اشعار

شعر بنشینیم و بیندیشیم این همه با هم بیگانه هوشنگ ابتهاج

شعر «بنشینیم و بیندیشیم این همه با هم بیگانه» از هوشنگ ابتهاج (سایه) از سروده‌های تأمل‌برانگیز این شاعر معاصر است که با نگاهی انسانی و عمیق، به مسئله فاصله گرفتن انسان‌ها از یکدیگر می‌پردازد. در این شعر، ابتهاج با زبانی ساده اما اثرگذار، مخاطب را به اندیشیدن درباره تنهایی، بیگانگی، رابطه انسان‌ها و معنای همدلی دعوت می‌کند. فضای شعر در عین سادگی، حال‌وهوایی فلسفی و اجتماعی دارد و می‌توان آن را از زوایای مختلف ادبی و انسانی بررسی کرد. در این مطلب از مجله آفتاب، شعر «بنشینیم و بیندیشیم این همه با هم بیگانه» را با تمرکز بر معنی، مفهوم و تفسیر شعر هوشنگ ابتهاج بررسی می‌کنیم.

شعر بنشینیم و بیندیشیم این همه با هم بیگانه هوشنگ ابتهاج

بنشینیم و بیندیشیم

این همه با هم بیگانه

این همه دوری و بیزاری

به کجا ایا خواهیم رسید آخر ؟

و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده؟

جنگلی بودیم

شاخه در شاخه همه آغوش

ریشه در ریشه همه پیوند

وینک انبوه درختانی تنهاییم

مهربانی به دل بسته ما مرغی ست

کز قفس در نگشادیمش

و. به عذری که فضایی نیست

وندرین باغ خزان خورده

جز سموم ستم آورده هوایی نیست

ره پرواز ندادیمش

هستی ما که چو اینه

تنگ بر سینه فشردیمش از وحشت سنگ انداز

نه صفا و نه تماشا به چه کار آمد؟

دشمنی دل ها را با کین خوگر کرد

دست ها با دشنه همدستان گشتند

و زمین از بدخواهی به ستوه آمد

ای دریغا که دگر دشمن رفت از یاد

وینک از سینه دوست

خون فرو می ریزد

دوست کاندر بر وی گریه انباشته را نتوانی سر داد

چه توان گفتمش؟

بیگانه ست

و سرایی که به چشم انداز پنجره اش

نیست درختی که بر او مرغی

به فغان تو دهد پاسخ زندان است

من به عهدی که بدی مقبول

و توانایی دانایی ست

با تو از خوبی می گویم

از تو دانایی می جویم

خوب من ! دانایی را بنشان بر تخت

و توانایی را حلقه به گوشش کن

من به عهدی که وفاداری

داستانی ملال آور

و ابلهی نیست دگر افسوس

داشتن جنگ برادرها را باور

آشتی را

به امیدی که خرد فرمان خواهد راند

می کنم تلقین

وندر این فتنه بی تدبیر

با چه دلشوره و بیمی نگرانم من

این همه با هم بیگانه

این همه دوری و بیزاری

به کجا ایا خواهیم رسید آخر ؟

و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده ؟

بنششینیم و بیندیشیم

این شعر «بنویسیم و بیندیشیم» از هوشنگ ابتهاج از صریح‌ترین و اجتماعی‌ترین سروده‌های او درباره ازهم‌گسیختگی انسان‌ها، فراموش شدن دوستی، خشونت، بی‌اعتمادی و ضرورت بازگشت به خرد و آشتی است. ابتهاج در این شعر به جای آنکه از یک عشق شخصی یا اندوه فردی سخن بگوید، یک «ما»ی بزرگ را خطاب قرار می‌دهد؛ جامعه‌ای که روزگاری «جنگل» بود، یعنی مجموعه‌ای از شاخه‌ها و ریشه‌های درهم‌تنیده، اما اکنون به «انبوه درختانی تنها» تبدیل شده است.

شعر در عین تلخی، کاملاً ناامید نیست. پایان آن مهم است: ابتهاج پس از تمام تصاویر جنگ و جدایی، باز هم به اندیشیدن، خرد و آشتی پناه می‌برد. بنابراین شعر فقط مرثیه‌ای برای یک جامعه پراکنده نیست؛ نوعی دعوت به بازسازی پیوندهای انسانی است.

تصویر کلی شعر

شعر با یک پرسش آغاز می‌شود:

بنشینیم و بیندیشیم
این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا ایا خواهیم رسید آخر؟

و همین پرسش در پایان دوباره تکرار می‌شود.

این تکرار بسیار مهم است. شعر از پرسش آغاز می‌شود و به همان پرسش بازمی‌گردد؛ اما در میان این دو، شاعر تلاش می‌کند دلیل این وضعیت و راه احتمالی خروج از آن را پیدا کند.

پس ساختار کلی شعر چنین است:

بیگانگی → یاد گذشته → فروپاشی پیوند → خشونت → تبدیل دوست به دشمن → ضرورت خرد → امید به آشتی → بازگشت به پرسش آغازین

جنگل؛ تصویر جامعه‌ای که زمانی پیوند داشت

یکی از زیباترین تصاویر شعر:

جنگلی بودیم
شاخه در شاخه همه آغوش
ریشه در ریشه همه پیوند
وینک انبوه درختانی تنهاییم

«جنگل» استعاره اصلی شعر است.

درختان یک جنگل از یکدیگر جدا هستند، اما در عین حال در کنار هم زندگی می‌کنند. شاخه‌هایشان در هم می‌رود و ریشه‌هایشان در خاک به هم نزدیک می‌شود.

اینجا «شاخه» نماد رابطه‌های انسانی و «ریشه» نماد پیوندهای عمیق و بنیادین است.

اما اکنون همان جنگل از بین رفته و فقط «انبوه درختانی تنها» باقی مانده است.

این تصویر یک پارادوکس زیبا دارد:
جمعیت وجود دارد، اما اجتماع وجود ندارد.

آدم‌ها زیادند، اما هرکس تنهاست.

این یکی از مهم‌ترین حرف‌های شعر است: تنهایی همیشه به معنای نبودن آدم‌ها نیست؛ گاهی انسان در میان هزاران نفر زندگی می‌کند، اما هیچ پیوند واقعی با دیگری ندارد.

مرغ مهربانی در قفس

سپس ابتهاج مفهوم دیگری را وارد می‌کند:

مهربانی به دل بسته ما مرغی ست
کز قفس در نگشادیمش

مهربانی به شکل یک پرنده تصویر شده است.

این پرنده در دل انسان‌هاست، اما در قفس مانده؛ زیرا خود ما درِ قفس را باز نکرده‌ایم.

این تصویر معنای بسیار ظریفی دارد: ابتهاج نمی‌گوید مهربانی از بین رفته است. می‌گوید مهربانی هنوز در ما وجود دارد، اما امکان پرواز پیدا نکرده است.

پس مشکل فقط نبودن خوبی نیست؛ گاهی خوبی هست، اما ترس، خشونت، بی‌اعتمادی و شرایط اجتماعی اجازه بروز آن را نمی‌دهند.

بهانه‌ای که خودمان ساخته‌ایم

و. به عذری که فضایی نیست
وندرین باغ خزان خورده
جز سموم ستم آورده هوایی نیست
ره پرواز ندادیمش

این بخش از تلخ‌ترین قسمت‌های شعر است.

انسان‌ها برای آزاد نکردن مرغ مهربانی، بهانه می‌آورند که فضایی برای پرواز نیست.

باغ هم «خزان‌خورده» است و هوا پر از «سموم ستم».

یعنی جامعه آن‌قدر مسموم و خشن شده که مهربانی ظاهراً امکان زندگی ندارد.

اما نکته مهم این است که شاعر می‌گوید:

ره پرواز ندادیمش

نمی‌گوید «راه پرواز نداشت».

می‌گوید ما راه پرواز را به او ندادیم.

اینجا مسئولیت به خود انسان بازمی‌گردد.

هستی‌ای که از ترس فشرده‌ایم

هستی ما که چو اینه
تنگ بر سینه فشردیمش از وحشت سنگ انداز
نه صفا و نه تماشا به چه کار آمد؟

«آینه» نماد روشنی، انعکاس و دیدن حقیقت است.

اما انسان آن را از ترس سنگ‌اندازان به سینه چسبانده است.

یعنی جامعه‌ای که از ترس آسیب دیدن، خودش را از دیدن و دیده شدن محروم کرده است.

وقتی آینه را به سینه می‌چسبانی، دیگر نمی‌توانی تصویر جهان را در آن ببینی.

«صفا و تماشا» نیز از بین می‌رود.

اینجا ترس به یک عامل ویرانگر تبدیل می‌شود: برای اینکه آسیب نبینیم، خودمان را از زندگی و رابطه محروم می‌کنیم.

خشونت چگونه عادی می‌شود؟

دشمنی دل‌ها را با کین خوگر کرد
دست‌ها با دشنه همدستان گشتند
و زمین از بدخواهی به ستوه آمد

«خوگر» یعنی عادت‌کرده.

این واژه اهمیت زیادی دارد. ابتهاج نمی‌گوید انسان‌ها فقط گاهی دشمنی می‌کنند؛ می‌گوید دل‌ها به کینه عادت کرده‌اند.

و بعد تصویر از دل به دست منتقل می‌شود:

دل‌ها کینه‌ورز شده‌اند و دست‌ها به دشنه پیوند خورده‌اند.

یعنی دشمنی ابتدا در ذهن و دل شکل می‌گیرد و سپس به رفتار و خشونت تبدیل می‌شود.

سرانجام حتی «زمین» از این بدخواهی به ستوه آمده است.

جهان طبیعی نیز دیگر ظرفیت این حجم از نفرت را ندارد.

فاجعه اصلی: دشمن رفته، دوست باقی مانده است

یکی از دردناک‌ترین بخش‌های شعر:

ای دریغا که دگر دشمن رفت از یاد
وینک از سینه دوست
خون فرو می‌ریزد

در گذشته دشمن مشخص بود؛ اما اکنون دشمنی آن‌قدر درونی شده که دوست به دشمن تبدیل شده است.

این همان نقطه‌ای است که تصویر «جنگل» کاملاً فرو می‌ریزد.

دیگر شاخه با شاخه پیوند ندارد؛ ریشه‌ها از هم جدا شده‌اند و حتی دست دوست به خون دوست آلوده می‌شود.

اینجا «خون» فقط معنای فیزیکی ندارد؛ نماد زخم عمیق رابطه انسانی نیز هست.

چرا نمی‌توان با دوست گریه کرد؟

دوست کاندر بر وی گریه انباشته را نتوانی سر داد
چه توان گفتمش؟
بیگانه ست

این قسمت از نظر عاطفی بسیار سنگین است.

انسان زمانی می‌تواند در آغوش دوست گریه کند که هنوز احساس امنیت داشته باشد.

اما وقتی دوست تبدیل به بیگانه شده، حتی گریه کردن هم ممکن نیست.

سؤال:

چه توان گفتمش؟

نوعی درماندگی است.

دیگر زبان مشترکی باقی نمانده است.

و سپس جمله بسیار کوتاه:

بیگانه ست

همین کوتاهی، شدت فاجعه را بیشتر می‌کند.

کسی که زمانی «دوست» بوده، اکنون دیگر حتی امکان گفت‌وگو با تو را ندارد.

خانه‌ای که درخت و پرنده ندارد، زندان است

و سرایی که به چشم‌انداز پنجره‌اش
نیست درختی که بر او مرغی
به فغان تو دهد پاسخ زندان است

این یکی از زیباترین استعاره‌های شعر است.

خانه زمانی «خانه» است که پنجره‌اش به زندگی باز شود.

درخت، پرنده و آواز، نماد ارتباط با جهان زنده هستند.

اگر انسان از پنجره نگاه کند و هیچ موجود زنده‌ای نباشد که حتی به فریاد او پاسخ دهد، آن خانه تبدیل به زندان شده است.

در واقع، این «سرای» می‌تواند نماد جامعه یا حتی جهان انسانی باشد.

زندگی بدون پاسخ، زندان است.

انسان نیاز دارد صدایش به دیگری برسد و پاسخی دریافت کند.

تغییر مهم شعر؛ از شکایت به پیشنهاد

تا اینجا شعر عمدتاً توصیف فاجعه است.

اما از اینجا ابتهاج مسیر دیگری را آغاز می‌کند:

من به عهدی که بدی مقبول
و توانایی دانایی ست
با تو از خوبی می‌گویم
از تو دانایی می‌جویم

این قسمت بسیار مهم است.

شاعر هنوز در همان جهان پر از خشونت زندگی می‌کند، اما تصمیم می‌گیرد زبان دیگری را امتحان کند: زبان خوبی و دانایی.

«توانایی دانایی ست» نیز از زیباترین ایده‌های شعر است.

قدرت واقعی در این نگاه، صرفاً زور و امکان تحمیل نیست؛ توانایی حقیقی از دانایی می‌آید.

خرد باید بر تخت بنشیند

خوب من! دانایی را بنشان بر تخت
و توانایی را حلقه به گوشش کن

اینجا ابتهاج رابطه میان قدرت و خرد را کاملاً مشخص می‌کند.

او نمی‌گوید توانایی بی‌ارزش است؛ می‌گوید توانایی باید در خدمت دانایی باشد.

«بر تخت نشاندن» دانایی یعنی خرد باید فرمانروا باشد.

و «حلقه به گوش کردن» توانایی یعنی قدرت باید خدمتگزار خرد شود.

این یکی از مرکزی‌ترین پیام‌های شعر است:

اگر قدرت از خرد جدا شود، به خشونت تبدیل می‌شود؛ اگر قدرت زیر فرمان دانایی باشد، می‌تواند به سازندگی برسد.

وفاداری که دیگر جدی گرفته نمی‌شود

من به عهدی که وفاداری
داستانی ملال‌آور
و ابلهی نیست دگر افسوس
داشتن جنگ برادرها را باور

اینجا شاعر از سقوط ارزش‌های انسانی سخن می‌گوید.

وفاداری دیگر ارزش محسوب نمی‌شود؛ بلکه ممکن است ساده‌لوحی تلقی شود.

و حتی «جنگ برادرها» دیگر چیزی عجیب نیست.

یعنی انسان به جایی رسیده که دشمنی نزدیک‌ترین آدم‌ها با یکدیگر را طبیعی می‌پندارد.

این دقیقاً نقطه مقابل تصویر ابتدایی «جنگل» است.

در ابتدای شعر:

شاخه در شاخه همه آغوش
ریشه در ریشه همه پیوند

اما اینجا:

جنگ برادرها

از «پیوند» به «جنگ» رسیده‌ایم.

امید به آشتی و خرد

با وجود همه این تلخی‌ها، شعر کاملاً به ناامیدی ختم نمی‌شود:

آشتی را
به امیدی که خرد فرمان خواهد راند
می‌کنم تلقین

«تلقین» در اینجا به معنای تلاش برای کاشتن یک فکر و امید در ذهن است.

شاعر می‌داند شرایط دشوار است، اما هنوز می‌خواهد فکر آشتی را زنده نگه دارد.

این امید، ساده‌لوحانه نیست؛ بلافاصله می‌گوید:

وندر این فتنه بی‌تدبیر
با چه دلشوره و بیمی نگرانم من

یعنی خودش هم می‌داند وضعیت خطرناک است.

امید او از جنس انکار واقعیت نیست.

امید در کنار ترس قرار گرفته است.

و همین آن را انسانی‌تر می‌کند.

بازگشت به آغاز؛ چرا دوباره «بنشییم و بیندیشیم»؟

در پایان:

این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا ایا خواهیم رسید آخر ؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده ؟

بنشینیم و بیندیشیم

این تکرار نشان می‌دهد که پاسخ نهایی هنوز قطعی نیست.

شاعر نمی‌گوید مشکل حل شد.

او فقط یک راه نخستین پیشنهاد می‌کند:

بیایید قبل از آنکه بیشتر به یکدیگر آسیب بزنیم، بایستیم و فکر کنیم.

«بنشینیم» در برابر «بجنگیم» قرار دارد.

و «بیندیشیم» در برابر «دشنه».

این دو واژه در پایان، خلاصه تمام شعرند.

نگاه فلسفی و اجتماعی

اگر بخواهیم عمیق‌تر به شعر نگاه کنیم، ابتهاج یک زنجیره از فروپاشی را ترسیم می‌کند:

ترس → بیگانگی → بی‌اعتمادی → کینه → خشونت → تبدیل دوست به دشمن → تنهایی

و در برابر آن زنجیره دیگری پیشنهاد می‌کند:

اندیشیدن → دانایی → خرد → آشتی → بازگشت پیوند انسانی

این تقابل، ستون فکری شعر است.

از نظر فلسفی، ابتهاج مسئله را فقط در «وجود دشمن» نمی‌بیند. اتفاقاً خطر بزرگ‌تر زمانی آغاز می‌شود که انسان‌ها دیگر نتوانند یکدیگر را انسانِ قابل گفت‌وگو ببینند.

وقتی دیگری فقط یک دشمن دیده شود، گفت‌وگو از بین می‌رود؛ وقتی گفت‌وگو از بین برود، خشونت جای آن را می‌گیرد.

به همین دلیل، «بیندیشیم» در پایان فقط دعوت به فکر کردن درباره یک مشکل سیاسی یا اجتماعی نیست؛ دعوت به بازگرداندن امکان گفت‌وگو است.

تصویر «دل‌های پراکنده»

عبارت پایانی:

با این دل‌های پراکنده

یکی از کلیدهای اصلی شعر است.

«پراکنده» فقط به معنای جدا بودن نیست؛ یعنی انسان‌ها دیگر در یک افق مشترک عاطفی و اخلاقی زندگی نمی‌کنند.

جنگل از بین رفته است.

ریشه‌ها از هم جدا شده‌اند.

مرغ مهربانی در قفس است.

خانه‌ها به زندان تبدیل شده‌اند.

دوست، بیگانه شده است.

و حالا پرسش اصلی این است که آیا می‌توان دوباره این دل‌های پراکنده را به یکدیگر نزدیک کرد؟

پاسخ قطعی ابتهاج «بله» نیست؛ اما می‌گوید تا زمانی که خرد و اندیشه را کنار نگذاشته‌ایم، امکان آشتی همچنان مطرح است.

جمع‌بندی

«بنشینیم و بیندیشیم» در ظاهر شعری اجتماعی درباره اختلاف و خشونت است، اما در عمق خود سوگ‌نامه‌ای برای از دست رفتن پیوند انسانی است.

ابتـهاج جامعه را ابتدا به «جنگلی» تشبیه می‌کند که در آن شاخه‌ها در آغوش یکدیگر و ریشه‌ها در پیوند بودند. سپس نشان می‌دهد که چگونه این جنگل به مجموعه‌ای از «درختان تنها» تبدیل شده است؛ چگونه مهربانی در قفس مانده، چگونه ترس جای اعتماد را گرفته، چگونه دل‌ها به کینه عادت کرده‌اند و سرانجام چگونه «دشمن» از یاد رفته و خون از سینه «دوست» جاری شده است.

اما شعر در تاریکی رها نمی‌شود.

در برابر دشنه، دانایی قرار می‌گیرد؛ در برابر تواناییِ بی‌مهار، خرد؛ و در برابر جنگ برادرها، آشتی.

و سرانجام شاعر هیچ شعار بزرگی نمی‌دهد. فقط می‌گوید:

بنشینیم و بیندیشیم

این شاید دقیق‌ترین پایان ممکن برای چنین شعری باشد؛ زیرا پیش از آنکه دوباره شاخه‌ها در هم تنیده شوند و ریشه‌ها به هم برسند، باید انسان‌ها دست از جنگیدن بردارند و دوباره امکان فکر کردن به یکدیگر را پیدا کنند.

شعر بهار آمد، گل و نسرین نیاورد از هوشنگ ابتهاج + تفسیر

شعر زمان قرعه ی نو می زند به نام شما هوشنگ ابتهاج + تفسیر

شعر موج رقص انگیز پیراهن چو لغزد بر تنش از هوشنگ ابتهاج + تفسیر

شعر چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی هوشنگ ابتهاج + تفسیر

شعر نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان دارد هوشنگ ابتهاج

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا