داستان هفت خوان رستم بخش سوم نبرد با اژدها (شاهنامه)
داستان هفت خوان رستم بخش سوم؛ نبرد با اژدها یکی از هیجانانگیزترین بخشهای هفتخوان در شاهنامه فردوسی است. رستم پس از پشت سر گذاشتن دشواریهای دو خوان نخست، در ادامه مسیر با خطری هولناک روبهرو میشود؛ اژدهایی بزرگ و نیرومند که در تاریکی شب بر سر راه او و رخش قرار میگیرد. در این بخش، علاوه بر قدرت و دلاوری رستم، وفاداری و هوشیاری رخش نیز نقش مهمی در نجات پهلوان دارد. رویارویی رستم با اژدها از صحنههای ماندگار حماسه ایرانی است و تصویری روشن از شجاعت پهلوانی و ایستادگی در برابر بزرگترین خطرها ارائه میدهد. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان نبرد رستم با اژدها را از هفتخوان به نثر ساده و روان روایت میکنیم.

ز دشت اندر آمد یکی اژدها
کزو پیل گفتی نیابد رهابدان جایگه بودش آرامگاه
نکردی ز بیمش برو دیو راهبیامد جهانجوی را خفته دید
بر او یکی اسپ آشفته دیدپر اندیشه شد تا چه آمد پدید
که یارد بدین جایگاه آرمیدنیارست کردن کس آنجا گذر
ز دیوان و پیلان و شیران نرهمان نیز کامد نیابد رها
ز چنگ بداندیش نر اژدهاسوی رخش رخشنده بنهاد روی
دوان اسپ شد سوی دیهیم جویهمی کوفت بر خاک رویینه سم
چو تندر خروشید و افشاند دمتهمتن چو از خواب بیدار شد
سر پر خرد پر ز پیکار شدبه گرد بیابان یکی بنگرید
شد آن اژدهای دژم ناپدیدابا رخش بر خیره پیکار کرد
ازان کاو سرخفته بیدار کرددگر باره چون شد به خواب اندرون
ز تاریکی آن اژدها شد برونبه بالین رستم تگ آورد رخش
همی کند خاک و همی کرد پخشدگرباره بیدار شد خفته مرد
برآشفت و رخسارگان کرد زردبیابان همه سر به سر بنگرید
بجز تیرگی شب به دیده ندیدبدان مهربان رخش بیدار گفت
که تاریکی شب بخواهی نهفتسرم را همی باز داری ز خواب
به بیداری من گرفتت شتابگر اینبار سازی چنین رستخیز
سرت را ببرم به شمشیر تیزپیاده شوم سوی مازندران
کشم ببر و شمشمیر و گرز گرانسیم ره به خواب اندر آمد سرش
ز ببر بیان داشت پوشش برشبغرید باز اژدهای دژم
همی آتش افروخت گفتی بدمچراگاه بگذاشت رخش آنزمان
نیارست رفتن بر پهلواندلش زان شگفتی به دو نیم بود
کش از رستم و اژدها بیم بودهم از بهر رستم دلش نارمید
چو باد دمان نزد رستم دویدخروشید و جوشید و برکند خاک
ز نعلش زمین شد همه چاک چاکچو بیدار شد رستم از خواب خوش
برآشفت با بارهٔ دستکشچنان ساخت روشن جهانآفرین
که پنهان نکرد اژدها را زمینبرآن تیرگی رستم او را بدید
سبک تیغ تیز از میان برکشیدبغرید برسان ابر بهار
زمین کرد پر آتش از کارزاربدان اژدها گفت بر گوی نام
کزین پس تو گیتی نبینی به کامنباید که بینام بر دست من
روانت برآید ز تاریک تنچنین گفت دژخیم نر اژدها
که از چنگ من کس نیابد رهاصداندرصد از دشت جای منست
بلند آسمانش هوای منستنیارد گذشتن به سر بر عقاب
ستاره نبیند زمینش به خواببدو اژدها گفت نام تو چیست
که زاینده را بر تو باید گریستچنین داد پاسخ که من رستمم
ز دستان و از سام و از نیرممبه تنها یکی کینهور لشکرم
به رخش دلاور زمین بسپرمبرآویخت با او به جنگ اژدها
نیامد به فرجام هم زو رهاچو زور تن اژدها دید رخش
کزان سان برآویخت با تاجبخشبمالید گوش اندر آمد شگفت
بلند اژدها را به دندان گرفتبدرید کتفش بدندان چو شیر
برو خیره شد پهلوان دلیربزد تیغ و بنداخت از بر سرش
فرو ریخت چون رود خون از برشزمین شد به زیر تنش ناپدید
یکی چشمه خون از برش بردمیدچو رستم برآن اژدهای دژم
نگه کرد برزد یکی تیز دمبیابان همه زیر او بود پاک
روان خون گرم از بر تیره خاکتهمتن ازو در شگفتی بماند
همی پهلوی نام یزدان بخواندبه آب اندر آمد سر و تن بشست
جهان جز به زور جهانبان نجستبه یزدان چنین گفت کای دادگر
تو دادی مرا دانش و زور و فرکه پیشم چه شیر و چه دیو و چه پیل
بیابان بیآب و دریای نیلبداندیش بسیار و گر اندکیست
چو خشم آورم پیش چشمم یکیست
ترجمه روان
در میان دشت، ناگهان اژدهایی سهمگین از پناهگاه خود بیرون آمد؛ اژدهایی چنان نیرومند که حتی فیل نیز توان رهایی از چنگال او را نداشت. آن مکان محل زندگی و استراحت اژدها بود و به سبب ترس از او، حتی دیوان نیز جرئت نزدیک شدن به آنجا را نداشتند.
اژدها وقتی آمد، رستم را دید که در خواب است و رخش نیز در کنار او آشفته و بیقرار ایستاده است. از دیدن این صحنه شگفتزده شد و با خود اندیشید: «چگونه کسی جرئت کرده در چنین جایی بیاساید؟» هیچکس، نه دیو و نه فیل و شیر نر، نمیتوانست از این دشت بگذرد و از چنگ این اژدهای بداندیش جان سالم به در ببرد.
اژدها به سوی رخش رفت و همین که رخش او را دید، با شتاب به سمت رستم دوید. سمهای نیرومندش را بر زمین میکوبید، مانند تندر میغرید و از شدت ترس و اضطراب نفس میکشید.
رستم از خواب بیدار شد و با دقت اطراف بیابان را نگاه کرد، اما اژدها را ندید؛ چراکه در تاریکی ناپدید شده بود. رستم از اینکه رخش بیهوده او را از خواب بیدار کرده بود، خشمگین شد و او را سرزنش کرد.
پس از مدتی دوباره رستم به خواب رفت. اژدها که در تاریکی پنهان شده بود، بار دیگر بیرون آمد و به سوی رستم نزدیک شد. رخش نیز خود را به بالین رستم رساند و با کوبیدن سمها بر خاک و پراکنده کردن آن، تلاش کرد او را بیدار کند.
رستم برای دومین بار از خواب برخاست. از شدت خشم چهرهاش برافروخته شد و به اطراف نگاه کرد، اما چیزی جز تاریکی شب ندید. سپس خطاب به رخش گفت: «گویا میخواهی با این کار خواب مرا از بین ببری. هر بار که به خواب میروم، مرا بیدار میکنی. اگر بار دیگر چنین آشوبی به پا کنی، با شمشیر سرت را خواهم برید. آنگاه خودم پیاده راه مازندران را در پیش میگیرم و ببر و شمشیر و گرز سنگینم را با خود میبرم.»
رستم بار دیگر خوابید و ببر بیان را بر تن کشید و خود را برای ادامه سفر آماده نگه داشت. اژدهای سهمگین دوباره از تاریکی بیرون آمد و با غرش خود چنان وحشتی ایجاد کرد که گویی آتش از دهانش زبانه میکشید.
رخش این بار دیگر نتوانست بیتفاوت بماند. چراگاه خود را رها کرد، زیرا از شدت ترس و نگرانی نمیتوانست نزد رستم نرود. از یک سو از اژدها میترسید و از سوی دیگر نگران جان رستم بود. سرانجام با شتابی همچون باد به سوی رستم دوید، غرید و زمین را با سمهایش شکافت و خاک را به اطراف پاشید.
این بار رستم از خواب خوش بیدار شد و از رفتار رخش خشمگین شد. اما درست در همان لحظه، خداوند جهان را چنان روشن کرد که اژدها دیگر نمیتوانست خود را پنهان کند. رستم سرانجام هیولای عظیم را در تاریکی دید و بیدرنگ شمشیر تیز خود را از نیام بیرون کشید.
رستم با غرش و خروش به سوی اژدها رفت و چنان با او جنگید که گویی ابر بهاری بر سر زمین میغرد و آذرخش میبارد. سپس به اژدها گفت: «نامت را بگو؛ زیرا پس از این دیگر روی آرامش و زندگی را نخواهی دید. نمیخواهم جانت بینام و نشان به دست من از این تن تاریک جدا شود.»
اژدهای مرگبار پاسخ داد: «هیچکس از چنگ من رهایی نمییابد. این دشت از آن من است و آسمان بلند بر فراز آن نیز قلمرو من به شمار میآید. حتی عقاب جرئت پرواز از فراز این سرزمین را ندارد و ستارگان نیز در شب بر زمین آن دیده نمیشوند. حال تو بگو نامت چیست که مادر و زایندهات باید بر وجود تو افسوس بخورد.»
رستم پاسخ داد: «من رستم، پسر زال و از خاندان سام و نریمان هستم. بهتنهایی سپاهی برای مبارزه با دشمنانم و با تکیه بر رخش دلاور، زمین را زیر پای خود میسپارم.»
پس از آن، رستم و اژدها وارد نبردی سخت شدند. اژدها با تمام نیروی خود بر رستم حمله کرد، اما رستم نیز از مبارزه دست نکشید. وقتی رخش عظمت و نیروی اژدها را دید که با رستم، جهانپهلوان، درگیر شده است، ناگهان پیش آمد، گوشهایش را پایین کشید و با شگفتی اژدهای عظیم را با دندان گرفت.
رخش مانند شیری خشمگین به اژدها حمله کرد و کتف او را با دندان درید. رستم نیز فرصت را از دست نداد، شمشیر خود را فرود آورد و سر اژدها را از تن جدا کرد. خون فراوانی از بدن اژدها جاری شد و همچون رود بر زمین ریخت.
پیکر عظیم اژدها چنان بزرگ بود که بخش زیادی از زمین را پوشاند و از جای زخمهایش جویباری از خون به راه افتاد. رستم با دیدن این موجود سهمگین که اکنون بر خاک افتاده بود، از قدرت و بزرگی آن در شگفت ماند و خداوند را به یاد آورد.
سپس به آب رفت و سر و بدن خود را شستوشو داد. او میدانست که چنین پیروزیهایی تنها به نیروی بازوی انسان به دست نمیآید و توان و دانشی که دارد، نعمتی از سوی خداوند است.
رستم پس از شستوشو، رو به خداوند کرد و گفت: «ای دادگر! تو به من دانش، توان، شکوه و قدرت بخشیدی. به لطف توست که در برابر شیر و دیو و فیل، در بیابان بیآب و حتی در برابر دریای نیل، هراسی ندارم. دشمنانم هرچند بسیار باشند یا اندک، هنگامی که خشمگین شوم، در برابر چشم من همگی یکساناند.»



