اشعار

داستان حمله پشنگ، پادشاه توران به ایران زمین شاهنامه (بخش دوم)

داستان حمله پشنگ، پادشاه توران به ایران‌زمین (بخش دوم) ادامه یکی از روایت‌های مهم شاهنامه فردوسی درباره درگیری میان ایران و توران است. پس از تصمیم پشنگ برای حمله به ایران، سپاه توران آماده می‌شود و خبر این لشکرکشی به ایرانیان می‌رسد. در ادامه، نوذر و پهلوانان ایران برای مقابله با دشمن آماده می‌شوند و فضای داستان به سمت رویارویی بزرگ دو سپاه پیش می‌رود. در این مطلب از مجله آفتاب، بخش دوم داستان حمله پشنگ را از شاهنامه فردوسی با نثر ساده و روان روایت می‌کنیم.

داستان حمله پشنگ، پادشاه توران به ایران زمین شاهنامه (بخش دوم)

چو دشت از گیا گشت چون پرنیان
ببستند گردان توران میان

سپاهی بیامد ز ترکان و چین
هم از گرزداران خاور زمین

که آن را میان و کرانه نبود
همان بخت نوذر جوانه نبود

چو لشکر به نزدیک جیحون رسید
خبر نزد پور فریدون رسید

سپاه جهاندار بیرون شدند
ز کاخ همایون به هامون شدند

به راه دهستان نهادند روی
سپهدارشان قارن رزم‌جوی

شهنشاه نوذر پس پشت اوی
جهانی سراسر پر از گفت و گوی

چو لشکر به پیش دهستان رسید
تو گفتی که خورشید شد ناپدید

سراپردهٔ نوذر شهریار
کشیدند بر دشت پیش حصار

خود اندر دهستان نیاراست جنگ
برین بر نیامد زمانی درنگ

که افراسیاب اندر ایران زمین
دو سالار کرد از بزرگان گزین

شماساس و دیگر خزروان گرد
ز لشکر سواران بدیشان سپرد

ز جنگ آوران مرد چون سی هزار
برفتند شایستهٔ کارزار

سوی زابلستان نهادند روی
ز کینه به دستان نهادند روی

خبر شد که سام نریمان بمرد
همی دخمه سازد ورا زال گرد

ازان سخت شادان شد افراسیاب
بدید آنکه بخت اندر آمد به خواب

بیامد چو پیش دهستان رسید
برابر سراپرده‌ای برکشید

سپه را که دانست کردن شمار!
برو چارصد بار بشمر هزار

بجوشید گفتی همه ریگ و شخ
بیابان سراسر چو مور و ملخ

ابا شاه نوذر صد و چل هزار
همانا که بودند جنگی سوار

به لشکر نگه کرد افراسیاب
هیونی برافگند هنگام خواب

یکی نامه بنوشت سوی پشنگ
که جستیم نیکی و آمد به چنگ

همه لشکر نوذر ار بشکریم
شکارند و در زیر پی بسپریم

دگر سام رفت از در شهریار
همانا نیاید بدین کارزار

ستودان همی سازدش زال زر
ندارد همی جنگ را پای و پر

مرا بیم ازو بُد به ایران زمین
چو او شد، ز ایران بجوییم کین!

همانا شماساس در نیمروز
نشستست با تاج گیتی فروز

به هنگام هر کار جستن نکوست
زدن رای با مرد هشیار و دوست

چو کاهل شود مرد هنگام کار
ازان پس نیابد چنان روزگار

هیون تکاور برآورد پر
بشد نزد سالار خورشید فر

ترجمه روان

وقتی دشت‌ها از گیاهان سبز پوشیده شدند و مانند پارچه‌ای پرنیان جلوه کردند، سپاهیان توران آماده حرکت شدند. جنگجویان تورانی کمر به نبرد بستند و از سرزمین‌های مختلف، لشکری عظیم گرد آمد؛ از ترکان و چینیان گرفته تا جنگاوران سرزمین خاور.

این سپاه آن‌قدر بزرگ بود که نمی‌شد برای آن ابتدا و انتهایی تصور کرد. در مقابل چنین لشکری، نوذر جوان هنوز آن اقتدار و تجربه‌ای را که برای رویارویی با چنین دشمنی لازم بود، به دست نیاورده بود.

هنگامی که سپاه توران به نزدیکی رود جیحون رسید، خبر حرکت دشمن به نوذر، پسر فریدون، رسید. سپاه ایران نیز از پایتخت بیرون آمد و راه دشت را در پیش گرفت تا در برابر تورانیان بایستد.

سپاه ایران به سوی دهستان حرکت کرد و فرماندهی آن را قارن رزم‌جو بر عهده داشت. نوذر نیز پشت سر او حرکت می‌کرد و در سراسر سپاه، درباره جنگ قریب‌الوقوع سخن و گفت‌وگو فراوان بود.

وقتی سپاه ایران به دهستان رسید، شمار فراوان جنگجویان و گستردگی سپاه چنان بود که گویی خورشید در میان گرد و غبار لشکر ناپدید شده است. سراپرده و خیمه‌های شاه نوذر را در دشت، مقابل حصار دهستان برپا کردند.

اما در دهستان هنوز جنگی آغاز نشد و مدت زیادی نیز درنگ نکردند؛ زیرا افراسیاب در همین زمان نقشه دیگری برای حمله به ایران در سر داشت.

او از میان بزرگان سپاهش دو فرمانده را برگزید: شماساس و خزروان. سپس شمار زیادی از سواران جنگی را در اختیار آنان گذاشت. حدود سی هزار جنگاور آماده شدند و فرمان یافتند که به سوی زابلستان حرکت کنند.

هدف این لشکرکشی، ضربه زدن به زال و خاندان سام بود؛ زیرا افراسیاب می‌خواست از هر فرصتی برای تضعیف ایران استفاده کند.

در همین زمان خبری به تورانیان رسید که سام نریمان، بزرگ‌ترین پهلوان ایران، از دنیا رفته است و زال برای او دخمه و آرامگاه می‌سازد.

افراسیاب با شنیدن این خبر بسیار خوشحال شد. او تصور کرد یکی از بزرگ‌ترین موانع پیروزی‌اش از میان رفته است و بخت با او همراه شده است.

پس از آن، افراسیاب به نزدیکی دهستان رسید و در برابر سپاه ایران، سراپرده خود را برپا کرد. تعداد سپاهیان او آن‌قدر زیاد بود که حتی شمارش دقیق آنان دشوار بود؛ در روایت شاهنامه، شمار سپاه او حدود چهارصد هزار جنگجو ذکر شده است.

از شدت فراوانی سپاه، دشت و بیابان پر از انسان و اسب شده بود؛ چنان‌که گویی تمام زمین از مور و ملخ پوشیده شده است.

در برابر این لشکر عظیم، نوذر نیز حدود صد و چهل هزار سوار جنگی در اختیار داشت.

افراسیاب وقتی سپاه ایران را دید، تصمیم گرفت پیش از آغاز نبرد، خبر پیروزی احتمالی خود را برای پدرش، پشنگ، بفرستد. او سوار تیزرو و پیام‌رسانی را آماده کرد و نامه‌ای برای پدر نوشت.

افراسیاب در نامه با اطمینان فراوان نوشت که نشانه‌های پیروزی را در برابر خود می‌بیند. او معتقد بود سپاه نوذر آن‌قدر ضعیف است که اگر به آن حمله کنند، مانند شکار در برابر شکارچی خواهد بود و به‌سادگی زیر پای سپاه توران نابود خواهد شد.

از طرف دیگر، خبر مرگ سام نیز او را بسیار امیدوار کرده بود. افراسیاب می‌دانست که سام یکی از بزرگ‌ترین پهلوانان ایران بوده و وجود او برای تورانیان ترسناک بوده است. اکنون که سام مرده بود، افراسیاب تصور می‌کرد ایران دیگر آن نیروی گذشته را ندارد.

او در نامه به پشنگ گفت که زال نیز سرگرم ساختن آرامگاه پدرش است و توانایی حضور در میدان جنگ را ندارد. به همین دلیل، افراسیاب تصور می‌کرد که دیگر مانع بزرگی در برابر لشکر توران وجود ندارد.

سپس به سپاه اعزامی به سوی زابلستان اشاره کرد و گفت که شماساس اکنون در آن منطقه حضور دارد و باید از این فرصت بهترین استفاده را کرد.

افراسیاب تأکید کرد که در چنین شرایطی، زمان اهمیت زیادی دارد. اگر انسان هنگام مناسب برای انجام کاری را از دست بدهد، ممکن است دیگر همان فرصت به دست نیاید. بنابراین باید با مردان خردمند مشورت کرد و در زمان مناسب تصمیم گرفت.

پس از پایان نامه، افراسیاب پیام‌رسان را با شتاب روانه کرد تا هرچه سریع‌تر نزد پشنگ برود و خبرهای میدان جنگ و وضعیت ایران را به او برساند.

در همین زمان، سپاه عظیم توران همچنان در برابر ایرانیان قرار داشت و افراسیاب با تکیه بر شمار فراوان سپاهیان و خبر مرگ سام، خود را به پیروزی نزدیک می‌دید. اما او نمی‌دانست که مرگ سام، پایان قدرت خاندان او نیست؛ زیرا زال هنوز زنده بود و در آینده نقشی بسیار مهم در سرنوشت ایران و جنگ با توران ایفا می‌کرد.

داستان حمله تورانیان به ایران به فرماندهی افراسیاب (شاهنامه فردوسی)

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا