داستان نبرد سپاه ایران و توران شاهناهه فردوسی (بخش چهارم)
داستان نبرد سپاه ایران و توران در شاهنامه فردوسی (بخش چهارم) ادامه یکی از نبردهای مهم و سرنوشتساز میان دو سپاه ایران و توران است. پس از درگیریهای سخت و رویارویی پهلوانان، جنگ وارد مرحلهای تازه میشود و دلاوری، شکست، پیروزی و تصمیمهای مهم جنگی مسیر داستان را تغییر میدهند. در این بخش، سرنوشت برخی از پهلوانان و فرماندهان بیش از گذشته به نتیجه نبرد گره میخورد و حوادث، زمینه را برای ادامه داستان فراهم میکنند. در این مطلب از مجله آفتاب، بخش چهارم داستان نبرد سپاه ایران و توران را از شاهنامه فردوسی با نثر ساده و روان روایت میکنیم.

بشد ویسه سالار توران سپاه
ابا لشکری نامور کینهخواهازان پیشتر تابه قارن رسید
گرامیش را کشته افگنده دیددلیران و گردان توران سپاه
بسی نیز با او فگنده به راهدریده درفش و نگونسار کوس
چو لاله کفن روی چون سندروسز ویسه به قارن رسید آگهی
که آمد به پیروزی و فرهیستوران تازی سوی نیمروز
فرستاد و خود رفت گیتی فروزز درد پسر ویسهٔ جنگجوی
سوی پارس چون باد بنهاد رویچو از پارس قارن به هامون کشید
ز دست چپش لشکر آمد پدیدز گرد اندر آمد درفش سیاه
سپهدار ترکان به پیش سپاهرده برکشیدند بر هر دو روی
برفتند گردان پرخاشجویز قلب سپه ویسه آواز داد
که شد تاج و تخت بزرگی به بادز قنوج تا مرز کابلستان
همان تا در بست و زابلستانهمه سر به سر پاک در چنگ ماست
بر ایوانها نقش و نیرنگ ماستکجا یافت خواهی تو آرامگاه
ازان پس کجا شد گرفتار شاهچنین داد پاسخ که من قارنم
گلیم اندر آب روان افگنمنه از بیم رفتم نه از گفتوگوی
به پیش پسرت آمدم کینه جویچو از کین او دل بپرداختم
کنون کین و جنگ ترا ساختمبرآمد چپ و راست گرد سیاه
نه روی هوا ماند روشن نه ماهسپه یک به دیگر برآویختند
چو رود روان خون همی ریختندبر ویسه شد قارن رزم جوی
ازو ویسه در جنگ برگاشت رویفراوان ز جنگ آوران کشته شد
بآورد چون ویسه سرگشته شدچو بر ویسه آمد ز اختر شکن
نرفت از پسش قارن رزمزنبشد ویسه تا پیش افراسیاب
ز درد پسر مژه کرده پرآب
ترجمه روان
ویسه، سردار سپاه توران، با لشکری بزرگ و کینهجو به راه افتاد تا قارن را پیدا کند و انتقام بگیرد. او سپاهی نیرومند از پهلوانان و جنگجویان تورانی همراه خود داشت.
اما پیش از آنکه ویسه به قارن برسد، با صحنهای هولناک روبهرو شد. بسیاری از بزرگان و جنگجویان تورانی که قارن پیشتر با آنان جنگیده بود، کشته شده و بر زمین افتاده بودند. در میان کشتهشدگان، یکی از نزدیکان و گرامیان ویسه نیز دیده میشد. بسیاری از پهلوانان و جنگجویان دیگر توران نیز در همان مسیر کشته شده بودند.
درفشها پاره و سرنگون شده و کوسهای جنگی بر زمین افتاده بود. صحنه چنان خونین بود که گویی دشت با لالههای سرخ پوشیده شده و کشتهشدگان کفنهایی از خون بر تن کردهاند.
وقتی خبر رسید که ویسه با سپاهی بزرگ برای جنگ و انتقام آمده است، قارن دریافت که دشمن در راه است. او اسبهای تازی را به سوی نیمروز فرستاد تا خبر حرکت سپاه را برسانند و خود نیز راهی میدان شد.
ویسه که از مرگ و کشته شدن پسرش سخت اندوهگین و خشمگین بود، مانند باد به سوی پارس حرکت کرد.
در همین هنگام، قارن از پارس خارج شده و وارد دشت شده بود که ناگهان از سمت چپ خود سپاه توران را دید. از میان گرد و خاک، درفش سیاه تورانیان پدیدار شد و ویسه، سردار توران، در پیشاپیش سپاه حرکت میکرد.
دو سپاه در برابر یکدیگر صفآرایی کردند و جنگجویان هر دو طرف آماده نبرد شدند.
ویسه از میان قلب سپاه خود با صدای بلند قارن را خطاب قرار داد و گفت:
«تاج و تخت و شکوه ایران از میان رفته است. از قنوج تا مرز کابلستان و از آنجا تا دروازهها و زابلستان، همه سرزمینها اکنون در چنگ ماست. کاخها و ایوانهایشان نیز به دست ما افتاده است. پس تو دیگر کجا میتوانی جای امنی برای خود پیدا کنی؟ شاه ایران نیز گرفتار شده است و دیگر راه نجاتی برای شما باقی نمانده.»
قارن در پاسخ با همان استواری همیشگی گفت:
«من قارن هستم؛ مردی که حتی اگر گلیم خود را در آب روان بیندازد، از خطر نمیترسد. من از ترس یا برای فرار از میدان جنگ به اینجا نیامدهام. آمدهام تا انتقام خون پسرت را از تو بگیرم. اکنون که از کین او فارغ شدهام، آماده جنگ با خود تو هستم.»
با آغاز نبرد، گرد و خاک از چپ و راست میدان برخاست؛ آنقدر که دیگر نه آسمان روشن دیده میشد و نه حتی ماه.
دو سپاه با شدت به یکدیگر حمله کردند و جنگی خونین درگرفت. خون کشتهشدگان مانند رود بر زمین جاری شد و دشت بار دیگر به میدان مرگ و نبرد تبدیل شد.
قارن مستقیماً به سوی ویسه رفت و با او درگیر شد. ویسه در برابر حملات سخت قارن تاب نیاورد و از میدان نبرد روی برگرداند.
در این جنگ، شمار زیادی از جنگجویان کشته شدند و هنگامی که ویسه دید نبرد برای او بسیار دشوار شده است، سرگشته و درمانده از میدان گریخت.
قارن نیز به دنبال او رفت و اجازه نداد بهآسانی از دستش رهایی پیدا کند.
سرانجام ویسه توانست خود را به نزد افراسیاب برساند؛ در حالی که از مرگ پسرش اندوهگین بود و اشک در چشمانش جمع شده بود.



