اشعار

غزل گفتم ای سلطانِ خوبان رحم کن بر این غریب حافظ + تفسیر

غزل «گفتم ای سلطانِ خوبان رحم کن بر این غریب» یکی از مشهورترین و دلنشین‌ترین سروده‌های حافظ شیرازی است که در آن شاعر با زبانی عاشقانه، لطیف و سرشار از نمادهای عرفانی، از معشوق طلب مهر و عنایت می‌کند. حافظ در این غزل، مفاهیمی همچون عشق، فراق، امید، لطف معشوق، غربت روح و اشتیاق وصال را در قالب تصاویری زیبا و ماندگار بیان کرده و اثری آفریده است که هم از نگاه عاشقانه و هم از منظر عرفانی، قابل تأمل و تفسیر است. این غزل از محبوب‌ترین اشعار دیوان حافظ به شمار می‌رود و همواره مورد توجه علاقه‌مندان به ادبیات فارسی بوده است. در این مطلب از مجله آفتاب، به بررسی غزل «گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب» می‌پردازیم و معنی روان ابیات، نکات ادبی و تفسیر عرفانی و عاشقانه آن را مرور خواهیم کرد.

غزل گفتم ای سلطانِ خوبان رحم کن بر این غریب حافظ + تفسیر

گفتم ای سلطانِ خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبالِ دل، رَه گُم کُنَد مسکین غریب

گفتمش مَگذر زمانی، گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

خفته بر سنجابِ شاهی نازنینی را چه غم؟
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب

ای که در زنجیرِ زلفت جایِ چندین آشناست
خوش فتاد آن خالِ مشکین بر رخِ رنگین غریب

می‌نماید عکسِ مِی، در رنگِ رویِ مَه وَشَت
همچو برگِ ارغوان بر صفحهٔ نسرین، غریب

بس غریب افتاده است آن مور خَط، گِردِ رُخَت
گرچه نَبوَد در نگارستان، خطِ مشکین غریب

گفتم ای شامِ غریبان طُرِّهٔ شبرنگِ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب

گفت حافظ آشنایان در مقامِ حیرتند
دور نَبوَد گر نشیند خسته و مسکین غریب

تصویر کلی شعر

این غزل حافظ، گفت‌وگویی خیال‌انگیز میان عاشق و معشوق است. شاعر خود را «غریب» می‌نامد؛ غریبی که هم از معشوق دور افتاده و هم در جهان احساس بی‌پناهی می‌کند. معشوق اما با آرامش و بی‌اعتنایی پاسخ می‌دهد و نشان می‌دهد که عشق، راهی پر از رنج و تنهایی است. فضای غزل، آمیزه‌ای از عشق، غربت، حسرت، زیبایی و تسلیم در برابر سرنوشت عشق است.

تفسیر بیت به بیت

گفتم ای سلطانِ خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبالِ دل، رَه گُم کُنَد مسکین غریب

حافظ معشوق را «سلطان خوبان» می‌خواند؛ پادشاهی که همه دل‌ها را فرمان می‌راند. از او می‌خواهد بر عاشق درمانده رحم کند، اما پاسخ معشوق این است که هر کس دنبال دل خود برود، ناگزیر راه را گم می‌کند. عشق، سرزمینی نیست که بتوان در آن با عقل و حسابگری راه یافت؛ عاشق باید سرگردانی را بپذیرد.

گفتمش مَگذر زمانی، گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

عاشق از معشوق می‌خواهد لحظه‌ای در کنارش بماند، اما معشوق می‌گوید مرا معذور بدان؛ کسی که در ناز و آسایش پرورش یافته، توان تحمل این همه اندوه عاشقان غریب را ندارد.

در لایه‌ای عمیق‌تر، حافظ تفاوت میان آرامش معشوق و آشفتگی عاشق را نشان می‌دهد.

خفته بر سنجابِ شاهی نازنینی را چه غم؟
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب

معشوق بر بستر نرم و شاهانه آسوده است و طبیعی است که رنج عاشقی را درک نکند. اما عاشق ناچار است بر خار و سنگ بخوابد و سختی عشق را تحمل کند.

این بیت تضاد میان آسایش محبوب و رنج عاشق را به زیباترین شکل تصویر می‌کند.

ای که در زنجیرِ زلفت جایِ چندین آشناست
خوش فتاد آن خالِ مشکین بر رخِ رنگین غریب

زلف معشوق، دل بسیاری از عاشقان را اسیر کرده است. حافظ خال سیاه معشوق را بر چهره روشن او می‌ستاید و آن را نقطه‌ای دلربا می‌داند که بر این رخسار زیبا جلوه‌ای ویژه یافته است.

در اینجا «غریب» می‌تواند به همان خال نیز اشاره داشته باشد؛ نقطه‌ای تنها بر صفحه روشن صورت.

می‌نماید عکسِ مِی، در رنگِ رویِ مَه‌وَشَت
همچو برگِ ارغوان بر صفحهٔ نسرین، غریب

سرخی چهره معشوق، انعکاس شراب را در ذهن شاعر تداعی می‌کند. حافظ این سرخی را به برگ ارغوان بر گل سفید نسرین تشبیه می‌کند؛ تصویری لطیف از تضاد رنگ‌ها که زیبایی معشوق را دوچندان کرده است.

در این بیت، حافظ بیش از هر چیز نقاشی می‌کند؛ با رنگ، نور و تصویر.

بس غریب افتاده است آن مورِ خط، گِردِ رُخَت
گرچه نَبوَد در نگارستان، خطِ مشکین غریب

«مور خط» به موهای بسیار نازک کنار صورت معشوق اشاره دارد. حافظ می‌گوید این خط سیاه، بر گرد چهره روشن تو جلوه‌ای شگفت یافته است؛ چنان یگانه و خاص که در هیچ نگارخانه‌ای نمونه‌ای مانند آن دیده نمی‌شود.

باز هم واژه «غریب» به معنای کمیاب، شگفت و بی‌همتا به کار رفته است.

گفتم ای شامِ غریبان طُرِّهٔ شبرنگِ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب

زلف سیاه معشوق را به «شب غریبان» تشبیه می‌کند؛ شبی تاریک و اندوه‌بار. عاشق هشدار می‌دهد که هنگام سحر، از ناله‌های او برحذر باش؛ زیرا این آه‌ها می‌توانند جهان را دگرگون کنند.

در ادبیات عرفانی، آه سحرگاهی عاشق نیرویی آسمانی دارد و نشانه اخلاص و درد حقیقی است.

گفت حافظ آشنایان در مقامِ حیرتند
دور نَبوَد گر نشیند خسته و مسکین غریب

در پایان، معشوق یا ندایی درونی به حافظ پاسخ می‌دهد که حتی آشنایان و اهل معرفت نیز در برابر حقیقت عشق سرگردان و حیران‌اند. پس اگر این عاشق خسته و غریب نیز درمانده و حیران بنشیند، جای شگفتی نیست.

این پایان، نگاه عرفانی حافظ را آشکار می‌کند؛ حیرت، پایان راه عاشقی نیست، بلکه یکی از بلندترین منزل‌های آن است.

مفاهیم و نمادهای اصلی شعر

  • سلطان خوبان: معشوق کامل؛ در خوانش عرفانی، خداوند یا حقیقت مطلق.
  • غریب: عاشقی دورافتاده، سالک تنها یا انسانی که در جهان احساس بیگانگی می‌کند.
  • زلف: پیچیدگی‌های راه عشق و رازهای حقیقت.
  • خال: نقطه‌ای از کمال و جلوه‌ای کوچک اما بی‌نهایت اثرگذار از زیبایی.
  • شب غریبان: نماد هجران، تنهایی و دوری از محبوب.
  • حیرت: مرتبه‌ای از سلوک عرفانی که عقل در برابر عظمت حقیقت از درک کامل آن ناتوان می‌شود.

پیام کلی شعر

حافظ در این غزل می‌گوید عشق، راه آسایش نیست؛ راه غربت، سرگردانی و حیرت است. عاشق واقعی نباید انتظار داشته باشد که معشوق همیشه پاسخ‌گوی رنج او باشد، زیرا خودِ این رنج، بخشی از مسیر عشق است. در پایان نیز شاعر به این نتیجه می‌رسد که حتی عارفان و آشنایان حقیقت نیز در برابر راز عشق حیران‌اند؛ بنابراین سرگردانی عاشق نه نشانه شکست، بلکه نشانه ورود به ژرف‌ترین لایه‌های عشق و معرفت است.

غزل می‌دمد صبح و کِلِّه بست سحاب از حافظ با تفسیر

غزل ای فروغِ ماهِ حُسن‌، از روی رخشان شما از حافظ با تفسیر

غزل ساقی به نورِ باده برافروز جامِ ما از حافظ با تفسیر

غزل دوش از مسجد سویِ میخانه آمد پیرِ ما از حافظ + تفسیر

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت
✨ فال تاروت آنلاین
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت