جملات و سخنان آرتور شوپنهاور | مجموعهای از نقلقولهای فلسفی و ماندگار شوپنهاور
آرتور شوپنهاور یکی از تأثیرگذارترین فیلسوفان قرن نوزدهم است که اندیشههای او درباره زندگی، اراده، رنج، خوشبختی و ماهیت انسان، تأثیر عمیقی بر فلسفه، روانشناسی و ادبیات جهان گذاشته است. سخنان و نوشتههای او با نگاهی واقعگرایانه و گاه بدبینانه، خواننده را به تفکر درباره معنای زندگی و رفتار انسانها دعوت میکنند. بسیاری از علاقهمندان به فلسفه به دنبال جملات و سخنان آرتور شوپنهاور هستند تا از دیدگاههای عمیق و تأملبرانگیز این متفکر بزرگ الهام بگیرند. در این مطلب از مجله آفتاب، مجموعهای از زیباترین و ماندگارترین جملات آرتور شوپنهاور را گردآوری کردهایم؛ نقلقولهایی درباره زندگی، عشق، موفقیت، تنهایی، انسان و حقیقت که همچنان پس از سالها خواندنی و الهامبخش هستند.

فهرست محتوا
شوپنهاور که بود؟
آرتور شوپنهاور (۱۸۶۰-۱۷۸۸) فیلسوف برجستهٔ آلمانی و از تأثیرگذارترین اندیشمندان سدهٔ نوزدهم است که با طرح نظام فلسفی مبتنی بر «اراده» به عنوان جوهر هستی، نگاه تازهای به فلسفه، روانشناسی و ادبیات گشود. شوپنهاور که در خانوادهای ثروتمند در دانتسیش (گدانسک امروزی) متولد شد، تحت تأثیر شدید فلسفهٔ کانت و عرفان شرقی (به ویژه آیین بودا و اوپانیشادها) قرار گرفت.
مهمترین اثر او، کتاب «جهان همچون اراده و تصور» است که در آن جهان را از دو منظر بررسی میکند: یکی به عنوان «تصور» (نمود) که در قالب زمان، مکان و علیت برای ما ظاهر میشود، و دیگری به عنوان «اراده» (ذات) که نیروی کور و بیهدف پشت تمام پدیدههای طبیعی و انسانی است. از نظر شوپنهاور، این اراده، ماهیت اساسی همه چیز است و انسانها نیز در اسارت این ارادهٔ سیریناپذیر، همواره در رنج و ناخشنودی به سر میبرند، چرا که خواستن، محرومیت و سپس ملالتی بیپایان، سرنوشت محتوم بشر است.
شوپنهاور برای رهایی از این رنج، راههایی چون هنر (بهویژه موسیقی)، اخلاق و ریاضتکشی را پیشنهاد میکند. او بدبینترین فیلسوف غرب خوانده شده است و تأثیر عمیقی بر فیلسوفان بعدی چون نیچه، ویتگنشتاین و همچنین بر روانکاوی فروید، ادبیات (تولستوی و کافکا) و موسیقی (واگنر) بر جای نهاده است. هرچند او در زمان حیات خود چندان مورد توجه قرار نگرفت، اما در اواخر عمر به شهرت رسید و میراث فکری او همچنان یکی از ارکان فلسفهٔ مدرن به شمار میرود.
جملات فلسفی از شوپنهاور
کیمیاگرانی که در جستجوی طلا بودند، چیزهای دیگری کشف کردند، از جمله باروت، سفال، دارو و حتی قوانین طبیعت. بنابراین، حسی وجود دارد که میگوید همهٔ ما کیمیاگریم.
حتی سگ هم تحمل محبت بیش از حد را ندارد، چه رسد به انسان!
حماقت بزرگی است که درون را فدای بیرون کنیم
به علاوه، شر همیشه در دنیا حاکم است و حماقت غالب. سرنوشت بیرحم است و انسانها قابل ترحم. در چنین دنیایی، کسی که ثروت درونی دارد، همچون خانهای گرم، روشن و شاد در کریسمس است.
کسی که شخصیت آرام و متعادلی دارد در شرایط فقر هم میتواند خوشبخت باشد، در حالی که انسان حریص، حسود و شرور اگر ثروتمندترین فرد دنیا باشد، باز هم بدبخت است. حتی برای کسی که همواره از شخصیت خاص و عقلانیت بالایی برخوردار است، اغلب لذتهایی که دیگران به دنبال آنند، نه تنها زائد بلکه رنج و دردسر خواهد بود.
جملات قصار نیچه؛ گزیدهای از معروفترین و عمیقترین سخنان فریدریش نیچه

دو دشمن سعادت انسان، «رنج» و «بیحوصلگی» هستند. میتوان گفت هرچقدر موفق شویم که از یکی از اینها فاصله بگیریم، به دیگری نزدیک میشویم. درواقع، زندگی نوسانی کم و بیش شدید بین این دو است
به قول ابن یمین، شاعر پارسیزبان: گر جهانی ز دست تو برود مخور اندوه آن، که چیزی نیست عالمی نیز اگر بهدست آری هم مشو شادمان، که چیزی نیست
جامعه مانند آتش است؛ انسان عاقل، از فاصلهای مناسب خود را گرم میکند، نه آنقدر نزدیک که پس از سوختن، از آن بگریزد و در سرمای تنهایی بلرزد و گلایه کند که آتش، سوزاننده است.
برای دم تکان دادن صادقانهٔ سگها، صد برابر بیشتر احترام قائلم تا احترام متظاهرانهٔ انسانها.
آنچه مردم معمولا سرنوشت مینامند، به عنوان یک قاعده کلی، چیزی جز رفتار ابلهانه و احمقانهٔ خودشان نیست.
اپیکور میگوید: «انسانها تحتتأثیر وقایع نیستند، بلکه تحتتأثیر افکارشان دربارهٔ وقایع هستند.»
اتفاقات یا شرایط بیرونی بر هر کس، تأثیر متفاوتی دارد؛ و حتی در محیطی کاملا مشابه، هر فرد در دنیای خود زندگی میکند. زیرا آدمی فقط افکار، احساسات و ارادهٔ خود را آشکار میسازد و عوامل بیرونی، تنها از طریق همان عوامل درونی بر او اثر میگذارد. دنیای هر فرد، کاملا از طریق نگرشی شکل میگیرد که به دنیا دارد و بنابراین دنیای هر کس با دیگری متفاوت است؛
سلامتی چنان بر همهٔ نعمتهای دیگر ارجحیت دارد که حقیقتآ میتوان گفت گدای سالم سعادتمندتر از پادشاه بیمار است.
وقتی به این نکته پی میبریم که اغلب مردم چقدر سطحی و پوچ فکر میکنند، ایدههایشان چقدر محدود، احساساتشان تا چه حد حقیر، نظراتشان تا چه اندازه بیاساس است و اکثر آنها چقدر خطا دارند، وقتی به تجربه میآموزیم که چقدر تحقیرآمیز دربارهٔ همنوع خود حرف میزنند، وقتی از کسی نمیترسند یا فکر میکنند آنچه میگویند به گوش او نمیرسد، به مرور زمان نسبت به نظر آنها بیتفاوت میشویم.
عکس نوشته جملات فلسفی شوپنهاور
فقط کلا ماجرا، همان داستان قدیمی سگی است که با دیدن تصویر خود در آینه پارس میکند، زیرا فکر میکند سگی دیگر است، نه خودش.
رفتارمان باید به گونهای باشد که: اگر دنیا هم بر سرمان خراب شد، نلرزیم. کل زندگی ما، ارزش اینگونه لرزیدن و غصه خوردن را ندارد، چه رسد به موهبتهایش.
جهان در ظاهر باشکوه است، و در واقعیت وحشتناک!
عنصر اصلی سعادت انسان، در ساختار درونی خود او قرار دارد. زیرا سرچشمهٔ بلاواسطهٔ رضایت یا عدم رضایت درونی آدمی، ناشی از مجموع احساسات، امیال و افکار وی است
«اگر مجبور بودیم بر اساس توجه و نظر دیگران زندگی کنیم، بهتر بود اصلا به دنیا نمیآمدیم. زیرا مردم برای مهم جلوهدادن خود، با خرسندی، وجود ما را نادیده میگیرند.»
کسی که دچار فقر درونی است سرانجام گرفتار فقر بیرونی نیز میگردد.
کسی که شخصیت آرام و متعادلی دارد در شرایط فقر هم میتواند خوشبخت باشد، در حالی که انسان حریص، حسود و شرور اگر ثروتمندترین فرد دنیا باشد، باز هم بدبخت است.
جملات زیگموند فروید | نقلقولهای معروف و آموزههای روانکاو بزرگ درباره زندگی و عشق

«هدف خردمند لذت نیست بلکه رهایی از رنج است.»
هوراس درباره خود میگوید: «هرچند بسیار کسانی هستند که از تجملات زندگی (جواهرات، سنگهای مرمر و عاج، مجسمهها، تابلوها، نقره، لباسهای رنگارنگ) محروماند، اما دست کم یک نفر هست که میخواهد بدون اینها زندگی کند.» و نیز هنگامی که سقراط اشیاء لوکس چیده شده برای فروش را دید، بانگ برآورد: «چه چیزهای بسیاری در دنیا هست که نمیخواهم داشته باشم.»
به قول ولتر: «هنگام مرگ، این جهان را همانقدر احمقانه و فاسد ترک میکنیم که در بدو تولدمان بود.»
«سعادتی که از خودمان کسب میکنیم، به مراتب بیش از چیزی است که از محیط اطراف به دست میآوریم.»
زیرا بیشترین، متنوعترین و پایدارترین لذتها، ذهنیاند؛ لذتهایی که عمدتآ به نیروی ذهن وابستهاند، هرچند در جوانی از آنها غافل هستیم. بنابراین، سعادت ما تا حد زیادی به فردیت ما، یعنی آنچه که هستیم، بستگی دارد.
مزایای حقیقی شخصیتی، مانند روح بزرگ یا قلب بزرگ در مقایسه با مزایایی مانند مقام و مرتبه ـ حتی اگر از خانوادهای سلطنتی باشد ـ همچون تفاوت میان هنرپیشهای است که نقش پادشاه را روی صحنه ایفا میکند با کسی که پادشاه واقعی است.
گوته در دیوان شرقی ـ غربی میگوید: «همهٔ انسانها، چه فقیر و چه غنی، اعتراف میکنند که بالاترین عامل سعادت، شخصیت آدمی است.»
بنابراین، هر زمان که شادی در بزند، بیآن که لحظهای دچار تردید شویم باید در را به رویش بگشاییم، زیرا هرگز بیموقع نمیآید.
تنها کسانی سعادتمندند که طبیعت، آنها را با مقداری عقل اضافه مورد لطف قرار داده و چیزی فراتر از معمول به آنها عطا کرده و به این ترتیب آنها را قادر ساخته است که علاوه بر زندگی معمولی، یک زندگی عقلانی، بدون درد و پر از جنب و جوش داشته باشند. فراغت محض، یعنی عقلی که در خدمت اراده نباشد، به تنهایی کافی نیست بلکه باید نیروی اضافی واقعیای وجود داشته باشد که از خدمت اراده رها شده و به نیروی عقل اختصاص داده شود. زیرا همانطور که سنکا میگوید: «فراغت بدون اندیشه، مانند مرگ و زنده به گور شدن است.»
مزایای حقیقی شخصیتی، مانند روح بزرگ یا قلب بزرگ در مقایسه با مزایایی مانند مقام و مرتبه ـ حتی اگر از خانوادهای سلطنتی باشد ـ همچون تفاوت میان هنرپیشهای است که نقش پادشاه را روی صحنه ایفا میکند با کسی که پادشاه واقعی است.
قبل از انجام هر کاری، اولین چیزی که به فکرمان میرسد این است: «مردم چه خواهند گفت؟» تقریبآ نیمی از مشکلات و رنجهای زندگی را میتوان در اضطراب مربوط به این موضوع جستجو کرد.
جملات عمیق از آرتور شوپنهاور
کیمیاگرانی که در جستجوی طلا بودند، چیزهای دیگری کشف کردند، از جمله باروت، سفال، دارو و حتی قوانین طبیعت. بنابراین، حسی وجود دارد که میگوید همهٔ ما کیمیاگریم.
طول هر سال از عمر، نسبت مستقیمی با تعداد دورههای کل زندگی دارد: مثلا یک سال، در سن پنجاه سالگی، فقط به اندازهٔ یک دهم از یک سالی که در پنجسالگی گذشته است، به نظر میرسد. این تفاوت در سرعت زمان، بر هر دوره از زندگی ما تأثیری قطعی میگذارد: اول از همه، باعث میشود دوران کودکی ـ هر چند فقط شامل پانزده سال است ـ طولانیترین زمان و در نتیجه غنیترین دورهٔ زندگی باشد. و بعد، ما را به این نتیجه میرساند که هر چه سن کمتر باشد، احتمال کسالت و بیحوصلگی بیشتر است
شاید افراد سختکوش زیادی را ببینید که مانند مورچهها از صبح تا شب مشغول تلاش و در پی افزایش ثروت خویشاند. این افراد، چیزی فراتر از افق تنگی که لازمهٔ رسیدن به ثروت است، نمیدانند. ذهنشان خالی است و قدرت تأثیرپذیری ندارد. بهترین لذتها، یعنی لذتهای ذهنی برایشان دستنیافتنی است و بیهوده میکوشند تا لذتهای فانی و زودگذر حسی را که هزینهای گزاف در بر دارد، جایگزین آنها کنند.
قماربازی که بیشک پستترین شکل فساد است.
«هیچ چیز در زندگی انسان، ارزش نگرانی را ندارد.» به قول ابن یمین، شاعر پارسیزبان: گر جهانی ز دست تو برود مخور اندوه آن، که چیزی نیست عالمی نیز اگر بهدست آری هم مشو شادمان، که چیزی نیست
آدمیان شتابزده عاشق میشوند، ولی سر فرصت کینه میورزند.
هیچ حیوانی دیگر حیوانات را صرفاً به هدف عذاب دادن شکنجه نمیکند، ولی انسان میکند، و همین است که وجه شیطانی شخصیت او را که خیلی بدتر از وجه صرفاً حیوانی اوست تشکیل میدهد.
بسیار ضروری است که انسان از همان ابتدای زندگی آگاه شود که دارد در بالماسکه به سر میبرد. زیرا در غیر این صورت بسیاری چیزها وجود خواهد داشت که وی قادر به درک و تحملشان نخواهد بود، و حتی کاملاً از آنها به حیرت میافتد، و عذابی میکشد آن که قلبش از گل بهتری سرشته است.
معرفی کتاب انسان در جستجوی معنا | خلاصه، نقد و جملات ماندگار اثر ویکتور فرانکل

حتی بهترین و شریفترین شخصیت نیز گاهی ما را با بروز نشانههای پراکندهای از رذالت شگفتزده میکند؛ و گویی میخواسته خویشاوندیاش با نوع بشر را تأیید کند، نوعی که میتوان در آن مقداری خباثت ــ و حتی بیرحمی ــ نیز یافت. زیرا دقیقاً بهواسطهٔ همین شرارت در او، و این اصل بد، بوده که او ضرورتاً یک انسان شده است. و به همین سبب جهان بهطور کلی آن چیزی است که آینهٔ شفاف من از آن نشان داده است. اما علیرغم همهٔ این مطالب، تفاوت میان یک انسان و انسان دیگر بینهایت زیاد است، و بسیاری افراد با دیدن شخصی دیگر به آن صورتی که واقعاً هست به وحشت میافتند
برای موجودی چون انسان که ارادهاش معصیتآمیز است و عقلش محدود و جسمش بس ضعیف و استهلاکپذیر، مفهوم کرامت فقط به معنایی کنایی قابل استفاده است. چه افتخاری است انسان را، که بستن نطفهاش معصیت است و تولدش مجازات، و زندگیاش رنج و مرگش ضرورت!
شخصی که کمهوش است بهاحتمال قوی خیانت و خباثت و شرارت از خود نشان میدهد؛ درحالیکه شخص باهوش میداند چطور این کیفیات را پنهان کند. از سوی دیگر، سیاهی دل اغلب باعث میشود که فرد حقایقی را که عقلش کاملاً قادر به درکشان است نبیند.
ولی شجاعت را میتوان آمادگی مواجهه با خطراتی که تهدید آنی هستند، برای اجتناب از خطرات بزرگتری که در آینده پیش میآیند، تعریف کرد؛ در حالی که جبونی عکس این است. اما این آمادگی از همان جنس بردباری است، زیرا صبر عبارت است از آگاهی روشن از شرهایی بزرگتر از شرهای فعلی، و آگاهی از اینکه هرگونه تلاش شدید برای گریز از خطرات پیش روی ما یا گرفتن حالت دفاعی در برابر آنها ممکن است خطرات دیگری را برای ما پیش بیاورد. پس شجاعت نوعی بردباری است؛ و چون این بردباری است که ما را قادر میسازد امساک و خویشتنداری پیشه کنیم، شجاعت، با واسطهٔ بردباری، دستکم شبیه فضیلت است.
مسئلهٔ سیاستمداران این است که طوری زور را در جانب حق قرار دهند که حق بتواند با آن حکمفرما شود.
حسد دیوار میان تو و من را قطورتر و استوارتر میسازد، شفقت آن را نازک و شفاف میکند، و حتی گاهی دیوار را یکسره از میان برمیدارد، و آنگاه تمایز میان خود و غیرخود از بین میرود.
متن های عمیق شوپنهاور
شخصیت مزخرف بیشتر انسانها عدهٔ اندکی را که برتری یا نبوغی دارند مجبور میکند جوری رفتار کنند که گویی قدر و ارزش خود را نمیدانند، و در نتیجه به بیارزشی دیگران پی نمیبرند؛ زیرا تودهٔ عوام فقط به این شرط راضی میشوند برتری ایشان را تحمل کنند. این ضرورت فضیلتی را پدید آورده، و این فضیلت فروتنی نام گرفته. فروتنی صرفاً ریاکاری است، و باید آن را بخشید صرفاً چون دیگر مردم بهقدری حقیرند که باید با آنها با اغماض برخورد کرد.
حتی بهترین و شریفترین شخصیت نیز گاهی ما را با بروز نشانههای پراکندهای از رذالت شگفتزده میکند؛ و گویی میخواسته خویشاوندیاش با نوع بشر را تأیید کند، نوعی که میتوان در آن مقداری خباثت ــ و حتی بیرحمی ــ نیز یافت. زیرا دقیقاً بهواسطهٔ همین شرارت در او، و این اصل بد، بوده که او ضرورتاً یک انسان شده است. و به همین سبب جهان بهطور کلی آن چیزی است که آینهٔ شفاف من از آن نشان داده است.
فقط تاجراناند که از این حیث طبقهای صادق را تشکیل میدهند. تاجران یگانه افرادی هستند که آنچه هستند را از خود به نمایش میگذارند؛ و لذا بدون نقاب تردد میکنند، و در نتیجه در ردهٔ دونپایگان قرار میگیرند.
بسیار ضروری است که انسان از همان ابتدای زندگی آگاه شود که دارد در بالماسکه به سر میبرد. زیرا در غیر این صورت بسیاری چیزها وجود خواهد داشت که وی قادر به درک و تحملشان نخواهد بود، و حتی کاملاً از آنها به حیرت میافتد، و عذابی میکشد آن که قلبش از گل بهتری سرشته است.
انسان در نهایت یک وحشی و دیوی هولناک است. ما این را صرفاً با اهلی کردن و مهار کردن او که تمدن نامیده میشود فهمیدهایم
این شهوت ارادهٔ حیات است، که هرچه بیشتر و بیشتر به تلخی آلام مداوم هستی آلوده میشود و میکوشد با شکنجه دادن دیگران عذاب خود را کم کند.
ما حسادت را فقط بهصورت معلول علتی که آن را ایجاد میکند احساس میکنیم. به همین سبب هم هست که حسادت، با اینکه احساسی قابل سرزنش است، ولی عذری هم دارد، و در کل کیفیتی بسیار انسانی است؛ درحالیکه لذت از موذیگری شیطانی است، و ریشخندهایش خندههای دوزخیاند.
حسادت نه سزاوار ترحم است و نه سزاوار دلسوزی؛ و از آنجا که هرگز نمیتوانیم آن را از بین ببریم این باید قاعدهٔ رفتارمان باشد که بتوانیم با خوشقلبی آن را تحقیر کنیم، و از آنجا که خوشبختی و فیروزی ما خاری است در چشم حسود، باید از رنج و عذاب او خوشحال شویم: «حسد هرگز آشتی نمیکند/ پس تو آسوده به ریشاش میخندی/ تو خوشبختیات، سربلندیات، خار چشم اوست/ گویی که نمک بر زخمش میپاشی».
بهراحتی می توان فهمید که فیلسوفنماهایی که با عبارات پرآبوتاب نشان میدهند دولت هدف عالیه و گل سرسبد هستی انسان است چقدر کودن و احمقاند. چنین دیدگاهی یعنی تقدیس ابتذال.
زیرا فقط قدرت مادی است که تأثیر مستقیمی بر انسانها دارد؛ انسانها، عموماً به همین شکل، فقط به قدرت مادی احترام میگذارند و فقط آن را احساس میکنند.
بنابراین هدف اصلی سیاستمداران در این شرایط دشوار این است که نیروی مادی را تابع نیروی ذهنی سازند، یعنی آن را در اختیار برتری فکری قرار دهند و به این ترتیب از آن بهره ببرند. اما اگر این هدف خودش با مقاصد عدالتخواهانه و خیرخواهانه همراه نشود نتیجهٔ کار، در صورت موفقیت، این است که دولتی بهوجود میآید متشکل از شیادان و احمقان، یعنی فریبکاران و فریبخوردگان
از بین بردن و ریشهکن کردن ظلم و بیعدالتی بهطور کامل صرفاً یک آرمان است؛ و فقط بهطور تقریبی میتوان به این آرمان رسید. ظلم و بیعدالتی وقتی که از یکسو ناپدید شوند، دوباره از سمت دیگری سر برمیآورند، چون عمیقاً در طبیعت بشری ریشه دارند.
یک عیب خاص جمهوریها ــ که ممکن است نیاز به جستوجو برای یافتناش نباشد ــ این است که، در مقایسه با پادشاهیها، رسیدن به موقعیت بالاتر و اعمال نفوذ سیاسی مستقیم در این شکل از حکومت برای افراد سختتر است. زیرا همواره و هر کجا و تحت هر شرایطی، احمقان و ضعفا و میانمایگان از روی غریزه علیه چنین افرادی همپیمان میشوند و یا توطئه میکنند.

شاه مجبور است همواره از هوش دیگران استفاده کند. او که میبیند مصالح شخص خودش با مصالح کشورش سخت گره خورده و از آنها تفکیکناپذیر است و با آنها یکی است، طبعاً به بهترین افراد ارجحیت میدهد، چون آنها سودمندترین ابزارهای او هستند، و او به آنها عنایت خواهد داشت ــ یعنی بهمحض اینکه آنها را یافت؛ که این هم، اگر جستوجوی صادقانهای صورت بگیرد، کار چندان مشکلی نیست.
پس، جهان صرفاً آوردگاهی نیست که در آن پیروزی و شکست در آینده تلافی شوند. خیر! جهان خود واپسین داور خود است. هر انسانی رسوایی و پاداشی را که سزاوارش است با خود به همراه دارد؛ و این همان نظریهٔ برهماییان و بوداییان است که در نظریهٔ تناسخ آموزانده میشود.
کمال اخلاقی بههیچوجه از تأمل، که با تربیت فکری رشد میکند، ناشی نمیشود، بلکه ناشی از خود ارادهای است که سرشتاش فطری است و فینفسه مستعد هیچ پیشرفتی بهوسیلهٔ تربیت نیست.
ساختار جامعهٔ بشری شبیه آونگی است که میان دو محرک، یا دو شر متقابل، یعنی استبداد و هرجومرج، نوسان میکند
اینکه بگوییم جهان فقط دلالت فیزیکی دارد و فاقد دلالت اخلاقی است بزرگترین و مهلکترین همهٔ اشتباهات، و خطای بنیادین، و انحراف واقعی ذهن و روان است
در عین حال نباید انتظار داشته باشیم کسی که احمقانه ثروت خود را به باد میدهد، در صورتی که امکانش را پیدا کرد برای حفظ خودش ثروت دیگران را نابود نسازد.
این هم درست است که هر نقصی متناظر یک کمال است. لذا اگر، چنان که اغلب رخ میدهد، دربارهٔ شخصی اشتباهی بکنیم، علتش این است که در آغاز آشناییمان با وی کاستیهای او را با انواع کمالی که متناظرشان هستند اشتباه میگیریم. شخص محتاط بهنظرمان ترسو میرسد؛ و شخص مقتصد، خسیس؛ شخص ولخرج سخاوتمند بهنظر میرسد؛ و شخص گستاخ، خاکی و بیریا؛ شخص کلهخر طوری بهنظر میرسد که گویی با اطمینان بهنفس نابی دست به کاری میزند؛ و بسیاری موارد دیگر نظیر اینها.



