انشا

انشا درباره شهدای میناب | یاد و خاطره شهدای مظلوم میناب

انشا درباره شهدای میناب | یاد و خاطره شهدای مظلوم میناب

شهدای میناب یادآور انسان‌هایی هستند که نام و خاطره آن‌ها با فداکاری، ایثار و روزهای تلخ تاریخ پیوند خورده است. پرداختن به زندگی و سرگذشت شهدا، فرصتی برای آشنایی نسل‌های جدید با ارزش‌هایی مانند شجاعت، ازخودگذشتگی، همدلی و قدرشناسی است. نوشتن انشا درباره شهدای میناب می‌تواند راهی برای زنده نگه داشتن یاد این عزیزان و بیان احساسات درباره رنج خانواده‌های داغدار و اهمیت حفظ خاطرات تاریخی باشد. در این مطلب از مجله آفتاب، انشایی درباره شهدای میناب با زبانی ساده و روان ارائه می‌کنیم تا دانش‌آموزان بتوانند با این موضوع مهم آشنا شوند و نگاه خود را به مفهوم ایثار و فداکاری بیان کنند.

انشای ۱: کتابی به نام «مداد قرمز من کو؟»

مقدمه

بعضی کتاب‌ها، فقط یک کتاب نیستند. یک پل هستند. پلی بین گذشته و آینده. پلی بین کودکان دیروز و کودکان امروز. کتاب «مداد قرمز من کو؟» یکی از این کتاب‌هاست. کتابی که درباره شهدای مدرسه میناب نوشته شده است. کتابی برای کودکان. برای نوجوانان. برای همه کسانی که باید بدانند چه اتفاقی افتاد. در این انشا می‌خواهم درباره این کتاب بنویسم؛ از مداد قرمزی که دیگر نیست، اما خاطره‌اش مانده است.

بدنه

کتاب کودک «مداد قرمز من کو؟» نوشته طاهره بساک است. این کتاب، داستانی بر اساس واقعیت از حادثه تلخ تجاوز به مدرسه میناب است. کتاب برای کودکان و نوجوانان نوشته شده تا آن‌ها با مظلومیت دانش‌آموزان میناب آشنا شوند. کتاب در دزفول چاپ شده است.

عنوان کتاب، «مداد قرمز من کو؟» بسیار هوشمندانه انتخاب شده است. مداد قرمز، برای همه دانش‌آموزان آشناست. مدادی که با آن، غلط‌ها را خط می‌زنیم. مدادی که با آن، نکته‌های مهم را علامت می‌زنیم. مدادی که در کیف هر دانش‌آموزی پیدا می‌شود. اما در میناب، بعضی مدادهای قرمز، دیگر صاحب ندارند. صاحب‌هایشان رفتند.

این کتاب، فقط یک داستان نیست. یک سند است. سندی از آنچه گذشت. سندی برای نسل جدید. تا بدانند. تا بفهمند. تا فراموش نکنند. و شاید مهم‌تر از همه، تا بپرسند: «چرا؟» چرا کودکان باید در مدرسه بمیرند؟ چرا مدادهای قرمز، بی‌صاحب شوند؟

نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم کتاب «مداد قرمز من کو؟» فقط یک کتاب نیست. یک پل است. پلی به گذشته. پلی به حقیقت. ما باید این کتاب را بخوانیم. باید به کودکانمان بدهیم. باید درباره‌اش حرف بزنیم. تا مدادهای قرمز میناب، فراموش نشوند. تا صاحبانشان، در یادها بمانند. و تا هیچ مداد قرمزی، دیگر بی‌صاحب نشود.

انشای ۲: روایتی که به کتاب‌های درسی می‌رود

انشای ۲: روایتی که به کتاب‌های درسی می‌رود

مقدمه

کتاب‌های درسی، برای آموزش هستند. برای یاد دادن. برای ساختن نسل جدید. اما بعضی وقت‌ها، کتاب‌های درسی باید چیزهایی را هم روایت کنند. چیزهایی که نباید فراموش شوند. چیزهایی مثل حادثه مدرسه میناب. عضو هیئت رئیسه کمیسیون آموزش مجلس گفته است که ورود روایت شهدای دانش‌آموز میناب به کتاب‌های درسی، اقدامی ارزشمند است. در این انشا می‌خواهم درباره این موضوع بنویسم؛ از روایتی که به کتاب‌های درسی می‌رود.

بدنه

عضو هیئت رئیسه کمیسیون آموزش مجلس گفته است: «ورود روایت شهدای دانش‌آموز میناب به کتاب‌های درسی، اقدامی ارزشمند برای ثبت و انتقال این جنایت به نسل جدید است؛ دانش‌آموزانی که در فضای مدرسه و در حال تحصیل بودند و بدون آنکه نقشی در جنگ داشته باشند، در حمله دشمن هدف قرار گرفتند و به شهادت رسیدند.»

این جمله، خیلی مهم است. کتاب‌های درسی، برای همه دانش‌آموزان ایران است. میلیون‌ها دانش‌آموز، هر سال، این کتاب‌ها را می‌خوانند. اگر روایت میناب در این کتاب‌ها بیاید، میلیون‌ها دانش‌آموز، با این حادثه آشنا می‌شوند. با کودکان بی‌گناه. با معلمان فداکار. با خانواده‌های داغدار.

این روایت، فقط یک داستان نیست. یک درس است. درس اینکه مدرسه، باید جای امن باشد. درس اینکه کودکان، نباید قربانی جنگ شوند. درس اینکه جهان، باید بیدار شود. و این درس، باید در کتاب‌های درسی باشد. تا همه یاد بگیرند. تا همه بدانند. تا همه فراموش نکنند.

نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم ورود روایت شهدای میناب به کتاب‌های درسی، یک اقدام ارزشمند است. این روایت، به نسل جدید می‌گوید چه اتفاقی افتاد. و به آن‌ها یاد می‌دهد که باید بسازند. ایرانی که در آن، هیچ کودکی در مدرسه به شهادت نرسد. هیچ مدادی بی‌صاحب نشود. هیچ مادری داغدار نشود. و ما باید از این اقدام حمایت کنیم. تا حقیقت، زنده بماند. تا کودکان میناب، فراموش نشوند.

انشای ۳: مادری که برای همه کودکان میناب گریه کرد

مقدمه

در حادثه مدرسه میناب، مادران زیادی داغدار شدند. هر کدام، فرزندی را از دست دادند. اما بعضی مادران، برای همه کودکان گریه کردند. نه فقط برای فرزند خودشان. برای همه. برای همه کودکان بی‌گناهی که در آن روز تلخ، زیر آوار ماندند. در این انشا می‌خواهم درباره یکی از آن مادران بنویسم؛ از مادری که برای همه کودکان میناب گریه کرد.

بدنه

بتول حیدری، مادر شهیدان هانی و حامد پری تقی‌نژاد است. او در حادثه مدرسه میناب، دو فرزندش را از دست داد. دو فرزند. در یک روز. در یک مدرسه. و حالا، او سوگوار هر دو فرزندش است.

اما بتول حیدری، فقط برای فرزندان خودش گریه نکرد. او برای همه کودکان میناب گریه کرد. برای همه مادرانی که مثل او، فرزندانشان را از دست دادند. برای همه کودکانی که آرزوهایشان ناتمام ماند. او در مصاحبه‌ای گفته است: «من برای همه بچه‌های میناب گریه می‌کنم. آن‌ها همه بچه‌های من بودند.»

این جمله، خیلی قشنگ است. خیلی دردناک. یک مادر، بعد از از دست دادن دو فرزند، هنوز هم می‌تواند برای دیگران گریه کند. هنوز هم می‌تواند عشق بورزد. هنوز هم می‌تواند مهربان باشد. این، بالاترین درجه انسانیت است.

بتول حیدری، فقط یک مادر نیست. یک نماد است. نماد عشق. نماد فداکاری. نماد مهربانی. او به ما یاد می‌دهد که عشق، محدود نیست. که مهربانی، مرز نمی‌شناسد. که یک مادر، می‌تواند مادر همه کودکان باشد.

نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم بتول حیدری، مادری است که برای همه کودکان میناب گریه کرد. او به ما یاد داد که عشق، محدود نیست. که مهربانی، مرز نمی‌شناسد. که یک مادر، می‌تواند مادر همه کودکان باشد. ما باید به او احترام بگذاریم. باید درکش کنیم. باید کنارش باشیم. و باید بسازیم. ایرانی که در آن، هیچ مادری برای فرزندش گریه نکند. هیچ مادری برای همه کودکان گریه نکند. هیچ مادری داغدار نشود.

انشای ۴: معلمی که شاگردانش را در آغوش گرفت

انشای ۴: معلمی که شاگردانش را در آغوش گرفت

مقدمه

در حادثه مدرسه میناب، معلمان زیادی شهید شدند. معلمانی که تا آخرین لحظه، کنار شاگردانشان ماندند. یکی از آن‌ها، شهیده راضیه زمانی بود. معلمی که در آخرین لحظات زندگی‌اش، شاگردانش را در آغوش گرفت. در این انشا می‌خواهم درباره او بنویسم؛ از معلمی که تا آخرین نفس، معلم ماند.

بدنه

شهیده راضیه زمانی، یکی از معلمان مدرسه شجره طیبه بود. او یکی از آخرین شهدایی بود که پیکرش شناسایی شد. ماه‌ها بعد از حادثه، خانواده‌اش منتظر بودند. منتظر خبری. منتظر نشانه‌ای. و بالاخره، پیکرش پیدا شد.

می‌گویند که او در آخرین لحظات، شاگردانش را در آغوش گرفته بود. می‌گویند که او سعی کرده بود از آن‌ها محافظت کند. می‌گویند که او تا آخرین نفس، معلم ماند. این، بالاترین درجه فداکاری است. بالاترین درجه عشق.

راضیه زمانی، فقط یک معلم نبود. یک مادر بود. یک محافظ. یک قهرمان. او در آن لحظه تلخ، به جای فرار، ماند. به جای نجات خودش، به فکر شاگردانش بود. و با آن‌ها رفت.

این، معنای واقعی معلمی است. معلمی، فقط درس دادن نیست. معلمی، عشق است. فداکاری است. ایستادن است. در سخت‌ترین لحظات. در تاریک‌ترین لحظات. و راضیه زمانی، این را ثابت کرد. با زندگی‌اش. با شهادتش.

نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم شهیده راضیه زمانی، فقط یک معلم نیست. یک قهرمان است. او تا آخرین لحظه، کنار شاگردانش ماند. آن‌ها را در آغوش گرفت. و با آن‌ها رفت. ما باید یاد او را گرامی بداریم. باید بدانیم که معلمی، فقط یک شغل نیست. یک عشق است. یک فداکاری است. و او، این را در آخرین لحظه زندگی‌اش ثابت کرد.

انشای ۵: مدرسه‌ای که در فهرست میراث ملی ثبت شد

مقدمه

بعضی مکان‌ها، در فهرست میراث ملی ثبت می‌شوند. برای تاریخشان. برای معماریشان. برای قدمتشان. اما یک مدرسه در ایران، به دلیل دیگری در فهرست میراث ملی ثبت شد. مدرسه شجره طیبه میناب. به دلیل حادثه‌ای که در آن رخ داد. در این انشا می‌خواهم درباره این ثبت بنویسم؛ از مدرسه‌ای که به تاریخ پیوست.

بدنه

وزارت میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی، مدرسه شجره طیبه میناب را به عنوان یک «مکان-رویداد دفاع مقدس» در فهرست میراث ملی ایران به ثبت رساند. این ثبت، در پی حادثه حمله به این مدرسه انجام شد.

این ثبت، فقط یک اقدام اداری نیست. یک پیام است. پیامی به همه جهان. پیامی که می‌گوید: این مکان، فقط یک مدرسه نیست. یک سند تاریخی است. سندی از جنایت علیه کودکان. سندی که هرگز فراموش نمی‌شود.

مدرسه شجره طیبه، حالا در فهرست میراث ملی است. در کنار کاخ‌های باستانی. در کنار مساجد تاریخی. در کنار بناهای ارزشمند. اما به دلیلی متفاوت. به دلیل کودکان بی‌گناهی که در آن شهید شدند. به دلیل معلمانی که با آن‌ها رفتند. به دلیل مادرانی که داغدار شدند.

این ثبت، به ما می‌گوید که تاریخ، فقط با کاخ‌ها و مساجد ساخته نمی‌شود. با دردها هم ساخته می‌شود. با فقدان‌ها. با زخم‌ها. و مدرسه شجره طیبه، حالا بخشی از تاریخ ایران است. بخشی دردناک. بخشی که نباید فراموش شود.

نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم مدرسه شجره طیبه، در فهرست میراث ملی ثبت شد. نه به خاطر معماری‌اش. نه به خاطر قدمتش. به خاطر کودکان بی‌گناهی که در آن شهید شدند. و این ثبت، به ما می‌گوید که تاریخ، فقط با زیبایی ساخته نمی‌شود. با درد هم ساخته می‌شود. و ما باید این تاریخ را حفظ کنیم. برای نسل‌های بعدی. تا بدانند. تا فراموش نکنند. تا تکرار نشود.

انشای ۶: ۳۶ معلم، ۲۶ شهید

مقدمه

در مدرسه شجره طیبه میناب، ۳۶ معلم کار می‌کردند. از این ۳۶ نفر، ۲۶ نفر شهید شدند. یعنی بیشتر از دو سوم معلمان. یعنی تقریباً همه کسانی که آن روز در مدرسه بودند. در این انشا می‌خواهم درباره این آمار بنویسم؛ از ۳۶ معلمی که ۲۶ نفرشان رفتند.

بدنه

۳۶ معلم. ۲۶ شهید. این اعداد، فقط آمار نیستند. پشت هر عدد، یک انسان است. یک معلم. یک مادر. یک پدر. یک همسر. یک فرزند. پشت هر عدد، یک خانواده است. یک درد. یک فقدان.

۲۶ معلم، در یک روز، در یک مدرسه، شهید شدند. آن‌ها صبح، مثل هر روز، به مدرسه رفتند. برای درس دادن. برای آموزش. برای ساختن آینده. اما برنگشتند. آن‌ها با شاگردانشان رفتند. با هم. در یک لحظه. در یک آوار.

این ۲۶ نفر، فقط معلم نبودند. آن‌ها مادران دوم دانش‌آموزان بودند. کسانی که هر روز صبح، با لبخند سلام می‌کردند. کسانی که با حوصله درس می‌دادند. کسانی که تشویق می‌کردند. کسانی که امید می‌دادند. و در آن روز تلخ، تا آخرین لحظه، معلم ماندند.

از ۳۶ معلم، فقط ۱۰ نفر زنده ماندند. ۱۰ نفر که حالا، باید با خاطرات همکارانشان زندگی کنند. با جای خالی آن‌ها. با سکوت کلاس‌هایی که دیگر معلم ندارند. و این، بار سنگینی است. باری که هیچ‌کس نمی‌تواند تصورش را کند.

نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم ۳۶ معلم، ۲۶ شهید. این اعداد، فقط آمار نیستند. آن‌ها نماد فداکاری هستند. نماد عشق. نماد معلمی. ما باید یاد آن ۲۶ نفر را گرامی بداریم. باید بدانیم که آن‌ها تا آخرین لحظه، معلم ماندند. و باید بسازیم. ایرانی که در آن، هیچ معلمی با شاگردانش نرود. هیچ مدرسه‌ای ساکت نشود. هیچ کلاسی بی‌معلم نماند.

انشای ۷: تشییعی در گرمای ۵۰ درجه

انشای ۷: تشییعی در گرمای ۵۰ درجه

مقدمه

در میناب، هوا گرم است. خیلی گرم. در تابستان، دما به بالای ۵۰ درجه می‌رسد. اما در یک روز، گرمای هوا، هیچ‌چیز در برابر گرمای دل‌ها نبود. مراسم تشییع شهدای مدرسه شجره طیبه، در گرمای بالای ۵۰ درجه برگزار شد. در این انشا می‌خواهم درباره آن روز بنویسم؛ از تشییعی که در گرما، اما با دل‌های سرد، برگزار شد.

بدنه

مراسم تشییع پیکرهای شهدای مدرسه شجره طیبه میناب، در گرمای بالای ۵۰ درجه برگزار شد. مردم آمدند. با تابوت‌ها. با پرچم. با اشک. و پیکرها را تا گلزار شهدا بدرقه کردند.

آن روز، هوا خیلی گرم بود. آفتاب، می‌سوخت. زمین، داغ بود. اما مردم، ایستادند. تحمل کردند. برای آن کودکان. برای آن معلمان. برای آن خانواده‌ها. آن‌ها آمدند تا بگویند: «ما فراموش نمی‌کنیم. ما کنار شما هستیم. ما با شما گریه می‌کنیم.»

تابوت‌ها، کوچک بودند. بعضی‌هایشان، خیلی کوچک. تابوت کودکانی که قرار بود بزرگ شوند. که قرار بود زندگی کنند. که قرار بود بسازند. اما نشد. و حالا، در تابوت‌های کوچک، به خاک سپرده می‌شدند.

آن روز، میناب، پر از جمعیت بود. پر از اشک. پر از درد. اما در عین حال، پر از همبستگی. پر از همراهی. پر از عشق. مردم میناب، با همه وجودشان، نشان دادند که فراموش نمی‌کنند.

نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم تشییع شهدای میناب، در گرمای ۵۰ درجه برگزار شد. اما گرمای هوا، هیچ‌چیز در برابر گرمای دل‌ها نبود. مردم آمدند. ایستادند. گریه کردند. و نشان دادند که فراموش نمی‌کنند. ما هم باید همین‌طور باشیم. باید یاد آن‌ها را زنده نگه داریم. باید کنار خانواده‌هایشان باشیم. و باید بسازیم. ایرانی که در آن، هیچ تشییع کوچکی برگزار نشود. هیچ تابوت کوچکی به خاک سپرده نشود. هیچ کودک دیگری شهید نشود.

انشای ۸: دختری که در کلاس اول بود

مقدمه

در میان شهدای مدرسه میناب، دختری بود که در کلاس اول درس می‌خواند. دختری کوچک. با آرزوهای کوچک. با رویاهای بزرگ. او دختر آقای ذاکری خواهان بود. و در آن حادثه، همراه مادرش، شهید شد. در این انشا می‌خواهم درباره او بنویسم؛ از دختری که در کلاس اول بود.

بدنه

دختر آقای ذاکری خواهان، در کلاس اول دبستان شجره طیبه درس می‌خواند. او کوچک بود. تازه یاد گرفته بود بخواند. تازه یاد گرفته بود بنویسد. تازه شروع کرده بود به کشف دنیا. و در آن روز تلخ، همراه مادرش، که معاون مدرسه بود، شهید شد.

این دختر، فقط یک دانش‌آموز کلاس اولی نبود. یک کودک بود. با کیف صورتی. با دفتر نقاشی. با مداد رنگی. با آرزوهایی که در دلش جا گرفته بود. آرزوی دکتر شدن. آرزوی معلم شدن. آرزوی مادر شدن. آرزوهایی که هر دختر کوچکی دارد.

او در کلاس اول بود. تازه شروع کرده بود. تازه یاد گرفته بود. و حالا، نیست. کلاس اول، برای او، آخرین کلاس شد. آخرین درس. آخرین زنگ. آخرین خنده.

پدرش، همسر و دخترش را از دست داد. در یک روز. در یک حادثه. و حالا، تنهاست. با خاطرات. با عکس‌ها. با یادها. و با دردی که هیچ کلمه‌ای نمی‌تواند آن را توصیف کند.

نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم دختر آقای ذاکری خواهان، فقط یک دانش‌آموز کلاس اولی نبود. یک کودک بود. با آرزوها. با رویاها. با زندگی. و در آن روز تلخ، همراه مادرش، شهید شد. ما باید یاد او را گرامی بداریم. باید بدانیم که کلاس اول، برای او، آخرین کلاس شد. و باید بسازیم. ایرانی که در آن، هیچ دختری در کلاس اول، شهید نشود. هیچ دختری، آرزوهایش ناتمام نماند.

انشای ۹: روایتی برای نسل‌های بعدی

مقدمه

تاریخ، برای یادآوری است. برای آموزش. برای اینکه نسل‌های بعدی بدانند چه اتفاقی افتاد. حادثه مدرسه میناب، باید برای نسل‌های بعدی روایت شود. نه فقط به عنوان یک خبر. به عنوان یک واقعیت. یک درد. یک درس. در این انشا می‌خواهم درباره روایت میناب برای نسل‌های بعدی بنویسم؛ از وظیفه‌ای که بر دوش ماست.

بدنه

روایت میناب، باید به نسل‌های بعدی برسد. نه با سانسور. نه با فراموشی. با حقیقت. با درد. با درس. نسل‌های بعدی باید بدانند که در این سرزمین، کودکانی بودند که برای درس خواندن به مدرسه رفتند. و برنگشتند. باید بدانند که معلمانی بودند که تا آخرین لحظه، کنار شاگردانشان ماندند. باید بدانند که مادرانی بودند که برای همه کودکان گریه کردند.

این روایت، باید در کتاب‌ها باشد. در کتاب‌های درسی. در کتاب‌های کودک. در کتاب‌های تاریخ. باید در موزه‌ها باشد. در موزه میناب. در موزه‌های دیگر. باید در فیلم‌ها باشد. در مستندها. در سریال‌ها. باید در خاطرات باشد. در خاطرات پدران. در خاطرات مادران. در خاطرات بازماندگان.

و ما، به عنوان نسل امروز، وظیفه داریم این روایت را منتقل کنیم. به خواهر و برادرهای کوچک‌ترمان. به فرزندانمان. به نسل‌های بعدی. تا بدانند. تا بفهمند. تا فراموش نکنند. تا تکرار نشود.

این، وظیفه ماست. وظیفه‌ای سنگین. اما لازم. زیرا اگر فراموش کنیم، آن کودکان، دوباره می‌میرند. این بار، در سکوت. در فراموشی. و این، بزرگ‌ترین خیانت است.

نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم روایت میناب، باید به نسل‌های بعدی برسد. با حقیقت. با درد. با درس. ما باید این روایت را منتقل کنیم. به خواهر و برادرهایمان. به فرزندانمان. به نسل‌های بعدی. تا بدانند. تا فراموش نکنند. تا تکرار نشود. و تا هیچ کودک دیگری در مدرسه، به شهادت نرسد. هیچ مدادی بی‌صاحب نشود. هیچ مادری داغدار نشود.

انشای ۱۰: از میناب تا جهان

انشای ۱۰: از میناب تا جهان

مقدمه

میناب، یک شهر کوچک است. در جنوب ایران. در استان هرمزگان. اما حادثه‌ای که در مدرسه شجره طیبه آن رخ داد، فقط یک حادثه محلی نبود. یک حادثه جهانی بود. یک جنایت علیه بشریت. و جهان، باید بداند. در این انشا می‌خواهم درباره میناب و جهان بنویسم؛ از پیامی که از میناب به جهان می‌رود.

بدنه

دیده‌بان حقوق بشر اروپا-مدیترانه، حمله به مدرسه شجره طیبه میناب را محکوم کرد. این نهاد گفت: «عمداً حمله به مدرسه یا اجرای حمله‌ای تصادفی یا نامتناسب که اصول تمایز و تناسب را رعایت نکند، یک نقض جدی محسوب شده و به سطح یک جنایت جنگی می‌رسد.»

این محکومیت، فقط یک بیانیه نیست. یک پیام است. پیامی به جهان. پیامی که می‌گوید: «آنچه در میناب اتفاق افتاد، جنایت جنگی است. جنایت علیه کودکان. جنایت علیه بشریت. و جهان باید بداند. و جهان باید پاسخگو باشد.»

میناب، حالا فقط یک شهر نیست. یک نماد است. نماد مظلومیت کودکان. نماد جنایت علیه بشریت. نماد innocence از دست رفته. و این نماد، باید به جهان برود. باید در رسانه‌ها باشد. در سازمان‌های بین‌المللی. در دادگاه‌های جهانی. تا شاید، روزی، عدالت اجرا شود. تا شاید، روزی، عاملان این جنایت، مجازات شوند.

و ما، به عنوان دانش‌آموزان ایران، باید صدای میناب باشیم. در مدرسه. در خانه. در جامعه. در جهان. باید حرف بزنیم. باید بنویسیم. باید فریاد بزنیم. تا میناب، فراموش نشود. تا کودکانش، فراموش نشوند. تا جهان، بداند که در این سرزمین، چه اتفاقی افتاد.

نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم میناب، فقط یک شهر نیست. یک پیام است. پیامی به جهان. پیامی که می‌گوید: «کودکان، نباید قربانی جنگ شوند. مدرسه‌ها، نباید هدف حمله قرار گیرند. و جهان، باید پاسخگو باشد.» ما باید این پیام را به جهان برسانیم. با حرف. با نوشته. با عمل. تا شاید، روزی، هیچ کودک دیگری در هیچ مدرسه‌ای در جهان، به شهادت نرسد. تا شاید، روزی، وجدان جهان، بیدار شود.

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا