مطالب خاصاشعار

اشعار نزار قبانی | زیباترین شعرهای عاشقانه و ماندگار نزار قبانی

نزار قبانی یکی از مشهورترین و محبوب‌ترین شاعران معاصر جهان عرب است که آثار او به دلیل زبان ساده، احساسات عمیق و مضامین عاشقانه شهرتی جهانی پیدا کرده‌اند. اشعار او سرشار از عشق، زیبایی، زنان، آزادی و دغدغه‌های اجتماعی است و همین ویژگی‌ها باعث شده آثارش در میان نسل‌های مختلف خوانندگان همچنان محبوب باقی بماند. اشعار نزار قبانی با بیانی روان و تأثیرگذار، احساسات انسانی را به شکلی لطیف و هنرمندانه به تصویر می‌کشند و بسیاری از آن‌ها به زبان‌های مختلف ترجمه شده‌اند. علاقه‌مندان به ادبیات و شعر عاشقانه همواره به دنبال زیباترین شعرهای نزار قبانی هستند تا با جهان فکری و احساسی این شاعر بزرگ بیشتر آشنا شوند. در این مطلب از مجله آفتاب، مجموعه‌ای از مشهورترین و ماندگارترین اشعار نزار قبانی را گردآوری کرده‌ایم.

اشعار نزار قبانی | زیباترین شعرهای عاشقانه و ماندگار نزار قبانی

نزار قبانی که بود؟

نزار قبانی (۱۹۲۳-۱۹۹۸) شاعر، دیپلمات و ناشر پرآوازهٔ سوری بود که به عنوان یکی از تأثیرگذارترین چهره های شعر معاصر عرب شناخته می‌شود. او در دمشق به دنیا آمد و پس از تحصیل در رشته حقوق، وارد وزارت خارجهٔ سوریه شد و به مدت بیست سال در سفارتخانه های این کشور در شهرهایی چون قاهره، لندن و پکن به عنوان دیپلمات خدمت کرد.

شهرت عظیم قبانی مرهون اشعار عاشقانه و صریح او دربارهٔ زن است که او را به لقب «شاعر زن» و «شاعر عشق» ملقب ساخت. موضوع اصلی آثار اولیه‌اش عشق زمینی و دفاع از حقوق زنان در جامعه سنتی بود، موضوعی که ریشه در خودکشی خواهرش در نوجوانی به دلیل مخالفت با ازدواج تحمیلی داشت.

یکی از ویژگی‌های بارز و محبوبیت اشعار او، زبان ساده و روان و نزدیک به گفتار روزمره است که شعر را از انحصار اهل فن خارج کرد و آن را به خانه مردم برد. با این حال، پس از شکست اعراب در جنگ با اسرائیل در سال ۱۹۶۷، شعر قبانی دگرگون شد و به سمت سیاست، ناسیونالیسم عربی و نقد حاکمان مستبد و مرثیه‌ای برای آرمان فلسطین گرایش یافت.

زندگی شخصی پر فراز و نشیب او تأثیری عمیق بر اشعارش داشت. مرگ خواهر، درگذشت پسر نوجوانش و به‌ویژه کشته شدن همسر دومش، بلقیس الراوی، در یک بمب‌گذاری در بیروت، همه در شکل‌گیری جهان شاعرانه و عاشقانه و اندوهبار او مؤثر بود. دكتر شفیعی کدکنی، ادیب و شاعر نامدار ایرانی، دربارهٔ او گفته است: «چه بخواهیم و چه نخواهیم، چه از شعرش خوشمان بیاید یا نه، قبانی پرنفوذترین شاعر عرب است».

شعرهای کوتاه نزار قبانی

من

رازی را پنهان نکرده ام

قلبم کتابی است …

که خواندنش برای تو آسان است.

من

همواره تاریخ قلبم را می نگارم

از روزی که در آن

به تو عاشق شدم!

بهار

از نامه‌های عاشقانه من و تو

شکل می‌گیرد

«دوستت دارم»

و پایان سطر نقطه ای نمی گذارم

مرا یارای آن نیست که بی طرف بمانم

نه در برابر زنی که شیفته ام می کند

نه در برابر شعری که حیرتزده ام می کند

نه در برابر عطری که به لرزه ام می افکند…

بی طرفی هرگز وجود ندارد

بین پرنده… و دانه گندم!

نمی توانم با تو بیش از پنج دقیقه بنشینم

و ترکیب خونم دگرگون نشود

و کتاب‌ها

و تابلوها

و گلدان‌ها

و ملافه های تختخواب از جای خویش پرنکشند

و توازن کره زمین به اختلال نیفتد

چشمانت کارناوال آتش بازیست!

یک روز در هر سال

برای تماشایش می روم

و باقی روزهایم را

وقف خاموش کردن آتشی می کنم

که زیر پوستم شعله می کشد!

بانوی من

اگر دست من بود سالی برای تو می‌ساختم

که روزهایش را هرطور دلت خواست کنار هم بچینی

به هفته هایش تکیه بدهی و آفتاب بگیری!

و هر طور دلت خواست بر ساحل ماه‌ های آن بدوی

اشعار نیما یوشیج (گزیده‌ای از زیباترین شعرهای عاشقانه پدر شعر نو فارسی)

شعرهای کوتاه نزار قبانی

برف نگران ام نمی‌کند

حصار یخ رنج ام نمی‌دهد

زیرا پایداری می‌ کنم

گاهی با شعر و گاهی با عشق

که برای گرم شدن

وسیله ی دیگری نیست

جز آن‌ که دوستت بدارم

یا برایت عاشقانه بسرایم

همه محاسبات مرا در هم ریخته ای

تا یک ساعت پیش

فکر می‌کردم

ماه در آسمان است

اما یک ساعت است

که کشف کرده ام

ماه

در چشمان تو جای دارد

و از فکر کردن به آن لذت می‌بردم

ناگهان قطره ای از عسل را بر لبانت به یاد آوردم

و شیرینی حافظه ام را نوشیدم

من چیزی از عشق مان

به کسی نگفته‌ام!

آنها تو را هنگامی که

در اشک های چشمم

تن می‌شسته ای دیده اند

دوستم داشته باش

از رفتن بمان!

دستت را به من بده

که در امتداد دستانت

بندری است برای آرامش

آن هنگام که با لباسی نو دوز

به دیدنم می آیی

شوق باغبانی با من است

که گلی تازه

در باغچه اش روییده باشد …

دشنه ات را از سینه ام بیرون بکش

بگذار زندگی کنم

عطر تنت را از پوستم بگیر و

بگذار زندگی کنم

بگذار با زنی تازه آشنا شوم که

نامت را از خاطرم پاک کند و

کلاف حلقه شده گیسوانت را از دور گلویم بگشاید

زن

مردی ثروتمند یا زیبا

یا حتی شاعر نمی‌خواهد

او مردی می‌خواهد

که چشمانش را بفهمد

آن گاه که اندوهگین شد

با دستش به

سینه اش اشاره کند

و بگوید : اینجا سرزمین توست

اشعار شفیعی کدکنی | زیباترین شعرهای عاشقانه و ماندگار محمدرضا شفیعی کدکنی

اشعار بلند نزار قبانی

دوستِ صمیمی‌ام

که تراژدی و اندوه و غربت را

درچشمانت می‌خوانم

ما مردمی هستیم که شادی را نمی‌دانیم!

بچه‌های ما تاکنون رنگین کمان ندیده‌اند

اینجا کشوری است

که درهای خود را بسته است

و اندیشیدن و احساس را لغو کرده است!

کشوری که به کبوتر شلّیک می‌کند،

و به ابرها و ناقوس‌ها.

اینجا پرنده پروایِ پریدن ندارد

و شاعر

هراس از شعر خواندن!

اینجا کشوری است

که راهی برای پیمودن ندارد

حتی مگس از پریدن می‌ترسد

و شب شعری برگزار نمی‌شود!

اینجا کشوری است

که نیمی از آن سیاهچال است

نیمِ دیگر نگهبان !

مُردگان با همسرانِ یکدیگر

ازدواج کرده‌اند

و روشن نیست مردمانش کجا رفته‌اند!

گردشگرِ مو طلایی فرانسوی به من می‌گوید

کشورِ شما

زیباترین کشوری است که من دیده‌ام!

اینجا باران می‌خندد

گل‌ها می‌خندند

هلو و انار می‌خندد

بوته‌های یاسمن

از دیوارها آویزانند

پس چرا درکشورِ شما

هیچ آدمی نمی‌خندد ؟!

روزانه‌ها

دوست دارم مثل پرندگان پاییزی،

گاه‌به‌گاه گم شوم

می‌خواهم وطنی پیدا کنم

وطنی نو

بی‌هیچ دیّاری

و خدایی که

مرا تعقیب نکند

و سرزمینی که

به دشمنی‌ام برنخیزد

می‌خواهم از پوست خویش بگریزم؛

از صدای خویش

و از زبان خویش

می‌خواهم مثل شمیم بستان‌ها بگریزم

می‌خواهم از سایه‌ی خویش بگریزم

و از نشانی خویش

می‌خواهم از شرقِ خرافه‌ها و ماران بگریزم

از خُلفا و از تمام پادشاهان

می‌خواهم مثل پرندگان پاییزی،

عشق بِورزَم‌؛

ای شرق چوبه‌های دار و دشنه‌ها

و امیران

از تمام پادشاهان…

می‌خواهم مثل پرندگان پاییزی،

عشق بِورزَم؛

ای شرقِ چوبه‌های دار و دشنه‌ها

و امیران

از تمام پادشاهان…

می‌خواهم مثل پرندگان پاییزی،

عشق بِورزَم؛

ای شرق چوبه‌های دار و دشنه‌ها.

روز خواهد شد

و درآن تو را دوست خواهم داشت،

روز خواهد شد

پس نگران نباش اگر بهار

تاخیر کرده است

و غمگین نباش اگر باران

متوقف شده است.

بناچار رنگ آسمان تغییر خواهد کرد

و ماه بر مدار می‌گردد،

روز خواهد شد!

روز خواهد شد

آن روز خواهم دانست چرا تمدن، زنانه است

و چرا شعر، زنانه است

و چرا نامه‌های عاشقانه زنانه هستند

و چرا زنان، هنگامی که عاشقند

به گنجشک و نور و آتش

بدل می‌شوند!

روز خواهد شد

لباس‌های بدوی را بر می‌افکنم

تا اصولِ گفتگو را بیاموزم!

روز خواهد شد

و آن روز، دوره‌ی انحطاطم را رها می‌کنم

و برای تو کلماتِ زیبا می‌نویسم

و مرزهای واژه را پشت سر می‌نهم

و شیشه‌ی کلام را می‌شکنم!

روز خواهد شد

آن روز، احساساتم را هدایت می‌کنم

غرورم را سرمی‌بُرم

و میراثِ تعصبِ قبیله‌ای را از درونم می‌شویم

و قیام می‌کنم

علیه پادشاه.

روز خواهد شد

سربازانم را مرخّص،

و اسبانم را رها می‌کنم

فتوحاتم را پایان می‌دهم

و به مردم، اعلام می‌کنم:

رسیدن ِ به ساحل ِ چشم‌هایت

بزرگترین پیروزی است!

اشعار احمدرضا احمدی (شعرهای کوتاه و بلند عاشقانه از احمدرضا احمدی)

محبوب من!

اگر در زندگی‌ِ من نبودی

بانویی چون تو را «خلق» می‌کردم

که قامتش چون شمشیر، زیبا و کشیده

و چشمانش چون آسمانِ تابستان، زلال باشد

صورتش را روی برگ درختان نقش می‌زدم

و صدایش را بر برگ درختان

حک می‌کردم

موهایش را کشتزاری از ریحان،

کمرگاهش را از شعر،

و لب و دهانش را جامی عطرآگین

می‌ساختم

و دستانش را،

چونان کبوتری که آب‌ را نوازش می‌کند

و ترسی از غرق شدن ندارد.

تمام‌ طول شب را بیدار می‌ماندم

تا لرزش گردنبند و موسیقی گوشواره‌اش را ترسیم کنم

اگر در لوح سرنوشتم نبودی

تو را به گونه‌ای [چنین] می‌آفریدم:

تکّه‌ای از ماه را قرض می‌گرفتم،

مشتی صدفِ دریا و روشنای سحر

دریا، مسافران و سفر را وام می‌گرفتم

ابر را برای چشمانت می‌‌کشیدم

و با باران می‌رقصیدم

اگر در واقعیت نبودی،

ماه‌ها و ماه‌ها به پیشانی بلند

لب‌های کشیده‌ات و انگشتانت می‌پرداختم

محبوب من!

بانویی چون تو را می‌کشیدم بلور دست!

و در میان مژگانش دو ستاره درخشان می‌‌نشاندم

اما محبوب من!

چه کسی بسان توست؟

کجا خواهد بود؟ کجا…؟ کجا…؟

قهر کن هرجور که می خواهی!

احساساتم را جریحه دار کن،

بزن گلدانها و آینه هارا بشکن!

مرا به دوست داشتنِ زنی دیگر متهم کن

هر چه می خواهی بکن

هر چه می خواهی بگو!

تو مثل بچه‌هایی، محبوبِ من!

که دوستشان داریم،هرقدر بد باشند

قهر کن!

حتی وقتی که می خروشی هم خواستنی هستی

خشمگین شو

اگر موج نبود، دریا هم نبود

مثل رگبار، توفانی شو

قلب من همیشه تورا می بخشد

عصبانی شو!

من تلافی نمی کنم،

تو کودکی بازیگوش و مغروری

و من مانده ام چگونه از پرندگان انتقام می گیری.

اگر روزی از من خسته شدی برو

و سرنوشت را متهم کن

و مرا،

برای من همین اشک و اندوه کافی است

سکوت، دنیایی است

و اندوه نیز.

برو! اگر ماندن سخت است

که زمین، زنان را دارد

و عطر را و سیه چشمان را

هنگامی که خواستی مرا ببینی

و چون کودکان،نیازمند مهربانی ام شدی

به قلب من بازگرد

تو در زندگی من مثل هوایی

مثل زمین، مثل آسمان!

قهر کن هرجور خواستی

برو هرجور خواستی

برو هروقت خواستی

امّا سرانجام روزی برمی گردی

آن روز درمی یابی

که « وفاداری»چیست !!

اشعار پروین اعتصامی / گلچین شعرهای کوتاه و بلند عاشقانه پروین اعتصامی

امروز نیاز دارم که نام‌ات را بر زبان بیاورم؛

و مشتاق تک‌تک حروف نام تو هستم، مثل کودکی که مشتاق یک تکه‌ شیرینی‌ست.

مدت‌هاست که نام‌ات را بالای نامه‌هایم ننوشته‌ام؛

و آن را همچون خورشیدی بالای برگه نکاشته‌ام؛

و از آن گرم نمی‌شوم.

اما امروز که پاییز به من تاخته؛

و پنجره‌هایم را گرفته،

نیاز دارم که نام‌ات را بر زبان بیاورم.

نیاز دارم که آتش کوچکی برافروزم.

به لباس نیاز دارم،

به پالتو؛

و به تو

ای ردای بافته‌شده از شکوفه‌ی پرتقال

و گل‌های شب‌بو!

نمی‌توانم بیش از این نام‌ات را در دهان‌ام حبس کنم.

نمی‌توانم بیش از این تو را در درون‌ام حبس کنم.

گل با بوی خود چه می‌کند؟

گندم‌زار با خوشه‌هایش چه می‌کند؟

طاووس با دم‌اش؟

چراغ با روغن‌اش؟

با تو کجا بروم؟

کجا پنهان‌ات کنم؟

در حالی که مردم تو را در حرکت دستان‌ام، در لحن صدای‌ام و در آهنگ قدم‌هایم می‌بینند.

مردم تو را می‌بینند،

مثل قطره بارانی روی پالتویم؛

و مثل دکمه‌ی طلایی سرآستین‌ام؛

و یک کتاب دعای کوچک در سویچ ماشین‌ام؛

و زخمی کهنه در گوشه‌ی لب‌ام؛

حال با این‌همه، گمان می‌کنی ناشناسی و دیده نمی‌شوی؟

مردم از عطر لباس‌ام می‌فهمند تو محبوب‌ام هستی.

از رایحه‌ی پوست‌ام می‌فهمند با من بوده‌ای.

از بازوی به خواب رفته‌ام می‌فهمند که تو روی دست‌ام خوابیده‌ای.

از امروز به بعد، دیگر نمی‌توانم پنهان‌ات کنم،

از درخشش نوشته‌هایم می‌فهمند، برای تو می‌نویسم؛

از شادی قدم‌هایم، می‌فهمند به محل قرار با تو می‌روم؛

از انبوه علف بر لبان‌ام، می‌فهمند تو را بوسیده‌ام.

پس دیگر به‌هیچ‌وجه برای‌مان ممکن نیست که به پوشیدن لباس مبّدل ادامه دهیم.

خیابان‌هایی که در آن‌ها قدم می‌زنیم، ساکت نمی‌مانند؛

و گنجشکان باران‌زده‌ای که روی دوش ما نشسته‌اند، به گنجشکان دیگر خبر خواهند داد.

چگونه از من می‌خواهی قصه‌ی عاشقانه‌مان را از حافظه‌ی گنجشکان پاک کنم؟

چگونه می‌توانم گنجشکان را وادار کنم که خاطرات‌شان را منتشر نکنند؟

با وجود گردبادهایی که در چشمان من برمی‌خیزد؛

و با وجود غم‌هایی که در چشمان تو می‌خوابد؛

و با وجود روزگاری که

بر زیبایی آتش می‌گشاید، هر جا که باشد؛

و بر دادگری، هر جا باشد؛

و بر اندیشه، هر جا که باشد؛

می‌گویم: تنها «عشق» پیروز است.

می‌گویم: تنها «عشق» پیروز است.

هزارهزار بار [می‌گویم:]

تنها «عشق» پیروز است؛

و در برابر خشکی و پژمردگی، پناه و پوششی نیست،

جز درخت مهربانی.

با وجود این روزگارِ ویران؛

با وجود دوره‌ای که نویسندگی را می‌کُشد؛

و نویسندگان را می‌کشد؛

و بر کبوتر و گل‌های سرخ و گیاهان، آتش می‌گشاید؛

و اشعار نغز را

در گورستانِ سگان دفن می‌کند؛

می‌گویم: تنها «فکر» پیروز است.

می‌گویم: تنها «فکر» پیروز است.

هزارهزار بار [می‌گویم:]

تنها «فکر» پیروز است؛

و سخن زیبا هرگز نمی‌میرد،

با هیچ شمشیری؛

و [در] هیچ زندانی؛

و [در] هیچ زمانه‌ای.

محبوب‌ام!

با وجود همه‌ی کسانی که چشمان تو را محاصره کردند؛

و سرسبزی و درختان را می‌سوزانند؛

و با وجود کسانی که ماه رویش را دربند کردند؛

می‌گویم: تنها «گل سرخ» پیروز است -محبوب‌ام!- و آب و شکوفه‌ها.

با وجود همه‌ی خشکی و افسردگی که در روح ماست؛

و کمبود ابرها و باران‌ها؛

و با وجود همه‌ی شب‌هایی که چشمان ما را فراگرفته‌اند،

بی‌گمان روز [و روشنی] پیروز خواهد شد.

در روزگاری که دل به ظرفی چوبین تبدیل گشته؛

و شعر در آن به قالبی چوبین بدل گشته؛

در روزگارِ بدون عشق و بدون رؤیا و بدون دریا

و [در روزگارِ] استعفای ورق‌ها و قلم‌ها و کتاب‌ها؛

من می‌گویم: تنها «پستان» پیروز است.

من می‌گویم: تنها «پستان» پیروز است.

هزارهزار بار [می‌گویم:]

تنها «پستان» پیروز است؛

و پس از دوره‌ی نفت و گازوییل،

بی‌‌تردید طلا پیروز خواهد شد.

با وجود این روزگار غرق شده در ناهنجاری‌ها

و افیون

و اعتیاد؛

با وجود دوره‌ای که تصویر و تابلو را ناخوش می‌دارد،

و عطرها و رنگ‌ها را؛

با وجود این زمانه‌ای که از پرستش خدا به سوی شیطان‌پرستی می‌گریزد؛

با وجود کسانی که زندگی ما را ربودند؛

و وطن را از جیب ما ربودند،

با وجود هزار خبرچین حرفه‌ای

که مهندسِ ساختمان آن‌ها را در دیوارها طراحی و تعبیه کرده،

با وجود هزاران گزارشی که

موش‌ها برای موش‌ها می‌نویسند؛

من می‌گویم: تنها «خلق» پیروز است.

من می‌گویم: تنها «خلق» پیروز است.

هزارهزار بار [می‌گویم:]

تنها «خلق» پیروز است؛

و اوست که سرنوشت‌ها را می‌سازد؛

و اوست دانای یگانه‌ی چیره‌شونده

اشعار سهراب سپهری (گلچین شعرهای عاشقانه، عارفانه، کوتاه و بلند سهراب سپهری)

زن [فال‌گیر] نشست،

در حالی که چشمان‌اش پر از ترس بود.

با دقت به فنجانِ وارونه‌ام نگاه می‌کرد.

گفت: پسرم! غم‌گین مباش!

فرزندم! عشق، سرنوشت توست.

فرزندم! هرکه در راه محبوب‌اش بمیرد، شهید است.

فنجان تو

دنیایی است ترس‌ناک؛

و زندگی‌ات سراسر سفر است و جنگ.

پسرم! بارها عاشق خواهی شد؛

و بارها خواهی مُرد.

به تمام زنان زمین عشق خواهی ورزید؛

و سرانجام همچون پادشاهی شکست‌خورده بازخواهی گشت.

پسرم! در زندگی‌ات، زنی است:

چشمان‌اش… الله اکبر [چه بگویم؟]

دهان‌اش همچون خوشه

و لب‌خندش آمیخته‌ای از نغمه و گل‌ است،

اما آسمان تو بارانی

و راه‌ات کاملن بسته است.

پسرم!

عزیزِ دل تو، در کاخی حفاظت‌شده به خواب رفته است.

پسرم!

قصری بزرگ که سگ‌ها و سربازان از آن نگاه‌بانی می‌کنند.

شه‌زاده‌ی دل تو، به خواب رفته؛

و هرکس به اتاق‌اش برود،

ناپدید می‌شود،

یا هر کس از او خواستگاری کند،

یا به دیوار باغ‌اش نزدیک شود،

ناپدید می‌شود.

پسرم!

هرکس گره گیسوان‌اش را بگشاید،

ناپدید می‌شود؛ ناپدید!

پسرم!

من خیلی فال گرفته‌ام؛

و طالع‌‌ها دیده‌‌ام،

اما تا کنون فنجانی مانند فنجان تو نخوانده‌ام.

پسرم!

تا کنون غمی مانند غم‌‌های تو ندیده‌‌ام.

سرنوشت تو این است که همیشه در عشق،

بر لبه‌‌ی شمشیر راه بروی؛

و همچون صدف تنها باشی؛

و همچون بید، غمگین.

سرنوشت تو این است که برای همیشه

بی‌بادبان

در دریای عشق برانی؛

و هزاران بار عاشق شوی؛

و سرانجام همچون پادشاهی بی‌تاج و تخت

بازگردی.

اشعار حامد عسکری / گلچین شعرهای عاشقانه و احساسی حامد عسکری

اشعار عاشقانه نزار قبانی

در ساحلِ آبیِ چشمان تو

باران‌هایی است با درخششِ آهنگین؛

و خورشید‌هایی سرگردان؛

و بادبان‌هایی

که سفر به بی‌کران را نقش می‌زنند.

در ساحلِ آبیِ چشمان تو

پنجره‌هایی رو به دریا گشوده است؛

و پرندگانی در کرانه‌های دوردست دیده می‌شوند،

در جستجوی جزیره‌هایی که هنوز آفریده نشده‌اند.

در ساحلِ آبیِ چشمان تو

در تابستان برف می‌بارد؛

و قایق‌هایی پر از فیروزه [هست]،

[که] دریا را در خود غرق کرده‌اند، بی آن‌که خود غرق شوند.

در ساحلِ آبیِ چشمان تو

همچون کودکی بر صخره‌ها می‌دوم.

رایحه‌ی دریا را می‌بویم؛

و همچون گنجشکی خسته بازمی‌گردم.

در ساحلِ آبیِ چشمان تو

رویای دریا و دریانوردی می‌بینم؛

و هزاران‌‌هزار ماه صید می‌کنم؛

و گردن‌بند‌های مروارید و زنبق.

در ساحلِ آبیِ چشمان تو

سنگ‌‌ها در شب سخن می‌گویند…

در کتابِ بسته‌ی چشمان تو

چه کسی هزاران شعر نهان کرده؟

اگر من…

اگر من دریانورد بودم،

یا کسی قایقی به من می‌‌داد،

هر شب در ساحلِ آبی چشمان تو لنگر می‌انداختم.

دوست دارم گهگاه گم شوم

مثل پرنده‌های پاییز

می‌خواهم میهنی تازه بیابم

غیر قابل دسترس

و خدایی

که مرا تعقیب نکند

و سرزمینی که دشمنم نباشد!

می‌خواهم از پوستم بیرون بزنم

از صدایم

و از زبانم

و مثل عطر مزرعه‌ها

سیال شوم!

می‌خواهم از سایه‌ام فرار کنم

و از عنوان‌هایم

می‌خواهم از مارها و خرافه‌ها بگریزم،

از دست خلفا

و حاکمان و وزیران!

می‌خواهم مثل پرندگان، دوست داشته باشم

ای شرق ِ دشنه‌ها و چوبه‌های دار!

می‌خواهم

مثل پرندگانِ پاییز

عشق بورزم!

وقتی عاشق می‌شوم

پادشاهِ زمانم

زمین را با همه‌ی داشته‌هایش فتح می‌کنم

و خورشید را

زیر گام‌های اسبم درمی‌آورم.

وقتی عاشق می‌شوم

امپراتور فارس بنده‌ام می‌شود

و سرزمین چین

قلمرو چوگانم،

دریاها را جابجا می‌کنم

و اگر بخواهم

ستاره‌ها را می‌ایستانم!

وقتی عاشق می‌شوم

نوری می‌شوم سیال

که چشمی را یارای دیدنم نیست

و سروده‌هایم

باغ ابریشم و ریحان می‌شوند

وقتی عاشق می‌شوم

از انگشتانم چشمه‌ها می‌جوشند

و بر زبانم

سبزه‌ها می‌رویند

وقتی عاشق می‌شوم

از گردونه‌ی زمان

بیرون می‌زنم!

کلماتی که از تو می شنوم

بَرَدَم تا به عالمی بی نام

کلماتی نه از قبیلۀ صوت

کلماتی نه از قبیل کلام

بردم زین خرابه تا خوابی

که در او هر‌ چه هست آباد است

بردم تا به اوج بی خویشی

همچو برگی که در کف باد است

کلماتی ز تار‌ و پود حیات

کلماتی که جان به تن بخشد

خرقۀ مردی ام بگیرد و پس

خلعت سبز زن به من بخشد

«خوش ترین نقش» خوانَدَم، ز خوشی

نقشم از لوح یاد می شوید

«آسمان» گویَدَم، ز سرمستی

آسمان می شوم چو می گوید

بردم تا به عالمی بی شکل

فارغ از هر چه ناتمام و تمام

کلماتی نه از قبیلۀ صوت

کلماتی نه از قبیل کلام

من تو را دوست دارم

تا پیوند داشته باشم

با خدا، با زمین، با تاریخ، با زمان

با آب، با مزرعه

با کودکانِ خندان

با نان!

با دریا، با صدف‌ها و کِشتی‌ها

با ستاره‌ی شب که النگوهایش را به من می‌بخشد

با شعر که ساکنش هستم

با زخم که در من زندگی می‌کند!

تو آن وطنی هستی

که به دیگران هویت می‌دهد

و کسی که تو را دوست ندارد

بی‌وطن است!

اشعار احمد شاملو (شعرهای کوتاه، بلند عاشقانه و زیبای احمد شاملو)

بدون ترس

دوستم بدار

و در خطوط دست هام

ناپدید شو

برای یک دو هفته، نه، برای یک دو روز

برای یک دو ساعت ای عزیز

دوستم بدار

برای یک دو ساعت آه

مرا به جاودانگی چه کار؟

اگر تو‌ محبوب منی مرا کمک کن تا از تو سفر کنم

اگر تو طبیب من هستی به من کمک کن تا از تو شفا پیدا کنم

من اگر می‌دانستم که عشق این‌گونه خطر ناک است عاشق نمی‌شدم

من اگر می‌دانستم دریا این‌گونه عمیق است

دل به دریا نمی‌زدم [دریا نوردی نمی کردم].

من اگر می‌دانستم پایان من چنین است آغاز نمی‌کردم.

مشتاق تو شدم پس به من بیاموز در اشتیاق نباشم

به من بیاموز چگونه ریشه‌های عشق تو را از اعماق بِبُرم.

به من بیاموز چگونه اشک در حدقه‌های چشم می‌میرد؟

به من بیاموز چگونه عشق می‌میرد و شوق چگونه خودکشی می‌کند؟

ای کسی که دنیا را برای من همچون قصیده‌ی شعری زیبا تصویر کردی

و زخم در دل‌ام کاشتی و صبر را ربودی

اگر برای تو عزیز هستم دست‌ام را بگیر

چرا که من از سر تا پاهایم عاشق هستم

موجی آبی در چشمان تو مرا به عمق دریا فرا می‌خواند

ومن نه تجربه‌ای در عشق دارم و نه قایقی برای دریانوردی.

من زیر آب نفس می‌کشم

من غرق می‌شوم غرق می‌شوم غرق می‌شوم غرق می‌شوم.

ای تمام اکنون و گذشته‌ای عمرِ عمر

آیا صدای مرا از اعماق دریا می‌شنوی؟

اگر تو توانا هستی مرا از این دریا خارج کن

من شنا کردن بلد نیستم.

حرف‌های تو مثل قالی ایرانی‌ست

و چشمهایت

گنجشک‌های دمشقی

که بین دو دیوار می‌پرند.

قلب من مثل کبوتر

بالای حوضچه‌ی دستانت پر می‌کشد

و در سایه‌ی النگوهایت می‌آرامد

و من دوستت دارم

امّا می‌ترسم گرفتارت شوم…!

شعر معروف بلقیس

شعر معروف بلقیس

سپاس باد شما را

سپاس باد شما را

محبوب من به مرگ نشست

اکنون می‌توانید

بر مزار این شهید

باده‌ای سر دهید

و شعرم از پای درآمد.

آیا جز ما

هیچ ملتی در دنیا

شعر را شهید می‌کند؟

بلقیس

آن زیباترین شاه‌بانوی «بابل»

بلقیس

آن موزون‌ترین نخل در سرزمین «عراق»

هنگامی که می‌گذشت

طاووس‌ها با او می‌خرامیدند

و آهوان از پی‌اش می‌دویدند.

بلقیس، ای درد من

و ای درد شعر- هنگامی که انگشتان بر تنش دست می‌کشند-

آیا پس از گیسوی تو

سنبله‌ها بلند خواهند شد؟

ای نینوای سبز،ای کولی طلا رنگ من،

ای که امواج دجله

هنگام بهار

زیباترین خلخال‌ها را به پای تو می‌بست

تو را از پای درآوردند.

کدامین امت عرب است

که آواز بلبلان را نابود می‌کند؟

پهلوانان عرب کجایند؟

کجا هستند

«سموأل»

و

«مهلهل»؟

این‌جا

قبیله، قبیله را می‌خورد.

روباه، روباه را می‌درد

و عنکبوت، عنکبوت را.

ماه من

به دیدگان تو سوگند

-که بی شماران ستاره در آن پناه می‌گیرند-

عرب را رسوا خواهم کرد.

آیا پهلونی‌ها، دروغی عربی است

یا تاریخ نیز مانند ما

دروغ می‌گوید؟

بلقیس

خود را از من مگیر

که پس از تو دیگر

خورشید سواحل را روشن نمی‌کند.

در بازجویی خواهم گفت

که دزدان در لباس سربازان ظاهر شده‌اند

و رهبران در هیأت ملاکان.

خواهم گفت

که داستان‌های اصیل

سخیف‌ترین حکایت‌هایی هستند که به تعریف آمده‌اند.

بلقیس

ما از قبیله‌ای هستیم که مردمانش

فرق گل و زباله را نمی‌دانند

این است تاریخ ما.

بلقیس

ای شهید

ای شعر

ای پاک

گوش کن:

«سبا» ملکه‌ی خویش را می‌جوید

درود مردم را پاسخ‌گوی.

ای شاه‌بانوی شکوهمند

ای تجسم عظمت«سومری»

ای گنجشک دلنشین

ای تندیس گرانبها

و ای اشکی که بر گونه‌ی مجدلیه جاری شدی

آیا آن روز که تو را از «سواحل اعظمیه»

به این جا آوردم

بر تو ستم کردم؟

این وطن

هر روز یکی را پس از دیگری از پای درمی‌آورد

و هر لحظه در کمین قربانی تازه‌ای است.

اکنون مرگ در فنجان قهوه‌ی ما

در کلید خانه

در میان گل‌های باغچه

در لابه لای کاغذ روزنامه‌ها

و در حروف الفبا

بیتوته کرده است.

اینک ما

دیگرباره به زمان جاهلیت بازگشته‌ایم

بلقیس

به روزگار بربرها

و وحشیگری، پلیدی، عقب‌ماندگی و حقارت را

از سرگرفته‌ایم.

اینک شعر

هجرتی است از میان بمب‌ها و ترکش‌ها

و کشتن پروانه‌ها در پیله آرمان‌ ما.

آیا معشوق من-بلقیس- را می‌شناسید؟

او ناب‌ترین مضمون کتاب‌های عاشقانه

و آمیزشی مقدس از مرمر و ابریشم بود

و بنفشه‌ها در میان چشمانش

آسوده می‌خوابیدند.

بلقیس

ای شمیمی که هنوز در خاطرم مانده‌ای

و ای مزاری که در میان ابرها در پروازی

در بیروت

تو را همچون آهویی از پای درآوردند

و از آن پس شعر را

سر بریدند.

این مرثیه نیست

اما

عرب باید غزل خداحافظی را بخواند.

بلقیس

خانه‌ی کوچکت

مشتاق توست

و شاه‌بانوی معطر خویش را سراغ می‌گیرد.

به خبرها گوش می‌دهم

خبرهای مبهم

پاسخی نمی‌گیرم اما…

بلقیس

اندوه تو در استخوان‌هایم رخنه کرده

فرزندانمان نمی‌دانند که بر من چه می‌گذرد

خود نیز نمی‌دانم

به آن‌ها چه بایدم گفت!

آیا لحظه‌ای دیگر شادمانه از راه خواهی رسید؟

و بر در خواهی کوفت؟

آیا دیگر باره جامه‌های زمستانی‌ات را

درخواهی آورد؟

بلقیس

پیچک‌های سبز تو بر دیوار می‌گریند

و تصویرت بر آینه‌ها و پرده‌ها

هنوز در نوسان است

حتی سیگاری که روشن کرده‌ای

خاموش نیست

و دودش از رفتن

باز ایستاده است.

بلقیس

اعماقم از اندوه سرشار است

و در دیدگانم بی‌خوابی

منزل گرفته است.

چگونه روزها و رویاهایم را گرفتی

و فصل‌ها و باغچه‌ها را رها کردی؟

بلقیس

ای محبوب من

ای شعر من

ای روشنایی چشمانم!

چگونه توانستی از من بگریزی؟

بلقیس

اکنون

زمان نوشیدن چای معطر عراقی

و شراب ناب است

چه کسی جام‌ها را پر می‌کند ای بلند بالا

و چه کسی «فرات»

«دجله»

و «رصافه» را

در گوشه‌ی خانه‌مان می‌گذارد؟

بلقیس

اندوه

در جای‌جای وجودم رخنه کرده

و بیروت

که تو را از پای درآورد

هنوز

عمق فاجعه را درنمی‌یابد.

بیروت

که روزی عاشق تو بود

نمی‌داند با معشوق خویش چه کرده است.

بیروت

روشنایی را از ماه گرفته است.

تمامی ابرها بر تو می‌گریند

بلقیس

اما کسی هست آیا که برای من قطره اشکی بیفشاند؟

چگونه در سکوت کوچیدی

و حتی دستی بر دستانم نگذاشتی؟

چگونه من را چونان برگی

در میان بادها رها کردی؟

پس از تو

ما همچون پری

در باران گم شدیم.

آیا به این روزها فکر کرده بودی؟

آیا می‌دانستی من هنوز نیازمند دوست داشتنت هستم؟

مانند «زینب»

مانند«عمر»

بلقیس

ای گنج اساطیری

ای نیزه‌ی بلندبالای عراقی

ای بیشه‌ی خیزران

ای که ستاره‌ها را

از بلندای آسمان به چالش می‌خواندی

اینک بگو که آن همه شادمانی‌ها را

از کجا آورده بودی؟

بلقیس

ای دوست

ای همراه

ای به نازکی بابونه!

امروز

بیروت بر ما تنگ است

دریا بر ما تنگ است

همه جا بر ما تنگ است.

تو هرگز تکرار، مکرر نیستی

تو نوبرانه‌ای بلقیس.

یادها مرا می‌آزارند

و دقیقه‌ها و ثانیه‌ها تازیانه‌ام می‌زنند.

هر سنجاق کوچک تو

داستانی است…

گیره‌ی گیسوی طلا گونت

مثل همیشه

در بارانی از مهربانی

غرقم می‌کند

و آهنگ دلنشین صدایت

از لابه‌لای پرده‌ها

و صندلی‌ها و ظرف‌ها

برمی‌خیزد.

و تو بلقیس،

از میان آیینه‌ها

انگشتری‌ها

شعرها

جام‌ها

و شراب‌های ارغوانی

شکوفا می‌شدی

کاش می‌دانستی، کاش می‌دانستی بلقیس

که همه جای خانه‌مان درد می‌کند

و یاد تو

چون گنجشکی

در هر گوشه و کنار پرسه می‌زند؛

در آن گوشه‌ای که سیگار می‌کشیدی،

در آن خلوتی که کتاب می‌خواندی،

در آن فضایی که چون نخل می‌خرامیدی،

و در آن کناره‌ای- بلند و استوار-

همچون شمشیر یمانی

به پیشباز میهمانانت می‌رفتی.

بلقیس

ظرف شرابت کجاست؟

و فندک آبی‌ات

و سیگاری که هرگز از لب‌هایت جدا نمی‌شد؟

آه شانه هم

وقتی تو را به یاد می‌آورد

اشک می‌ریزد

آیا شانه هم برای تو

دلتنگ است؟

بلقیس

دشوار است که از خون خویش هجرت کنم

منی که میان پاره‌های آتش

و کلاف‌های دود

محاصره‌ام…

بلقیس، ای شاه‌بانوی من!

تو در شعله‌های عداوت عشیره‌های عرب

سوختی

و من

از کوچ تو

چه می‌توانم نوشت

که همانا کلام آشکار است.

ما در میان کومه‌های قربانیان

به سراغ ستاره‌ای می‌رویم

که فرو افتاده است

و پیکری که همچون آینه

تکه تکه شده

اینک از تو می‌پرسم:

آیا این قبر، قبر توست یا قبر عرب؟

بلقیس

ای بیدی که گیسوانش را

بر من افشانده،

ای غرال رمیده

این سرنوشت من و توست که

به دست عرب کشته شویم

گوشت ما را بجود

و ما را به مرگ بسپارد

و به دست خویش

برای مرده‌ی ما

گورها مهیا کند؟

چگونه می‌توان از این سرنوشت شوم گریخت

هنگامی که تیغ تیز عرب

میان گردن زنان و گردن مردان

فرقی نمی‌گذارد؟

بلقیس

اگر تو را به آتش کشیدند

باکی نیست

چرا که تمامی شهیدان از کربلا آغاز می‌شوند

و در آن‌جا به پایان می‌رسند…

از امروز دیگر تاریخ را مرور نخواهم کرد

همانا انگشتانم شعله‌ور شده‌اند

و جامه‌هایم را خون پوشانده است.

اینک ما دیگر بار

به عصر حجر رسیده‌ایم

و هرروز هزار سال به عقب بازمی‌گردیم.

پس از کوچ چشمان تو

دریای بیروت

به خشکی نشست.

و شعر

غزلی را سراغ می‌گیرد

که کلماتش ناتمام مانده است

و کسی نیست تا به او پاسخ گوید.

اندوه تو

ای بلقیس، درونم را می‌فشارد.

اکنون

نارسایی واژه‌ها را می‌شناسم

و تنگنای ناممکن‌ها را درمی‌یابم.

شگفتا

من که خالق نامه‌های بسیاری بوده‌ام

نمی‌دانم چگونه برای تو

صفحه‌ای بیاغازم!

چرا که خنجر عرب در پشت من و در پشت شعر

فرو رفته است

بلقیس، ای آن که تمدن از تو زاییده شد،

تو آن بشارت بزرگ بودی

که به سرقت رفت.

تو نوشتن بودی

پیش از آغاز نوشتن

تو جزیره‌ها و گلدسته‌ها بودی.

ای ماه من که در میان سنگ‌پاره‌ها افتادی،

اکنون زمان آن رسیده که پرده‌ها بالا برود

پرده‌ها بالا برود…

هنگام بازجویی خواهم گفت که

نام‌ها، نشانی‌ها، بندیان، شهیدان

فقیران و مستضعفان را

می‌شناسم.

خواهم گفت که

قاتلان تو را به درستی می‌شناسم.

و چهره‌ی جاسوسان و سخن‌چینان را به یاد می‌آورم.

خواهم گفت که

نیکوکاری ما همانا گناهکاری

و پارسایی‌مان، پلشتی است.

خواهم گفت که

مبارزه‌ی ما دروغ

و سیاستمان رسوایی است.

در بازجویی خواهم گفت که

تمامی قاتلان را می‌شناسم.

خواهم گفت که

همانا دوران ما

روزگار قتل‌عام یاسمن‌هاست

و نابودی پیامبران و فرستادگان؛

که عرب حتی

چشمان سبز را کور می‌کند

و از گیسوی زنان، انگشتری‌ها

دستبندها،آینه‌ها و اسباب‌بازی‌ها هم

درنمی‌گذرد.

نمی‌دانم

چرا حتی ستاره‌ها هم از وطن من می‌هراسند؟

و پرنده‌ها از آسمانش می‌گریزند،

و حتی اختران،

کشتی‌ها

کتاب‌ها و دفترها

و تمامی زیبایی‌ها

بر ضد عرب فریاد می‌دارند؟

بلقیس، ای دردانه‌ی بی‌بها،

آیا آن هنگام که پاره‌های تن تو

در هوا پراکنده شد

می‌دانستم

که قتل زنان برای عرب

جز یک سرگرمی نیست

و ما جز جانیانی کارکشته

چیز دیگری نیستیم؟

بلقیس، ای اسب زیبا،

من از تاریخ خویش شرمسارم

این‌جا؛ سرزمینی است که اسب‌ها را می‌کشند

این‌جا؛ سرزمینی است که اسب‌ها را می‌کشند

از آن روز که گلویت را بریدند

بلقیس، ای وطن گوارا،

انسان دیگر نمی‌داند

چگونه باید در این وطن زیست

و چگونه باید بر این خاک مرد.

اکنون من سنگین‌ترین بها را

از خون خویش می‌پردازم

تا جهان خوشبخت بماند

آسمان اما

خواهان آن است که من

همچون برگ‌های زمستان

تنها باشم

آیا شاعران از زهدان رنج زاده می‌شوند

و آیا شعر هنوز

جراحتی شفاناپذیر در قلب است

یا تاریخ گریه تنها در چشمان من

خلاصه می‌شود؟

در بازجویی خواهم گفت:

چگونه غزال من با شمشیر ابولهب

از پای درآمد

خواهم گفت که

چگونه تمامی دزدان

از خلیج گرفته تا اقیانوس

به غارت، ویرانگری، رشوه‌خواری

و تجاوز به زنان مشغول‌اند

آن‌گونه که دلخواه ابولهب است؛

و در سرزمین من

بی‌فرمان او

گندمی از زمین نمی‌روید

کودکی به دنیا نمی‌آید

زندانی گشوده نمی‌شود

و سری از تن دور نمی‌افتد.

در بازجویی خواهم گفت که

چگونه شاه‌بانوی من از پای درآمد

و چگونه فیروزه‌ای چشمانش

نصیب سران عرب شد!

چگونه حلقه‌ی همسری‌اش

و آن گیسوانی که چونان رودخانه‌ای از طلا بود

میان عرب تقسیم گردید.

در بازجویی خواهم گفت:

چگونه گردن‌بند قرآنش را ربودند

و به آتش درافکندند

خواهم گفت که

چگونه خونش را ریختند

و چگونه دهانش را از آنِ خود کردند

و به جای آن

نه گل سرخی بر جای گذاشتند

و نه خوشه‌ی انگوری.

مرگ بلقیس

آیا

تنها پیروزی عرب بود؟

بلقیس، ای تمامی عشق

پیام‌آوران آزادی

دروغگویانی بیش نیستند

که با حیله و نیرنگ

بر ملت‌ها چیره‌اند.

اگر آن‌ها می‌توانستند

فقط ستاره‌ای یا پرتقالی را

از خاک غمگین فلسطین بازآورند،

یا صدف و سنگی کوچک را

از سواحل غزه،

یا در این سال‌های طولانی اسارت

لیمو و یا حتی زیتونی را

آزاد کنند،

و ننگ و بدنامی را از تاریخ بزدایند

بی‌گمان ای بانوی من!

قاتل تو را

سپاس می‌گفتم

اما

ای معبود بی‌همتا، ای تمامی عشق،

آنان فلسطین را رها کردند

تا غزالی را از پای درآورند…

چه می‌گوید شعر در این روزگار؟

بلقیس

چه می‌گوید شعر

در سرزمینی سرشار از تعصب و ترس و نادانی؟

که تا مرزهای جنایتش پیش بردند

که زبانش را بریدند.

آنان

تو را

از دستان من ربودند

شعر را از دهانم

خواندن و نوشتن را از من گرفتند

و کودکی و آرزو را.

بلقیس، ای بلقیس

ای ضربه‌ی اشک بر سیم کمانچه،

من به قاتلان تو

رازهای عشق می‌آموختم

آنان اما

پیش از پایان درس

آهوی مرا از پای درآوردند.

بلقیس

ببخشای مرا

که اینک نیک می‌دانم

زندگی تو

قربانی زیستن من شد

خوب می‌دانم

هدف قاتلان تو

کلمات من بود

اینک ای زیبای من،

در پناه پروردگارت آرام گیر.

پس از تو

شعر غیرممکن خواهد شد

و زنانگی و زایش از جهان رخت برخواهد بست

و فردا

ای آموزگار راستین!

پرسش کودکان

از گیسوان بلند توست

و عاشقان

درس‌های تو را از بر خواهند کرد

و عرب به زودی خواهد دانست

که پیامبری را به قتل رسانده است.

در سرزمین های شمالی – بانوی من –

شاعر آزاد متولد می‌شود

بدانگونه که ماهیان در فراخنای دریاها

و آواز می‌خواند در آغوش برکه‌ها

و زنگ چراگاه‌ها

و شکوفه‌های انارستان‌ها

نزد ما

شاعر متولد می‌شود در زهدان غبار

و آواز می‌خواند برای حاکمانی از غبار

و سپاهیانی از غبار

و شمشیر‌هایی از غبار !

معجزه است

که شعر از شب ، روز بسازد !

معجزه است

که شکوفه کشت شود

بین دیوار

و دیوار !

اشعار فروغ فرخزاد / مجموعه کامل شعرهای کوتاه، بلند عاشقانه و ماندگار فروغ

عشق همچون پرتقالی مرا پوست می‌کند

وسینه ام را در شب می‌گشاید،

و در درون آن:

شراب و گندم و چراغی که با روغن زیتون روشن است به جا می‌گذارد

و هرگز به یاد نمی‌آورم که کشته شدم

و چگونه خونم ریخته شد

و به یاد نمی‌آورم چیزی دیده باشم

عشق به مانند ابر مرا می‌پراکند،

محل ولادتم را حذف می‌کند،

وسال‌های تحصیلی مرا،

و اقامه نماز را لغو می‌کند و همچنین دینم را،

و ازدواج را لغو می‌کند،طلاق،شاهدان،دادگاه‌ها

پاسپورت سفرم را از من می‌گیرد

و تمام گرد و خاک قبیله را از وجودم می‌شوید(روح قبیله را از من می‌گیرد)

و مرا

از اتباع ماه می‌سازد

عشق تو هوای شهر و شب آنرا دگرگون می‌سازد

خیابان‌ها به مانند عید ،یک جشن نور در زیر نم‌نم باران خواهد شد

و میدان‌ها بیسار افسونگر می‌شوند

و کبوتر‌های کلیسا‌ها شعر خواهند نوشت

و عشق در کافه‌های پیاده‌رو بسیار حماسی،و عمر طولانی‌تری خواهد داشت

و کیوسک‌های فروش روزنامه وقتی شما را می‌بیند،می‌خندد

و با اورکت زمستانی به میعادگاه می‌آیی

آیا تصادفی است

که زمان آمدنت با بارش باران ارتباط دارد؟

عشق آن چیزی را که نمی‌دانستم به من یاد می‌دهد،

و پنهان را برایم آشکار می‌سازد،و برایم معجزه می‌کند

و در مرا باز می‌کند و وارد می‌شود

به مانند وارد شدن شعر و قصیده،

به مانند وارد شدن برای نماز

و مرا به مانند عبیر مانولیا به هر سوی می‌پراکند

و برای من شرح می‌دهد که چگونه جویبار‌ها جریان پیدا می‌کند،

و سنبل‌ها موج می‌زند،

و بلبل‌ها و قمریان چگونه آواز می‌خوانند

و سخن گذشته را از یادم می‌برد،

و مرا با تمام زبان ها می‌نویسد

عشق نیمی از تخت خوابم را با من شریک می‌شود

و نصف غذایم را،

و نصف شرابم را،

و بندرها و دریاها را از من می‌دزدَد،

و کشتی‌ها را

و بالای گنبد مسجد فریاد می‌کشد،

و چون خروس روی ملافه‌ها را نوک می‌زند

بر روی بام‌های کلیسا فریاد می‌کشد

تمام زنان شهر را بیدار می‌کند

،عشق به من یاد داد که اشعار چگونه رنگ آب به خود می‌گیرد

و چگونه می‌توان با یاسمین نوشت

چگونه می‌توان با خواندن چشم‌هایت

مانند یک حرف زیبا روی مندولین(موسیقی) بود

این چیزها را گفتم تا به تو نزدیکتر شوم

(عشق) دستم را می‌گیرد و می‌برد

.و به من سرزمین‌ها را نشان می‌دهد

این دختران زیبا از مس

تن‌هایشان مزرعه‌های قهوه است

چشم‌های آن‌ها آواز یک فلامینگوی اندوهگین

وقتی می‌گویم خسته شدم

چادرش را زیر سرم می‌گذارد

.ساده است برای تو کمی از سوره صابرین برایم بخوان

عشق همچون پیش بینی‌ای که در خواب می‌بینم،مرا غافلگیر می‌کند

و روی پیشانی‌ام رسم می‌کند

یک هلال نورانی،یک جفت کبوتر

می‌گوید: سخن بگو!!

اشک‌هایم جاری می‌شود و نمی‌توانم سخن بگویم

می‌گوید:زجر بکش!!

و جواب می‌دهم :آیا در سینه بجز استخوان چیزی ماند؟

می‌گوید:یاد بگیر!!

جواب می‌دهم :ای سرورم و شفاعت کننده‌ی من!

من از پنجاه سال پیش سعی می‌کنم

که فعل عشق را صرف کنم

ولی من در تمام درس‌هایم رفوزه شدم

نه در جنگ پیروز شدم

و نه در صلح …

اشعار فاضل نظری | گلچینی از شعرهای کوتاه و بلند عاشقانه و معروف فاضل نظری

عکس شعرهای نزار قبانی

لندن به من آموخت

که برگ های زرد را دوست داشته باشم

و رنگ خاکستری را

و اینکه از تاریخ عاد و ثمود فراری شوم

لندن به من آموخت

که بی هیچ مرزی, آزادی ام را بنگرم

و بی هیچ مرزی متن های شعر را

و بی هیچ مرزی آداب و رسوم عشق را به من آموخت

که چگونه وقای عاشق زنی شوم, ممکن است

جهان را بی هیچ مرز بگذارد

با او در لندن راه می رفتم

همچون کودکی شگفت شده

چرا در «هارودز» فراموشم کرد؟

و خوب می دانست که روز تولد

در دریای عشق گم شده ام

و می دانست بدون او

تنها از خیابان نمی گذرم

نه, و نه در بارانی ام وارد می شوم

نه, و نه می توانستم تنهایی

به هتل بازگردم

چرا مرا بین انبوه هدیه ها ترک کرد

تنها و غمگین همچون چراغ های خیابان

و می پرستیدمش از سر

تا به انگشتان پاها

عکس شعرهای نزار قبانی

اینجادیگر راه چاره ای نمانده است

به جز کلمه

اینجادیگر سینه ای مرا شیر نمی دهد

به جز کلمه

اینجادیگر میهنی نیست مرا حمایت کند

به جز کلمه

اینجا در گذشته ی من زنی دیگر نیست

به جز کلمه

به جز کلمه !

در شعر

چیزی با نام آتش بس وجود ندارد

مرخصی تابستانی وجود ندارد

مرخصی استعلاجی وجود ندارد

مرخصی اداری وجود ندارد

باید در معرکه حاضر باشی

تا آخرین قطره از خونت

یا آن که جا بزنی و از بازی بیرون بروی !

وقتی که تو را دوست می‌دارم

بارانی سبز می‌بارم

بارانی آبی

بارانی سرخ

بارانی از همه رنگ.

از مژگانم گندم می‌روید

انگور

انجیر

ریحان و لیمو.

وقتی تو را دوست می‌دارم

ماه از من طلوع می‌کند

و تابستانی زاده می‌شود

گنجشگان مهاجر باز می‌آیند

و چشمه‌ها سرشار می‌شوند.

وقتی به قهوه‌خانه می‌روم

دوستانم

گمان می‌کنند که بوستانم!

اگر تو نبودی

نمی‌دانم هر روز برای چه کسی می‌نوشتم !

هر جلوه ی زیبا

نا خودآگاه مرا یاد تو می‌اندازد

و لاجرم

مرا با خود به اوج می‌برد

سرنگون می‌سازد

می‌خنداند و

می‌ریاند!

ای کاش

لااقل

دستم را می‌گرفتی

تا حرارت عشقم را درک کنی!

گرچه

میدانم هرگز نمیفهمی چقدر دوستت داشتم

و مشکل من

این روزها

همین است

من ضد هر گونه تعریف برای عشق هستم

زیرا جمع همه تعریف هاست.

عشق ، ضد همه ی پندهای قدیمی

و ضد همه‌ی متن‌ها

و ضد همه‌ی آیین‌هاست.

عشق را تنها تجربه‌ها می‌سازد

و دریا را، بادها و کشتی‌ها

و هیچکس جز جنگاور نمی‌تواند از جنگ بگوید

من عشق می‌ورزم

اما اگر درباره‌ی آن بپرسید

بهتر است که هیچ نگویم

می‌خواهم تو را دوست بدارم بانوی من

تا سلامتم را بازیابم

و سلامت کلماتم را

و از کمربند آلودگی که بر دلم پیچیده است به‌درآیم

که زمین بی‌تو دروغی‌ست بزرگ

و سیبی‌ست گندیده.

می‌خواهم تو را دوست بدارم

تا به کیش یاسمن برآیم

و آینه،بنفشه را بجاآرم

و از تمدن شعر به دفاع برخیزم

و از کبودی دریا و سبز شدن بیشه‌ها.

می‌خواهم تو را دوست بدارم

تا اطمینان یابم که بیشه‌های نخل در چشمان تو همچنان درسلامت‌اند

و لانه‌های گنجشکان میان نارهای سینه‌ات همچنان در سلامت‌اند

و ماهیان شعر که در خونم شناورند همچنان در سلامت‌اند.

می‌خواهم تو را دوست بدارم

تا از خشک بودنم رها شوم

و از شوری خود و آهکی بودن انگشت‌هایم

و جویبارهایم را باز بیابم

و خوشه‌هایم را و پروانه‌های رنگ‌رنگ‌ام را

و از توانم بر آواز خواندن مطمئن شوم

و از توانم بر گریه کردن…

می‌خواهم تو را دوست دارم بانوی من

در روزگاری که عشق معلول شده است

و زبان معلول و کتاب‌های شعر معلول

نه درختان یارای ایستادن بر پای خود دارند

نه گنجشکان توان که از با‌ل‌های خود بهره ببرند

نه ستاره‌ها می‌توانند بی روادید جابه‌جا شوند.

می‌خواهم تو را دوست بدارم

پیش از آنکه آخرین غزال از غزال‌ها آزادی منقرض شود

و آخرین نامه از نامه‌های دلبخاتگان

و بازپسین چکامه‌ی مکتوب بر زبان تازی بردار شود.

می‌خواهم تو را دوست بدارم

پیش از آنکه دستور العملی فاشیستی صادر شود

که درِ بوستان‌های عشق بسته شود

می‌خواهم با تو یک فنجان قهوه بنوشم

پیش از آنکه قهوه را و فنجان‌ها را مصادره کنند

می‌خواهم با تو دو دقیقه بنشینم پیش از آنکه پلیس مخفی ما را از جا بلند کند

می‌خواهم تو را به‌بر بگیرم

پیش از آنکه دهانم را و بازوانم را بازداشت کنند

می‌خواهم در پیشگاه تو گریه کنم پیش از آنکه بر اشک‌های من گمرکی ببندند.

تو را دوست دارم بانوی من

در مقام دفاع از حق تو زن

در شیهه کشیدن چنان که خود می‌خواهد

و از حق زن در انتخاب شهسوار خود چناکه خود می‌خواهد

و از حق ماهی در شنا کردن چنانکه خود می‌خواهد

و از حق درخت در تغییر برگ‌های خود چناکه خود می‌خواهد

و از حق مردم در تغییر حاکمان خود هرگاه که خود می‌خواهند.

می‌خواهم محبوب من باشی

تا شعر پیروز شود بر تپانچه و صدا خفه کن

و دانش‌آموزان بر گازهای اشک‌آور

و گل‌سرخ بر باتوم پلیس

و کتاب‌خانه‌ها بر کارخانه‌های اسلحه سازی.

همه چیز بانوی من به اغما رفته است

ماهواره بر ماه بدر شاعران پیروز شده‌اند

و رایانه‌ها بر غزلِ غزل‌ها پیشی گرفته‌اند

و بر شعرهای لورکا و مایاکوفسکی و پابلو نرودا.

سقف آسمان بانوی من کوتاه شده است

و ابرهای بلند براسفالت جاده‌ها پرسه می‌زنند

و جمهوری افلاطون و قانون حمورابی و فرمان‌های پیامبران و کلام شاعران

فروتر از سطح دریا آمده است

هم از این رو جادوگران و اخترشناسان و مشایخ صوفیه به من پند داده‌اند که تورا دوست بدارم

تا آسمان قدری بلند شود

اشعار هوشنگ ابتهاج | زیباترین و کامل‌ترین شعرهای عاشقانه و زیبای سایه

بانوی من !

همه چیز در کما رفته است

ماهواره ها بر ماه شاعران فائق شده اند

و ماشین حساب ها

بر غزل غزل ها

و بر اشعار لورکا و مایا کوفسکی و پابلو نرودا

می خواهم دوستت بدارم خاتون من !

پیش ازآن که قلب من قطعه ای یدکی گردد

که در داروخانه ها موجود است

از آنها که پزشکان قلب “کلیولند” می سازند

مثل تولید کفش !

بانوی من ، سقف آسمان کوتاه

و ابرهای فرازمند

در سطح آسفالت ها پرسه می زنند

و جمهوری افلاطون و قانون حمورابی

و فرامین پیامبران

و کلام شاعران

از سطح دریا پایین تر آمده است

هم از این روست که جادوگران ، ستاره شناسان

و سالکان صوفی به من توصیه کرده اند

تا دوست بدارم

شاید سقف آسمان اندکی بالاتر رود!

عشق مرا افزون کن

ای زیباترین حمله‌‌های جنونم

ای سفر خنجر در بافت‌هایم

ای ژرف رفتن دشنه

بانوی من، بر غرق من بیفزای

که دریا صدایم می‌کند

بر‌مرگ من بیفزای ،شاید مرگ چون هلاکم کرد زنده‌ام سازد

پیکر تو نقشه‌ی جغرافیاییِ من است

دیگر مرا با نقشه‌ی جهان کاری نیست

من کهن‌ترین پایتخت اندوهم

و زخمم نقشی از ایام فرعونان

درد من چون لکه‌ای روغن

از بیروت تا چین گسترده است

درد من کاروانی‌ست

که خلیفگان شام در سده‌‌ی هفتمین

تا چین گسیل کرده‌اند

و در دهان اژدها گم گشته است.

ما را ببخش

اگر در بستر مرگ تنهایت گذاشتیم

اگر چون سربازان شکست خورده ترکت کردیم

ببخش ما را

اگر رودخانه های پر خون را دیدیم

شاهد تجاوز به تو بودیم

اما خاموش ماندیم

در میان اندوهی چنین بگو آیا حالت خوب است

آیا فشنگ تک تیرانداز

دریا را هم از پا درآورده

آیا عشق نیز

همراه هزاران دیگر پناهنده شده

و شعر

پس از تو شعری هم مانده

جنگ بیهوده

 سلاخی‌مان کرده

از درون تهی‌مان کرده

مردمان ما را به چهار گوشه پراکنده

مطرود و درمانده

بی آنکه اخطاری دهد

چون یهودی سرگردان کرده است ما را

خواستند از ما تیراندازی بیاموزیم

ما نپذیرفتیم

از ما خواستند خدا را به دو نیمه کنیم

ما شرمسار شدیم

ما به خدا باور داریم

چرا او را از معنی تهی کرده اند

از ما خواستند علیه عشق شهادت دهیم

اما ما چنین کاری نکردیم

به ما گفتند دشنام دهیم بیروت را

که با عشق و نان ما را پرورانده

و مهربانی به ما آموخته

ما سر باز زدیم از درشتخویی با پستانی که

از آن شیر خورده ایم

ما در برابر تفنگداران ایستادیم

جانب بیروت را گرفتیم… جانب کوه را دره را

جانب لبنان را… صلیب را حلال را

ما لبنان را چشمه ها و فواره های آن را

کشور خوشه های انگور و عشق را

حمایت کردیم

و ما با کشوری ایستادیم که شعر به ما آموخت

و هدیه نوشتن به ما ارزانی کرد

بیست ماه تبعید را تاب آوردیم

در این مدت اشک‌هایمان را سر کشیدیم

و همه جا را به دنبال عشقی جدید پیمودیم

اما نیافتیمش

شراب از همه تاکستانها سر کشیدیم

اما سرخوش نشدیم

و به دنبال جایگزین درآمدیم

جایگزین بیروت کبیر

بیروت خوب

بیروت زلال

نیافتیم آن را

بازگشتیم و بوسه بر زمین زدیم

بوسه بر سنگ هایش که شعر از آن جوانه  می‌زند

و تو را در آغوش گرفتیم

سبزه زار و پرندگانت را

آفتاب و خیابانهای ساحلی‌ات را

و چون دیوانگان بر عرشه کشتی غرق شده گریستیم

تو تک هستی بیروت چون‌تو در جهان نیست

تو با کدام زبان صدایم می‌زنی

سکوتِ تو را لمس می‌کنم

به من که نگاه می‌کنی

به لُکنت می افتم

زبان عشق سکوت می‌خواهد

زبان عشق واژه‌ای ندارد

غربت ندارد

حضور تو آشناست

از ابتدای تاریخ بوده است

در همه زمانه‌ها خاطره دارد

تو با کدام زبان سکوت می‌کنی

می‌خواهم زبان تو را بیاموزم

کتاب دستان تو امپراتور کتابهاست

با شعرهایی آراسته به طلا

ومتن هایی با تار وپود زر

با رودخانه های شراب

و رود ترانه و طرب!

دستانت بستری از پر

که هنگام غلبه ی خستگی

برآن پلک می بندم.

دستانت ، ذات شعرند در فرم و معنا

بی دستانت

نه شعر بود ،نه نثر

نه چیزی که به آن ادبیات می گویند !

بگو دوستت دارم تا زیبائیم افزون شود

که بدون عشق تو زیبا نخواهم بود

بگو دوستت دارم تا سر انگشتانم

طلا شده، و پیشانیم مهتابی گردد

بگو و تردید نکن

که بعضی از عشق ‌ها قابل تأخیر نیستند

اگر دوستم بداری تقویم را تغییر خواهم داد

فصل‌ هایی را حذف نموده

یا فصل‌ هایی را به آن اضافه خواهم کرد

و زمان گذشته را به پایان خواهم رساند

و به جای آن پایتختی برای زنان تاسیس خواهم کرد

اگر تو معشوقه‌ ام شوی، من پادشاهی خواهم بود

و ستارگان را با سفینه‌ ها و لشکریان فتح خواهم کرد

از من خجالت نکش، که این فرصتی ست برای من

تا پیام آوری باشم میان تمام عاشقان

چیزی که در دوست داشتنت

بیش تر عذابم می دهد

این است که گر چه می خواهم

اما طاقت بیش تر دوست داشتنت را ندارم

و آن چه در حواس پنج گانه ام

به ستوهم می آورد

این است که آن ها پنج تا هستند ، نه بیش تر

زنی استثنائی چون تو را

احساساتی استثنائی باید

که بدو تقدیم کرد

و اشتیاقی استثنائی

و اشک هایی استثنائی

زنی چون تو استثنائی را کتاب هایی باید

که ویژه او نوشته شده باشند

و اندوهی ویژه

و مرگی که تنها مخصوص و به خاطر او باشد

تو زنی هستی متکثر

در حالی که زبان یکی است

چه می توانم کرد

تا با زبانم آشتی کنم

متاسفانه

نمی توانم ثانیه ها را درآمیزم

و آن ها در هیات انگشتریی به انگشتانت تقدیم کنم

سال در سیطره ماه ها

و ماه ها در سیطره هفته ها

و هفته ها در سیطره روزهایشان هستند

و روزهای من محکوم به گذر شب و روز

در چشمان بنفشه ای تو

آن چه در واژه های زبان آزارم می دهد

آن است که تو را بسنده نیستند

تو زنی دشواری

زنی نانوشتنی

واژه های من بر فراز ارتفاعات تو

چونان اسب له له می زنند

با تو مشکلی نیست

همه مشکل من با الفباست

با بیست و هشت حرف

که توان پوشش گامی از آن همه مسافت زنانگی تو را ندارند

شاید تو به همین خرسند باشی

که تو را چونان شاهدخت های قصه های کودکان

یا چون فرشتگان سقف معابد ترسیم کرده ام

اما این مرا قانع نمی کند

زیرا می توانستم بهتر از اینت به تصویر بکشم

شاید تو مثل دیگر زنان

به هر شعر عاشقانه ای که برایت گفته باشند

خرسند باشی

اما خرسندی تو مرا قانع نمی کند

صدها واژه به دیدارم می شتابند

اما آن ها را نمی پذیرم

صدها شعر

ساعت ها در اتاق انتظارم می نشینند

اما عذر آن ها را می خواهم

چون فقط در جست و جوی شعری

برای زنی از زنان نیستم

من به دنبال “شعر تو” می گردم

کوشیدم چشمانت را شعری کنم

اما به چیزی دست نیافتم

همه نوشته های پیش از تو هیچ اند

و همه نوشته های پس از تو هیچ

من به دنبال سخنی هستم که بی هیچ سخنی

تو را بیان کند

یا شعری که فاصله میان شیهه دستم و آواز کبوتر را بپیماید

عکس شعرهای نزار قبانی

خنجر گداخته‌ی‌ ودکا بر زبان من‌

تو در هر قطره‌ حضور داری‌

امشب‌ را بی‌خیال‌ نوشیدم‌

مانند روس‌ها

که‌ آتش‌ می‌نوشند

بی‌که‌ بسوزند

من‌ اما باختم‌

چون‌ با دو آتش‌ طرف‌ بودم‌

ودکا

و

تو

ناتاشا گارسون‌ بود

من‌ تو را ناتاشا صدا می‌زنم‌

می‌خواهم‌ با من‌

چون‌ کبوتری‌ بر یخ‌های‌ میدان‌ سرخ‌

پرواز کنی‌

هر گیلاسی‌ یک‌ آتش فشان‌ است

صورتت‌ گل سرخی‌ بر فریب ناکی‌ مروارید

ناتاشا ، عشق‌ من‌

مردان‌ باده‌ می‌نوشند

تا از عشق‌هایشان‌ بگریزند

من‌ اما

برای‌ گریختن‌ به‌ سوی‌ تو می‌نوشم‌

این نامه ی آخر است

پس از آن نامه یی وجود نخواهد داشت

این واپسین ابر پر باران خاکستری ست

که بر تو می بارد

پس از آن دیگر بارانی وجود نخواهد داشت

این جام آخر شراب است بانو

و دیگر نه از مستی خبری خواهد بود

نه از شراب

آخرین نامه ی جنون است این

آخرین سیاه مشق کودکی

دیگر نه ساده گی کودکی را به تماشا خواهی نشست

نه شکوه جنون را

دل به تو بستم گل یاس ِ دلپذیر

چون کودکی که از مدرسه می گریزد

و گنجشک ها و شعرهایش را

در جیب شلوارش پنهان می کند

من کودکی بودم

گریزان و آزاد

بر بام شعر و جنون

اما تو زنی بودی

با رفتارهای عامیانه

زنی که چشم به قضا و قدر دارد

و فنجان قهوه

و کلام فالگیران

زنی رو در روی صف خواستگارانش

افسوس

از این به بعد در نامه های عاشقانه

نوشته های آبی نخواهی خواند

در اشک شمع ها

و شراب نیشکر

ردی از من نخواهی دید

از این پس در کیف نامه رسان ها

بادبادک رنگینی برای تو نخواهد بود

دیگر در عذاب زایمان کلمات

و در عذاب شعر حضور نخواهی داشت

جامه شعر را بدر آوردی

خودت را بیرون از باغهای کودکی پرتاب کردی

و بدل به نثر شدی

وقتی عاشقم

حس می کنم سلطان زمانم

و مالک زمین و هر چه در آن است

سوار بر اسبم به سوی خورشید می رانم

وقتی عاشقم

نور سیالی می شوم

پنهان از نظر ها

و شعر ها در دفتر شعرم

کشتزارهای خشخاش و گل ابریشم می شوند

وقتی عاشقم

آب از انگشتانم فوران می کند

و سبزه بر زبانم می روید

وقتی عاشقم

زمانی می شوم خارج ازهر زمان

وقتی بر زنی عاشقم

درختان پابرهنه

به سویم می دوند

بیشترین چیزی که در عشق تو آزارم می دهد

این است که چرا نمی توانم بیشتر دوستت بدارم

و بیشترین چیزی که درباره حواس پنجگانه عذابم می‌دهد

این است که چرا آنها فقط پنج تا هستند نه بیشتر؟!

زنی بی نظیر چون تو

به حواس بسیار و استثنایی نیاز دارد

به عشق های استثنائی

و اشکهای استثنایی…

بیشترین چیزی که درباره« زبان» آزارم می‌دهد

این است که برای گفتن از تو، ناقص است

و «نویسندگی »هم نمی تواند تورا بنویسد!

تو زنی دشوار و آسمان‌فرسا هستی

و واژه‌های من چون اسب‌های خسته

له له می‌زنند

و عبارات من برای تصویر شعاع تو کافی نیست

مشکل از تو نیست!

مشکل از حروف الفباست

که تنها بیست و هشت حرف دارد

و ازاین رو برای بیان گستره‌ی زنانگی تو

ناتوان است!

بیشترین چیزی که درباره گذشته‌ام با تو آزارم می‌دهد

این است که با تو به روش بیدپای فیلسوف برخورد کردم

نه به شیوه‌ی رامبو، زوربا، ون‌گوگ و دیک الجن و دیگر جنونمندان

با تو مثل استاد دانشگاهی برخورد کردم

که می‌ترسد دانشجوی زیبایش را دوست بدارد

مبادا جایگاهش مخدوش شود!

برای همین عذرخواهی می‌کنم از تو

برای همه‌ی شعرهای صوفیانه‌ای که به گوشت خواندم

روزهایی که تر و تازه پیشم می‌آمدی

و مثل جوانه گندم و ماهی بودی

از تو به نیابت از ابن فارض، مولانای رومی و ابن عربی پوزش می‌خواهم

اعتراف می کنم تو زنی استثنایی بودی

و نادانی من نیز

استثنایی بود

می‌خواهم تو را دوست بدارم بانوی من

تا سلامتم را بازیابم

و سلامت کلماتم را

و از کمربند آلودگی که بر دلم پیچیده است به‌درآیم

که زمین بی‌تو دروغی‌ست بزرگ

و سیبی‌ست گندیده.

می‌خواهم تو را دوست بدارم

تا به کیش یاسمن برآیم

و آینه،بنفشه را بجاآرم

و از تمدن شعر به دفاع برخیزم

و از کبودی دریا و سبز شدن بیشه‌ها.

می‌خواهم تو را دوست بدارم

تا اطمینان یابم که بیشه‌های نخل در چشمان تو همچنان درسلامت‌اند

و لانه‌های گنجشکان میان نارهای سینه‌ات همچنان در سلامت‌اند

و ماهیان شعر که در خونم شناورند همچنان در سلامت‌اند.

می‌خواهم تو را دوست بدارم

تا از خشک بودنم رها شوم

و از شوری خود و آهکی بودن انگشت‌هایم

و جویبارهایم را باز بیابم

و خوشه‌هایم را و پروانه‌های رنگ‌رنگ‌ام را

و از توانم بر آواز خواندن مطمئن شوم

و از توانم بر گریه کردن…

می‌خواهم تو را دوست دارم بانوی من

در روزگاری که عشق معلول شده است

و زبان معلول و کتاب‌های شعر معلول

نه درختان یارای ایستادن بر پای خود دارند

نه گنجشکان توان که از با‌ل‌های خود بهره ببرند

نه ستاره‌ها می‌توانند بی روادید جابه‌جا شوند.

می‌خواهم تو را دوست بدارم

پیش از آنکه آخرین غزال از غزال‌ها آزادی منقرض شود

و آخرین نامه از نامه‌های دلبخاتگان

و بازپسین چکامه‌ی مکتوب بر زبان تازی بردار شود.

می‌خواهم تو را دوست بدارم

پیش از آنکه دستور العملی فاشیستی صادر شود

که درِ بوستان‌های عشق بسته شود

می‌خواهم با تو یک فنجان قهوه بنوشم

پیش از آنکه قهوه را و فنجان‌ها را مصادره کنند

می‌خواهم با تو دو دقیقه بنشینم پیش از آنکه پلیس مخفی ما را از جا بلند کند

می‌خواهم تو را به‌بر بگیرم

پیش از آنکه دهانم را و بازوانم را بازداشت کنند

می‌خواهم در پیشگاه تو گریه کنم پیش از آنکه بر اشک‌های من گمرکی ببندند.

تو را دوست دارم بانوی من

در مقام دفاع از حق تو زن

در شیهه کشیدن چنان که خود می‌خواهد

و از حق زن در انتخاب شهسوار خود چناکه خود می‌خواهد

و از حق ماهی در شنا کردن چنانکه خود می‌خواهد

و از حق درخت در تغییر برگ‌های خود چناکه خود می‌خواهد

و از حق مردم در تغییر حاکمان خود هرگاه که خود می‌خواهند.

می‌خواهم محبوب من باشی

تا شعر پیروز شود بر تپانچه و صدا خفه کن

و دانش‌آموزان بر گازهای اشک‌آور

و گل‌سرخ بر باتوم پلیس

و کتاب‌خانه‌ها بر کارخانه‌های اسلحه سازی.

همه چیز بانوی من به اغما رفته است

ماهواره بر ماه بدر شاعران پیروز شده‌اند

و رایانه‌ها بر غزلِ غزل‌ها پیشی گرفته‌اند

و بر شعرهای لورکا و مایاکوفسکی و پابلو نرودا.

سقف آسمان بانوی من کوتاه شده است

و ابرهای بلند براسفالت جاده‌ها پرسه می‌زنند

و جمهوری افلاطون و قانون حمورابی و فرمان‌های پیامبران و کلام شاعران

فروتر از سطح دریا آمده است

هم از این رو جادوگران و اخترشناسان و مشایخ صوفیه به من پند داده‌اند که تورا دوست بدارم

تا آسمان قدری بلند شود

دوباره باران گرفت

باران معشوقه‌ی من است

به پیش بازش در مهتابی می‌ایستم

می‌گذارم صورتم را و

لباسهایم را بشوید

اسفنج وار

باران یعنی برگشتن هوای مه آلود شیروانی‌های شاد!

باران یعنی قرارهای خیس

باران یعنی تو برمی‌گردی

شعر بر می‌گردد

پاییز به معنی رسیدن دست‌های تابستانی توست.

پاییز یعنی مو و لبان تو

دست‌کش‌ها و بارانی تو

و عطر هندی‌ات که صد پاره‌ام می‌کند.

باران‌، ترانه‌ای بکر و وحشی‌ست

رپ رپه‌ی طبل‌های آفریقایی‌ست

زلزله وار می‌لرزاندم!

رگباری از نیزه‌ی سرخ پوستان است

عشق در موسیقی باران دگرگون می‌شود

بدل می‌شود به یک سنجاب

به نریانی عرب یا پلیکان غوطه ور در مهتاب!

چندان که آسمان سقفی از پنبه‌های خاکستری ابر می‌شود

و باران زمزمه می‌کند

من چون گوزنی به دشت می‌زنم

دنبال عطر علف

و عطر تو که با تابستان از این جا کوچیده!

تو با کدام زبان صدایم می زنی

سکوت تو را لمس می کنم

به من که نگاه می کنی

به لکنت می افتم

زبان عشق سکوت می خواهد

زبان عشق واژه ای ندارد

غربت ندارد

حضور تو آشناست

از ابتدای تاریخ بوده است

در همه زمانه ها خاطره دارد

تو با کدام زبان سکوت می کنی

می خواهم زبان تو را بیاموزم

ای قامتت بلندتر از قامت بادبان ها

و فضای چشمانت

گسترده تر از فضای آزادی

تو زیباتری از همه ی کتاب ها که نوشته ام

از همه ی کتاب ها که به نوشتن شان می اندیشم

و از اشعاری که آمده اند

و اشعاری که خواهند آمد

اشعار شهریار / کامل‌ترین و زیباترین اشعار شهریار کوتاه عاشقانه

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا