اشعار

داستان حمله پشنگ، پادشاه توران به ایران زمین (شاهنامه فردوسی)

داستان حمله پشنگ، پادشاه توران به ایران‌زمین یکی از بخش‌های مهم شاهنامه فردوسی در روایت درگیری‌های دیرینه میان ایران و توران است. پس از مرگ منوچهرشاه و آغاز پادشاهی نوذر، پشنگ که از شرایط ایران آگاه شده است، فرصت را برای حمله مناسب می‌بیند و سپاهی بزرگ فراهم می‌کند. این تصمیم، سرآغاز دوره‌ای پرتنش برای ایران و زمینه‌ساز یکی از مهم‌ترین رویارویی‌های ایرانیان و تورانیان می‌شود. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان حمله پشنگ به ایران و اتفاقات پس از آن را از شاهنامه فردوسی با نثر ساده و روان روایت می‌کنیم.

داستان حمله پشنگ، پادشاه توران به ایران زمین (شاهنامه فردوسی)

پس آنگه ز مرگ منوچهر شاه
بشد آگهی تا به توران سپاه

ز نارفتن کار نوذر همان
یکایک بگفتند با بدگمان

چو بشنید سالار ترکان پشنگ
چنان خواست کاید به ایران به جنگ

یکی یاد کرد از نیا زادشم
هم از تور بر زد یکی تیز دم

ز کار منوچهر و از لشکرش
ز گردان و سالار و از کشورش

همه نامداران کشورش را
بخواند و بزرگان لشکرش را

چو ارجسپ و گرسیوز و بارمان
چو کلباد جنگی هژبر دمان

سپهبدش چون ویسهٔ تیزچنگ
که سالار بد بر سپاه پشنگ

جهان پهلوان پورش افراسیاب
بخواندش درنگی و آمد شتاب

سخن راند از تور و از سلم گفت
که کین زیر دامن نشاید نهفت

کسی را کجا مغز جوشیده نیست
برو بر چنین کار پوشیده نیست

که با ما چه کردند ایرانیان
بدی را ببستند یک یک میان

کنون روز تندی و کین جستنست
رخ از خون دیده گه شستنست

ز گفت پدر مغز افراسیاب
برآمد ز آرام وز خورد و خواب

به پیش پدر شد گشاده زبان
دل آگنده از کین کمر برمیان

که شایستهٔ جنگ شیران منم
هم‌آورد سالار ایران منم

اگر زادشم تیغ برداشتی
جهان را به گرشاسپ نگذاشتی

میان را ببستی به کین آوری
بایران نکردی مگر سروری

کنون هرچه مانیده بود از نیا
ز کین جستن و چاره و کیمیا

گشادنش بر تیغ تیز منست
گه شورش و رستخیز منست

به مغز پشنگ اندر آمد شتاب
چو دید آن سهی قد افراسیاب

بر و بازوی شیر و هم زور پیل
وزو سایه گسترده بر چند میل

زبانش به کردار برنده تیغ
چو دریا دل و کف چو بارنده میغ

بفرمود تا برکشد تیغ جنگ
به ایران شود با سپاه پشنگ

سپهبد چو شایسته بیند پسر
سزد گر برآرد به خورشید سر

پس از مرگ باشد سر او به جای
ازیرا پسر نام زد رهنمای

چو شد ساخته کار جنگ آزمای
به کاخ آمد اغریرث رهنمای

به پیش پدر شد پراندیشه دل
که اندیشه دارد همی پیشه دل

چنین گفت کای کار دیده پدر
ز ترکان به مردی برآورده سر

منوچهر از ایران اگر کم شدست
سپهدار چون سام نیرم شدست

چو گرشاسپ و چون قارن رزم زن
جز این نامداران آن انجمن

تو دانی که با سلم و تور سترگ
چه آمد ازان تیغ زن پیر گرگ؟

نیا زادشم شاه توران سپاه
که ترگش همی سود بر چرخ و ماه

ازین در سخن هیچ گونه نراند
به آرام بر نامهٔ کین نخواند

اگر ما نشوریم بهتر بود
کزین جنبش آشوب کشور بود

پسر را چنین داد پاسخ پشنگ
که افراسیاب آن دلاور نهنگ

یکی نره شیرست روز شکار
یکی پیل جنگی گه کارزار

ترا نیز با او بباید شدن
به هر بیش و کم رای فرخ زدن

نبیره که کین نیا را نجست
سزد گر نخوانی نژادش درست

چو از دامن ابر چین کم شود
بیابان ز باران پر از نم شود

چراگاه اسپان شود کوه و دشت
گیاها ز یال یلان برگذشت

جهان سر به سر سبز گردد ز خوید
به هامون سراپرده باید کشید

سپه را همه سوی آمل براند
دلی شاد بر سبزه و گل براند

دهستان و گرگان همه زیر نعل
بکوبید وز خون کنید آب لعل

منوچهر از آن جایگه جنگجوی
به کینه سوی تور بنهاد روی

بکوشید با قارن رزم زن
دگر گرد گرشاسپ زان انجمن

مگر دست یابید بر دشت کین
برین دو سرافراز ایران زمین

روان نیاگان ما خوش کنید
دل بدسگالان پرآتش کنید

چنین گفت با نامور نامجوی
که من خون به کین اندر آرم به جوی

ترجمه روان

پس از مرگ منوچهر شاه، خبر درگذشت او به توران رسید. در همان زمان که کارهای نوذر هنوز سامان نگرفته بود و اوضاع ایران آشفته به نظر می‌رسید، خبرها یکی‌یکی به گوش بدخواهان رسید.

وقتی پشنگ، پادشاه توران، از مرگ منوچهر و نابسامانی اوضاع ایران باخبر شد، تصمیم گرفت از این فرصت استفاده کند و به ایران لشکر بکشد. او به یاد گذشته و کینه‌های قدیمی افتاد؛ کینه‌هایی که از زمان زادشم، تور و سلم در میان دو سرزمین باقی مانده بود.

پشنگ همه بزرگان و فرماندهان توران را به حضور فراخواند؛ از جمله ارجاسپ، گرسیوز، بارمان، کلباد و ویسه که فرمانده سپاه او بود. سپس پسرش افراسیاب را نیز فراخواند تا در این تصمیم بزرگ با او مشورت کند.

پشنگ برای آنان از کینه‌های دیرینه سخن گفت و یادآوری کرد که ایرانیان در گذشته با تورانیان چه کرده‌اند. او گفت:

«این کینه‌ها را دیگر نمی‌توان پنهان کرد. اکنون زمان آن رسیده است که انتقام بگیریم و خون دشمنان را با خون پاسخ دهیم. باید روزگار گذشته را به یاد آوریم و برای گرفتن کین، شمشیر برداریم.»

سخنان پدر چنان در افراسیاب اثر کرد که آرام و قرار از او گرفته شد. او که جوانی جنگجو و جاه‌طلب بود، با شور و خشم نزد پدر رفت و گفت که برای چنین جنگی آماده است.

افراسیاب خود را شایسته رویارویی با بزرگ‌ترین پهلوانان ایران می‌دانست و گفت:

«من برای جنگ با شیران آماده‌ام و می‌توانم با بزرگ‌ترین پهلوان ایران روبه‌رو شوم. اگر زادشم در گذشته شمشیر کشید و به ایران تاخت، اکنون ادامه آن کار و گرفتن کین نیاکان بر عهده من است.»

او باور داشت که هرچه از کینه‌های گذشته باقی مانده، اکنون باید با شمشیر او پایان یابد. از نگاه افراسیاب، زمان شورش و جنگ فرا رسیده بود و او خود را مرد این میدان می‌دانست.

پشنگ وقتی پسرش را دید، از شجاعت و توانایی او به وجد آمد. افراسیاب جوانی بلندبالا و نیرومند بود؛ بازوانی مانند شیر داشت و نیروی بدنش به پیل جنگی می‌مانست. چنان هیبتی داشت که گویی سایه قدرتش بر چندین میل گسترده شده است. زبانش تیز و برنده بود، دلش مانند دریا گسترده و دست بخشنده‌اش همچون ابری باران‌زا بود.

پشنگ فرمان داد که سپاه آماده جنگ شود و افراسیاب را برای حمله به ایران به فرماندهی سپاه برگزیند. او معتقد بود که اگر پسری شایسته و دلیر باشد، باید جایگاه پدر را پس از او به دست آورد و نام خاندانش را زنده نگه دارد.

اما در میان این شور جنگ، اغریرث، برادر افراسیاب، نگران آینده بود. او نزد پدر رفت و با اندیشه و احتیاط سخن گفت.

اغریرث یادآوری کرد که هرچند منوچهر از دنیا رفته است، ایران هنوز پهلوانان بزرگی دارد. سام نریمان همچنان زنده است و در کنار او پهلوانانی چون گرشاسپ و قارن حضور دارند. بنابراین نباید تصور کرد که با مرگ منوچهر، ایران بی‌دفاع و ناتوان شده است.

او به پدر گفت:

«تو می‌دانی که در گذشته، وقتی نیاکان ما، سلم و تور، با ایران درافتادند، چه بر سرشان آمد. زادشم نیز با آن همه قدرت و شکوه، نتوانست این کینه را به پایان برساند. شاید بهتر باشد پیش از آنکه جنگی بزرگ آغاز کنیم، بیشتر بیندیشیم؛ زیرا این حرکت می‌تواند سراسر کشور را گرفتار آشوب کند.»

اغریرث در واقع می‌خواست پشنگ را از جنگی عجولانه بازدارد. او خطر رویارویی با پهلوانان بزرگ ایران را به خوبی می‌دانست و معتقد بود که نباید تنها به دلیل مرگ منوچهر، ایران را ضعیف تصور کرد.

اما پشنگ نظر دیگری داشت. او به توانایی افراسیاب اعتماد فراوان داشت و او را جوانی مانند شیر و نیرومند همچون پیل جنگی می‌دانست. بنابراین به اغریرث گفت که او نیز باید همراه افراسیاب باشد و در این لشکرکشی با تدبیر و خرد خود به او کمک کند.

پشنگ همچنین تأکید کرد که کسی که از کین نیاکان خود نگذرد و برای گرفتن انتقام آنان قدم برندارد، شایسته نام و نژاد خود نیست.

سپس پشنگ به زمان مناسب برای لشکرکشی اشاره کرد. هنگامی که باران‌های بهاری فروکش کند، دشت‌ها سرسبز شوند، چراگاه‌ها برای اسب‌ها آماده باشند و گیاهان در سراسر کوه و هامون برویند، زمان حرکت سپاه فرا خواهد رسید.

او فرمان داد سپاه توران به سوی آمل حرکت کند. لشکر باید از دهستان و گرگان بگذرد و آن سرزمین‌ها را زیر سم اسبان خود درنوردد. پشنگ با شور و خشم از نابودی دشمنان سخن می‌گفت و می‌خواست از این لشکرکشی، جنگی بزرگ و انتقام‌جویانه بسازد.

در سوی دیگر، منوچهر در گذشته برای جنگ با تورانیان به میدان آمده بود و در کنار پهلوانانی چون قارن و گرشاسپ جنگیده بود. اکنون پشنگ می‌خواست همان راه کینه و نبرد را ادامه دهد و به این وسیله هم خون نیاکان خود را طلب کند و هم دشمنان ایران را در آتش جنگ گرفتار سازد.

پشنگ در پایان با قاطعیت گفت که می‌خواهد خون نیاکان خود را به خون‌خواهی بریزد و رودهای خون در میدان جنگ جاری کند.

به این ترتیب، پس از مرگ منوچهر و آغاز پادشاهی نوذر، کینه دیرینه میان ایران و توران دوباره شعله‌ور شد. افراسیاب آماده بود تا نخستین لشکرکشی بزرگ خود را آغاز کند و این آغاز یکی از مهم‌ترین دوره‌های درگیری میان ایران و توران در شاهنامه بود.

داستان حمله پشنگ، پادشاه توران به ایران زمین شاهنامه (بخش دوم)

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا