داستان ورود زال به کابلستان به عنوان داماد شاهمامه فردوسی (بخش دوم)
داستان ورود زال به کابلستان به عنوان داماد در شاهنامه فردوسی (بخش دوم) ادامه یکی از شیرینترین بخشهای داستان زال و رودابه است؛ جایی که پس از پذیرفته شدن این پیوند، زال به سوی کابلستان میرود تا در کنار رودابه زندگی تازهای را آغاز کند. ورود زال به عنوان داماد مهراب، تنها یک مراسم خانوادگی نیست، بلکه نمادی از پیوند دو خاندان، پایان مخالفتها و آغاز فصل تازهای در زندگی پهلوان جوان است. در این بخش، فضای داستان با شادی، استقبال و آیینهای مربوط به ازدواج همراه میشود و سرنوشت زال و رودابه وارد مرحلهای تازه میگردد. در این مطلب از مجله آفتاب، ادامه داستان ورود زال به کابلستان را از شاهنامه فردوسی به نثر ساده و روان روایت میکنیم.

همی راند دستان گرفته شتاب
چو پرنده مرغ و چو کشتی برآبکسی را نبد ز آمدنش آگهی
پذیره نرفتند با فرهیخروشی برآمد ز پرده سرای
که آمد ز ره زال فرخندهرایپذیره شدش سام یل شادمان
همی داشت اندر برش یک زمانفرود آمد از باره بوسید خاک
بگفت آن کجا دید و بشنید پاکنشست از بر تخت پرمایه سام
ابا زال خرم دل و شادکامسخنهای سیندخت گفتن گرفت
لبش گشت خندان نهفتن گرفتچنین گفت کامد ز کابل پیام
پیمبر زنی بود سیندخت نامز من خواست پیمان و دادم زمان
که هرگز نباشم بدو بدگمانز هر چیز کز من به خوبی بخواست
سخنها بران برنهادیم راستنخست آنکه با ماه کابلستان
شود جفت خورشید زابلستاندگر آنکه زی او به مهمان شویم
بران دردها پاک درمان شویمفرستادهای آمد از نزد اوی
که پردخته شد کار بنمای رویکنون چیست پاسخ فرستاده را
چه گوییم مهراب آزاده راز شادی چنان شد دل زال سام
که رنگش سراپای شد لعل فامچنین داد پاسخ که ای پهلوان
گر ایدون که بینی به روشن روانسپه رانی و ما به کابل شویم
بگوییم زین در سخن بشنویمبه دستان نگه کرد فرخنده سام
بدانست کورا ازین چیست کامسخن هر چه از دخت مهراب نیست
به نزدیک زال آن جز از خواب نیستبفرمود تا زنگ و هندی درای
زدند و گشادند پرده سرایهیونی برافگند مرد دلیر
بدان تا شود نزد مهراب شیربگوید که آمد سپهبد ز راه
ابا زال با پیل و چندی سپاهفرستاده تازان به کابل رسید
خروشی برآمد چنان چون سزیدچنان شاد شد شاه کابلستان
ز پیوند خورشید زابلستانکه گفتی همی جان برافشاندند
ز هر جای رامشگران خواندند
ترجمه روان
دستان با شتاب بسیار راه میپیمود؛ چنان سریع که گویی پرندهای در آسمان پرواز میکند یا کشتیای بر سطح آب روان است.
هیچکس از آمدن او خبر نداشت و به همین دلیل، کسی برای استقبال از او بیرون نیامده بود.
ناگهان از داخل پردهسرای کاخ، فریادی بلند شد که:
«زال، این پهلوان فرخندهرای، از راه رسیده است!»
سام پهلوان با شادی فراوان به استقبال پسرش رفت و مدتی او را در آغوش گرفت.
زال از اسب پیاده شد، زمین را بوسید و سپس هرچه را در این سفر دیده و شنیده بود، برای پدرش بازگو کرد.
پس از آن، کنار سام بر تختی ارزشمند نشست و با پدرش به گفتوگو پرداخت.
زال شروع به تعریف کردن از سخنان سیندخت کرد و لبخند بر لبانش نشست.
او به سام گفت:
«از کابل برای ما پیامی آمده است. فرستادهای که این پیام را آورده، زنی به نام سیندخت بوده است.
او از من پیمانی خواست و من نیز به او قول دادم که هرگز نسبت به او بدگمان نباشم.
هر چیزی که از من با نیکی و خیرخواهی خواست، درباره آن با او به گفتوگو نشستیم و به توافق رسیدیم.
نخستین خواسته او این بود که ماه کابلستان، یعنی رودابه، با خورشید زابلستان، یعنی زال، پیوند ازدواج برقرار کند.
دومین خواستهاش این بود که ما به دیدار آنان در کابل برویم تا درد و نگرانیهایی که بر اثر این ماجرا به وجود آمده، برطرف شود.
اکنون فرستادهای از سوی او آمده و میگوید که همه مقدمات کار آماده شده است.
بنابراین باید بدانیم پاسخ ما به این فرستاده چیست و به مهراب آزاده چه بگوییم.»
وقتی زال این سخنان را گفت، دل سام از شادی لبریز شد؛ چنان که چهرهاش از خوشحالی سرخ و درخشان شد.
سام در پاسخ گفت:
«ای پهلوان!
اگر خودت نیز اینگونه میاندیشی و دلت با این کار موافق است، پس سپاه را آماده میکنیم و به سوی کابل میرویم تا درباره این موضوع با آنان سخن بگوییم و کار را به سرانجام برسانیم.»
سام سپس به زال نگاه کرد و از چهره و رفتار او دریافت که دلش از این تصمیم بسیار خشنود است.
او فهمید که زال بیش از هر چیز به رودابه میاندیشد و اگر موضوع دختر مهراب نبود، هیچیک از این اتفاقها برای او اهمیتی نداشت.
پس سام فرمان داد سازها و طبلهای جنگی را به صدا درآورند و پردهسرای را بگشایند.
سپس به یکی از پهلوانان دلیر فرمان داد با اسبی تیزرو به سوی کابل حرکت کند.
او باید به مهراب خبر میداد:
«سپهدار سام از راه رسیده و همراه خود زال، فیلها و گروهی از سپاهیان را آورده است.»
فرستاده با شتاب به سوی کابل حرکت کرد و هنگامی که به شهر رسید، صدای شادی و هیاهو در سراسر کابل پیچید.
مهراب، شاه کابلستان، با شنیدن خبر آمدن سام و زال و نزدیک شدن زمان پیوند رودابه و زال، چنان شاد شد که گویی میخواست از شدت خوشحالی جان خود را فدای این اتفاق کند.
از هر سو رامشگران و نوازندگان را فراخواندند و شهر برای استقبال از سام و زال و برگزاری این پیوند بزرگ آماده شد.



