غزل ساقی بده آن کوزهٔ یاقوتِ روان را از سعدی با تفسیر
غزل «ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را» از سعدی از غزلهای زیبا و سرشار از تصویرهای شاعرانه است که در آن، شاعر با زبانی دلنشین از ساقی، باده، عشق و شور زندگی سخن میگوید. در این غزل، تصاویر مربوط به می و ساقی تنها به معنای ظاهری محدود نمیشوند و میتوان آنها را در پیوند با عشق، رهایی از غم و حالوهوای عرفانی شعر سعدی نیز خواند. در این مطلب از مجله آفتاب، به بررسی متن و معنی ابیات، آرایههای ادبی و تفسیر غزل «ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را» از سعدی میپردازیم.

ساقی بده آن کوزهٔ یاقوتِ روان را
یاقوت چه ارزد بده آن قوتِ روان رااول پدر پیر خورد رطل دمادم
تا مدعیان هیچ نگویند جوان راتا مست نباشی نبری بار غم یار
آری شتر مست کشد بار گران راای روی تو آرام دل خلق جهانی
بی روی تو شاید که نبینند جهان رادر صورت و معنی که تو داری چه توان گفت
حسن تو ز تحسین تو بستست زبان راآنک عسل اندوخته دارد مگس نحل
شهد لب شیرین تو زنبور میان رازین دست که دیدار تو دل میبرد از دست
ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان رایا تیر هلاکم بزنی بر دل مجروح
یا جان بدهم تا بدهی تیر امان راوان گه که به تیرم زنی اول خبرم ده
تا پیشترت بوسه دهم دست و کمان راسعدی ز فراق تو نه آن رنج کشیدست
کز شادی وصل تو فرامُش کند آن راور نیز جراحت به دوا باز هم آید
از جای جراحت نتوان بُرد نشان را
تفسیر غزل سعدی
این غزل سعدی سرشار از عشق، مستی، شیفتگی و تسلیم در برابر معشوق است. سعدی در اینجا عشق را نیرویی میبیند که هم عقل را از انسان میگیرد و هم او را برای تحمل رنج آماده میکند. معشوق چنان جایگاهی دارد که شاعر حتی مرگ به دست او را نیز بر رنج دوری ترجیح میدهد.
شراب عشق و آمادگی برای تحمل رنج
غزل با درخواست از ساقی آغاز میشود:
«ساقی بده آن کوزهٔ یاقوتِ روان را
یاقوت چه ارزد بده آن قوتِ روان را»
«کوزه یاقوت روان» استعارهای از شراب است؛ اما سعدی بلافاصله ارزش یاقوت را در برابر آن ناچیز میداند. شراب برای او تنها نوشیدنی نیست، بلکه «قوت روان» است؛ چیزی که جان را نیرو میدهد.
در ادامه، سعدی میگوید:
«تا مست نباشی نبری بار غم یار
آری شتر مست کشد بار گران را»
این بیت یکی از کلیدهای اصلی غزل است. عشق واقعی همراه با رنج است و کسی که میخواهد بار سنگین عشق را تحمل کند، باید از خودِ عادی و عقل حسابگر فاصله بگیرد.
تشبیه عاشق به شتر مست بسیار گویاست؛ شتر مست میتواند باری را تحمل کند که در حالت عادی دشوار است. بنابراین مستی عشق، توان تحمل رنج عشق را به وجود میآورد.
معشوق؛ تمام جهان عاشق
سعدی سپس خطاب به معشوق میگوید:
«ای روی تو آرام دل خلق جهانی
بیروی تو شاید که نبینند جهان را»
معشوق برای سعدی تنها محبوب یک فرد نیست؛ حضور او به جهان معنا و آرامش میدهد.
«جهان» در اینجا معنایی دوگانه دارد: هم جهان بیرونی و هم جهان درونی عاشق. بدون چهره محبوب، حتی دیدن جهان نیز برای شاعر بیمعنا میشود.
این همان نگاه عاشقانهای است که در آن معشوق به مرکز ادراک جهان تبدیل میشود؛ عاشق نه فقط محبوب، بلکه معنای دیدن را نیز از او میگیرد.
زیباییای فراتر از زبان
یکی از زیباترین ابیات غزل:
«در صورت و معنی که تو داری چه توان گفت
حسن تو ز تحسین تو بستست زبان را»
سعدی میگوید زیبایی معشوق هم در «صورت» و هم در «معنی» کامل است؛ بنابراین زبان از توصیف آن ناتوان میشود.
نکته ظریف اینجاست که سعدی حتی ستایش کردن معشوق را نیز برای زبان غیرممکن میداند. زیبایی او چنان کامل است که زبان در برابرش خاموش میشود.
در واقع، سکوت شاعر نشانه ناتوانی نیست؛ نشانه بزرگی چیزی است که میخواهد توصیف کند.
شیرینی لب معشوق
سعدی در ادامه با تصویر عسل و زنبور، شیرینی لب محبوب را توصیف میکند:
«آنک عسل اندوخته دارد مگس نحل
شهد لب شیرین تو زنبور میان را»
در شعر کلاسیک فارسی، عسل و شهد از مشهورترین استعارهها برای شیرینی سخن و لب معشوقاند.
سعدی با بازی میان «شهد»، «عسل» و «زنبور» میگوید حتی آنچه زنبور برای به دست آوردنش تلاش میکند، در برابر شیرینی لب محبوب ارزشی ندارد.
یعنی طبیعت هرچه از شیرینی ساخته، در برابر شیرینی معشوق کمرنگ است.
عشق؛ از دست دادن اختیار
سپس غزل از ستایش زیبایی به مرحلهای عمیقتر میرسد:
«زین دست که دیدار تو دل میبرد از دست
ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را»
«دل از دست رفتن» در زبان عاشقانه یعنی از دست دادن اختیار و عقل.
اما سعدی یک گام فراتر میرود: اگر دیدار تو دل مرا از اختیار خارج کرده، بیم آن دارم که سرانجام خود جانم را نیز از دست بدهم.
در اینجا عشق دیگر یک احساس ساده نیست؛ نیرویی است که میتواند تمام وجود انسان را در اختیار بگیرد.
مرگ به دست معشوق
بیتهای بعدی اوج تسلیم عاشقانهاند:
«یا تیر هلاکم بزنی بر دل مجروح
یا جان بدهم تا بدهی تیر امان را»
سعدی در برابر معشوق هیچ راه میانهای نمیبیند: یا معشوق تیر عشق را بر دل او میزند و او را میکشد، یا به او امان میدهد.
اما نکته مهمتر در بیت بعد است:
«وان گه که به تیرم زنی اول خبرم ده
تا پیشترت بوسه دهم دست و کمان را»
این تصویر نهایت تسلیم عاشقانه است.
عاشق حتی در لحظه مرگ نیز از معشوق نمیگریزد؛ بلکه پیش از آنکه تیر به او برسد، دست و کمان محبوب را میبوسد.
یعنی اگر مرگ از دست محبوب باشد، دیگر «مرگ» معنای معمول خود را از دست میدهد و به نوعی اوج وصال و پذیرش عشق تبدیل میشود.
زخم عشق درمانپذیر نیست
در پایان، سعدی از زخمی سخن میگوید که عشق بر جان او گذاشته است:
«سعدی ز فراق تو نه آن رنج کشیدست
کز شادی وصل تو فرامُش کند آن را»
حتی اگر وصال اتفاق بیفتد، رنج فراق چنان عمیق بوده که شادی وصال نمیتواند آن را کاملاً از میان ببرد.
و سرانجام:
«ور نیز جراحت به دوا باز هم آید
از جای جراحت نتوان بُرد نشان را»
ممکن است زخم درمان شود، اما جای زخم باقی میماند.
این بیت، پایان بسیار انسانی غزل است. عشق شاید انسان را نشکند، اما او را تغییر میدهد. حتی وقتی درد تمام میشود، نشانی از آن در وجود انسان باقی میماند.
نگاه کلی به غزل
در این غزل، سعدی عشق را مجموعهای از مستی، رنج، زیبایی، بیاختیاری و تسلیم میبیند. عاشق ابتدا برای تحمل غم عشق به شراب پناه میبرد، سپس در برابر زیبایی معشوق زبانش بند میآید و سرانجام چنان در اختیار او قرار میگیرد که حتی تیر مرگ او را نیز با بوسه استقبال میکند.
اما پایان غزل نشان میدهد که عشق فقط لحظه شور و مستی نیست؛ اثر خود را بر جان انسان باقی میگذارد.
اگر تمام غزل را در یک معنا جمع کنیم، سعدی میگوید: عاشق واقعی کسی است که هم شیرینی عشق را میخواهد و هم بهای آن، یعنی رنج و زخم عشق را میپذیرد؛ زیرا برای او حتی دردِ معشوق از بیدردیِ دور از معشوق ارزشمندتر است.
غزل چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را سعدی + تفسیر
غزل تا بود بار غمت بر دل بیهوش مرا سعدی با تفسیر



