اشعار

داستانِ مخالفت منوچهر شاه با ازدواج زال و رودابه (شاهنانه فردوسی)

داستان مخالفت منوچهر شاه با ازدواج زال و رودابه یکی از حساس‌ترین بخش‌های روایت عاشقانه زال و رودابه در شاهنامه فردوسی است. زمانی که خبر تصمیم زال برای ازدواج با رودابه به دربار ایران می‌رسد، منوچهر شاه به‌شدت با این پیوند مخالفت می‌کند؛ زیرا خاندان رودابه را از نسل ضحاک می‌داند و نگران است که این وصلت، برای ایران و دودمان پهلوانان پیامدهای ناگواری به همراه داشته باشد. این مخالفت، عشق زال و رودابه را در آستانه شکست قرار می‌دهد و همه چشم‌انتظار تصمیم نهایی شاه می‌مانند. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان مخالفت منوچهر شاه با ازدواج زال و رودابه را با نثری ساده و روان روایت می‌کنیم و به یکی از مهم‌ترین فرازهای شاهنامه فردوسی می‌پردازیم.

داستانِ مخالفت منوچهر شاه با ازدواج زال و رودابه (شاهنانه فردوسی)

پس آگاهی آمد به شاه بزرگ
ز مهراب و دستان سام سترگ

ز پیوند مهراب وز مهر زال
وزان ناهمالان گشته همال

سخن رفت هر گونه با موبدان
به پیش سرافراز شاه ردان

چنین گفت با بخردان شهریار
که بر ما شود زین دژم روزگار

چو ایران ز چنگال شیر و پلنگ
برون آوریدم به رای و به جنگ

فریدون ز ضحاک گیتی بشست
بترسم که آید ازان تخم رست

نباید که بر خیره از عشق زال
همال سرافگنده گردد همال

چو از دخت مهراب و از پور سام
برآید یکی تیغ تیز از نیام

اگر تاب گیرد سوی مادرش
ز گفت پراگنده گردد سرش

کند شهر ایران پر آشوب و رنج
بدو بازگردد مگر تاج و گنج

همه موبدان آفرین خواندند
ورا خسرو پاک‌دین خواندند

بگفتند کز ما تو داناتری
به بایستها بر تواناتری

همان کن کجا با خرد درخورد
دل اژدها را خرد بشکرد

بفرمود تا نوذر آمدش پیش
ابا ویژگان و بزرگان خویش

بدو گفت رو پیش سام سوار
بپرسش که چون آمد از کارزار

چو دیدی بگویش کزین‌سو گرای
ز نزدیک ما کن سوی خانه رای

هم آنگاه برخاست فرزند شاه
ابا ویژگان سرنهاده به راه

سوی سام نیرم نهادند روی
ابا ژنده‌پیلان پرخاش‌جوی

چو زین کار سام یل آگاه شد
پذیره سوی پور کی شاه شد

ز پیش پدر نوذر نامدار
بیامد به نزدیک سام سوار

همه نامداران پذیره شدند
ابا ژنده‌پیل و تبیره شدند

رسیدند پس پیش سام سوار
بزرگان و کی نوذر نامدار

پیام پدر شاه نوذر بداد
به دیدار او سام یل گشت شاد

چنین داد پاسخ که فرمان کنم
ز دیدار او رامش جان کنم

نهادند خوان و گرفتند جام
نخست از منوچهر بردند نام

پس از نوذر و سام و هر مهتری
گرفتند شادی ز هر کشوری

به شادی درآمد شب دیریاز
چو خورشید رخشنده بگشاد راز

خروش تبیره برآمد ز در
هیون دلاور برآورد پر

سوی بارگاه منوچهر شاه
به فرمان او برگرفتند راه

منوچهر چون یافت زو آگهی
بیاراست دیهیم شاهنشهی

ز ساری و آمل برآمد خروش
چو دریای سبز اندر آمد به جوش

ببستند آیین ژوپین وران
برفتند با خشتهای گران

سپاهی که از کوه تا کوه مرد
سپر در سپر ساخته سرخ و زرد

ابا کوس و با نای رویین و سنج
ابا تازی اسپان و پیلان و گنج

ازین گونه لشکر پذیره شدند
بسی با درفش و تبیره شدند

چو آمد به نزدیکی بارگاه
پیاده شد و راه بگشاد شاه

چو شاه جهاندار بگشاد روی
زمین را ببوسید و شد پیش اوی

منوچهر برخاست از تخت عاج
ز یاقوت رخشنده بر سرش تاج

بر خویش بر تخت بنشاختش
چنان چون سزا بود بنواختش

وزان گرگ‌ساران جنگاور‌ان
وزان نره دیوان مازندران

بپرسید و بسیار تیمار خورد
سپهبد سخن یک به یک یاد کرد

که نوشه زی ای شاه تا جاودان
ز جان تو کوته بد بدگمان

برفتم بران شهر دیوان نر
نه دیوان که شیران جنگی به بر

که از تازی اسپان تکاور‌ترند
ز گردان ایران دلاور‌ترند

سپاهی که سگسار خوانندشان
پلنگان جنگی نمایندشان

ز من چون بدیشان رسید آگهی
از آواز من مغزشان شد تهی

به شهر اندرون نعره برداشتند
ازان پس همه شهر بگذاشتند

همه پیش من جنگ جوی آمدند
چنان خیره و پوی پوی آمدند

سپه جنب جنبان شد و روز تار
پس اندر فراز آمد و پیش غار

نبیره جهاندار سلم بزرگ
به پیش سپاه اندر آمد چو گرگ

سپاهی به کردار مور و ملخ
نبد دشت پیدا نه کوه و نه شخ

چو برخاست زان لشکر گشن گرد
رخ نامداران ما گشت زرد

من این گرز یک زخم برداشتم
سپه را هم آنجای بگذاشتم

خروشی خروشیدم از پشت زین
که چون آسیا شد بریشان زمین

دل آمد سپه را همه بازجای
سراسر سوی رزم کردند رای

چو بشنید کاکوی آواز من
چنان زخم سرباز کوپال من

بیامد به نزدیک من جنگ ساز
چو پیل ژیان با کمند دراز

مرا خواست کارد به خم کمند
چو دیدم خمیدم ز راه گزند

کمان کیانی گرفتم به چنگ
به پیکان پولاد و تیر خدنگ

عقاب تکاور برانگیختم
چو آتش بدو بر تبر ریختم

گمانم چنان بد که سندان سرش
که شد دوخته مغز تا مغفرش

نگه کردم از گرد چون پیل مست
برآمد یکی تیغ هندی به دست

چنان آمدم شهریارا گمان
کزو کوه زنهار خواهد بجان

وی اندر شتاب و من اندر درنگ
همی جستمش تا کی آید به چنگ

چو آمد به نزدیک من سرفراز
من از چرمه چنگال کردم دراز

گرفتم کمربند مرد دلیر
ز زین برگسستم بکردار شیر

زدم بر زمین بر چو پیل ژیان
بدین آهنین دست و گردی میان

چو افگنده شد شاه زین گونه خوار
سپه روی برگشت از کارزار

نشیب و فراز بیابان و کوه
به هر سو شده مردمان هم گروه

سوار و پیاده ده و دو هزار
فگنده پدید آمد اندر شمار

چو بشنید گفتار سالار شاه
برافراخت تا ماه فرخ کلاه

چو روز از شب آمد بکوشش ستوه
ستوهی گرفته فرو شد به کوه

می و مجلس آراست و شد شادمان
جهان پاک دید از بد بدگمان

به بگماز کوتاه کردند شب
به یاد سپهبد گشادند لب

چو شب روز شد پردهٔ بارگاه
گشادند و دادند زی شاه راه

بیامد سپهدار سام سترگ
به نزد منوچهر شاه بزرگ

چنین گفت با سام شاه جهان
کز ایدر برو با گزیده مهان

به هندوستان آتش اندر فروز
همه کاخ مهراب و کابل بسوز

نباید که او یابد از بد رها
که او ماند از بچهٔ اژدها

زمان تا زمان زو برآید خروش
شود رام گیتی پر از جنگ و جوش

هر آنکس که پیوستهٔ او بود
بزرگان که در دستهٔ او بود

سر از تن جدا کن زمین را بشوی
ز پیوند ضحاک و خویشان اوی

چنین داد پاسخ که ایدون کنم
که کین از دل شاه بیرون کنم

ببوسید تخت و بمالید روی
بران نامور مهر انگشت اوی

سوی خانه بنهاد سر با سپاه
بدان باد پایان جوینده راه

ترجمه روان

خبر عشق زال و رودابه و تصمیم آن دو برای ازدواج، سرانجام به گوش منوچهر شاه رسید. همچنین شاه آگاه شد که رودابه دختر مهراب، از نسل ضحاک، است و این پیوند می‌تواند پیامدهای بزرگی برای ایران داشته باشد.

منوچهر همه موبدان و بزرگان را گرد آورد و گفت:

«ما با زحمت فراوان ایران را از چنگال ستمگران و دشمنان نجات دادیم. فریدون جهان را از شر ضحاک پاک کرد، اما اکنون بیم آن دارم که با این ازدواج، دوباره تخم آن خاندان سر برآورد.

نمی‌خواهم زال از روی عشق، کاری کند که بعدها باعث بدبختی ایران شود.

اگر فرزندی از زال و دختر مهراب به دنیا بیاید و خلق‌وخوی خاندان مادری را به ارث ببرد، ممکن است روزی ایران را گرفتار آشوب و جنگ کند و دوباره قدرت به نسل ضحاک بازگردد.»

موبدان پس از شنیدن سخنان شاه گفتند:

«تو از همه ما داناتر و آینده‌نگرتر هستی. هر تصمیمی که با خرد سازگار باشد، همان بهترین راه است.»

منوچهر سپس نوذر، پسر خود، را فراخواند و گفت:

«نزد سام برو، از اوضاع لشکر و سفرش آگاه شو و به او بگو هرچه زودتر به دیدار من بیاید.»

نوذر همراه بزرگان و گروهی از دلیران به سوی سام حرکت کرد.

وقتی سام از آمدن شاهزاده باخبر شد، برای استقبال از او بیرون آمد و بزرگان دو سپاه با احترام از یکدیگر پذیرایی کردند.

نوذر پیام شاه را رساند و سام با خوشحالی گفت:

«فرمان شاه را با جان و دل می‌پذیرم و دیدار او را مایه افتخار خود می‌دانم.»

آن شب، سام و نوذر در کنار بزرگان به جشن و بزم پرداختند و نام منوچهر را با احترام بر زبان آوردند.

صبح روز بعد، سپاه به سوی پایتخت حرکت کرد.

وقتی خبر نزدیک شدن سام به منوچهر رسید، شاه فرمان داد مراسم استقبال باشکوهی برپا کنند.

از شهرهای مختلف سپاهیان، درفش‌ها، کوس‌ها، فیل‌های جنگی و اسب‌های تندرو برای استقبال گرد آمدند و لشکری عظیم به پیشواز سام رفت.

سام وقتی به بارگاه رسید، از اسب فرود آمد، زمین را بوسید و با احترام نزد شاه رفت.

منوچهر نیز از تخت برخاست، سام را در آغوش گرفت، او را در کنار خود نشاند و با احترام فراوان از او پذیرایی کرد.

پس از آن، شاه از نبردهای سام در گرگساران و سرزمین مازندران پرسید.

سام نیز ماجرای جنگ را چنین بازگو کرد:

«ای شاه بزرگ، خداوند تو را همیشه سلامت بدارد.

وقتی به سرزمین دشمن رسیدم، دیدم مردمانی بسیار جنگاور در آنجا هستند؛ چنان دلیر که گویی شیران میدان نبردند.

سپاهی داشتند که آن را سگسار می‌نامیدند و جنگجویانش مانند پلنگ می‌جنگیدند.

اما همین که از آمدن من آگاه شدند، ترس سراسر شهر را فرا گرفت و همگی برای نبرد آماده شدند.

سپاه آنان آن‌قدر بزرگ بود که دشت و کوه از انبوه جنگجویان پیدا نبود.

در آغاز، گردوخاک لشکر دشمن دل برخی از جنگجویان ما را لرزاند؛ اما من گرزم را برداشتم، بانگی برآوردم و چنان بر دشمن تاختم که صفوفشان از هم پاشید.

سپس فرمانده آنان که از نوادگان سلم بود، برای نبرد تن‌به‌تن پیش آمد.

او خواست با کمند مرا گرفتار کند، اما من جا خالی دادم، کمان را برداشتم و تیری بر او انداختم که از کلاه‌خودش گذشت.

پس از آن، شمشیر کشید و به سویم حمله کرد.

وقتی نزدیک شد، کمربندش را گرفتم، او را از زین اسب بلند کردم و با قدرت بر زمین کوبیدم.

با افتادن فرمانده، سپاه دشمن روحیه خود را از دست داد و پا به فرار گذاشت.

در پایان نبرد، بیش از دوازده هزار کشته از آنان بر جای مانده بود.»

منوچهر از شنیدن این پیروزی بسیار خشنود شد و آن شب را با شادی و جشن به پایان رساند.

صبح روز بعد، دوباره سام را به حضور فراخواند و این بار فرمانی بسیار سخت صادر کرد.

شاه گفت:

«بی‌درنگ به سوی هندوستان و کابل برو.

کاخ مهراب را بسوزان و او را از میان بردار؛ زیرا او از نسل ضحاک است و اگر زنده بماند، آتش فتنه دوباره شعله‌ور خواهد شد.

همچنین هرکس را که از خاندان و یاران اوست، نابود کن تا اثری از نسل ضحاک در جهان باقی نماند.»

سام سر فرود آورد و گفت:

«هرچه فرمان دهی، همان را انجام خواهم داد و خواسته تو را به‌جای خواهم آورد.»

سپس تخت شاه را بوسید، از بارگاه بیرون آمد و همراه سپاه خود برای اجرای فرمان منوچهر آماده شد.

داستانِ صحبت زال و سام درباره ازدواج (شاهنامه فردوسی)

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا