داستان نبرد سپاه ایران و توران (شاهناهه فردوسی)
داستان نبرد سپاه ایران و توران در شاهنامه فردوسی یکی از روایتهای مهم و پرهیجان حماسه ملی ایران است که در آن، دو سپاه بزرگ ایران و توران در برابر یکدیگر قرار میگیرند. پس از حمله تورانیان به فرماندهی افراسیاب، پهلوانان ایرانی برای دفاع از سرزمین خود آماده میشوند و نبردی سخت میان دو طرف شکل میگیرد. در این داستان، شجاعت، دلاوری، وفاداری، تدبیر جنگی و سرنوشت پهلوانان در کنار توصیفهای حماسی فردوسی، فضای نبرد را شکل میدهند. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان نبرد سپاه ایران و توران را از شاهنامه فردوسی با نثری ساده و روان روایت میکنیم.

برآسود پس لشکر از هر دو روی
برفتند روز دوم جنگجویرده برکشیدند ایرانیان
چنان چون بود ساز جنگ کیانچو افراسیاب آن سپه را بدید
بزد کوس رویین و صف برکشیدچنان شد ز گرد سواران جهان
که خورشید گفتی شد اندر نهاندهاده برآمد ز هر دو گروه
بیابان نبود ایچ پیدا ز کوهبرانسان سپه بر هم آویختند
چو رود روان خون همی ریختندبه هر سو که قارن شدی رزمخواه
فرو ریختی خون ز گرد سیاهکجا خاستی گُردْ افراسیاب
همه خون شدی دشت چون رود آبسرانجام نوذر ز قلب سپاه
بیامد به نزدیک او رزمخواهچنان نیزه بر نیزه انداختند
سنان یک به دیگر برافراختندکه بر هم نپیچد بران گونه مار
شهان را چنین کی بود کارزارچنین تا شب تیره آمد به تنگ
برو خیره شد دست پور پشنگاز ایران سپه بیشتر خسته شد
وزان روی پیکار پیوسته شدبه بیچارگی روی برگاشتند
به هامون برافگنده بگذاشتنددل نوذر از غم پر از درد بود
که تاجش ز اختر پر از گرد بودچو از دشت بنشست آوای کوس
بفرمود تا پیش او رفت طوسبشد طوس و گستهم با او به هم
لبان پر ز باد و روان پر ز غمبگفت آنک در دل مرا درد چیست
همی گفت چندی و چندی گریستاز اندرز فرخ پدر یاد کرد
پر از خون جگر لب پر از باد سردکجا گفته بودش که از ترک و چین
سپاهی بیاید به ایران زمینازیشان ترا دل شود دردمند
بسی بر سپاه تو آید گزندز گفتار شاه آمد اکنون نشان
فراز آمد آن روز گردنکشانکس از نامهٔ نامداران نخواند
که چندین سپه کس ز ترکان براندشما را سوی پارس باید شدن
شبستان بیاوردن و آمدنوزان جا کشیدن سوی زاوه کوه
بران کوه البرز بردن گروهازیدر کنون زی سپاهان روید
وزین لشکر خویش پنهان رویدز کار شما دل شکسته شوند
برین خستگی نیز خسته شوندز تخم فریدون مگر یک دو تن
برد جان ازین بیشمار انجمنندانم که دیدار باشد جزین
یک امشب بکوشیم دست پسینشب و روز دارید کارآگهان
بجویید هشیار کار جهانازین لشکر ار بد دهند آگهی
شود تیره این فر شاهنشهیشما دل مدارید بس مستمند
که باید چنین بد ز چرخ بلندیکی را به جنگ اندر آید زمان
یکی با کلاه مهی شادمانتن کشته با مرده یکسان شود
تپد یک زمان بازش آسان شودبدادش مران پندها چون سزید
پس آن دست شاهانه بیرون کشیدگرفت آن دو فرزند را در کنار
فرو ریخت آب از مژه شهریار
ترجمه روان
پس از آن، لشکر هر دو طرف برای مدتی آرام گرفت و روز دوم دوباره آماده جنگ شدند. ایرانیان صفوف خود را منظم کردند و سپاه را به شیوهای که شایسته جنگ شاهان بود، آراستند.
وقتی افراسیاب سپاه ایران را دید، دستور داد کوسهای جنگی را به صدا درآورند و سپاه توران نیز صفآرایی کند. گرد و خاکی که از حرکت اسبها و جنگجویان بلند شد، آنقدر گسترده بود که گویی خورشید در میان آن ناپدید شده است.
گروههای پیشرو از هر دو سپاه به میدان آمدند و جنگی سخت آغاز شد. دو لشکر چنان به یکدیگر هجوم بردند که خون کشتهشدگان مانند رود در میدان جاری شد. هر جا قارن، پهلوان ایرانی، به جنگ میپرداخت، خون بسیاری از دشمنان بر زمین میریخت. هر جا نیز یکی از پهلوانان سپاه افراسیاب به میدان میآمد، دشت از خون سرخ میشد.
سرانجام نوذر، شاه ایران، از قلب سپاه بیرون آمد و مستقیماً به سوی افراسیاب رفت تا با او بجنگد. آن دو پهلوان نیزههای خود را به یکدیگر زدند و سرنیزههایشان را روبهروی هم گرفتند؛ چنان سخت و سهمگین میجنگیدند که گویی دو مار درهم پیچیدهاند. این نبرد در شأن دو شاه بزرگ بود.
جنگ تا فرارسیدن شب ادامه یافت. تاریکی که همهجا را فرا گرفت، افراسیاب نیز از شدت نبرد خسته شد و دستش از جنگ بازماند. سپاه ایران هم بیش از سپاه توران خسته شده بود و جنگ همچنان بدون توقف ادامه داشت. سرانجام ایرانیان ناچار شدند عقبنشینی کنند و در دشت پراکنده شوند.
نوذر از این شکست و وضعیت سپاهش بسیار اندوهگین بود. تاج شاهی او نیز گویی از گرد و غبار روزگار تیره شده بود. هنگامی که صدای کوسهای جنگ در دشت خاموش شد، نوذر دستور داد طوس نزد او بیاید.
طوس همراه گستهم نزد شاه رفت. هر دو اندوهگین بودند و چهرهشان از خستگی و نگرانی نشان داشت. نوذر به آنان گفت که چه دردی در دل دارد و سپس با اندوه فراوان سخن گفت و گریست.
او به یاد پندهای پدرش، منوچهر، افتاد؛ همان پندی که به او هشدار داده بود روزی سپاهی بزرگ از توران و چین به ایران خواهد آمد و آن لشکر آسیب فراوانی به ایران و سپاه او خواهد زد. اکنون همان پیشبینی به حقیقت پیوسته بود و نشانههای آن را با چشم خود میدید.
نوذر گفت که هیچگاه در نوشتهها و گزارشهای پهلوانان و تاریخنگاران ندیده بود که چنین سپاه عظیمی از ترکان به ایران حمله کرده باشد. او از طوس و گستهم خواست که سپاه را از این منطقه دور کنند و به سوی پارس حرکت دهند.
سپس دستور داد شبستان و نیروهای خود را بردارند و از آنجا به سوی کوه زاوه بروند و پس از آن سپاه را به سمت کوه البرز بکشند. از آنجا نیز باید به سوی سپاهان حرکت کنند و این جابهجایی را تا حد ممکن پنهانی انجام دهند تا دشمن از مسیر آنان آگاه نشود.
نوذر امیدوار بود با این کار، سپاه توران تصور کند که ایرانیان از شدت شکست و خستگی پراکنده شدهاند و دیگر توان جنگیدن ندارند. شاید در این میان، حتی یکی دو نفر از نسل فریدون بتوانند جان سالم به در ببرند و خاندان پادشاهی ایران را حفظ کنند.
او با اندوه گفت که شاید این آخرین شبی باشد که میتوانند در کنار یکدیگر باشند؛ بنابراین باید تا آخرین توان خود تلاش کنند. به طوس و گستهم سفارش کرد که در شب و روز، جاسوسان و خبررسانان را به اطراف بفرستند و از هر اتفاقی که در سپاه دشمن رخ میدهد، آگاه شوند. اگر خبرهای بدی از وضعیت سپاه ایران به دشمن برسد، فرّه و شکوه پادشاهی نیز بیشتر آسیب خواهد دید.
با این همه، نوذر از آنان خواست که بیش از اندازه ناامید نشوند؛ زیرا این سرنوشت جهان است. برای یکی زمان مرگ در میدان جنگ فرامیرسد و دیگری ممکن است با تاج شاهی، روزگار شادمان خود را ادامه دهد. در نهایت، بدن انسان چه کشته شود و چه به مرگ طبیعی از دنیا برود، سرنوشتش یکی است و زندگی تنها برای مدتی کوتاه ادامه دارد.
نوذر پس از گفتن این سخنان، دست شاهانه خود را بیرون آورد و آن دو فرزند را در آغوش گرفت. سپس اشک از چشمانش جاری شد؛ زیرا میدانست آینده جنگ روشن نیست و شاید این آخرین دیدار او با آنان باشد.



