اشعار

داستان هفت خوان رستم بخش دوم تشنگی در بیابان (شاهنامه)

پس از پیروزی رستم در نبرد با شیر، پهلوان ایرانی سفر دشوار خود را برای نجات کی‌کاووس و سپاه ایران ادامه می‌دهد. در خوان دوم هفت‌خوان رستم، او با یکی از سخت‌ترین دشمنان طبیعت یعنی تشنگی و گرمای بیابان روبه‌رو می‌شود. رستم و رخش در میان بیابانی خشک و بی‌آب سرگردان می‌شوند و شدت تشنگی چنان بالا می‌گیرد که توان ادامه مسیر را از آن‌ها می‌گیرد. در این بخش از شاهنامه فردوسی، صحنه‌ای پرتنش از جست‌وجوی آب و امید به رهایی به تصویر کشیده می‌شود. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان خوان دوم هفت‌خوان رستم و ماجرای تشنگی او در بیابان را با زبانی ساده و روان روایت می‌کنیم.

داستان هفت خوان رستم بخش دوم تشنگی در بیابان (شاهنامه)

یکی راه پیش آمدش ناگزیر
همی‌رفت بایست بر خیره خیر

پی اسپ و گویا زبان سوار
ز گرما و از تشنگی شد ز کار

پیاده شد از اسپ و ژوپین به دست
همی‌رفت پویان به کردار مست

همی‌جست بر چاره جستن رهی
سوی آسمان کرد روی آنگهی

چنین گفت کای داور دادگر
همه رنج و سختی تو آری به سر

گرایدونک خشنودی از رنج من
بدان گیتی آگنده کن گنج من

بپویم همی تا مگر کردگار
دهد شاه کاووس را زینهار

هم ایرانیان را ز چنگال دیو
گشاید بی‌آزار گیهان خدیو

گنه‌کار و افگندگان تواند
پرستنده و بندگان تواند

تن پیلوارش چنان تفته شد
که از تشنگی سست و آشفته شد

بیفتاد رستم بر آن گرم خاک
زبان گشته از تشنگی چاک چاک

همانگه یکی میش نیکوسرین
بپیمود پیش تهمتن زمین

ازان رفتن میش اندیشه خاست
به‌دل گفت که‌آبشخور این کجاست

همانا که بخشایش کردگار
فراز آمده‌ست اندرین روزگار

بیفشارد شمشیر بر دست راست
به زور جهان‌دار بر پای خاست

بشد بر پی میش و تیغش به چنگ
گرفته به دست دگر پالهنگ

به ره بر یکی چشمه آمد پدید
چو میش سراور بدانجا رسید

تهمتن سوی آسمان کرد روی
چنین گفت کای داور راستگوی

هرانکس که از دادگر یک خدای
بپیچد نیارد خرد را به جای

برین چشمه آبشخور میش نیست
همان غُرم دشتی مرا خویش نیست

به جایی که تنگ اندر آید سخن
پناهت به جز پاک یزدان مکن

بران غرم بر آفرین کرد چند
که از چرخ گردان مبادت گزند

گیا بر در و دشت تو سبز باد
مباد از تو هرگز دل یوز شاد

ترا هرک یازد به تیر و کمان
شکسته کمان باد و تیره گمان

که زنده شد از تو گو پیلتن
وگرنه پراندیشه بود از کفن

که در سینهٔ اژدهای بزرگ
نگنجد بماند به چنگال گرگ

شده پاره پاره کنان و کشان
ز رستم به دشمن رسیده نشان

روانش چو پردخته شد ز آفرین
ز رخش تگاور جدا کرد زین

همه تن بشستش بران آب پاک
به کردار خورشید شد تابناک

چو سیراب شد ساز نخچیر کرد
کمر بست و ترکش پر از تیر کرد

بیفگند گوری چو پیل ژیان
جدا کرد ازو چرم پای و میان

چو خورشید تیز آتشی برفروخت
برآورد ز آب اندر آتش بسوخت

بپردخت ز آتش به خوردن گرفت
به خاک استخوانش سپردن گرفت

سوی چشمهٔ روشن آمد بر آب
چو سیراب شد کرد آهنگ خواب

تهمتن به رخش سراینده گفت
که با کس مکوش و مشو نیز جفت

اگر دشمن آید‌، سوی من بپوی
تو با دیو و شیران مشو جنگجوی

بخفت و بر آسود و نگشاد لب
چمان و چران رخش تا نیم‌شب

ترجمه روان

رستم ناچار بود راهی را که پیش رویش بود ادامه دهد و همچنان به سوی مازندران پیش برود. دو روز راه را در یک روز پیموده بود و از شدت گرما و تشنگی، هم اسب و هم خود او به‌شدت خسته و درمانده شده بودند. سرانجام از رخش پیاده شد، ژوبین را به دست گرفت و در حالی که به سختی قدم برمی‌داشت، به دنبال راهی برای نجات خود می‌گشت.

رستم روی به آسمان کرد و گفت: «ای داور دادگر! اگر از این رنج و سختی که برای نجات کاووس و ایرانیان تحمل می‌کنم خشنودی، پاداش مرا در جهان دیگر عطا کن. من همچنان راه خود را ادامه می‌دهم، شاید خداوند به من توان دهد تا شاه کاووس را از بند برهانم و ایرانیان را نیز از چنگ دیوان نجات دهم. همه آنان آفریده و بندگان تواند و من نیز جز به یاری تو امیدی ندارم.»

آن‌قدر تشنگی بر رستم چیره شد که بدن نیرومندش از کار افتاد و بر خاک داغ افتاد. زبانش از شدت تشنگی خشک و شکافته شده بود و دیگر توان ادامه دادن نداشت.

در همان هنگام، ناگهان میشی خوش‌چهره از برابر رستم گذشت. میش راهی را پیمود و رستم با دیدن حرکت او به فکر فرو رفت. با خود گفت: «این میش حتماً آبشخوری دارد و می‌داند کجا می‌توان آب پیدا کرد. شاید این اتفاق لطف و بخشایش خداوند باشد که در این روز سخت نصیب من شده است.»

رستم با تمام نیروی باقی‌مانده، شمشیرش را در دست گرفت و به زحمت از جا برخاست. سپس به دنبال میش به راه افتاد؛ شمشیر را در یک دست و افسار رخش را در دست دیگر گرفته بود.

میش سرانجام رستم را به چشمه‌ای رساند. همین که به آب رسید، رستم بار دیگر رو به آسمان کرد و خداوند را سپاس گفت و گفت: «هرکس از فرمان خدای دادگر روی برگرداند، خرد و تدبیرش را از دست خواهد داد. این میش آبشخور خودش را در اینجا ندارد و این غرم و حیوان بیابانی نیز برای من اهلی و آشنا نیست. پس پیداست که خداوند در این لحظه سخت، راه نجات مرا نشان داده است.»

رستم برای آن حیوان دعا کرد و از خدا خواست گزندی به او نرسد. گفت: «سبزه و گیاه در دشت و اطراف تو همیشه سرسبز باشد و هیچ پلنگی از شکار تو شاد نشود. هرکس بخواهد تو را با تیر و کمان شکار کند، کمانش شکسته و تیرش خطا رود. تو باعث شدی من، رستم، از مرگ نجات پیدا کنم؛ وگرنه اکنون باید در اندیشه کفن و مرگ خود می‌بودم و شاید در چنگال دشمن یا درون شکم اژدهایی بزرگ گرفتار می‌شدم.»

رستم پس از این دعا و سپاسگزاری، از رخش جدا شد و خود را در آب چشمه شست‌وشو داد. پس از آنکه بدنش با آب پاک خنک شد، چنان سرحال و شاداب شد که گویی خورشید بر او تابیده است.

وقتی کاملاً سیراب شد، برای شکار آماده شد. کمرش را بست و ترکش خود را از تیر پر کرد. سپس گوری تنومند را که همچون فیلی نیرومند بود شکار کرد. پوست قسمت پا و میان بدنش را جدا کرد و آتشی افروخت. گوشت گور را بر آتش پخت و پس از آماده شدن، آن را خورد و استخوان‌هایش را در خاک دفن کرد.

سپس دوباره به کنار چشمه زلال رفت و آب نوشید. وقتی کاملاً سیراب شد، تصمیم گرفت استراحت کند. به رخش گفت: «در اینجا با هیچ‌کس درگیر نشو و به دنبال کسی هم نرو. اگر دشمنی آمد، به سوی من بیا؛ اما خودت با دیوها و شیران درگیر نشو و جنگ نکن.»

بعد رستم خوابید و آسوده به استراحت پرداخت. رخش نیز تا نیمه‌های شب در اطراف می‌گشت و مشغول چریدن بود.

داستان هفت خوان رستم بخش سوم نبرد با اژدها (شاهنامه)

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت
✨ فال تاروت آنلاین
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت