهای خشک
سه ماه بود که باران نیامده بود. زمین خشک شده بود. ترک خورده بود. مثل کف دست یک پیر. درختها برگهایشان را ریخته بودند. نه از سر پاییز، از سر تشنگی. نهر آب خشک شده بود. ماهیها رفته بودند. پرندهها هم رفته بودند. فقط مانده بودیم ما و تشنگی.
هر روز صبح، پدرم میرفت به آسمان نگاه میکرد. میگفت: «امروز ابر میآید. امروز باران میبارد.» اما ابر نمیآمد. آفتاب میآمد، با گرمای بیشتر.
من بچه بودم. نمیفهمیدم خشکسالی یعنی چه. فقط میدیدم مادرم نگران است. میدیدم پدرم یک ریال را چند بار خرج میکند. میدیدم همسایهها آه میکشند. از آنها میپرسیدم: «چرا آه میکشید؟» میگفتند: «آب نیست پسرم. آب نیست.»
یک روز، از پدرم پرسیدم: «بابا، چرا خدا باران نمیفرستد؟» پدرم نگاهم کرد. نگاهش پر از خستگی بود. گفت: «میفرستد پسرم. شاید امشب. شاید فردا. شاید پس فردا. باید صبر کنیم.»
آن شب، رفتم پشت بام. زانوها را بغل کردم و به آسمان نگاه کردم. حتی یک ابر هم نبود. اما من نشستم. منتظر. نمیدانستم برای چه منتظر هستم. شاید برای باران، شاید برای معجزه، شاید فقط برای اینکه تنها نباشم.
ساعت دو نیمه شب بود که دیدم. یک ابر. کوچک، سفید، تنها. داشت از پشت کوه میآمد. آرام. مثل یک مهمان که میترسد وارد شود. گفتم: «بیا ابر جان. بیا. خوش آمدی.»
ابر آمد. روی سر ما ایستاد. یک قطره… دوتا… سه تا… باران. باران واقعی. آرام، نرم، مثل اشک شوق. دویدم پایین. داد زدم: «باران! بابا! باران!»
همه بیدار شدند. ریختند توی حیاط. زیر باران ایستادند. صورتشان را به آسمان گرفتند. باران میبارید روی ترکهای زمین، روی برگهای خشک، روی دلهای تشنه.
صبح که شد، زمین نمناک بود. بو میداد. بوی خوب. بوی زندگی. بوی دوباره. گلها سرشان را از خاک بیرون آورده بودند. درختها خندان بودند. پرندهها برگشته بودند. و من، رفتم توی گِل، پابرهنه، راه رفتم. گِل سرد بود و نرم، مثل نوازش.
آن روز فهمیدم که انتظار، گاهی سخت است، گاهی طولانی، گاهی طاقتفرسا. اما وقتی به نتیجه میرسد، چه شیرین است. مثل دیدن اولین قطره باران بعد از سه ماه خشکی. مثل شنیدن صدای خنده پدر. مثل دیدن سبزی دوباره زمین.
حالا هر وقت باران میبارد، یاد آن روز میافتم. یاد آن شب، یاد آن ابر تنها، یاد آن قطرهها. لبخند میزنم و از پنجره نگاه میکنم. باران که میبارد، یعنی زندگی هنوز هست. امید هنوز هست. خدا هنوز هست.
باران که میبارد، دهانم را باز میکنم و قطرهها را میچشم. مزهشان، مزه امید است. مزه صبر. مزه شروع دوباره.
انشای آخرین برگ درخت
موضوع: امید و پایداری در زمستان زندگی
پاییز بود و برگها میریختند. یکی یکی، آرام، بیصدا. گاهی یک باد میآمد و یک مشت برگ را با خود میبرد. گاهی خودشان از شاخه جدا میشدند، مثل آدمی که تصمیم گرفته برود.
روزها گذشت. درخت کمکم لخت شد. شاخههایش مثل استخوانهای خشک شده بودند. اما بالای درخت، نزدیک آسمان، یک برگ مانده بود. تنها. زرد و خشک و لرزان. هر روز که باد میآمد، میلرزید. انگار میگفت: «نخواهم افتاد. ایستاده میمانم.»
من هر روز از پنجره نگاهش میکردم. فکر میکردم امروز میافتد. اما نمیافتاد. ایستاده بود. مثل یک سرباز. مثل یک پرچم. مثل یک امید.
از پدرم پرسیدم: «بابا، آن برگ چرا نمیافتد؟» پدرم نگاه کرد و گفت: «چون هنوز وقتش نرسیده. شاید منتظر است کسی بیاید.» گفتم: «چه کسی؟» گفت: «شاید تو. شاید به خاطر تو مانده که ببینی درخت حتی با یک برگ هم زنده است.»
نگاه کردم به برگ. راست میگفت. درخت با یک برگ هم زنده بود. نفس میکشید. امید داشت. میدانست زمستان میآید، اما بهار هم میآید.
زمستان آمد. برف آمد. برگ سفید پوش شد. اما نریخت. هنوز چسبیده بود. گویی به زندگی چسبیده بود. گویی میگفت: «تا نفس دارم، میمانم.»
یک شب، طوفان شدیدی آمد. پنجرهها میلرزیدند. درخت تکان میخورد. گفتم: «امشب حتماً برگ میافتد.» اما صبح رفتم پنجره. دیدم برگ هنوز هست. خسته، لرزان، اما هست. گریه کردم. از شوق. از تعجب. از احترام.
بهار شد. برف آب شد. دانههای سبز روی شاخهها آمدند. جوانهها. برگهای تازه. و آن برگ پیر، آن برگ زرد خشکیده، یک صبح دیدم نبود. رفته بود. نه با طوفان، نه با باد، نه با باران. خودش رفته بود. وقتی دید درخت جان گرفته، وقتی دید جای او پر شده، رفت.
رفتم زیر درخت. برگ را پیدا کردم. روی زمین افتاده بود. افتاده بود روی خاک، کنار ریشه. انگار که میخواست بگوید: «من رفتم تا تو بیایی. تو که آمدی، من میروم.»
برگ را برداشتم. لای کتاب گذاشتم. برای اینکه یادم باشد. برای اینکه بدانم ایستادن تا آخر، شدنی است. برای اینکه خسته نشوم وقتی همه میروند.
حالا هر وقت دلم میگیرد، هر وقت فکر میکنم نمیشود، هر وقت خسته میشوم از تلاش، میروم سراغ آن برگ. نگاهش میکنم و میگویم: «تو ایستادی، من هم میایستم. تو نریختی، من هم نمیریزم. تو ماندی تا بهار، من هم میمانم تا روزنه امید.»
و برگ، از لای آن کتاب قدیمی، بیصدا، با تمام وجودش، جوابم را میدهد: «میتوانی. همین قدر که میخواهی، همین قدر که هستی، میتوانی.»



