اشعار گروس عبدالملکیان | مجموعهای از زیباترین شعرهای عاشقانه، کوتاه و مفهومی
گروس عبدالملکیان یکی از شناختهشدهترین شاعران معاصر ایران است که با زبان ساده، تصویرسازیهای خلاقانه و نگاهی عمیق به عشق، زندگی، تنهایی و دغدغههای انسان امروز، جایگاه ویژهای در شعر معاصر فارسی به دست آورده است. اشعار او به دلیل فضای احساسی و مفهومی، در میان علاقهمندان به ادبیات، شبکههای اجتماعی و دوستداران شعر نو بسیار محبوب هستند. بسیاری از مخاطبان به دنبال اشعار گروس عبدالملکیان هستند تا از شعرهای عاشقانه، کوتاه، مفهومی و تأملبرانگیز او لذت ببرند و از آنها برای مطالعه، استوری یا اشتراکگذاری استفاده کنند. در این مطلب از مجله آفتاب، مجموعهای از زیباترین اشعار گروس عبدالملکیان را گردآوری کردهایم که شامل شعرهای عاشقانه، کوتاه و ماندگار این شاعر برجسته است.

فهرست محتوا
گروس عبدالملکیان کیست؟
گروس عبدالملکیان، متولد ۱۸ مهر ۱۳۵۹ در تهران، شاعر معاصر ایرانی و از چهرههای شاخص نسل جدید شعر فارسی است. او فرزند محمدرضا عبدالملکیان، شاعر نامدار معاصر، است و از کودکی در فضایی سرشار از ادبیات و شعر پرورش یافت.
گروس نوشتن را از سن ۱۱ سالگی آغاز کرد و نخستین اشعار خود را در نشریاتی چون «کیهان بچهها» و «سروش نوجوان» به چاپ رساند که نشان از استعداد زودهنگام او دارد. او پس از تحصیلات دانشگاهی در رشته زبان و ادبیات فارسی تا مقطع دکتری، به تدریس در دانشگاه تهران پرداخت و همزمان به عنوان دبیر بخش شعر نشر چشمه، نقشی مؤثر در ساماندهی و انتشار آثار شاعران جوان ایفا کرد.
مجموعههای شعر او از جمله «آخرین زندگی زمینی من»، «کلمات، هنگام سرفه بر خاکستر» و «بوی خون و کارخانه» با سبکی خاص و نگاه فلسفی – اجتماعی، مورد توجه منتقدان و مخاطبان قرار گرفته است. عبدالملکیان با تلفیق وزن و قافیههای نو و پرداختن به مفاهیم عمیق انسانی، جایگاه خود را به عنوان یکی از مهمترین شاعران دهههای اخیر تثبیت کرده است.
شعرهای کوتاه گروس عبدالملکیان
باد که می آید
خاکِ نشسته بر صندلی بلند می شود
می چرخد در اتاق
دراز می کشد کنار زن،
فکر می کند
به روزهایی که لب داشت
درخت که می شوم
تو پائیزی
کشتی که می شوم
تو بی نهایت طوفانها
تفنگت را بردار
و راحت حرفت را بزن
ندیده ای؟
همان انگشت که ماه را نشان می داد
ماشه را کشید
بر فرو رفتگی های این سنگ
دست بکش
و قرن ها
عبور رودخانه را حس کن!
سنگ ها
سخت عاشق می شوند
اما فراموش نمی کنند
حالا که رفته ای، بیا
بیا برویم
بعد مرگت قدمی بزنیم
ماه را بیاوریم
و پاهامان را تا ماهیان رودخانه دراز کنیم
بعد
موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار
بعد
موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار
بعد
موهایت را از روی لب های
لعنتی
دستم از خواب بیرون مانده است
فراموش کن
مسلسل را
مرگ را
و به ماجرای زنبوری بیاندیش
که در میانه ی میدان مین
به جستجوی شاخه گلی ست
اشعار نیما یوشیج (گزیدهای از زیباترین شعرهای عاشقانه پدر شعر نو فارسی)

علفزار
با موهای سبز ژولیده در باد
کوه
با موهای قهوه ای یکدست
رودخانه
با گیره های سرخ ماهی
بر موهاش
هیچکدام را ندیده
حق دارد نمی خواند
این پرنده ی کوچک
تهران کلاه بزرگی ست
که برسر زمین گذاشته ایم
تیرهوایی بی خطر
تو
آسمان را کشتی !
روز به سختی از زیر در
از سوراخ کلیدها به درون آمد
اگر دست من بود
به خورشید مرخصی می دادم
به شب اضافه کار !
سیگاری روشن می کردم و
با دود
از هواکش کافه بیرون می رفتم.
صدای قلب نیست
صدای پای توست
که شب ها در سینه ام می دوی
کافی ست کمی خسته شوی
کافی ست بایستی
شعرهای بلند گروس عبدالملکیان
دروغ دیواری است
که هر صبح آجرهایش را میچینی
بنّای بیحواس من!
در را فراموش کردهای
آب تا گردنم بالا آمده
آجرها تا گردنم بالا آمده
آب تا لبهایم بالا آمده
آب بالا آمده…
من اما نمیمیرم
من ماهی میشوم
می ترساندم قطار
وقتی که راه می افتد
و این همه آدم را
از آن همه جدا می کند
حالا نوبت باد است
بیاید،
چند دستمال خیس مچاله شده
و یک کلاه جامانده در ایستگاه را
بردارد، ببرد
بعد شب می آید
با کلاهی که باد برده بود
آن را
بر ایستگاه می گذارد به شعبده
ادامه ی شعر تاریک می شود
از این جا
با دوربین مادون قرمز ببینید
چند مرد، یک زن
که رفته بودند با قطار
نرفته اند
دستمالی را که باد برده بود
نبرده است
اصلاً ریل
کمی آن طرف تر تمام شده
و این قطار ِ زنگ زده
انگار سال هاست
همان جا ایستاده است
مسافرانش
حرف می زنند
قهوه می خورند
می خندند
و طوری به ساعت هایشان نگاه می کنند
که انگار نمی بینند
عقربه به استخوان شان رسیده است
اشعار شفیعی کدکنی | زیباترین شعرهای عاشقانه و ماندگار محمدرضا شفیعی کدکنی
بارانی که روزها
بالای شهر ایستاده بود
عاقبت بارید
تو بعد سال ها به خانه ام می آمدی…
تکلیف رنگ موهات
در چشم هام روشن نبود
تکلیف مهربانی ، اندوه ، خشم
و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم
تکلیف شمع های روی میز
روشن نبود
من و تو بارها
زمان را
در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم
و حالا زمان داشت
از ما انتقام می گرفت
در زدی
باز کردم
سلام کردی
اما صدا نداشتی
به آغوشم کشیدی
اما
سایه ات را دیدم
که دست هایش توی جیبش بود
به اتاق آمدیم
شمع ها را روشن کردم
ولی
هیچ چیز روشن نشد
نور
تاریکی را
پنهان کرده بود…
بعد
بر مبل نشستی
در مبل فرو رفتی
در مبل لرزیدی
در مبل عرق کردی
پنهانی، بر گوشه ی تقویم نوشتم:
نهنگی که در ساحل تقلا می کند
برای دیدن هیچ کس نیامده است
اشعار احمدرضا احمدی (شعرهای کوتاه و بلند عاشقانه از احمدرضا احمدی)
اشعار گروس عبدالملکیان
یک لحظه مکثکرد خیال
وگرنه از پلگذشته بودیم و حالا داشتیم
برای همهچیز دست تکان میدادیم
من اما روبهروی شهری ایستادهام
که نای ایستادن ندارد
و نیمرخِ ماه بر شبش سوراخ است
و ردپاهای تو
در هزار کوچهاش سوراخ است
و جای لبهایت بر پیشانیام سوراخ است
کلید را در جمجمهام بچرخان و
داخل شو
به آغوش اعصابم بیا
در تاریکیِ سرم بنشین
اتاق را بگرد
و هرچه را که سالهاست پنهان کردهام
از دهانم بیرون بریز.
پردهها را کنار بزن
چشمها را بشکن
و متن را از نقطهای که در آن اسیر شده
آزاد کن
اشعار سهراب سپهری (گلچین شعرهای عاشقانه، عارفانه، کوتاه و بلند سهراب سپهری)

و درد
که این بار پیش از زخم آمده بود
آنقدر در خانه ماند
که خواهرم شد
با چرک پرده ها
با چروک پیشانی دیوار کنار آمدیم
و تن دادیم
به تیک تاک عقربه هایی
که تکه تکه مان کردند
پس زندگی همین قدر بود ؟
انگشت اشاره ای به دوردست ؟
برفی که سال ها
بیاید و ننشیند ؟
و عمر
که هر شب از دری مخفی می آید
با چاقویی کند
ماه
شاهد این تاریکی ست
و ماه
دهان زنی زیباست
که در چهارده شب
حرفش را کامل می کند
و ماهی سیاه کوچولو
که روزی از مویرگ های انگشتانم راه افتاده بود
حالا در شقیقه هایم می چرخد
در من صدای تبر می آید.
آه ، انارهای سیاه نخوردنی بر شاخه های کاج
وقتی که چارفصل به دورم می رقصیدند
رفتارتان چقدر شبیهم بود
در من فریادهای درختی ست
خسته از میوه های تکراری
من ماهی خسته از آبم
تن می دهم به تو
تور عروسی غمگین
تن می دهم
به علامت سوال بزرگی
که در دهانم گیر کرده است.
پس روزهایمان همین قدر بود؟
و زندگی آنقدر کوچک شد
تا در چاله ای که بارها از آن پریده بودیم
افتادیم
پنهانت می کنم پشتِ پرده ها
زیرِ پوست
در کلمه
در دهان
پدیدار می شوی در ندیدارها
دست بر دهانت می گذارم
و پنهانت می کنم در مرگ
تابوت را می بندم
و تاریکیِ تو را
از تاریکی ی جهان جدا می کنم
خودم را می زنم به آن راه
که تو نیستی
ریشم بلند می شود
بلند می شوم
خودم را می زنم به بیداری
به خواب
که سخت است
نبضت مدام بگوید:
چرا؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
خودم را می زنم به خیابان های
شب های
سیگارهای
های های منی که از خلا پُر بود…
همین طور برای خودم می خندم
همین طور برای خودش اشک می آید
همین طورهاست
که دیوانگی پیراهن کلمه اش را پاره می کند
و گورت را می کند
می کند
می کند
می کند
می کند
می کند…
آب بیرون می زند
اشعار حامد عسکری / گلچین شعرهای عاشقانه و احساسی حامد عسکری
فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را میکشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
اصلا
این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که میدود در دشتهای دور
آن قدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین…
زمین…
نه!
به عقبتر برگرد
بگذار خدا
دوباره دستهایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت
عکس نوشته گروس عبدالملکیان
از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!
دارم کم کم این فیلم را باور می کنم
و این سیاهی لشکر عظیم
عجیب خوب بازی می کنند.
در خیابان ها
کافه ها
کوچه ها
هی جا عوض می کنند و
همین که سر برگردانم
صحنه ی بعدی را آماده کرده اند
از لابلای فصل های نمایش
بیرونم بکش
برفی بر پیراهنم نشانده اند
که آب نمی شود
از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم
نشد!
و این آدم برفیِ درون
که هی اسکلت صدایش می کنند
عمق زمستان است در من
اصلا
از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!
از پروژکتورهای روز و شب
از سکانس های تکراری زمین، خسته ام!
دریا را تا می کنم
می گذارم زیر سرم
زل می زنم
به مقوای سیاه چسبیده به آسمان
و با نوار جیرجیرک به خواب می روم
نوار را که برگردانند
خروس می خواند.
از توی کمد هم شده پیدایم کن !
می ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند
یا گلوله ای در سرم شلیک
و بعد بگویند:
«خُب،
نقشت این بود»
اشعار فاضل نظری | گلچینی از شعرهای کوتاه و بلند عاشقانه و معروف فاضل نظری
دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
یعنی
من مردهام!
اما اگر قرار باشد زیاد غمگین شوی
بلند میشوم
با هم صبحانه میخوریم
گپ میزنیم
بعد هم میروم
سری به خاک دوستانم بزنم برگردم
اگر هم حوصلهام نشد
شاید همان دور وُ برها خودم را چال کنم
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
یعنی
اگر گلولهای به سمتم شلیک شود
سرم را هم
خم نخواهم کرد
یعنی اگر برای بریدنِ این رگ
تیغ در خانه نباشد
تا مغازه هم نخواهم رفت
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
اگر به خانهام بیایی
تمامِ خانه را گل خواهم کاشت
اگر نیایی هم
تمام خانه را گل خواهم کاشت
اگر بروی هم
اگر بمیری هم!
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
یعنی زمان را از دستم باز کردهام
چاقو را از جیب درآوردهام
و رابطهی علت و معلول را
بریدهام
چرا که میخواهم
بیدلیل تنها باشم
درست چون نوازندهای
که در میان اجرا
سازش را زمین میگذارد
تا موسیقیاش تمام نشود
درست چون خدایی
که انساناش را زمین گذاشته
تا بر آسمان بنویسد:
دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری …

مى خواهم جنازهام بر آب بيافتد
و ساعتها
به ابرها خيره شوم
مردهام موج بردارد؛
قايقى باشم
كه مسافرش را پياده كرده است
و حالا بى خيال هر چيز
بر اين ملافه آبى چُرت مىزند
مرگ مى خواست اينطور زيبا باشد
كه ما خاكش كرديم :)✨
مرتبش نمیکند
میگذارد صبح
همانطور چروک بماند از دیشب
میایستد روبهروی پنجره
میگذارد مرگ
از دهانش پایین برود
بچرخد در سرسرای سینهاش
شیر خون را باز بگذارد
یادش برود
میگذارد باد
بیاید
پیراهنِ افتاده بر صندلی را
بپوشد
برود
میگذارد گلدانها
یکبار هم شده
هر طور دوست داشته باشند
خشک شوند
میایستد
روبهروی پنجره
دست میکشد به موهایش
میگوید:
پریدن
ربطی به بال ندارد
قلب میخواهد:)
جنازه ات
هنوز در سرِ من است
برای همین گاه گاه
از دماغم خون میآید
– گروس عبدالملکیان
اشعار هوشنگ ابتهاج | زیباترین و کاملترین شعرهای عاشقانه و زیبای سایه



