قصه های بچگانه؛ ۱۰۰ داستان بچگانه قشنگ برای خواب کودکان

قصههای بچگانه، دریچای به دنیای رنگین و بینهایت تخیل کودکان است. در مجله آفتاب، مجموعهای از داستانهای کودکانه پرمعنا و سرگرمکننده را گردآوری کردهایم که نهتنها لحظات شیرینی برای کودکان رقم میزند، بلکه آموزش مفاهیم اخلاقی و انسانی را نیز به همراه دارد. از افسانههای کهن و پرماجرا تا قصههای مدرن و تخیلی، هر روایت فرصتی برای تقویت قوه تخیل، افزایش مهارتهای زبانی و انتقال ارزشهای زندگی به نسل آینده است. اگر به دنبال لحظاتی ناب و خاطرهانگیز برای فرزندان دلبندتان هستید، این مجموعه شما را به جهان قصهها خواهد برد.
فهرست محتوا
-
پروانه و ستارهٔ دریایی
-
کفشهای قرمز مادربزرگ
-
ابر کوچولو و خورشید
-
گلدان خالی
-
جوجهتیغی و سیب سرخ
-
کلاه مادربزرگ
-
صدف و مروارید
-
ماهی کوچولو و نور مهتاب
-
دستکشهای پشمی
-
کلاغ و کوزه آب
-
باغچهٔ آرزوها
-
ستارهٔ گمشده
-
عروسک پارچهای
-
ابر و رنگینکمان
-
درخت آرزوها
-
گنجشک و خورشید
-
قایق کاغذی
-
کلید طلایی
-
لاکپشت و خرگوش
-
مهتاب و مهتابی
-
دخترک و ماهی نارنجی
-
بادکنک قرمز
-
سنگ کوچک و کوه بزرگ
-
پروانه و گل سرخ
-
کلاههای رنگارنگ
-
موش و گربه
-
عروسک برفی
-
فانوس کوچک
-
شمع و پروانه
-
گردنبند مروارید
-
داستان کودکانه لوکاس
-
قصه موش کوچولو
-
دو گلِ زیبای لاله
-
قصه زیبای بابا برفی
-
داستانی درباره ی احترام به بزرگترها
-
قصه ی میوههای غمگین
-
اتحاد پرنده ها
-
آرزوی مورچه کوچولو
-
داستانی برای بچه های خجالتی
-
داستان کودکانه خرگوش باهوش و شیر
-
نان مادربزرگ
-
پرندهٔ کاغذی
-
نخود و لوبیا
-
فنجان چای
-
گلدوزی مادر
-
نخهای رنگارنگ
-
ستاره و مهتاب
-
کفش کهنه
-
قوری و استکان
-
صبحانهٔ آرزوها
-
کاخ و کلبه پادشاه
-
نور جادویی ماه
-
کدو تنبل داخل شیشه
-
دزد کوچک داخل آشپزخانه
-
لولوخرخره وحشی و بزرگ
-
وپر غول مهربان
-
قصه کودکانه لیا و شیشهی پر از ستاره
-
داستان کودکانه رویای اقیانوس
-
گنجشک و شاخهٔ سبز
-
مهتاب و مهتابی
-
کلاه نمدی
-
ابر سفید
-
آینهٔ شکسته
-
موسیقی باران
-
عروسک و خرس
-
بوی بهار
-
نقاشی گمشده
-
مهمانی مهتاب
-
دانهها میرویند
-
آجر گُلی
-
پری چشم آبی و پیشی کوچولو
-
قصه کودکانه یک عروسک برای فرزانه
-
سارا و ببری
-
قصه انجیر زیبا
-
قصه زیبای بچگانه با زبان شعر
-
خرگوش دم دراز وروباه حیله گر
-
پرنسس گل ها در دشت سرسبز
-
مرغ سرخ پا کوتاه
-
اسب آبی
پروانه و ستارهٔ دریایی

در یک ساحل آفتابی و زیبا، یک ستاره دریایی کوچک به اسم «ستاره» زندگی میکرد. ستاره عاشق موجهای دریا بود و هر روز وقتی آب پس میرفت، روی شنهای نمناک میخزید و از گرمای آفتاب لذت میبرد. یک روز، یک پروانه رنگینکمانی روی صدفی کنارش نشست. پروانه خودش را «پریپری» معرفی کرد و گفت از جنگل نزدیک آمده است. ستاره که هیچ وقت جنگل را ندیده بود، با ذوق از پریپری پرسید جنگل چه شکلی است. پریپری برایش از درختهای بلند، گلهای رنگارنگ و آواز پرندهها گفت و ستاره هم برایش از عمق دریا، ماهیهای نقرهای و مرواریدهای درخشان تعریف کرد. آنها هر روز همدیگر را میدیدند و بهترین دوستها شدند. تا اینکه یک روز، پریپری با بال شکسته آمد. یک شاخه روی بالش افتاده بود و نمیتوانست پرواز کند. ستاره ناراحت شد، اما ایدهای عالی به ذهنش رسید. به پریپری گفت روی پشتش سوار شود و او را تا جنگل برد. آنجا یک عنکبوت مهربان با تارهایش بال پریپری را بست تا خوب شد. پریپری خیلی خوشحال شد و به ستاره گفت که بهترین دوست دنیاست. از آن روز، ستاره دریا را به پریپری نشان داد و پریپری جنگل را به ستاره. آنها فهمیدند که دوستی یعنی کمک کردن، حتی وقتی با هم فرق داریم. ستاره نمیتوانست پرواز کند و پریپری نمیتوانست در آب شنا کند، اما با هم بودنشان، آنها را به قشنگترین موجودات دنیا تبدیل کرده بود. و تا همیشه، در ساحل و جنگل، قصه دوستی یک پروانه و یک ستاره دریایی نقل میشد؛ قصهای که به همه یاد میداد مهربانی، مرز نمیشناسد.
کفشهای قرمز مادربزرگ

در یک خانه قدیمی و گرم، دختر کوچکی به اسم «نازنین» با مادربزرگش زندگی میکرد. مادربزرگ یک جفت کفش قرمز داشت که خیلی دوستش داشت. کفشها قدیمی بودند، اما مادربزرگ آنها را هر روز تمیز میکرد و برق میانداخت. نازنین همیشه به کفشها نگاه میکرد و آرزو داشت یک روز بتواند آنها را بپوشد، اما پاهایش کوچک بود و کفشها بزرگ. یک روز، مادربزرگ مریض شد و نتوانست از رختخواب بلند شود. نازنین خیلی ناراحت شد. کنار تخت مادربزرگ نشست و به کفشهای قرمز نگاه کرد. با خودش فکر کرد که کفشها بدون مادربزرگ چقدر تنها هستند. تصمیم گرفت کفشها را بردارد و با خودش به گردش ببرد تا مادربزرگ خوشحال شود. کفشها را بغل کرد و به باغچه رفت. آنجا، با کفشها حرف زد و برایشان از گلها و پرندهها گفت. وقتی برگشت، دید مادربزرگ لبخند میزند. مادربزرگ گفت: «نازنین جان، تو با مهربانیات، قلب مرا شفا دادی.» نازنین کفشها را کنار تخت گذاشت و دست مادربزرگ را گرفت. از آن روز، نازنین هر روز کفشها را تمیز میکرد و برق میانداخت، درست مثل مادربزرگ. و مادربزرگ هر بار که کفشهای قرمز را میدید، یاد مهربانی نوهاش میافتاد. روزی که مادربزرگ خوب شد، کفشها را به نازنین هدیه داد و گفت: «این کفشها مال تو هستند. تو نشان دادی که دلت به اندازه پای بزرگها، بزرگ است.» نازنین کفشها را پوشید، کمی بزرگ بودند، اما با عشق مادربزرگ، اندازهاش شدند. و تا سالها بعد، هر وقت نازنین کفشهای قرمز را میپوشید، یاد مهربانی و عشق مادربزرگش میافتاد و لبخند میزد.
ابر کوچولو و خورشید

در آسمان آبی و بیکران، یک ابر کوچولو به اسم «نرمنرم» زندگی میکرد. نرمنرم از بقیه ابرها کوچکتر بود و خیلی دیر بزرگ میشد. ابرهای بزرگ به او میخندیدند و میگفتند: «تو هیچ وقت نمیتوانی مثل ما باران بباری!» نرمنرم ناراحت میشد و کنار میرفت. اما خورشید که از بالا همه چیز را میدید، یک روز به نرمنرم گفت: «نرمنرم جان، اندازه مهم نیست. مهم این است که تو چقدر آب در دلت داری.» نرمنرم گفت: «اما من کوچکم، آب چندانی ندارم.» خورشید لبخند زد و گفت: «گاهی یک قطره کوچک، تشنهترین زمین را سیراب میکند. تو فقط باید صبر کنی تا وقتش برسد.» نرمنرم صبر کرد. روزها گذشت و او کمکم بزرگتر شد، نه در اندازه، در دل. یک روز، زیر او یک گل کوچک تشنه را دید که داشت پژمرده میشد. نرمنرم دلش سوخت. با تمام وجودش، یک قطره باران نرم و سبک روی گل چکاند. گل جان گرفت و لبخند زد. نرمنرم خوشحال شد. از آن روز، هر وقت گلی تشنه میدید، یک قطره برایش میفرستاد. کمکم ابرهای بزرگ هم به او احترام گذاشتند و دیدند که نرمنرم با همان قطرههای کوچکش، کارهای بزرگ میکند. و نرمنرم فهمید که برای خوب بودن، نیازی به بزرگ بودن نیست. یک قلب کوچک پر از مهربانی، از یک قلب بزرگ پر از غرور، بسیار ارزشمندتر است. و تا همیشه در آسمان، ابر کوچولو با قطرههای نرمش، زمین را سیراب میکرد و همه میدانستند که کوچکی، هرگز به معنای کمارزشی نیست.
گلدان خالی

در یک خانه قدیمی، یک گلدان خالی روی طاقچه نشسته بود. گلدان هیچ گلی نداشت، هیچ رنگی نداشت، فقط خاک خشک و یک دل پر از آرزو. صاحب خانه، پیرزن مهربانی بود که دیگر نمیتوانست از گلها مراقبت کند. یک روز، دختر کوچکی از کنار خانه رد شد و گلدان خالی را دید. دلش برای گلدان سوخت. رفت پیش پیرزن و گفت: «مادربزرگ، اجازه میدهید این گلدان را به من بدهید؟» پیرزن خندید و گفت: «این گلدان سالهاست خالی است. اگر میخواهی، بردارش.» دخترک گلدان را برداشت و به خانهاش برد. خاکش را عوض کرد، به آن آب داد و یک دانه کوچک در آن کاشت. هر روز به گلدان سر میزد و با آن حرف میزد: «گلدان جان، صبر داشته باش. روزی پر از گل میشوی.» هفتهها گذشت و هیچ چیزی سبز نشد. دخترک ناامید شد، اما دست نکشید. یک روز صبح، از خواب بیدار شد و رفت به گلدان نگاه کند. یک جوانه کوچک سبز از خاک بیرون زده بود! دخترک از خوشحالی پرید و دوید پیش پیرزن تا خبر را بدهد. پیرزن هم خوشحال شد و گفت: «این گلدان سالها منتظر یک دل مهربان بود. تو به آن زندگی دادی.» ماه بعد، گلدان پر از گلهای سفید و معطر شد. تمام همسایهها میآمدند و گلدان را میدیدند و تعریف میکردند. اما دخترک هیچ وقت مغرور نشد و همیشه به گلدان آب میداد و با آن حرف میزد. و گلدان، که روزی خالی و تنها بود، حالا پر از عشق و زندگی بود. قصه گلدان خالی به همه یاد داد که هیچ چیز برای همیشه خالی نمیماند، اگر کسی باشد که به آن عشق بورزد.
جوجهتیغی و سیب سرخ

در یک جنگل کوچک، یک جوجهتیغی به اسم «تیغتیغ» زندگی میکرد. تیغتیغ خیلی خجالتی بود و دوست نداشت با کسی حرف بزند. یک روز، یک سیب سرخ و درشت از درخت افتاد و جلوی راه تیغتیغ غلتید. تیغتیغ به سیب نگاه کرد. سیب خیلی قشنگ بود، اما هیچ کس نبود تا با او تقسیم کند. تیغتیغ با خودش گفت: «سیب را میبرم خانه و تنها میخورم.» اما همین که خواست سیب را بردارد، یک خرگوش کوچک از بوتهها بیرون پرید و گفت: «سلام تیغتیغ! چه سیب قشنگی!» تیغتیغ خجالت کشید و گفت: «آ… این… مال من است.» خرگوش خندید و گفت: «نترس، من نمیخواهم بگیرمش. فقط گفتم قشنگ است.» تیغتیغ احساس بدی پیدا کرد. با خودش فکر کرد که چرا اینقدر خودخواه است. تصمیم گرفت سیب را با خرگوش تقسیم کند. اما خرگوش گفت: «نه، سیب مال توست. تو اول آن را پیدا کردی.» تیغتیغ اصرار کرد و بالاخره سیب را نصف کردند. هر کدام نصفی از سیب را خوردند و کنار هم نشستند و حرف زدند. خرگوش برای تیغتیغ از ماجراهای جنگل گفت و تیغتیغ هم برای خرگوش از لانهاش گفت. آنها دوست شدند. از آن روز، تیغتیغ دیگر خجالتی نبود. هر روز با خرگوش بازی میکرد و سیبهایی که پیدا میکرد را با او تقسیم میکرد. و فهمید که خوشمزهترین سیب، سیبی نیست که تنها بخوری، سیبی است که با یک دوست تقسیمش کنی. جنگل دیگر برای تیغتیغ تنها نبود، چون حالا یک دوست داشت و میدانست که مهربانی، بهترین راه برای پیدا کردن دوست است.
کلاه مادربزرگ

یک کلاه قدیمی و پشمی در گوشه کمد مانده بود. کلاه قرمز بود با یک پومپون سفید روی آن. مادربزرگ آن را سالها پیش بافته بود و حالا دیگر کسی آن را نمیپوشید. یک روز، نوه مادربزرگ، «باران»، کلاه را پیدا کرد و پرسید: «مادربزرگ، این کلاه مال کیست؟» مادربزرگ لبخند زد و گفت: «این کلاه را من برای خودم بافتم، وقتی تو هنوز به دنیا نیامده بودی. اما دیگر به من نمیآید.» باران کلاه را روی سرش گذاشت. بزرگ بود و روی چشمهایش میافتاد، اما باران آن را دوست داشت. گفت: «مادربزرگ، میتوانم این کلاه را داشته باشم؟» مادربزرگ خوشحال شد و گفت: «حتماً عزیزم. اما یک شرط دارد: هر وقت کسی را دیدی که سردش است و کلاه ندارد، کلاه را به او بده.» باران قول داد. یک روز زمستان، باران با کلاه به پارک رفت. یک گنجشک کوچک را دید که در برف میلرزید. باران کلاه را از سرش برداشت و با احتیاط روی گنجشک گذاشت. گنجشک گرم شد و پر زد و رفت. باران با سر برهنه به خانه برگشت، اما دلش پر از گرما بود. مادربزرگ او را بغل کرد و گفت: «آفرین باران! تو نشان دادی که مهربانی از هر کلاهی گرمتر است.» از آن روز، هر وقت باران کسی را میدید که به کمک نیاز دارد، کلاه را به او میداد. و هر بار که کلاه را پس میگرفت، یک داستان جدید با خود داشت. کلاه مادربزرگ، دیگر فقط یک کلاه نبود؛ نماد مهربانی باران بود. و تا سالها، هر که این کلاه را میدید، قصه دختر مهربانی را تعریف میکرد که با کلاه خودش، دلها را گرم میکرد.
صدف و مروارید

در اعماق دریا، یک صدف کوچک زندگی میکرد. اسمش «صدفک» بود. صدفک همیشه تنها بود و هیچ کس به او توجه نمیکرد. ماهیهای رنگارنگ از کنارش رد میشدند و به او نگاه هم نمیکردند. صدفک ناراحت بود و فکر میکرد هیچ ارزشی ندارد. یک روز، یک دانه شن کوچک وارد صدفک شد و شروع کرد به اذیت کردنش. صدفک از درد به خودش پیچید و پیچید تا اینکه دانه شن را با لایههای نرم خودش پوشاند. روزها و ماهها گذشت و صدفک هر روز به دانه شن نور و عشق میداد. تا اینکه یک روز، یک غواص از آنجا رد شد و صدفک را برداشت. وقتی صدفک را باز کرد، یک مروارید درخشان و زیبا داخلش بود! غواص ذوقزده شد و مروارید را به پادشاه هدیه داد. پادشاه مروارید را روی تاجش گذاشت و همه از زیبایی آن حیرت کردند. اما هیچ کس نمیدانست که این مروارید زیبا، از یک دانه شن کوچک و یک صدف تنها درست شده بود. صدفک که حالا خالی شده بود، دوباره به دریا برگشت. این بار، ماهیها دورش جمع شدند و به او احترام گذاشتند. صدفک فهمید که هر کسی یک گنج درون دارد، فقط باید صبور باشد و به خودش ایمان داشته باشد. آن دانه شن که روزی آزارش میداد، حالا بزرگترین افتخارش شده بود. و صدفک یاد گرفت که گاهی سختترین لحظات، زیباترین چیزها را درون ما میسازند. و تا همیشه در دریا، قصه صدفک و مرواریدش نقل میشد؛ قصهای که به همه یاد میداد دردها هم میتوانند به مروارید تبدیل شوند، اگر صبور باشی و به خودت عشق بورزی.
ماهی کوچولو و نور مهتاب
در یک شب مهتابی، یک ماهی کوچولو از لانهاش بیرون پرید و به سطح آب آمد. نوری روی آب افتاده بود و ماهی فکر کرد این یک حشره درخشان است. با ذوق به طرف نور رفت و پرید بیرون! اما نور همان مهتاب بود و ماهی روی شنهای ساحل افتاد. نفسش به شماره افتاده بود و نمیتوانست حرکت کند. یک خرچنگ کوچک از زیر صخره بیرون آمد و ماهی را دید. خرچنگ با پنجههایش ماهی را گرفت و به طرف آب کشید. ماهی نفس عمیقی کشید و گفت: «ممنونم خرچنگ جان! فکر کردم نور مهتاب یک حشره است.» خرچنگ خندید و گفت: «مهتاب دوست ماست، اما نباید فریبش را بخوری. نور مهتاب فقط برای تماشاست، نه برای گرفتن.» ماهی خجالت کشید و گفت: «من خیلی کنجکاوم، اما حالا فهمیدم که بعضی چیزها را فقط باید از دور نگاه کرد.» از آن شب، ماهی کوچولو و خرچنگ دوست شدند. خرچنگ هر شب به ماهی میگفت که کدام نورها را میشود گرفت و کدامها را نه. و ماهی کمکم یاد گرفت که دریا جای خطرناکی است، اما با یک دوست دانا، میتوان از هر خطری نجات پیدا کرد. یک شب، ماهی به خرچنگ گفت: «اگر تو نبودی، من توی ساحل میمردم. تو به من زندگی دادی.» خرچنگ گفت: «ما همه به هم نیاز داریم. تو هم روزی به من کمک خواهی کرد.» و راست هم گفت. یک روز، یک مرغ دریایی بزرگ به خرچنگ حمله کرد و ماهی با پریدن جلوی مرغ دریایی، خرچنگ را نجات داد. آنها فهمیدند که دوستی یعنی کمک کردن در روزهای سخت، حتی اگر کوچک باشی. و تا همیشه در آن ساحل، ماهی کوچولو و خرچنگ، بهترین دوستها ماندند.
دستکشهای پشمی
در یک روز سرد زمستانی، یک پسر کوچک به اسم «امیر» یک جفت دستکش پشمی از مادرش هدیه گرفت. دستکشها آبی بودند با طرح ستارههای سفید. امیر خیلی خوشحال بود و دستکشها را پوشید. اما در راه مدرسه، یک گنجشک کوچک را دید که در برف میلرزید. امیر نگاهی به دستکشهایش کرد و نگاهی به گنجشک. دلش سوخت. یکی از دستکشها را از دستش درآورد و دور گنجشک پیچید. گنجشک گرم شد و پر زد. امیر با یک دستکش به مدرسه رفت. دوستانش به او خندیدند و گفتند: «چرا یک دستکش پوشیدهای؟» امیر ماجرا را گفت. همه ساکت شدند. یکی از دوستانش گفت: «چه کار قشنگی کردی! من که نمیتوانستم این کار را بکنم.» روز بعد، امیر با یک دستکش به مدرسه رفت. اما وقتی وارد کلاس شد، یک جفت دستکش نو روی میزش بود! یک یادداشت کنارش بود: «این دستکشها مال توست. من دیروز دیدم که چه کار کردی و خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم. تو به من یاد دادی که مهربانی، از دستکش گرمتر است. امضای دوستت.» امیر دستکشها را پوشید. گرم بود، اما از مهربانی دوستش گرمتر. از آن روز، امیر هر وقت کسی را میدید که سردش است، یکی از دستکشهایش را به او میداد. و هر بار، یک جفت دستکش جدید برایش میآوردند. تا اینکه یک روز، تمام بچههای مدرسه، هر کدام یک جفت دستکش داشتند که یکی از آنها را به کسی میدادند که سردش بود. مدرسه پر از مهربانی شد. و امیر فهمید که یک دستکش، میتواند یک حرکت بزرگ را شروع کند. اگر فقط یک نفر شروع کند، بقیه هم دنبالش میروند.
کلاغ و کوزه آب

در یک روز گرم تابستان، یک کلاغ تشنه در بیابان میگشت. آب جایی نبود. کلاغ خسته و بیحال شده بود. تا اینکه یک کوزه آب دید. با ذوق به طرف کوزه پرید، اما آب کوزه آنقدر کم بود که نوک کلاغ به آن نمیرسید. کلاغ نشست و فکر کرد. با خودش گفت: «اگر نوکم را درازتر کنم که نمیتوانم. اگر کوزه را بشکنم که آب میریزد.» ناگهان ایدهای به ذهنش رسید. دور کوزه گشت و سنگریزههای کوچکی پیدا کرد. یکی یکی سنگریزهها را برداشت و انداخت توی کوزه. آب کمکم بالا آمد. کلاغ به کارش ادامه داد تا آب به لب کوزه رسید. آنقدر آب خورد تا سیراب شد. کلاغ با خوشحالی به آسمان پرید و فریاد زد: «با فکر، میتوان به هر چیزی رسید!» یک روباه که از دور نگاه میکرد، به کلاغ نزدیک شد و گفت: «چه کار هوشمندانهای! من هیچ وقت به این فکر نمیکردم.» کلاغ گفت: «وقتی مشکل داری، نباید ناامید بشوی. باید فکر کنی و راه حل پیدا کنی.» روباه از کلاغ یاد گرفت که در سختیها باید به جای ناامیدی، به فکر راه حل بود. از آن روز، کلاغ و روباه دوست شدند و هر وقت مشکلی داشتند، با هم فکر میکردند و راه حل پیدا میکردند. و کلاغ فهمید که بزرگترین قدرت، نه در نوک تیز، نه در بالهای قوی، بلکه در ذهن است. ذهنی که میتواند در سختترین شرایط، بهترین راه را پیدا کند. و تا همیشه، قصه کلاغ و کوزه آب در بیابان نقل شد تا به همه یاد دهد که ناامیدی، بزرگترین دشمن است و تفکر، بهترین دوست.
باغچهٔ آرزوها
در یک کوچه قدیمی و پر از درختهای توت، خانهای بود با یک باغچه کوچک. در آن باغچه، هیچ گلی نمیرویید، فقط خاک خشک و چند علف هرز. صاحب خانه، پسر کوچکی به اسم «سعید» بود که تازه به این محله نقل مکان کرده بود. سعید هر روز به باغچه نگاه میکرد و دلش میخواست آن را پر از گل کند. اما نمیدانست چطور. یک روز، همسایهشان، پیرمرد مهربانی به اسم «عمو ناصر»، به سعید گفت: «پسرم، باغچه مثل دل آدم است. اگر به آن محبت کنی، گل میدهد.» سعید پرسید: «چطور به باغچه محبت کنم؟» عمو ناصر گفت: «هر روز با آن حرف بزن، به آن آب بده، خاکش را نرم کن و یک دانه کوچک در آن بکار.» سعید یک دانه تخم آفتابگردان پیدا کرد و در باغچه کاشت. هر روز صبح قبل از مدرسه، میرفت پای باغچه و به دانه میگفت: «صبح بخیر دانه جان! امروز هم بزرگ میشوی.» شب هم میگفت: «شب بخیر، رویای گل شدن ببین.» هفتهها گذشت و هیچ چیزی سبز نشد. سعید کم کم ناامید شد. یک روز بارانی، نشست کنار پنجره و با ناراحتی به باغچه نگاه کرد. باران میبارید و خاک خیس میشد. ناگهان، یک جوانه کوچک سبز از دل خاک بیرون زد! سعید با ذوق و شوق دوید پایین. جوانه کوچک بود اما محکم. سعید آرام دستش را روی آن کشید و گفت: «تو آمدی! من میدانستم میآیی.» روزها گذشت و جوانه بزرگ شد. یک ساقه قوی، برگهای پهن و یک غنچه بزرگ. تا اینکه یک روز، گل آفتابگردان شکفت. زرد و درخشان و بزرگ، رو به خورشید. تمام همسایهها آمدند و به گل نگاه کردند. سعید با افتخار گفت: «این گل، حاصل محبت من است.» عمو ناصر لبخند زد و گفت: «دیدی؟ هر چیزی که به آن عشق بورزی، رشد میکند. باغچه کوچک تو، به همه ما یاد داد که صبر و محبت، بزرگترین باغبانها هستند.» از آن روز، سعید باغچه را پر از گلهای مختلف کرد. هر کدام را با عشق کاشت و با صبر منتظر ماند تا شکوفا شوند. و باغچه کوچک کوچه قدیمی، تبدیل به قشنگترین باغچه محله شد. همه میآمدند و از گلها عکس میگرفتند و از سعید تعریف میکردند. اما سعید هیچ وقت مغرور نشد و همیشه به همه میگفت: «این گلها مال من نیستند، مال محبتی هستند که به آنها دادم.»
ستارهٔ گمشده

در یک شب تاریک، ستارهای از آسمان افتاد. نه شهاب سنگ، یک ستاره واقعی، کوچک و درخشان. روی زمین که افتاد، ترسید و گریه کرد. یک جغد دانا که روی درخت نشسته بود، صدای گریه را شنید و به طرف ستاره رفت. پرسید: «ای نور کوچک، چرا گریه میکنی؟» ستاره گفت: «از آسمان افتادم و راه خانه را گم کردهام.» جغد گفت: «نگران نباش. من به تو کمک میکنم. اما اول باید به من بگویی که چرا افتادی؟» ستاره گفت: «چون آرزوی یک پسر کوچک را دیدم که داشت برای مادر بیمارش دعا میکرد. آنقدر تحت تأثیر قرار گرفتم که نتوانستم خودم را نگه دارم و پایین آمدم.» جغد با مهربانی گفت: «چه دل پاکی داری! حالا بیا، من تو را به بالاترین نقطه جنگل میبرم تا بتوانی دوباره به آسمان برگردی.» جغد ستاره را برداشت و به قله کوه پرواز کرد. آنجا، آسمان نزدیکتر بود. جغد گفت: «حالا چشمانت را ببند و به آرزوی آن پسر کوچک فکر کن.» ستاره چشم بست و به آرزوی پسرک فکر کرد. ناگهان، نوری از او بیرون زد و او را به آسمان برد. دوباره سر جای خودش نشست. از آن بالا، به جغد نگاه کرد و گفت: «ممنونم دوست مهربان! اگر تو نبودی، من گم شده بودم.» جغد گفت: «هیچ کس واقعاً گم نمیشود، اگر کسی باشد که راه را نشانش بدهد.» از آن شب، ستاره هر شب به آن پسرک نگاه میکرد و برایش میدرخشید. و پسرک، هر شب که ستاره را میدید، لبخند میزد و میدانست که کسی در آسمان، آرزویش را شنیده است. قصه ستاره گمشده در جنگل نقل شد تا به همه یاد دهد که مهربانی، مرز آسمان و زمین را کوتاه میکند.
عروسک پارچهای
در یک اتاق بزرگ و مرتب، یک عروسک پارچهای روی تخت خوابیده بود. عروسک قدیمی بود، رنگش پریده، موهایش کوتاه و یک چشمش افتاده بود. بچههای خانه دیگر با او بازی نمیکردند. یک روز، دختر کوچک مهمان، «نرگس»، عروسک را دید. دلش سوخت. رفت پیش مادر بزرگ و گفت: «مادربزرگ، این عروسک مال کیست؟» مادربزرگ گفت: «این عروسک، عروسک کودکی من بود. اما حالا دیگر هیچ کس با او بازی نمیکند.» نرگس گفت: «من با او بازی میکنم. اجازه میدهید؟» مادربزرگ خوشحال شد و عروسک را به نرگس داد. نرگس عروسک را برداشت، گرد و غبارش را گرفت، لباس نو برایش دوخت، یک چشم دکمهای به جای چشم افتادهاش گذاشت و موهایش را شانه کرد. عروسک دیگر قدیمی نبود، نو شده بود. نرگس هر روز با عروسک حرف میزد، برایش قصه میگفت و شبها در آغوشش میخوابید. عروسک خوشحال بود که دوباره دوست داشتنی شده است. یک روز، نرگس مریض شد و نتوانست از تخت بلند شود. عروسک کنارش بود. نرگس در خواب دید که عروسک جان گرفته و با او حرف میزند: «نرگس جان، نترس. من کنار تو هستم. روزی که تو مرا نجات دادی، من قول دادم همیشه مراقبت باشم.» نرگس لبخند زد و خوب شد. وقتی خوب شد، عروسک را بغل کرد و گفت: «تو بهترین دوست منی.» مادربزرگ که این را دید، گفت: «نرگس جان، تو به عروسکی که همه فراموشش کرده بودند، دوباره زندگی دادی. این یعنی مهربانی.» نرگس عروسک را تا سالها نگه داشت و هیچ وقت تنها نگذاشت. و عروسک پارچهای، که روزی در گوشه اتاق خاک میخورد، حالا پر از عشق و خاطره بود.
ابر و رنگینکمان
یک روز بعد از باران، یک ابر کوچک در آسمان تنها مانده بود. بقیه ابرها رفته بودند، اما این ابر نمیدانست کجا برود. یک رنگینکمان قشنگ در آسمان ظاهر شد و به ابر گفت: «چرا اینجا تنها ایستادهای؟» ابر گفت: «راهم را گم کردهام. نمیدانم باید کجا بروم.» رنگینکمان گفت: «من راهت را نشان میدهم. اما اول باید یک راز به تو بگویم.» ابر گوش داد. رنگینکمان گفت: «من از قطرات باران تو ساخته شدهام. تو به من رنگ و زندگی میدهی. بدون تو، من هیچ هستم.» ابر تعجب کرد و گفت: «من؟ اما من فقط یک ابر کوچک هستم.» رنگینکمان گفت: «همین کافی است. تو با بارانت، زمین را سیراب میکنی، گلها را میشویی و به من رنگ میدهی. تو مهمتری از چیزی که فکرش را میکنی.» ابر خوشحال شد و با رنگینکمان به راه افتاد. از کوهها و دشتها گذشتند و هر جا میرسیدند، ابر باران میبارید و رنگینکمان ظاهر میشد. مردم زیرشان میایستادند و نگاه میکردند و لبخند میزدند. ابر فهمید که بزرگ بودن مهم نیست، مهم این است که بتوانی به دیگران کمک کنی. یک روز، ابر به رنگینکمان گفت: «ممنونم که به من یاد دادی ارزشمندم.» رنگینکمان گفت: «من هم از تو یاد گرفتم که هر رنگی، برای قشنگ شدن به دیگری نیاز دارد.» و تا همیشه در آسمان، ابر و رنگینکمان با هم سفر میکردند و به هر کجا میرسیدند، لبخند و شادی میآوردند.
درخت آرزوها

در یک روستای کوچک، درخت کهنسالی بود که مردم به آن «درخت آرزوها» میگفتند. هر کس آرزویی داشت، میرفت پای درخت و در گوشش زمزمه میکرد. میگفتند اگر آرزویت از ته دل باشد، درخت آن را به آسمان میفرستد. یک روز، پسری به اسم «مهدی» که پدرش بیمار بود، به پای درخت رفت و در گوشش زمزمه کرد: «درخت جان، آرزوی من این است که پدرم خوب شود.» روزها گذشت و پدرش بهتر نشد. مهدی ناراحت بود و فکر میکرد درخت حرفش را نشنیده است. دوباره رفت پای درخت و گفت: «درخت جان، مگر من آرزوی بدی کردم؟ چرا جوابم را نمیدهی؟» ناگهان، خشخشی از بالای درخت آمد و یک برگ بزرگ جلوی پایش افتاد. روی برگ نوشته بود: «پسرم، آرزویت شنیده شد. اما من یک درخت هستم، نه جادوگر. من فقط آرزوها را جمع میکنم و به آسمان میفرستم. تو باید خودت هم برای آرزویت تلاش کنی.» مهدی فهمید که فقط آرزو کردن کافی نیست. از آن روز، هر روز برای پدرش دارو میبرد، غذای سالم درست میکرد، پیشش مینشست و با او حرف میزد. چند ماه بعد، پدرش خوب شد. مهدی دوید پای درخت و گفت: «ممنونم درخت جان! تو به من یاد دادی که آرزو، بدون تلاش، هیچ است.» درخت خشخشی کرد و چند برگ دیگر ریخت. مهدی آنها را جمع کرد و لای کتابش گذاشت. تا همیشه یادش باشد که آرزوها، اگر با تلاش همراه شوند، به حقیقت میپیوندند. و درخت آرزوها، سالها در آن روستا ماند و هر که به پای آن میرفت، این پیام را به او میداد: «آرزو کن، اما تلاش هم کن.»
گنجشک و خورشید
یک روز سرد زمستانی، یک گنجشک کوچک از لانهاش بیرون پرید. برف همه جا را پوشانده بود و گنجشک نمیتوانست چیزی برای خوردن پیدا کند. نشست روی شاخهای و با ناراحتی به آسمان نگاه کرد. خورشید که داشت غروب میکرد، به گنجشک لبخند زد و گفت: «چرا غمگینی، گنجشک کوچولو؟» گنجشک گفت: «هوا سرد است و غذایی نیست. نمیدانم چطور زمستان را بگذرانم.» خورشید گفت: «نگران نباش. من هر روز میآیم و به زمین گرما میدهم. اما تو باید صبور باشی و به دنبال غذا بگردی.» گنجشک دوباره پر زد. این بار، یک دانه کوچک زیر برف پیدا کرد. با نوکش برف را کنار زد و دانه را خورد. خوشحال شد و دوباره به آسمان نگاه کرد و گفت: «ممنونم خورشید! تو به من امید دادی.» خورشید گفت: «امید درون تو بود، من فقط یادآوریش کردم.» از آن روز، گنجشک هر روز صبح زود بیدار میشد و دنبال دانه میگشت. گاهی پیدا میکرد، گاهی نه. اما هیچ وقت ناامید نمیشد. چون میدانست خورشید هر روز میآید و به او میگوید که روز تازهای شروع شده است. بهار که شد، گنجشک یک خانواده داشت. به جوجههایش یاد داد که در زمستان صبور باشند و به خورشید امید داشته باشند. جوجهها پرسیدند: «چطور میتوانیم در زمستان زنده بمانیم؟» گنجشک گفت: «با صبر، با تلاش و با این باور که بعد از هر شب، روزی میآید.» و قصه گنجشک و خورشید، در میان پرندههای آن جنگل نقل شد تا به همه یاد دهد که امید، گرمترین آفتاب زمستان است.
قایق کاغذی
در یک روز بارانی، یک قایق کاغذی روی جوی آب راه افتاد. قایق کوچک و سفید بود و هیچ کس آن را درست نکرده بود. یک باد آن را به آب انداخته بود. قایق با خودش گفت: «کاش یک مسافر داشتم!» یک قطره باران روی قایق نشست و گفت: «من مسافر تو هستم.» قایق خوشحال شد و به راه افتاد. از کوچهها گذشت، از خیابانها، از زیر پلها. هر جا که میرسید، قطرههای باران جدید سوار میشدند. قایق با خودش فکر کرد که این بزرگترین سفر زندگیاش است. اما یک دفعه، آب جوی به یک چاه بزرگ رسید. قایق ترسید که توی چاه بیفتد. قطرههای باران به او گفتند: «نترس، ما با تو هستیم.» قایق نفس عمیقی کشید و وارد چاه شد. در چاه، تاریک بود، اما قطرههای باران با نور خودشان راه را نشان میدادند. قایق از چاه رد شد و به رودخانه بزرگی رسید. آنجا، یک برگ پاییزی سوار قایق شد و گفت: «تو شجاعترین قایقی هستم که دیدهام.» قایق خندید و گفت: «شجاعت من از قطرههای باران است که مرا همراهی کردند.» برگ گفت: «دوستی یعنی همین. بودن در کنار هم در روزهای سخت.» قایق تا دریا پیش رفت و در آنجا، با قایقهای دیگر آشنا شد. اما هیچ وقت آن روز بارانی را فراموش نکرد که با چند قطره باران، یک سفر بزرگ را شروع کرد. و قصه قایق کاغذی، در میان امواج دریا نقل شد تا به همه یاد دهد که کوچکترین شروعها، میتوانند بزرگترین ماجراها را بسازند.
کلید طلایی

در یک خانه قدیمی، یک کلید طلایی در گوشه کمد پیدا شد. کلید کوچک بود، اما برق میزد. بچههای خانه هر کدام آن را امتحان کردند، اما هیچ دری را باز نمیکرد. یک روز، کوچکترین بچه، «شیرین»، کلید را برداشت و به زیرزمین رفت. آنجا یک در کوچک چوبی دید که هیچ کس تا حالا به آن توجه نکرده بود. کلید را توی قفل چرخاند. در باز شد! پشت در، یک اتاق کوچک بود پر از کتابهای قدیمی و یک صندوقچه. شیرین صندوقچه را باز کرد. داخلش یک نامه بود. نامه را خواند: «به کسی که این کلید را پیدا کرده، سلام. این اتاق، اتاق رازهای مادربزرگ است. هر کس اینجا را پیدا کند، وارث یک قصه میشود. قصهای که میگوید هر دری، یک کلید دارد و هر کلیدی، یک در. فقط باید صبور باشی تا درست را پیدا کنی.» شیرین نامه را به همه نشان داد. همه تعجب کردند که چطور شیرین، کوچکترین آنها، توانسته در را باز کند. مادربزرگ که آنجا بود، گفت: «چون شیرین کنجکاو بود و تسلیم نشد. بقیه شما کلید را امتحان کردید و وقتی باز نشد، رهایش کردید. اما شیرین ادامه داد.» از آن روز، کلید طلایی نماد صبر و پشتکار خانواده شد. و هر کس مشکلی داشت، به کلید نگاه میکرد و یادش میآمد که باید ادامه دهد تا درِ درست را پیدا کند.
لاکپشت و خرگوش
در یک جنگل زیبا، یک خرگوش تندرو و یک لاکپشت آرام زندگی میکردند. خرگوش همیشه به لاکپشت میخندید و میگفت: «تو آنقدر کُندی که هیچ وقت به جایی نمیرسی!» لاکپشت ناراحت میشد، اما چیزی نمیگفت. یک روز، خرگوش به لاکپشت گفت: «بیا مسابقه بدهیم! ببینیم کی زودتر به آن درخت میرسد.» لاکپشت قبول کرد. مسابقه شروع شد. خرگوش با سرعت از لاکپشت جلو زد. آنقدر جلو زد که فکر کرد وقت دارد استراحت کند. زیر یک درخت خوابید و با خودش گفت: «لاکپشت که هنوز کلی راه دارد. من که برندهام.» اما لاکپشت با آرامش و صبر به راهش ادامه داد. قدم به قدم، آرام اما پیوسته. از کنار خرگوش خوابیده رد شد و به خط پایان رسید. خرگوش که از خواب بیدار شد، دید لاکپشت آنجاست و همه حیوانات دارند به او تبریک میگویند. خرگوش شرمنده شد و گفت: «چطور این کار را کردی؟» لاکپشت لبخند زد و گفت: «با صبر. تو تند رفتی اما خسته شدی. من آرام رفتم اما ادامه دادم.» خرگوش از آن روز دیگر به کسی نخندید و فهمید که تندی، همیشه برنده نیست. گاهی آرامش و پشتکار، از هر سرعتی قویتر است. و قصه لاکپشت و خرگوش، نسلها در جنگل نقل شد تا به همه یاد دهد که در زندگی، قرار نیست سریع بروی، قرار است به مقصد برسی.
مهتاب و مهتابی
در یک شب مهتابی، یک پرنده کوچک از لانهاش بیرون پرید و به نور مهتاب خیره شد. مهتاب آنقدر قشنگ بود که پرنده فکر کرد یک تکه پنیر بزرگ در آسمان است. تصمیم گرفت به طرف مهتاب پرواز کند تا یک تکه از آن بچیند. اما هر چه بالاتر میرفت، مهتاب دورتر میشد. خسته شد و روی یک ابر نشست. یک ستاره کوچک کنارش آمد و گفت: «چرا اینقدر بالا آمدهای؟» پرنده گفت: «میخواستم یک تکه مهتاب بچینم.» ستاره خندید و گفت: «مهتاب را نمیشود چید. مهتاب فقط نور است. اما تو میتوانی از نورش لذت ببری.» پرنده ناراحت شد. اما وقتی به پایین نگاه کرد، دید که زمین زیر نور مهتاب چقدر قشنگ است. درختها نقرهای شده بودند و رودخانه میدرخشید. پرنده فهمید که مهتاب را نمیشود گرفت، اما میشود از آن لذت برد. از ابر پایین آمد و به لانهاش برگشت. شبهای بعد، دیگر به دنبال چیدن مهتاب نرفت. فقط مینشست و به آن نگاه میکرد و لبخند میزد. و فهمید که بعضی چیزها برای لذت بردن هستند، نه برای مالک شدن. و قصه پرنده و مهتاب، در شبهای پرستاره نقل شد تا به همه یاد دهد که زیباییهای زندگی را نباید تصاحب کرد، باید تماشا کرد و لذت برد.
دخترک و ماهی نارنجی

در کنار یک حوض کوچک در حیاط خانهای قدیمی، یک ماهی نارنجی زندگی میکرد. حوض کوچک بود و آبش زلال، اما ماهی تنها بود و هیچ دوستی نداشت. دختر کوچکی به اسم «بهار» هر روز میآمد و کنار حوض مینشست و به ماهی نگاه میکرد. یک روز، بهار با خودش فکر کرد که ماهی حتماً خیلی تنهاست. برایش یک تکه نان آورد و توی آب ریخت. ماهی آمد و نان را خورد. بهار گفت: «ماهی جان، من دوستت هستم. هر روز میآیم و برایت غذا میآورم.» از آن روز، بهار هر روز میآمد و با ماهی حرف میزد. از مدرسه میگفت، از دوستانش، از رویاهایش. ماهی هم با بالههایش آب را میزد و انگار که جواب میداد. یک روز، بهار مریض شد و نتوانست به حوض بیاید. ماهی بیقراری میکرد. روز دوم، روز سوم، باز هم بهار نیامد. ماهی ناراحت بود و غذا نمیخورد. روز چهارم، بهار با حال خوب آمد. دوید سمت حوض و گفت: «ماهی جان! دلم برایت تنگ شده بود!» ماهی از خوشحالی پرید بیرون و دوباره افتاد توی آب. بهار خندید و گفت: «تو هم دلت برایم تنگ شده بود، نه؟» از آن روز، بهار فهمید که دوستی فقط برای آدمها نیست. حتی یک ماهی کوچک هم میتواند دوست باشد، اگر به او محبت کنی. و تا سالها، هر وقت بهار به آن حوض نگاه میکرد، لبخند میزد و یاد دوستی شیرینش با ماهی نارنجی میافتاد. و ماهی هم تا وقتی که زنده بود، هر روز منتظر بهار میماند، چون میدانست که او میآید.
بادکنک قرمز
در یک روز آفتابی، یک بادکنک قرمز از دست پسر کوچکی رها شد و به آسمان رفت. بادکنک با خودش فکر کرد که چه دنیای قشنگی بالای ابرهاست. از کنار پرندهها رد شد، از لابهلای ابرها عبور کرد و به جایی رسید که هیچ بادکنکی تا حالا نرفته بود. اما کمکم بادکنک دلش برای پسر کوچک تنگ شد. یاد دستهای گرم او افتاد، یاد خندههایش، یاد روزی که او را از بادکنکفروشی خریده بود. بادکنک با خودش گفت: «کاش میتوانستم برگردم.» یک پرنده مهربان صدای او را شنید و گفت: «ناراحت نباش، من تو را به پایین میبرم.» پرنده بادکنک را با نوکش گرفت و پایین آمد. بادکنک را به همان پسر کوچک برگرداند. پسر که بادکنک را دید، از خوشحالی پرید و گفت: «بادکنک من برگشت!» بادکنک خوشحال بود که دوباره پیش دوستش است. از آن روز، پسر دیگر بادکنک را رها نکرد. نخش را محکم به دستش بست و هر جا میرفت، بادکنک هم همراهش بود. بادکنک فهمید که بالاترین جا هم نمیتواند جای یک دوست مهربان را بگیرد. و پسر فهمید که بعضی چیزها آنقدر ارزشمندند که نباید رهایشان کرد.
سنگ کوچک و کوه بزرگ
در دامنه یک کوه بزرگ، یک سنگ کوچک افتاده بود. سنگ کوچک همیشه به کوه بزرگ نگاه میکرد و آرزو داشت یک روز مثل او بزرگ و محکم شود. یک روز به کوه گفت: «ای کوه بزرگ، چطور میتوانم مثل تو شوم؟» کوه با صدای عمیقش گفت: «تو همانی که هستی، سنگ کوچک. بزرگ بودن فقط در اندازه نیست، در قلب است.» سنگ کوچک ناراحت شد و گفت: «اما تو اینقدر بزرگ و قدرتمندی! من فقط یک سنگ کوچکم.» کوه گفت: «من هم روزی کوچک بودم. سالها طول کشید تا بزرگ شدم. اما تو هم نقش خودت را در این دنیا داری. بدون تو، این دامنه کامل نیست.» سنگ کوچک به اطراف نگاه کرد. دید که چمنها به او تکیه دادهاند، حشرات کوچک روی او مینشینند و بچهها گاهی روی او مینشینند و استراحت میکنند. فهمید که او هم برای بعضیها مهم است. از آن روز، سنگ کوچک دیگر به کوه غبطه نمیخورد. به خودش افتخار میکرد که یک سنگ کوچک است، اما جای خودش را در دنیا دارد. و کوه هم هر روز به سنگ کوچک لبخند میزد و به او میگفت: «تو هم بخشی از این زیبایی هستی.»
پروانه و گل سرخ
در یک باغ بزرگ، یک گل سرخ قشنگ بود که از همه گلها زیباتر مینمود. هر روز پروانهها دورش میچرخیدند، اما گل سرخ مغرور بود و به هیچ کس توجه نمیکرد. یک روز، یک پروانه کوچک و ساده روی گل نشست و گفت: «سلام! چه گل قشنگی!» گل سرخ با بیتفاوتی گفت: «میدانم. حالا برو، حوصلهام را سر میبری.» پروانه ناراحت شد و رفت. روزها گذشت و گل سرخ کمکم پژمرده شد. دیگر آن زیبایی سابق را نداشت. پروانه کوچک دوباره آمد و روی گل نشست. این بار گل سرخ گفت: «چرا آمدی؟ من که دیگر زیبا نیستم.» پروانه گفت: «زیبایی تو برای من مهم نبود. مهم این بود که با تو حرف بزنم. حالا که پژمرده شدهای، میتوانم کنارت باشم.» گل سرخ اشک ریخت و گفت: «ببخش که به تو بیاحترامی کردم. تو مهربانترین موجودی هستی که دیدم.» پروانه گفت: «زیبایی میآید و میرود، اما مهربانی همیشه میماند.» از آن روز، گل سرخ و پروانه بهترین دوستها شدند. و گل سرخ فهمید که زیبایی ظاهر، ارزشش را در برابر یک دل مهربان از دست میدهد.
کلاههای رنگارنگ
در یک شهر کوچک، یک کلاهفروش بود که کلاههای رنگارنگ میفروخت. کلاه قرمز، آبی، زرد، سبز و بنفش. بچههای شهر عاشق کلاههای او بودند. اما یک روز، کلاهها با هم دعوا کردند. کلاه قرمز گفت: «من مهمترینم! همه مرا دوست دارند.» کلاه آبی گفت: «نه، من مهمترم! من مثل آسمانم.» کلاه زرد گفت: «من مثل خورشیدم! بدون من همه چیز تاریک است.» کلاهفروش که این را دید، همه کلاهها را برداشت و توی یک جعبه بزرگ گذاشت و در جعبه را بست. فردا که جعبه را باز کرد، کلاهها از دعوا پشیمان شده بودند. کلاه قرمز گفت: «ما اشتباه کردیم. هر کدام زیبایی خودمان را داریم. اما وقتی کنار هم باشیم، قشنگترینیم.» کلاهفروش لبخند زد و کلاهها را دوباره روی ویترین چید. این بار، کلاههای رنگارنگ کنار هم، چنان قشنگ بودند که همه میایستادند و نگاه میکردند. و بچهها فهمیدند که تفاوتها، زیبایی میآورند، نه زشتی.
موش و گربه
در یک خانه قدیمی، یک موش کوچک و یک گربه تنبل زندگی میکردند. موش از گربه خیلی میترسید و هر وقت گربه را میدید، فرار میکرد. اما یک روز، گربه توی یک تله افتاد و نتوانست بیرون بیاید. موش از دور نگاه میکرد و با خودش فکر میکرد که حالا وقت انتقام است. اما دلش نیامد. آرام آرام به طرف گربه رفت و گفت: «اگر کمک کنی، دیگر مرا نمیگیری؟» گربه که خیلی ناراحت بود، گفت: «قول میدهم. فقط مرا نجات بده.» موش طناب تله را جوید و گربه آزاد شد. گربه نفس راحتی کشید و به موش نگاه کرد. گفت: «چرا این کار را کردی؟ من که همیشه تو را میترساندم.» موش گفت: «چون دوستی، از کینه قویتر است.» از آن روز، گربه دیگر موش را نمیترساند و موش هم از گربه نمیترسید. آنها با هم زندگی میکردند و هر وقت گربه غذای اضافی داشت، با موش تقسیم میکرد. و همه حیوانات خانه از این دوستی شگفتزده میشدند. موش و گربه به همه یاد دادند که کینه، هیچ وقت جواب نمیدهد. تنها چیزی که جواب میدهد، مهربانی است.
عروسک برفی
در یک روز برفی، بچههای محله یک آدمبرفی درست کردند. اما یک عروسک کوچک که یک بچه از خانه آورده بود، روی سر آدمبرفی گذاشتند و به او چشم و دهان دادند. شب که شد، بچهها رفتند خانه، اما عروسک برفی تنها ماند. یک گنجشک روی شانهاش نشست و گفت: «چرا اینجا تنها ایستادهای؟» عروسک برفی گفت: «من یک عروسکم، اما بچهها مرا اینجا گذاشتند و رفتند. فکر میکنم مرا فراموش کردند.» گنجشک گفت: «ناراحت نباش، من با تو میمانم تا صبح.» گنجشک تمام شب روی شانه عروسک برفی نشست و برایش آواز خواند. صبح که شد، بچهها آمدند و عروسک را دیدند. خیلی خوشحال شدند که کسی از عروسک مراقبت کرده است. آن روز، عروسک برفی را به خانه بردند و او را روی طاقچه گذاشتند تا همیشه به برف نگاه کند. عروسک برفی فهمید که تنهایی، همیشه با یک دوست کوچک قابل تحمل است.
فانوس کوچک
در یک شب تاریک، فانوس کوچکی در کوچه تنها روشن بود. همه چراغها خاموش بودند و فانوس با نور کوچکش، کوچه را روشن میکرد. یک بچه گمشده از دور آمد و فانوس را دید. به طرفش دوید و گفت: «فانوس جان، راه خانه را گم کردهام. میتوانی کمکم کنی؟» فانوس با تمام نورش راه را روشن کرد و بچه را تا خانهاش رساند. مادر بچه از فانوس تشکر کرد و گفت: «تو کوچکترین چراغ این کوچهای، اما مهمترین.» فانوس خوشحال شد که توانسته به کسی کمک کند. شبهای بعد، فانوس هر شب روشن میماند تا اگر کسی گم شد، راه را پیدا کند. و همه میدانستند که این فانوس کوچک، نجاتبخش شبهای تاریک است.
شمع و پروانه

در یک شب بارانی، یک شمع کوچک روی طاقچه روشن بود. یک پروانه خیس و سرد از پنجره آمد و کنار شمع نشست. شمع گفت: «نترس، من تو را گرم میکنم.» پروانه گفت: «ممنونم شمع جان. تو مهربانترین شمعی هستم که دیدهام.» شمع گفت: «من وظیفهام این است که در شبهای سرد، گرم باشم.» پروانه تا صبح کنار شمع ماند و از گرمایش لذت برد. وقتی هوا روشن شد و باران بند آمد، پروانه پر زد و رفت. اما شب بعد دوباره برگشت. از آن شب، پروانه و شمع با هم دوست شدند. شمع میسوخت و نور میداد، پروانه دورش میچرخید و برایش آواز میخواند. و هر شب، تا وقتی شمع بود، پروانه هم بود. و همه میدانستند که این دو، بهترین دوستهای شبهای بارانی هستند.
گردنبند مروارید
در یک غواصی عمیق، یک صدف بزرگ پیدا شد. داخل صدف، یک مروارید درخشان بود. غواص مروارید را به دخترش هدیه داد. دختر مروارید را به گردنش آویخت و هر جا میرفت، میدرخشید. اما یک روز، مروارید از گردنش افتاد و توی چمنها گم شد. دختر کلی گشت، اما پیدا نکرد. گریه کرد و رفت خانه. شب که شد، یک کرم شبتاب مروارید را پیدا کرد. با نورش آن را روشن کرد تا کسی ببیند. یک پسر کوچک از آنجا رد میشد و مروارید را دید. آن را برداشت و به دختر برگرداند. دختر خیلی خوشحال شد و از پسر تشکر کرد. پسر گفت: «این کرم شبتاب بود که آن را پیدا کرد. من فقط آن را به تو رساندم.» دختر مروارید را به گردنش آویخت و هر شب به آسمان نگاه میکرد و به کرم شبتاب فکر میکرد. و فهمید که زیباترین چیزها، گاهی با کمک کوچکترین موجودات به ما بازمیگردند.
داستان کودکانه لوکاس
لوکاس به خواهرش لیلی میگه:
گوش بده لیلی!
صدای چی رو میشنوی لوکاس؟
صدای جمعه!
مگه جمعه چه صدایی داره!
از پنجشنبه ساکت تره! چون همه هنوز خوابیدن!
بابای لوکاس میگه:
امروز باید در کشو رو درست کنم!
مامان میگه:
برای هرکسی که بهم کمک بکنه خریدها رو ببریم خونه یه بستنی خوشمزه میخرم!
لوکاس و لیلی با خوشحالی گفتن:
ما کمک میکنیم مامان!
اما ناگهان!!! مامان لوکاس داد میزنه:
نگاه کن لوکاس!
اما دیگه دیر شده! لوکاس خورده به به شیشهی مغازه!
لیلی میخنده و میگه:
تو خیلی بامزهای لوکاس!
لوکاس میگه:
دارم صدای موتورسیکلتها رو میشنوم!
لیلی به اطراف نگاه میکنه و میگه:
هیچ موتور سیکلتی اینجا نیست!
ولی همون موقع یه موتورسیکت با سرعت زیاد از خیابون رد میشه!
مامان لوکاس میگه:
تو گوشهای خیلی تیزی داری لوکاس!
همون لحظه لیلی داد میزنه:
نگاه کن لوکاس!
اما دیگه دیر شده! لوکاس پاشو گذاشته توی چالهی آب!
مامان لوکاس میگه:
نگاه کن چقدر خیس شدی لوکاس!
لوکاس میگه:
بابا اومده خونه!
لیلی میگه:
تو از کجا میدونی؟
لوکاس میگه:
چون میتونم بوی غذایی که بابا داره میپزه رو توی حیاط بشنوم!
مامان میگه:
تو توی بو کردن هم خیلی خوبی لوکاس!
همون لحظه لیلی داده میزنه:
نگاه کن لوکاس!
اما دیگه دیر شده! لوکاس خورده به میز غذاخوری!
لیلی میگه:
ولی چشمای لوکاس اصلا تیز نیست!
مامان میگه:
فکر میکنم باید بریم پیش یه خانم دکتر مهربون!
_مامان و لوکاس فردا صبح میرن پیش خانم دکتر چشم پزشک
خانم دکتر میپرسه:
خب لوکاس! بگو چی میبینی؟
لوکاس چشمهاش رو فشار میده و میگه:
چندتا لکهی سیاه!
خانم دکتر یه شیشه روی چشمش میگذاره و میگه:
حالا چی میبینی؟
لوکاس میگه:
آهان! چندتا شونه! خیلی باحاله!
_لوکاس با مامان میرن یه عینک قشنگ میخرن و بعد با خوشحالی به خونه می رسند.
مامان بزرگ نگاه کن!
مامان بزرگ نگاه میکنه و میگه:
ببین کی عینکی شده! بگو چی میبینی؟
من پروانهها و زنبورها و مورچهها رو میبینم! الان میتونم همه چیز رو ببینم!
لوکاس صورت مامانبزرگ رو ناز میکنه و میگه:
مامانبزرگ! صورتت یه کوچولو چروک شده!
مامانبزرگ میخنده و میگه:
اینا که چروک نیست! اینا خطهاییه که از بس به کارهای بامزهی تو خندیدم روی صورتم افتاده!
لوکاس با خوشحالی میره که بازی کنه!
لیلی داد میزنه:
نگاه کن لوکاس!
لوکاس میگه:
نگاه کردم!
و بعد با خوشحالی میپره توی چالهی آب!
قصه موش کوچولو

یکی بود یکی نبود
یک روز موش کوچولویی در میان باغ بزرگی می گشت و بازی می کرد که صدایی شنید:میو میو.موش کوچولو خیلی ترسید.پشت بوته ای پنهان شد و خوب گوش کرد.
صدای بچه گربه ای بود که تنها و سرگردان میان گل ها می گشت و میومیو می کرد.
موش کوچولو که خیلی از گربه ها می ترسید، از پشت بوته ها به بچه گربه نگاه می کرد و از ترس می لرزید.بچه گربه که مادرش را گم کرده بود، خیلی ناراحت بود.
موش کوچولو می ترسید اگر از پشت بوته خارج شود، بچه گربه او را ببیند و به سراغش بیاید و او را بخورد؛ اما بچه گربه آن قدر نگران و ناراحت بود که موش کوچولو را پشت بوته ی گل سرخ نمی دید.
او فقط می خواست که مادرش را پیدا کند.
با صدای بلند می گفت:«میومیو مامان جون من اینجام، تو کجایی؟»
او آنقدر این جمله را تکرار کرد تا مادرش صدای او را شنید و به طرفش آمد و او را با خود از باغ بیرون برد.
موش کوچولو نفس راحتی کشید و دوباره مشغول بازی شد.همین طور که زیر بوته ها می دوید و ورجه ورجه می کرد، چشمش به چیزی افتاد که زیر بوته ها برق می زد.
به طرف آن رفت، یک آینه کوچک با قاب طلایی بود.
موش کوچولو توی آینه نگاه کرد و خودش را دید.
خیال کرد یک موش دیگر را می بیند.
خوشحال شد و شروع کرد با عکس خودش حرف زدن.
می گفت:«سلام، میای با من بازی کنی؟»
دهان موش کوچولوی توی آینه تکان می خورد ولی صدایی به گوش موش کوچولو نمی رسید.
موش کوچولو آنقدر با موش توی آینه حرف زد که حوصله اش سر رفت و ساکت شد.
بلبل که روی درختی نشسته بود و او را تماشا می کرد خنده اش گرفت و صدا زد:«آهای موش کوچولو، اون آینه است.
تو داشتی با عکس خودت توی آینه حرف می زدی.»
موش کوچولو سرش را بلند کرد.بلبل را دید.
پرسید:«یعنی این خودِ من هستم؟من این شکلی هستم؟»
بلبل جواب داد:« بله، تو این شکلی هستی.آینه تصویر تو را نشان می دهد.»
موش کوچولو بازهم به عکس خودش نگاه کرد و از خودش خوشش آمد.
او با خوشحالی خندید.بلبل هم خندید.
چندتا پروانه که روی گلها پرواز می کردند هم خندیدند.
گل های توی باغ هم خنده شان گرفت. صدای خنده ها به گوش غنچه ها رسید.
غنچه ها بیدار شدند و آنها هم خندیدند و بوی عطرشان در هوا پیچید.بلبل شروع کرد به خواندن:
من بلبلم تو موشی
تو موش بازیگوشی
ما توی باغ هستیم
خوشحال و شاد هستیم
گل ها که ما را دیدند
به روی ما خندیدند
آن روزموش کوچولو دوستان زیادی پیدا کرد و حسابی سرگرم شد. وقتی حسابی خسته شد و خوابش گرفت، دوید و به لانه اش برگشت و خوابید.
قصه ی ما به سر رسید
کلاغه به خونه ش نرسید.
دو گلِ زیبای لاله
فاطمه، محمد و رامین زنگ درخانه پدر بزرگ را بصدا در آوردند، اما هیچ کس در را باز نکرد.
فاطمه پرسید: “چرا پدر بزرگ خونه نیست؟”
رامین هم با صدای بلند گفت: “ما یه قصه می خوایم.”
ناگهان آنها صدایی از خانه پدر بزرگ شنیدند که آن را خوب می شناختند؛ این صدای طوطی پدر بزرگ بود که فریاد می زد: “سلام بچه ها”
بچه ها هم با صدای بلند جوابش را دادند: “سلام طوطی”
همین موقع در باز شد و پدر بزرگ جلوی در بود. پدر بزرگ آنها را بوسید و گفت: “بیاین تو خونه بچه ها”
پس از چند دقیقه، بچه ها روی زمین نشستند و منتظر شدند تا پدر بزرگ کتاب بزرگ قصه ها یش را از کتابخانه اش بیاورد. پدر بزرگ روی صندلی مخصوصش نشست و کتاب مورد علاقه اش را باز کرد و شروع کرد به خواندن قصه امروز:
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود، یه روزی دو تا گلِ لاله بودن یکی قرمز یکی زرد. لاله قرمز تو باغچه یه مرد پولدار بود و لاله زرد تو باغچه یه مرد فقیر. اون دو تا گلِ لاله یه روز وقتی که صاحبانشون در خانه نبودند شروع کردند به حرف زدن با همدیگه!
لاله قرمز گفت: من یه لاله خیلی خوشگلم. لاله زرد پرسید: چرا تو این فکر را می کنی؟
-چون رنگ قرمز یه رنگ خیلی استثنایی است!!
-چطوری تو به این نتیجه رسیدی؟
-صاحبم اینو بهم گفته، او برای خریدن من پول زیادی پرداخت کرده!
لاله زرد برای مدتی فکر کرد و بعد گفت: صاحب من، منو تو یه پارک پیدا کرد و منو به خونه اش آورد و توی باغچه اش کاشت. اما با این حال منم مثل تو خوشگلم.
لاله قرمز جواب داد: اما تو یه گل لاله ایی هستی که دزدیدنش و این اصلاً قشنگ نیست.
لاله زرد در جوابش گفت: تو فکر نمی کنی که در هر حال ما گل هستیم، تو را خریدند و من را دزدیدند، اما با این حال ما هر دومون یک گل هستیم!
-بله، راستی آدما چه کار می کردند اگر در دنیای آنها هیچ گلی وجود نداشت؟ هردوی ما اینجا هستیم تا دنیا را زیباتر کنیم.
آن دو گل زیبای لاله در این موضوع هم عقیده بودند و برای همین هم به یک نتیجه جالب رسیدند: “احتمالاً ما باهوش تر از آدما هستیم!” این نظر را گل زرد بلند گفت.
گل قرمز هم گفت: “این درسته، حالا ما چه کار باید بکنیم، تو فکر می کنی می توانیم این را به آدمها بگوییم!”
لاله زرد جواب داد: “نه ما که نمی توانیم مثل آنها حرف بزنیم، اما ما می توانیم یک تلاشی بکنیم، بیا جاهایمان را با هم عوض کنیم!”
– “یعنی چیکار کنیم؟”
– “خوب از جایی که هستیم می پریم به جای دیگه، تو بپر به جای من و من می پرم سر جای تو! اینطوری ما جاهایمان را عوض می کنیم!”
– “خیلی فکر خوبیه، بیا زودتر اینکار را بکنیم.”
و به این ترتیب دو تا گل لاله هم زمان با هم از داخل خاک هایشان بیرون پریدند و جاهایشان را با هم عوض کردند! حالا لاله زرد در باغچه مرد پولدار بود و لاله قرمز در باغچه مرد فقیر!
چند ساعت بعد دو تا مرد از خانه هایشان بیرون آمدند و خواستند نگاهی به باغچه ها یشان بندازند، مرد پولدار گفت: “من قشنگ ترین گل لاله دنیا را دارم، الان آن را به تو نشان خواهم داد. او به طرف باغچه اش رفت و مرد فقیر هم مثل همین حرف را به او زد.
بچه های خوب حدس بزنید چه اتفاقی افتاد، آنها نمی توانستند چیزی را که می دیدند باور کنند، مرد پولدار با تعجب به لاله زردی که در باغچه حیاطش سبز شده بود زل زده بود و مرد فقیر هم با دهان باز داشت لاله قرمزی را که در باغچه اش روییده بود تماشا می کرد!! آنها فکر می کردند چه اتفاقی افتاده است؟ آن دو شروع کردند به حرف زدن با همدیگه و لحظات خوبی با هم داشتند چون آنها فهمیده بودند همه گل های لاله دنیا زیبا هستند به هر رنگی که باشند.
مرد پولدار، مرد فقیر را به خانه اش دعوت کرد و آنها دوستان خوبی برای هم شدند و روزهای خوبی را با هم سپری کردند و گل های لاله زیبا هم با خوشحالی در باغچه ها یشان لبخند می زدند.
وقتی قصه پدر بزرگ تمام شد، فاطمه گفت: “بله همینطوره همه ما انسان هستیم و این مهم نیست که پولدار باشیم یا فقیر.”
طوطی ناقلا هم فریاد زد: “خوب در مورد من چی؟”
احمد گفت: “تو که هیچ پولی نداری.”
طوطی بلا شروع کرد به گریه کردن که: ” بیچاره منِ فقیر”ِ
رامین گفت: “نه تو خیلی هم خوشبختی! چون ما گیج شدیم که پول داشتن خوبه یا نه؟ تو یک طوطی سعادتمندی!”
طوطی با خوشحالی فریاد زد: “خیلی از تو ممنونم!”
🦜🦜🦜🦜🦜🦜🦜
بعد از تعریف داستان، بهتره از کودک یک سری سوالاتی پرسیده شود
مثل:
درباره اين داستان چه فكری می كنيد؟
چه تفاوتی بين گل های لاله وجود دارد؟
چرا لاله قرمز فكر می كرد كه رنگش بهترين رنگ است؟
چه رنگی را شما بيشتر دوست داريد؟ چرا؟
و….
قصه زیبای بابا برفی

آن سال زمستان، زمستان سختی بود.
درخت ها را سرما زده بود – سبزیشان رفته بود – مثل شاخ بز، خشک و قهوه ای رنگ شده بودند. نه گل مانده بود نه سبزه، نه ریحان، نه پونه، نه مرزه.
آب هم از رفتن خسته شده بود، یخ زده بود.
همه جا سفید بود، همه جا، کوه و دشت و صحرا.
آسمان شده بود آسیاب، اما به جای آرد، برف می ریخت همه جا.
یک روز تعطیل، نزدیکی های ظهر، کامبیز و کاوه، میترا و منیژه، کوروش و آرش، سودابه و سوسن، به خانهی پدربزرگ رفتند تا هم پدربزرگ را ببینند و هم در حیاطِ بزرگِ مدرسه، که خانهی پدربزرگ آنجا بود، برف بازی کنند…..
….. وقتی بچه ها به حیاط بزرگ مدرسه، که پر از برف بود، رسیدند، کاوه گفت: بچه ها، به جای برف گلوله کردن و توی سر هم زدن، چرا نیایم یه آدم برفی درست کنیم؟
بچه ها گفتند خوب فکری است. آرش دوید پارو آورد. کامبیز بیل آورد. کاوه بیل آورد، هرکدام هرچه دستشان رسید برداشتند و آوردند.
اول برف های وسط حیاط را پارو کردند و برف ها را با پارو و بیل کوبیدند تا سفت شد…..
…..ساختنِ آدم برفی که تمام شد، بچه ها خوشحال بودند که توانستند خودشان این آدم برفی را بسازند، اما خوشحالی شان بیشتر شد وقتی دیدند آدم برفی، درست شکلِ پدربزرگی شده که آن همه دوستَش دارند. فقط یک کلاه کم داشت، این بود که یکی از بچه ها رفت و یک گلدان خالی آورد و سر آدم برفی گذاشت و دیگر آدم برفی شد مثل خود پدربزرگ.
بچه ها هم اسمش را گذاشتند بابابرفی و دست های همدیگر را گرفتند و دور آدم برفی چرخیدند و با خنده و شادی خواندند:
بابابرفی! بابابرفی!
چه کم حرفی! چه کم حرفی!….
…. پدربزرگ که بابابرفی نبود تا آتش و آفتاب آبش کنند و از بین برود و چیزی از او باقی نماند.
تازه اگر آدم خودش هم از بین برود. یادش و کارهایی که برای آدم های دیگر کرده، هیچ وقت از بین نمی رود. همیشه آدم های دیگر از او یاد می کنند. انگار که همیشه زنده است.
بچه ها فقط به یاد بابابرفی خواندند:
سَرت رفت و کُلاهِت موند،
بابابرفی، بابابرفی!
دِلِت شد آب و آهِت موند،
بابابرفی. بابابرفی!
دو چشم ما به راهت موند،
بابابرفی، بابابرفی!
پدربزرگ هم می خندید و سرش را تکان می داد و با آن ها می خواند:
بابابرفی، بابابرفی
……
داستانی درباره ی احترام به بزرگترها
یکی بود، یکی نبود.
یه دختر کوچولوی ناز بود بنام نهال.
نهال کوچولو با مامان و بابا و مادربزرگ مهربونش، توی یک خونه قشنگ زندگی میکردن.
نهال کوچولو به تازگی صاحب یک داداش ناز،بنام پویا شده بود
پویا کوچولو یک سالش شده بود و میتونست راه بره و مامان و بابا بگه.
نهال ، خیلی خیلی پویا رو دوست داشت.
یک روز قشنگ پاییزی که هوا خیلی سرد نبود، مادر بزرگ میخواست بره پیاده روی.
نهال ، از مامان خواست که همراه مادربزرگ برن. مامان ،قبول کرد.
همگی آماده شدن و به سمت پارک محله به راه افتادن.
وقتی خواستن از درب بیرون برن، مامان به مادر بزرگ تعارف کرد و گفت: بفرمایید مامان جون.
مادربزرگ ، بیرون رفت و برای مامان دعا کرد.
توی خیابون، همه جا مامان پشت سر مادر بزرگ راه میرفت.
نهال هم جلوتر میدوید.
به نزدیک پارک که رسیدن، دید مامان خم شده و داره خاک های چادر مادربزرگ رو تمیز میکنه.همونجا وایساد تا مادربزرگ و مامان برسن.
وقتی مامان رسیدن، مامان دست مادربزرگ رو گرفت که از پله بالا بیان .
بعد هم خاک های صندلی رو تمیز کرد تا مادربزرگ بشینه.
مامان، کنار مادربزرگ نشست و گفت : برو دخترم بازی کن. منو مادربزرگ همینجا هستیم.
نهال، به طرف تاب و سرسره ها رفت.
نیم ساعتی بازی کرد. وقتی بازیش تموم شد، پیش مامان رفت و دید یه خانم دیگه کنار مادربزرگ نشسته. پویا هم توی کالسکه خواب بود و مامان نبود. دور و برش رو نگاه کرد و دید مامان با لیوان آب داره میاد.
مامان، لیوان آب رو به اون خانم مسن داد.
نهال ، به طرف مامان رفت و به همه سلام کرد.
مامان گفت: بازی کردی؟ تموم شد؟
نهال گفت: بله مامان.
مامان گفت: اون دختر کوچولو که باهاش دوست شدی کی بود؟
نهال گفت: نمیدونم، تاحالا ندیده بودمش.
مامان گفت: حالا بریم خونه؟
نهال گفت: بله بریم.
بعد هم از اون خانم مسن خداحافظی کردن و به طرف خونه راه افتادن.
توی راه، نهال گفت: مامان، چرا شما همیشه پشت سر مامان بزرگ راه میرین؟ چرا خاک لباس مامان بزرگ رو تمیز میکنین؟ چرا برای اون خانم غریبه آب آوردین؟
مامان گفت: عزیزم. مامان بزرگ مادر من هستن و احترامشون رو باید نگه دارم. اون خانم هم بزرگتر هستن وظیفه منه بهشون احترام بذارم.
نهال گفت: یعنی چی؟
مامان گفت: یعنی اگر کاری دارن براشون انجام بدیم. صدامونو بلند نکنیم براشون. باهاشون بی ادبانه حرف نزنیم. اگر کسی باهاشون بد صحبت کرد ازشون دفاع کنیم. پشت سرشون هم ازشون دفاع کنیم.زودتر بهشون سلام کنیم. پیششون دراز نکشیم و پاهامون رو دراز نکنیم.
نهال گفت: جقدر سخت مامانی.
پس ازاین به بعد، من چطوری بخوابم؟ آخه شبا شما برام قصه میگین.
مامان، خندید و گفت: عزیز دلم، شما هنوز کوچیکی. همین قدر که بااحترام صحبت کنی و حرفای خوب بگی ، کافیه.
نهال، یک دفعه چشمش به مادر بزرگ افتاد که چادرشون خاک گرفته بود .
سریع دوید و گفت :مامان بزرگ، صبر کنین. چادرتون کثیف شده.
مادر بزرگ وایساد .
نهال، خاک های چادر مادربزرگ رو تکوند.مادربزرگ، برای نهال دعا کرد و صورتش رو بوسید.
نهال هم دست مادر بزرگ رو بوسید.
بعد هم دست مادربزرگ رو گرفت و به سمت خونه رفتن.
قصه ی میوههای غمگین
پیشی دنبال غذا بود.
توی حیاط می گشت و بو می کشید که صدایی شنید.
جلو رفت.
یک عالمه میوه را دید که توی سطل آشغال گریه می کردند.
پیشی پرسید: میوه ها! چرا شما توی سطل آشغال هستید؟ چرا این طور زخمی شدید و بی حال هستید؟
گلابی گنده ای که فقط یک گاز از آن خورده شده بود گفت: می خواهی بدانی؟ پس گوش کن تا برایت تعریف کنم. دیشب جشن تولد بود، همه جا را چراغانی کردند یک عالمه سیب و گلابی و آلو و هلو آوردند. من و دوستانم توی صندوق میوه بودیم. اول ما را توی حوض ریختند. نمی دانی چقدر کیف می داد.
یک آلوی درشت از سلطل زباله بیرون آمد و گفت: ما آب بازی کردیم بالا و پایین پریدیم و خندیدیم. وقتی آب بازی تمام شد، ما را توی سبدهای بزرگ ریختند.
یک هلوی درشت ولی نصفه ناله ای کرد و گفت: پیشی جان به من نگاه کن ببین چقدر زشت شده ام. دیگر یک ذره هم خوشحال نیستم چون حالا یک تکه آشغال هستم. بعد ادامه داد ما توی سبد بودیم. اول از همه مرا با یک دستمال تمیز خشک کردند جوری که پوستم برق می زد…
هلو گریه اش گرفت و نتوانست حرفش را تمام .
سیب گفت: راست می گوید: من هم توی سبد بودم. بعد همه ی ما را خشک کردند و توی ظرف بلوری بزرگی کنار هم چیدند. نمی دانی چقدر قشنگ شده بودیم. وقتی مهمانها آمدند همه به ما نگاه می کردند و به به می گفتند.
یک خیار زخمی از میان میوه ها فریاد زد: اما چه فایده ؟ آنها خیلی بدجنس بودند هر کس یکی از ما را بر می داشت و فقط یک گاز می زد و دور می انداخت. یکی زیر پا، یکی زیر صندلی، یکی توی باغچه همه جا پخش شده بودیم. جاروی بیچاره ما را از این طرف و آن طرف جمع کرد.
پیشی نگاهی به حیاط کرد جارو کنار باغچه افتاده بود. معلوم بود از خستگی به این حال افتاده است. پیشی گریه اش گرفت و گفت: چه مهمانهای بدی من که اینجور مهمانها را دوست ندارم. بعد خودش را از لای در کشید و با ناراحتی بیرون رفت.
اتحاد پرنده ها

یکی بود یکی نبود
توی یک جنگل زیبا روی یک درخت قشنگ یک لانه پرنده بود، در لانه سه تا تخم زرد بود.
وقتی پرنده زرد روی تخم ها خوابید پرنده جفت برای او غذا می آورد چند روزی گذشت جوجه ها از توی تخم بیرون آمدند اول خیلی قشنگ نبودند، جایی را هم نمی دیدند فقط دهانشان را باز می کردند و خانم پرنده و آقای پرنده برای آن ها غذا می آوردند.
آن ها با اتحاد و همکاری جوجه ها را بزرگ کردند و زمان یاد دادن کارهایی شد که معمولا پرنده ها به بچه هایشان یاد می دهند، خانم پرنده پرید پایین و یک تکه چوب را با منقار گرفت و پرید روی درخت جوجه ها هر کدام می خواستند به تنهایی یک شاخه چوب بزرگ را بالا بیاورند یکی می گفت من قوی ترم الان بلندش می کنم یکی دیگر می گفت خودم بلندش می کنم دعوا بالا گرفت و شروع کردند به هم نوک زدن خانم پرنده مهربون گفت: جوجه های قشنگ و با نمک من بیایید اینجا کارتون دارم.
مامان پرنده، به آن ها گفت: دعوا نکنید شما برادر و خواهر هستید، همیشه با هم و در کنار هم باشید.
به این مورچه های کوچک نگاه کنید، آن دانه ای که می برند مگر نه این که چندین برابر قد و قواره آن هاست ولی آن ها با اتحاد و همدلی و انسجامی که دارند با هم دانه را بلند می کنند و همه در یک جهت حرکت می کنند در حالی که اگر این طرف و آن طرف می رفتند هرگز موفق به بردن دانه نمی شدند.
کاری را انجام دهید که از عهده آن برآیید. حالا عزیزانم ببینم که چه می کنید.
بعد هر سه پرنده با هم متحد شدند و آن تکه چوب را از زمین بلند کردند و پیش مامان پرنده نشستند و مامان پرنده گفت آفرین و آن ها را در آغوش گرفت.
آن ها از مورچه ها یاد گرفتند که با هم متحد باشند تا توان انجام کارها را پیدا کنند.
آرزوی مورچه کوچولو
مورچه کوچولو چشمانش را باز کرد.
صبح شده بود. صدای پرندهها به گوش میرسید.
آنها روی درختها جست و خیز میکردند. نسیم صبحگاهی آهسته میوزید.
مورچه کوچولو به طرف نامعلومی به راه افتاد. دیدن دریا برایش یک رویا بود. نتوانست جلوتر برود چون آبهای زیادی کنار خیابان جمع شده بود.
با خود گفت: حتماً دریا همین است.و با لذت مشغول تماشا شد.
🐧کلاغی که در حال پرواز بود به او گفت:
– مورچه نادان! … این آبها بر اثر باران دیشب، داخل چاله ها جمع شده،هنوز تا دریا فاصله زیادی است.
مورچه کوچولو ناراحت شد ولی به روی خودش نیاورد. از سمت دیگر به راهش ادامه داد به امید اینکه به دریا برسد.
خورشید کمکم داشت بالا میآمد. هوا بسیار گرم بود.
مورچه کوچولو هنوز راه زیادی در پیش داشت. عبور از روی علفها خسته اش کرده بود. وقتیکه به دریا میاندیشید خستگی را فراموش میکرد.
برای دومین بار از دور آبهای زیادی دید. باز با خود اندیشید که حتماً به دریا رسیده است. خوشحال و خندان بر سرعتش افزود.
آبها بر اثر وزش باد امواجی ایجاد کرده و جلوتر آمدند.
مورچه به تصور اینکه امواج دریاست احساس شادی کرد و با خود گفت: “این دریا حتما مرغ دریایی ندارد.”چون هیچ پرندهای در آسمانش دیده نمیشد.
🦌آهو خانم که راز مورچه و دریا را میدانست در حالی که به طرف جنگل میرفت گفت:
مورچه جان!
این دریا نیست! کشاورزان زمین شالی را آماده کردند تا برنج بکارند. هنوز تا دریا فاصله زیادی است.
مورچه کوچولو دیگر توان راه رفتن نداشت. اشک در چشمان کوچکش جمع شده بود.
بارها از مادرش شنیده بود که برای رسیدن به هدف باید سعی و تلاش کرد. اکنون به راه دور و درازی که در پیش داشت میاندیشید. آرزو کرد. “ای کاش بال داشت!”
ناگهان احساس کرد بال دارد.
خودش هم نمیدانست یک مورچه بالدار است. به وسیله آن بالها میتوانست به دور دستها سفر کند.
مورچه بالدار پرواز کرد.
از مزارع و دشت عبور کرد. از آن بالا همه جا زیبا بود. دیگر راه زیادی باقی نمانده بود.
از اینکه به آرزویش میرسید خوشحال بود. دریا از دور دیده میشد که خودش را به صخره ها میکوبید.
داستانی برای بچه های خجالتی

گاهی وقت ها بچه ها از برقراری ارتباط کناره گیری می کنند و نمی توانند در دوستیابی موفق باشند. اگر کودک تان خجالتی است این داستان می تواند در آگاهی او و کمک به رفع این رفتار کمک کند.
داستان « من دیگه خجالت نمی کشم😍 »
احسان کوچولو بعضی روزها با مامانش می رفت پارک اما وقتی می رسیدند آن جا از کنار مامانش تکان نمی خورد و نمی رفت با بچه ها بازی کند.
هر قدر هم که مامانش به او می گفت پسرم برو با بچه ها بازی کن، فایده ای نداشت.
احساس کوچولو روی یکی از دست هایش یک لک قهوه ای بزرگ بود ، او همیشه فکر می کرد که اگر بقیه بچه ها دستش را ببینند مسخره اش می کنند به خاطر همین همیشه خجالت می کشید و دوست نداشت که با همسن و سال های خودش بازی کند.
یک روز احسان به مامانش گفت : « من دیگ پارک نمیام. »
مامان احسان گفت : « چرا پسرم ؟ »
احسان گفت : « من خجالت می کشم با بچه ها بازی کنم آخه اگه برم پیششون اون ها من رو به خاطر لکی که روی دستم هست مسخره می کنند. »
مامان احسان گفت : « تو از کجا میدونی که بچه ها مسخره ات می کنن ؟ مگه تا حالا با بچه ها بازی کردی؟ »
احسان جواب داد : « نه. »
مامان احسان کوچولو او را بغل کرد و گفت : « حالا فردا که رفتیم پارک با هم می رویم پیش بچه ها تا ببینی اون ها تو رو مسخره نمی کنن و دوست دارن که باهات بازی کنن. »
روز بعد وقتی احسان و مامانش رسیدن به پارک با هم رفتن پیش بچه ها.
مامان احسان به بچه هایی که داشتند با هم بازی می کردند ، سلام کرد و گفت : « بچه ها این آقا احسان پسر منه و اومده که با شما بازی کنه.»
یکی از بچه ها که از بقیه بزرگ تر بود جلو آمد و رو به احسان کوچولو گفت : « سلام اسم من نیماست ، هر روز تو را می دیدم که با مامانت میای پارک اما هیچ وقت ندیدم که بیای با ما بازی کنی حالا اگه دوست داری بیا تا با بقه بچه ها آشنا بشی. »
احسان کوچولو به مامانش نگاهی کرد و رفت.
بعد از مدتی مامان احسان رفت دنبالش تا با هم برگردند خانه.
وقتی احسان کوچولو مامان را دید با خوشحالی دوید سمت او و گفت : « مامان من با بچه ها بازی کردم و خیلی خوش گذشت. تازه هیچ کس من را مسخره نکرد. »
مامان احسان لبخندی زد و گفت : « دیدی پسرم تو هم می تونی با بچه ها بازی کنی و هیچ کس مسخره ات نمی کند. همه بچه ها با هم فرق هایی دارند اما این باعث نمی شود که نتوانند با هم باشند و با هم دیگه بازی کنند. »
از آن روز به بعد احسان کوچولو دوست های تازه ای پیدا کرده بود که در کنار آن ها به او خوش می گذشت و در کنار هم خوشحال بودند.
❓از کودک بپرسید :
– احسان چرا با بچه ها بازی نمی کنی ؟
– اگر تو به جای احسان بودی ، چه می کردی ؟
– اگر آدم دوست نداشته باشد چه می شود ؟
🏆به کودک بگویید :
هر وقت احساس کردی که نمی توانی با همسن و سال هایت دوست شوی و از اینکه با آن ها حرف بزنی خجالت می کشی ، به من بگو. این طوری می توانیم با هم یک فکری برای این مشکل پیدا کنیم. من خودم کلی از این خاطره ها دارم که می توانم برایت تعریف شان کنم.
داستان کودکانه خرگوش باهوش و شیر
روزگاری در یک جنگل زیبا یک شیر عصبانی و بداخلاق زندگی می کرد، او پادشاه جنگل بود و حیوانات زیادی را برای اینکه غذای خود را تامین کند کشته بود به همین دلیل همه ی حیوانات از او وحشت داشتند.
روزی حیوانات جلسه ای برگزار کردند تا راهکاری پیدا کنند تا از دست شیر بدجنس راحت شوند. یک خرگوش پیر که بسیار عاقل بود در آن جلسه راه حلی داد که همه حیوانات از آن استقبال کردند. همه حیوانات پیش شیر رفتند و به او گفتند که از بین خودشان هر روز یکی را انتخاب می کنند و به عنوان غذا نزد شیر میفرستند، شیر وقتی سخنان آنها را شنید موافقت کرد و بسیار خوشحال شد.
فردای آن روز خرگوش پیر تصمیم گرفت که به عنوان اولین طعمه نزد شیر برود. او خیلی دیر نزد شیر رفت و شیر از این کار او حسابی عصبانی شده بود و از خرگوش پرسید که چرا اینقدر دیر کرده است. خرگوش گفت که در راه به شیر دیگری رسیده و او مانع از آمدن او شده است. شیر به خرگوش گفت که حتما باید آن شیر دیگر را ببیند.
خرگوش و شیر راه افتادند، خرگوش او را به چاه عمیق و پرآبی برد و گفت که آن شیر در آنجا مخفی شده است، شیر به درون چاه نگاه کرد و تصویر خودش را در آب دید و فکر کرد که شیر دیگر را می بیند. او خیلی سریع برای از بین بردن شیر به درون چاه پرید از بین رفت.
پس از آن همه حیوانات در جنگل به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند.
نان مادربزرگ
هر روز صبح زود، بوی نان تازه از خانه مادربزرگ میآمد. نانهایی که با دستهای پینهبسته و قلبی پر از عشق پخته میشدند. نوهاش، سارا کوچولو، هر روز با همان بوی نان از خواب بیدار میشد و میدانست که روز خوبی در پیش است. یک روز صبح، سارا از خواب پرید و دید که بوی نان نمیآید. دوید سمت آشپزخانه. مادربزرگ روی صندلی نشسته بود و نگاهش به پنجره بود. سارا پرسید: «مادربزرگ، امروز نان نمیپزی؟» مادربزرگ گفت: «دستهایم درد میکند، نمیتوانم.» سارا دلش شکست. کنار مادربزرگ نشست و دستهایش را گرفت. گفت: «نگران نباش مادربزرگ، من یاد گرفتم نان بپزم. تو فقط راهنماییام کن.» سارا آستینهایش را بالا زد، خمیر را ورز داد و نانها را توی تنور گذاشت. بوی نان دوباره خانه را پر کرد. مادربزرگ لبخند زد و گفت: «سارا جان، تو بهترین نوهای هستم که میتوانستم داشته باشم. نانهایت بوی عشق میدهد.» از آن روز، سارا هر روز نان میپخت. نانهای کوچک و گرد با طرحهای قشنگ رویشان. همسایهها هم آمدند و از نانهای سارا خریدند. و سارا فهمید که عشق را میشود پخت، ورز داد و با دیگران تقسیم کرد. بوی نان مادربزرگ دیگر هیچ وقت از خانهشان نرفت، چون حالا دستهای کوچک سارا، همان عشق را به خمیر میدادند.
پرندهٔ کاغذی
در یک روز بارانی، یک پرنده کاغذی روی میز کلاس نشسته بود. یکی از بچهها آن را از دفترش کند و پرتاب کرده بود. پرنده کاغذی ساده و سفید بود، اما آرزوی پرواز داشت. یک دختر کوچک به اسم «نگار» آن را برداشت و با خودش به خانه آورد. روی پرنده نوشت: «ای کاش میتوانستی پرواز کنی.» همان شب، نگار خواب دید که پرنده کاغذی جان گرفته و از پنجره بیرون زده است. از خواب پرید و به پنجره نگاه کرد. پرنده کاغذی همانجا بود، اما به نظر میرسید که کمی جابهجا شده باشد. نگار لبخند زد و گفت: «تو پرواز کردی، نه؟» پرنده جوابی نداد، اما نگار میدانست که راست میگوید. روز بعد، نگار پرنده را به مدرسه برد و به دوستانش نشان داد. همه از آن خوششان آمد و هر کدام یک آرزو روی آن نوشتند. پرنده کاغذی پر از آرزوهای بچهها شد. نگار آن را از پنجره کلاس رها کرد. باد آن را برد و برد تا ناپدید شد. اما بچهها میدانستند که پرنده کاغذی، با خودش همه آرزوهایشان را به آسمان برده است. و هر بار که باران میبارید و باد میوزید، به یاد پرنده کاغذی و آرزوهایشان میافتادند.
نخود و لوبیا
در یک باغچه کوچک، یک دانه نخود و یک دانه لوبیا کنار هم کاشته شدند. نخود کوچک بود و لوبیا بزرگ. لوبیا به نخود میخندید و میگفت: «تو چقدر کوچکی! من بزرگتر از تو میشوم.» نخود ناراحت نمیشد، فقط میگفت: «همه ما به اندازه خودمان بزرگ میشویم.» روزها گذشت و باران آمد و خورشید تابید. لوبیا بزرگ و بزرگتر شد و ساقهاش بالا رفت. نخود هم رشد کرد، اما کوچک ماند. یک روز، یک باد شدید آمد و ساقه لوبیا را شکست. لوبیا روی زمین افتاد و گریه کرد. نخود که نزدیک بود، به لوبیا گفت: «نترس، من کنار تو هستم. ریشههایت سالم است، دوباره میرویی.» لوبیا با کمک نخود دوباره قد کشید. این بار دیگر به نخود نخندید. فهمید که هر کسی جایگاه خودش را دارد. بزرگ بودن، همیشه به معنی قوی بودن نیست. گاهی یک نخود کوچک، میتواند پشتیبان یک لوبیا بزرگ باشد. و تا آخر فصل، نخود و لوبیا کنار هم رشد کردند و محصول دادند.
فنجان چای
در یک کافه کوچک، یک فنجان چای قدیمی و ترکخورده بود. هیچ کس از آن چای نمیخورد، چون فکر میکردند که ترکخورده است. یک روز، دختر کوچکی به اسم «هستی» با مادرش به کافه آمد. هستی فنجان ترکخورده را دید و گفت: «مادر، این فنجان چقدر قشنگ است!» مادرش گفت: «اما ترک دارد، عزیزم.» هستی گفت: «ترکهایش شبیه نقش و نگار است.» هستی آن فنجان را برای چای خودش انتخاب کرد. چای داغ را توی فنجان ریختند و هستی با لذت آن را نوشید. صاحب کافه که این را دید، گفت: «تو اولین کسی هستی که این فنجان را دوست داشتی. من فکر میکردم هیچ کس آن را نمیخواهد.» هستی گفت: «چیزهای ترکخورده هم زیبایی خودشان را دارند. مثل آدمها.» از آن روز، فنجان ترکخورده دیگر تنها نبود. هر روز یک مشتری جدید آن را انتخاب میکرد و چای از آن مینوشید. و همه میدانستند که زیبایی، در عیبها هم میتواند باشد.
گلدوزی مادر

مادر سارا یک گلدوزی بزرگ روی دیوار اتاقش داشت. گلدوزی یک درخت بزرگ بود با پرندههای رنگارنگ که روی شاخههایش نشسته بودند. سارا هر شب قبل از خواب به آن نگاه میکرد و با پرندهها حرف میزد. یک شب، سارا خواب دید که پرندههای گلدوزی از دیوار بیرون پریدهاند و دارند در اتاقش پرواز میکنند. سارا با آنها بازی کرد و خندید. وقتی صبح شد، پرندهها دوباره به گلدوزی برگشته بودند. سارا به مادرش گفت: «مادر، پرندههای گلدوزی شبها زنده میشوند.» مادرش خندید و گفت: «شاید هم راست میگویی. گلدوزی من پر از عشق است، شاید عشق به آنها جان داده باشد.» از آن شب، سارا هر شب منتظر میماند تا پرندهها بیایند و با او بازی کنند. و مادرش هم هر شب یک پرنده جدید به گلدوزی اضافه میکرد تا سارا دوست جدیدی داشته باشد. و تا سالها، گلدوزی مادر، پر از پرندههایی بود که شبها زنده میشدند و با سارا بازی میکردند.
نخهای رنگارنگ
در یک جعبه کوچک، نخهای رنگارنگ زیادی بود. نخ قرمز، آبی، زرد، سبز، بنفش و نارنجی. هر کدام به خودشان میبالیدند و فکر میکردند از بقیه بهترند. یک روز، یک دختر کوچک جعبه را باز کرد و نخها را بیرون ریخت. تصمیم گرفت یک دستبند زیبا برای مادرش ببافد. اما هر بار که با یک نخ شروع میکرد، دستبندش تکرنگ میشد و قشنگ نمیشد. نخ قرمز گفت: «با من شروع کن!» نخ آبی گفت: «نه، با من!» دخترک ناراحت شد و جعبه را بست. شب که شد، نخها با هم حرف زدند. نخ قرمز گفت: «من اشتباه میکردم. اگر با هم باشیم، قشنگتریم.» نخ آبی گفت: «من هم. بیایید فردا با هم به دخترک کمک کنیم.» فردا، دخترک دوباره جعبه را باز کرد. این بار، همه نخها با هم در دستانش قرار گرفتند. دخترک با همه رنگها یک دستبند رنگینکمانی بافت. وقتی به مادرش داد، مادرش ذوقزده شد و گفت: «چه دستبند قشنگی! انگار که همه رنگها با هم دوست شدهاند.» نخها فهمیدند که با هم بودن، از تنها بودن خیلی قشنگتر است.
ستاره و مهتاب
هر شب، ستاره کوچکی کنار مهتاب مینشست و به زمین نگاه میکرد. یک شب، ستاره به مهتاب گفت: «دلم میخواهد بروم پایین و ببینم آدمها چه کار میکنند.» مهتاب گفت: «نمیتوانی، ستاره باید در آسمان بماند.» اما ستاره بیقراری میکرد. یک شب، وقتی مهتاب خواب بود، ستاره از آسمان پرید پایین. روی یک شاخه نشست و به یک خانه نگاه کرد. یک پسر کوچک داشت برای مادرش دعا میکرد. ستاره دلش سوخت و آرزو کرد که کاش میتوانست به او کمک کند. مهتاب که بیدار شد، ستاره را ندید. ناراحت شد و به دنبالش گشت. ستاره را روی شاخه پیدا کرد و گفت: «چرا بدون اجازه رفتی؟» ستاره گفت: «پسر کوچکی آن پایین دارد برای مادرش دعا میکند. دلم سوخت.» مهتاب گفت: «برگرد بالا، من برایش دعا میکنم.» ستاره برگشت. مهتاب نورش را روی آن خانه تاباند و پسرک خوابید. صبح، مادرش خوب شد. ستاره فهمید که گاهی برای کمک، نیازی به پایین آمدن نیست. گاهی نور دادن، بهترین کمک است. و تا همیشه، هر شب آن ستاره برای همه بچههای زمین میدرخشید.
کفش کهنه
در گوشه کمد، یک جفت کفش کهنه مانده بود. کفشها خیلی راه رفته بودند و حالا خسته بودند. پسر کوچک صاحب کفشها، دیگر آنها را نمیپوشید، چون کفشهای نو داشت. کفشها ناراحت بودند و با هم حرف میزدند. یکی میگفت: «ما را فراموش کرده.» دیگری میگفت: «شاید روزی دوباره به ما نیاز پیدا کند.» یک روز، باران شدیدی آمد و کوچه پر از گل شد. پسر کوچک کفشهای نو را پوشید و بیرون رفت، اما کفشهای نو لیز میخوردند و نمیتوانست در گل راه برود. یاد کفشهای کهنه افتاد. دوید و آنها را پوشید. کفشهای کهنه محکم و چسبیده به پا بودند و پسر توانست از گل عبور کند. آن روز، پسر فهمید که بعضی چیزهای قدیمی، از چیزهای نو ارزشمندترند. کفشهای کهنه را تمیز کرد و دوباره کنار در گذاشت. و کفشها فهمیدند که کهنگی، پایان راه نیست. گاهی کهنگی، یعنی تجربه، یعنی ماندگاری، یعنی بودن در روزهای سخت.
قوری و استکان
در یک قفسه، یک قوری و یک استکان کنار هم نشسته بودند. قوری بزرگ و استکان کوچک بود. قوری هر روز چای داغ درست میکرد و استکان را پر میکرد. اما استکان گاهی ناراحت میشد که چرا اینقدر کوچک است. یک روز، قوری به استکان گفت: «ناراحت نباش. تو کوچکی، اما چای در تو بهتر خنک میشود و طعم بهتری میدهد. من بزرگم، اما چای توی من داغ میماند. هر کدام نقش خودمان را داریم.» استکان لبخند زد و گفت: «راست میگویی. من چای را خنک میکنم و تو داغ نگه میداری. با هم، یک چای کامل درست میکنیم.» از آن روز، استکان دیگر به اندازهاش فکر نمیکرد. به این فکر میکرد که چطور میتواند بهترین چای را برای مهمانان فراهم کند. و مهمانان هم همیشه از چای قوری و استکان تعریف میکردند. چون میدانستند که این دو، با همکاری هم، یک چای عالی درست میکنند.
صبحانهٔ آرزوها
هر روز صبح، مادر برای نیلوفر یک صبحانهٔ قشنگ درست میکرد. یک تخممرغ نیمرو، یک تکه پنیر، یک لیوان شیر و یک کاسه میوه. نیلوفر همیشه یک تکه از صبحانهاش را برای گنجشکهای حیاط میگذاشت. یک روز، مادر نیلوفر مریض شد و نتوانست صبحانه درست کند. نیلوفر با خودش فکر کرد که حالا نوبت اوست. رفت توی آشپزخانه و برای مادرش صبحانه درست کرد. تخممرغ را شکست، اما پوستش توی تخممرغ ریخت. نان را برش زد، اما یک تکه بزرگتر از بقیه شد. شیر را ریخت، اما کمی روی زمین ریخت. وقتی صبحانه را پیش مادر برد، مادرش با خوشحالی گفت: «چه صبحانهٔ قشنگی!» و با لذت خورد. نیلوفر گفت: «اما من درستش نکردم مثل تو.» مادرش گفت: «این صبحانه طعم عشق دارد. بهترین صبحانهای است که تا حالا خوردهام.» نیلوفر خوشحال شد و فهمید که گاهی یک کار ناقص، با عشق کامل میشود. و از آن روز، هر روز صبح، نیلوفر و مادرش با هم صبحانه درست میکردند و با گنجشکها تقسیم میکردند.
کاخ و کلبه پادشاه
ویکرامایدیتا به خاطر عدالت و مهربانی اش مشهور شده بود و می توانست برای حل مشکلات همه تلاش کند و در دوران پادشاهی اش هیچ کس ناراحت نبود. مردم به شدت او را دوست داشتند و بابت کارهایش از او سپاسگزار بودند. یک روز این پادشاه تصمیم گرفت که یک کاخ یا قلعه بسازد. بنابراین محل مورد نظر را مشخص کرد و شروع به کار کرد. کارگران چند روز مشغول به کار شدند و قلعه و یا کاخ را آماده کردند.
وزیر تصمیم گرفت قبل از پادشاه یک نگاه کلی و نهایی به آن داشته باشد. وزیر زمانی که قلعه را دید به شدت تعجب کرد و چشمش به چیزی افتاد و فریاد زد: ” آن چیست؟ من تا به حال چنین چیزی ندیدم.”
همه کارگران و سربازان به سمت او آمدند و دیدند که کمی دورتر از دروازه قلعه یک کلبه وجود دارد. سپس وزیر سر آن ها فریاد زد و گفت: ” این کلبه آنجا چه کار می کند؟ برای چه کسی است؟ سرباز پاسخ داد: ” این کلبه برای یک خانم پیر است که مدت زمان طولانیست اینجا زندگی می کند. ”
سپس وزیر به سمت کلبه حرکت کرد و با این خانم پیر صحبت کرد و به او گفت: “می خواهم این کلبه را از تو بخرم. فقط هیچی نپرس.” خانم پیر در پاسخ گفت: “متاسفم آقا من نمی توانم پیشنهاد شما را قبول کنم. کلبه ام برای من عزیزتر از جانم است و با همسرم که از دنیا رفته، اینجا زندگی می کردیم و من هم می خواهم در همین جا بمانم و بمیرم. ”
وزیر تلاش کرد تا برای او توضیح دهد که این کلبه جذابیت قلعه آن ها را به هم ریخته است اما پیرزن به شدت پایدار و استوار بود و حاضر بود که هر مجازاتی را تحمل کند اما کلبه اش از دستش نرود.
بنابراین قبول نکرد که کلبه را به پادشاه بفروشد تا این که ماجرا را به پادشاه گفتند. پادشاه بخشنده و باهوش، کمی با خودش فکر کرد و گفت : ” اجازه دهید که کلبه دقیقا همان جا بماند، زیرا باعث افزایش زیبایی کاخ ما خواهد شد.” سپس رو به وزیرش گفت: “فراموش نکن چیزی که برای ما زشت به نظر می رسد، برای شخص دیگر همه زندگیش است.”
نور جادویی ماه
ماه بزرگ و درخشان تر می شد؛ درخشان تر از آن چیزی که قبلاً دیده باشم. ماه کل شهر را روشن کرده بود و همه چیز از حالت معمولی خارج شده بود. هوا خیلی گرم بود و نمی توانستم بخوابم. به خاطر همین به بالکن آمده و با لذت زیاد به ماه خیره شدم. ناگهان یک شخص لاغر و قد بلند را دیدم که یک کلاه قرمز و سفید سرش کرده بود. دستکش هایش سفید بود و یک کراوات قرمز هم بسته بود. او روی یک دوچرخه بود و سیم تلفن در دستش بود. ظاهرا خیلی عجیب و غریب و احمقانه به نظر می رسید. به خاطر همین؛ با صدای بلند خندیدم و آرزو کردم که کاش کنار او بودم. ناگهان متوجه شدم که این موجود عجیب، چند کلمه را با ریتم یکسان و پشت سر هم تکرار می کند.
سپس کلماتی که او می گفت را با صدای بلند تکرار کردم و همه این صداها به خودم برگشت. دوباره این کار را کردم و از تکرار صدای خودم خنده ام گرفته بود. متوجه شدم شخصیتی که کلاه سرش کرده، آدم نیست. او یک گربه است که کلاه روی سرش گذاشته است.
من هم دلم می خواست شبیه او بودم تا این که وارد آشپزخانه شدم و کمی آرد پیدا کردم. آن را داخل کاسه با آب ترکیب کردم. یک خمیر غلیظ درست کردم و به صورتم زدم تا صورتم کاملاً سفید شود و چند خط سیاه روی صورتم کشیدم و خودم را شبیه به آن گربه در آوردم و ترکیب بسیار عجیب و غریبی شده بودم.
هنگامی که به بالکن برگشتم ، دوباره آن کلمات را تکرار کردم و گفتم: ” گربه، مرا با خودت ببر. مرا با خودت همراه کن. قول می دهم برایت کیک درست کنم و با یکدیگر بخوریم “. تا این که متوجه شدم گربه پشت سرم ایستاده و منتظر است که با او بروم. خیلی ترسیدم، زیرا من نمی توانستم پرواز کنم اما از این که گربه پیش من آمده بود، خوشحال شدم. یک جعبه قرمز بزرگ داشتم. گربه را داخل آن قرار دادم و تا زمانی که آفتاب طلوع کند، با او بازی کردم اما هنوز امیدم را از دست نداده بودم که بتوانم همراه با آن گربه به ماه سفر کنم تا این که کم کم از خواب رویایی خودم بیدار شدم و صبحانه آماده کردم و روزم را شروع کردم.
کدو تنبل داخل شیشه
روزی روزگاری غولی زیر یک پل زندگی می کرد و هر کسی را که از روی پل عبور می کرد؛ به سمت پایین می کشید و آن را وارد غارش می کرد. او از نیروی جادویی خود استفاده می کرد تا آن ها را پیش خودش نگه دارد.
یک روز یک دختری را از روی پل گرفت که این دختر از دیگران باهوش تر بود. به او گفت: “تو باید با من در انجام یک کار غیر ممکن و سخت به چالش کشیده شوی و اگر آن کار را انجام دهی، از اینجا می روی. قوانین جادویی هم همین را می گویند. اگر نتوانستی آن کار را انجام دهی، اسیر من خواهی شد.”
سپس غول ادامه داد:” این جا یک شیشه است. تو باید یک کدو تنبل را داخل این شیشه پرورش دهی و در انتهای فصل پاییز برایم بیاوری. اما کدو تنبل باید داخل شیشه باشد و شیشه هم نباید هیچ آسیبی ببیند. “دختر در انتهای فصل پاییز برگشت و شیشه هم در دستش بود؛ دقیقا همان شیشه بود که از غول جادویی گرفته بود. هیچ آسیبی هم ندیده بود و داخل آن یک کدو تنبل کامل و رسیده وجود داشت.
غول خیلی عصبانی شد اما مجبور بود که سر قولش بماند؛ بنابراین اجازه داد که دختر از آنجا برود.
این دختر ماجرا را برای کل روستا تعریف کرد و به آن ها گفت: “اگر اسیر غول شدید و او خواست که این کار را انجام دهید شیشه را از او بگیرید، آن را روی گل کدو تنبل قرار دهید و سپس ساقه گل را به یک درخت گره بزنید تا کدو تنبل داخل شیشه رشد کند و تا جایی که خیلی بزرگ نشده بود و شیشه را نشکسته بود، آن را برایش ببرید.” با انجام این کار هوشمندانه دخترک باهوش ، غول دیگر نمی توانست هیچ کس را اسیر خودش کند.
دزد کوچک داخل آشپزخانه
یک روز موشی کوچولو گفت: “مادر عزیزم من فکر می کنم خانواده ای که در خانه آن ها زندگی می کنیم، خیلی مهربان هستند. زیرا همیشه شرایط خوبی را برای ما فراهم می کنند.” اشک در چشمان مادرش حلقه زده بود و گفت: “بله فرزندم هیچ شکی نیست که آن ها مهربان هستند اما به نظر من ما هم باید حواسمان را جمع کنیم. به یاد داشته باش بهتر است که سرت را از داخل زمین بیرون نیاوری ، در غیر اینصورت با تو برخورد می کنم زیرا به احتمال زیاد آن ها دوست دارند که تو را به دام بیندازند”.
مادرش برای اطمینان دم فرزندش را به دم خودش گره زد تا از او فرار نکند. این موش کودک نمی دانست که چگونه باید از دست مادر بگریزد تا این که مادرش هنگام عصر یک چرت کوتاه زد . او فرصت را غنیمت شمرد و تصمیم گرفت که از دست مادرش فرار کند و سرش را از سوراخ بیرون آورد.
سپس وارد کابینت آشپزخانه شد. با خودش فکر کرد که امروز چقدر روز خوبی است. کیک بزرگی داخل کابینت بود؛ او با زبان به کیک لیس زد و آن را بو کرد؛ دقیقاً روی کیک کلماتی به رنگ صورتی نوشته شده بود اما موش نمی توانست آن ها را بخواند و نمی دانست که این کیک مخصوص تولد است. کمی بعد متوجه شد که مادر خانواده بچه هایش را صدا می زند. موش از این که داخل کابینت بود خجالت کشید و احساس گناه کرد. تا این که مادر خانواده به سمت کابینت آمد و متوجه شد که یک سوراخ وسط کیک ایجاد شده، کمی عصبانی شد و گفت: احتمالاً چند تا موش به اینجا آمده اند اما فکر نمی کرد که این کارِ پسر خودش باشد.
روز بعد این موش کوچولو دوباره سراغ کابینت آمد. مادرش خوابیده بود و هیچ چیزی برای خوردن پیدا نمی کرد تا اینکه نان و پنیر را به خاطر بوی خوش پیدا کرد. یک تکه چوب دید که روی آن یک عدد پنیر گذاشته بودند؛ به سمت آن دوید تا اینکه متوجه شد وارد تله موش شده است.
صبح فردا شد، مادر، فرزندش را از خواب بیدار کرد و گفت که بیا تا با این دزد کوچولو آشنا شویم. سپس دختر پرسید: “مامان می خواهی با او چه کار کنی؟ ” مادرش گفت: “حتما میکشمش. شک نکن. ” تا این که دختر با شنیدن این حرف اشک از چشمان آبی و زیبایش سرازیر شد.
دختر از موش پرسید: ” تو واقعاً دزدی کردی. درسته ؟ ” موش با ناراحتی جواب داد:” نه من دزدی نکردم.”
مادر مشغول کار شد و دخترش تا دید که او حواسش نیست؛ تله موش را باز کرد تا موش را نجات دهد و موش هم به سرعت فرار کرد و به سمت مادرش رفت و به او گفت که همیشه حرفش را گوش می کند و دیگر کار خطایی انجام نمی دهد
لولوخرخره وحشی و بزرگ

یکی بود یکی نبود. خانومی در شهری زندگی می کرد که بسیار خوشرو و خوش خنده بود. این خانوم سن بالایی داشت، فقیر بود و تنها زندگی می کرد. درآمد او بسیار کم بود و حتی همسایه ها هم به او کمک می کردند و به خاطر خدماتی که انجام می داد مقدار کمی پول می دادند اما نکته جالب اینجا بود که او همیشه خوشحال و خندان بود؛ انگار که هیچ دغدغه ای در این زندگی ندارد.
در یک عصر تابستانی که لبخند زیبایی به لبش داشت، سوار یک اسب شده بود و جاده را طی می کرد.
ناگهان متوجه یک جسم سیاه بزرگ در گودال آب شد، زیر گریه زد و گفت خدای من، من می توانستم به این موجود کمک کنم اما اکنون هیچ کاری از دستم بر نمی آید.
سپس به دوردست ها نگاه کرد و متوجه شد که این موجود سیاهی که دیده، صاحب و کسی را ندارد. با خودش فکر کرد که شاید اشتباه دیده و این یک سوراخ داخل این گودال است؛ اما کمی دیر شده بود تا اینکه تصمیم گرفت یک سطل داخل این گودال بیندازد و سپس آن را بیرون بکشد.
زمانی که سطل را بیرون کشید، متوجه مقدار زیادی طلا داخل آن شد و از خوشحالی گریه کرد و گفت: “وای من واقعا ثروتمند شده ام. ” با خودش فکر می کرد که آیا این ثروت و طلای زیاد را به خانه ببرم یا نه؟
حمل سطل برایش خیلی سخت بود، زیرا به شدت سنگین بود اما کاری که از دستش بر می آمد، این بود که انتهای این سطل را به شال گردنش گره بزند و آن را تا خانه با خودش بکشد.
سپس با خودش فکر کرد که به زودی هوا تاریک می شود، پس چه بهتر. زیرا همسایه ها نمی بینند که چه چیزی با خودم به خانه می آورم و خیلی راحت آن را پنهان می کنم و بعد برای خودم یک خانه بزرگ می خرم و کنار شومینه می نشینم، برای خودم چای و غذا می خورم و شبیه ملکه ها زندگی می کنم. حتی می توانم یک باغ بزرگ هم بخرم و در آن گیاه پرورش بدهم.
او از کشیدن این جسم سنگین خسته شده بود و توقف کرد تا کمی استراحت کند و سپس نگاهی به سطلش انداخت و متوجه شد که خبری از طلا نیست و همه آن ها تبدیل به نقره شده اند.
دوباره چشم هایش را مالید و بیشتر خیره شد و دید وای همه طلا ها از بین رفته بودند و رویاهایش از هم پاشید.
باز هم با خودش فکر کرد که نقره هم می تواند او را از فقر نجات دهد. البته به راحتی فروخته نمی شود اما به هر حال بهتر از هیچی است. باز هم در اینجا رویا چید و گفت که بالاخره می توانم ثروتمند شوم و از کار زیاد دست بکشم و برای خودم استراحت کنم و زندگی راحتی داشته باشم.
کمی بعد دوباره به سطل نگاه کرد و متوجه شد که هیچ خبری از نقره ها نیست و همگی آهن هستند. دوباره همه رویاهایش به هم ریخت اما با خودش گفت که آهن را هم می توانم بفروشم. البته نقره و طلا بهتر بود اما با آهن هم می توان زندگی را راه انداخت تا این که مسیری را طی کرد و دوباره استراحت کرد. هنگام استراحت دوباره به سطل نگاه کرد و متوجه شد که هیچ چیز داخل آن نیست، به غیر از یک عدد سنگ بزرگ .
او همچنان که لبخند می زد، با خودش گریه می کرد و گفت که من این سنگ بزرگ را با آهن اشتباه گرفته بودم اما باز هم می توانم از این سنگ استفاده کنم، زیرا این سنگ بزرگ را می توانم برای باز نگه داشتن در دروازه استفاده کنم. پس این هم یک نوع خوش شانسی است. تا این که مسیر را طی کرد و به کلبه حقیرانه خودش رسید. هنگامی که به خانه رسید، متوجه شد چیزی داخل سنگ برق می زند.
سنگ به طور کامل روشن شد و می درخشید تا این که سنگ پرید و شکل و شمایل آن تغییر کرد و تبدیل به یک موجود شد که دو عدد گوش، چشم و دم داشت و خنده های بسیار وحشتناکی می کرد. پیرزن به آن خیره شد و به یکباره زیر خنده زد و به خودش گفت: ” من هنوز هم خوشحال هستم که می توانم به چنین موجود وحشتناکی بخندم و هیچ ترسی نداشته باشم ” و خیلی راحت این موجود وحشتناک را تنها گذاشت، به کلبه اش رفت و غرق خوشبختی کوچک خودش شد
وپر غول مهربان
جان، کودک این داستان، از مادرش شنیده که اگر تا دیروقت بیرون از خانه بماند «سروکلهی وپر هم پیدا میشود.» وپر غول است. اما این داستان از زاویهای دیگر به این غول نگاه کرده. غولها تنها هستند؛ چون همه از آنها میترسند و فرار میکنند. غولها هیچ دوستی ندارند.
در واقع، غول بودن و جثهی بزرگ و ترسناک داشتن هیچ فایدهای برای وپر نداشته است؛ چون جان به وپر میگوید که از او نمیترسد؛ برعکس، فقط دلش برای تنهایی و اندوه وپر میسوزد و به او میگوید: «خب، من دوستت میشوم.»
اما چطور میشود که یک غول و یک کودک با هم دوست شوند؟
«وپر، غول مهربان» ماجرای دوستی جان، کودکان دیگر و همهی مردم شهر با وپر است.
وپر آنقدرها هم غول نیست؛ یعنی روزها قدرت جادویی ندارد. و وقتی بعدازظهر به کنار رودخانه میرود تا با جان بازی کند، پسرک تعجب میکند که چرا وپر اینقدر کوچک شده است! اما آیا وپر کوچک شده یا تاریکی و ترس و خیالپردازی در شب بوده که وپر را بزرگ نشان داده است؟ «غولها فقط شبها بزرگ میشوند.»
تصویر جلد این مجموعه، کودکی (جان) را در کوچهای نشان میدهد که توپی در دست گرفته و با ترس یا تعجب به چیزی نگاه میکند. در این تصویر، ما چیزی که کودک را ترسانده نمیبینیم، اما سایهی کودک بر دیوار افتاده است؛ سایهای سیاه هماندازهی او. نور چراغِ خیابان از قامت کودک سایهای بر دیوار انداخته است. جز کودک و سایهاش کسی در کوچه نیست، پس کودک تنهاست و شنیدههایش غول را احضار میکند؛ غولی که فقط شبها غول است و بیشتر از آنکه ترسناک باشد، اندوهگین و تنهاست!
وپر و جان و دوستانش سرگرم بازی میشوند که «ناگهان صدای بلندی میشنوند.» کودکی به نام هانس در رودخانه افتاده است و آب شتابان او را با خودش میبرد.
حالا چشم امید جان به وپر است. جان کاری را میکند که هر کودکی هنگام احساس خطر انجام میدهد: از یک «بزرگتر» کمک میخواهد، اما وپر در روز تقریباً همقدوقوارهی بچههاست؛ گیریم کمی درشتتر! پس جان از وپر میخواهد خودش را بزرگ کند تا هانس را نجات دهد. اما وپر روزها نمیتواند از قدرت جادوییاش استفاده کند. در واقع، شاید او هیچوقت در نور روز درشت و غولآسا نبوده است! «غولها فقط شبها بزرگ میشوند.»
وپر به خاطر جان سعی میکند بزرگ شود؛ پس شروع میکند به خواندن ورد جادویی، اما نه! فایدهای ندارد، نمیشود که نمیشود. جان اصرار میکند که وپر یک بار دیگر امتحان کند، و اینبار او هم به وپر کمک خواهد کرد. هر سه دوست جان نیز همزمان میگویند: «من هم همینطور! من هم کمک میکنم!»
وپر و بچهها با هم دم میگیرند: «اجی، مجی، لاترجی!» و وپر بزرگ و بزرگتر میشود و هانس را در دست میگیرد و نجاتش میدهد. تصویر نشان میدهد بچهها پاهای وپر را گرفتهاند و او روی رود خم شده، پس همگی با هم هانس را نجات دادهاند. همهی بچهها خوشحال میشوند و یکی از آنها به وپر میگوید: «وپر، دوستات دارم.»
جان با وپر دوست شد؛ چون تنهایی و اندوه را در چشمهای وپر دیده بود. اما حالا بچهها واقعاً وپر را دوست دارند؛ چون دوستشان را نجات داد. و این آغاز دوستیای واقعی با اوست.
قصه کودکانه لیا و شیشهی پر از ستاره
در یک شب پر از ستاره، لیا، که یک جن جادویی بود، در کنار جادهی جنگلی، یک بطری پر از ستاره پیدا کرد که با نور ستارهها میدرخشید! اون بطری برق میز و میدرخشید و پر از نورهای رنگی بود! دودهای آبی و صورتی توی بطری میرقصیدن و میلغزیدن! اون بطری حسابی زیبا بود!
لیا خم شد. اون میخواست که از نزدیک به بطری نگاه بکنه!
ولی وقتی لیا خواست که بطری رو برداره، بطری از توی دستش لیز خورد، افتاد روی زمین و شکست!
ستارههای توی بطری خندیدن و خیلی سریع فرار کردن و رفتن توی آسمون.
لیا گریه کرد! اون پرید و تلاش کرد که ستارهها رو بگیره! همهی ستارهها بهش خندیدن و سر جاشون تو آسمون لم دادن!
از اون بالا که ستارهها نشسته بود، لیا مثل یک مورچه بود که داشت راه میرفت! ستارهها میدونستن که دست لیا بهشون نمیرسه! اونا خوشحال بودن که آزاد شدن! اونا اونقدر توی بطری مونده بودن که هوای آزاد براشون آرزو شده بود! برای همین حسابی داشت توی هوای خنک شب بهشون خوش میگذشت.
اونا خوشحال بودن که توی آسمون پهناور و تاریک شب، میتونستن چشمک بزنن و بدرخشن!
بطری شیشهای حالا به هزار تکه شیشه تبدیل شده بود. لیا تکههای شیشه رو برداشت و اونها رو توی جیبش گذاشت. اون حس میکرد باید کاری که کرده رو مخفی کنه!
لیا نمیدونست که اون ستارهها مال کی بودن! صاحب اونا حتما عصبانی میشد اگه میفهمید لیا اونا رو فراری داده!
شاید اگر لیا بتونه ستارهها رو از آسمون بگیره، بتونه اونا رو برگردونه!
ناگهان چشم لیا به یک طناب دراز که از یکی از درختهای بلند آویزون بود، افتاد. لیا که یک دختر با قدرتهای جادویی بود، طناب رو برداشت و با اون یک حلقه درست کرد و به سمت آسمون پرتش کرد.
ولی حلقه حسابی تنبل بود! اون توی همون لحظه افتاد روی زمین!
بعد چشم لیا به یک درخت خیلی خیلی بزرگ افتاد! اون با خودش فکر کرد که اگر بتونه از درخت بالا بره و از روی درخت بپره بالا، شاید موفق بشه که ستارهها رو بگیره!
اما وقتی کمی فکر کرد، فهمید که اون اصلا سبک وزن نیست! و تازه بال هم نداره! اگه از روی درخت بپره بالا، حتما مثل یک کیسهی سنگ میخوره روی زمین!
ستارهها با خوشحالی خندیدن و با هم گپ زدن! پرندهها با شادی آواز خوندن! کفشدوزکهای ناقلا هم زیر لب خندیدن! آخه همه از آزادی ستارهها راضی بودن!
به نظر میرسید هیچکس نمیخواد به لیا کمک کنه! تازه همه داشتن مسخرهاش میکردن! اینجوری اون نمیتونست هیچوقت ستارهها رو برگردونه!
لیا نشست روی یک تنهی درخت و شروع کرد به گریه کردن.
درست توی همون لحظه، یک خرگوش کوچیک و بامزه سرش رو از توی بوتهها آورد بیرون و شروع کرد به بو کشیدن! اون صدای گریهی لیا رو شنیده بود و میخواست بدونه چه خبر شده!
خرگوش از لیا پرسید:
چرا داری گریه میکنی؟!
لیا با گریه جواب داد:
من یک بطری پیدا کردم و اتفاقی شکستمش! و همهی ستارههای توی بطری فرار کردن!
خرگوش گفت:
خب این که دلیل نمیشه! با گریه که هیچ مشکلی حل نمیشه!
لیا گفت:
شاید اگر خیلی گریه کنم، یک دریای بزرگ درست بشه که تا آسمون برسه و من بتونم ستارهها رو بردارم!
خرگوش پشت برگها قایم شد و گفت:
به نظر میرسه که تعداد اون ستارهها خیلی زیاد بوده! تو شاید فقط بتونی چند تا از اونا رو برگردونی! اما توی دنیا یک سری کارها هست که غیر ممکنه! مثلا تو نمیتونی همهی شنهای یک ساحل رو بشمری! یا نمیتونی کل آب دریا رو سر بکشی! خب به نظر من این هم یکی از همون کارهاست! تو نمیتونی همهی اون ستارهها رو برگردونی!
لیا با تعجب گفت:
پس من باید چی کار کنم؟!
و ناگهان فکری به ذهنش رسید و گفت:
ای کاش میتونستم زمان رو به عقب برگردونم! آرزو میکنم که ای کاش هیچوقت به بطری درست نزده بودم!
خرگوش یک هویج از پشت گوشش در آورد و شروع به خوردن کرد و گفت:
ولی تو نمیتونی! وقتی یک چیزی اتفاق بیوفته، دیگه اتفاق افتاده! مثل طلوع خورشید و وزش باد! مثل دوست داشتن و از دست دادن! وقتی اتفاقی بیوفته دیگه راه برگشتی نیست! تو باید یک راه دیگه پیدا کنی!
لیا دستهاش رو برد توی جیبش و تکههای شیشهی شکستهی بطری رو لمس کرد! اون با ناراحتی گفت:
پس با این بطری چی کار کنم؟! این بطری دیگه شکسته و کار نمیکنه!
ولی خرگوش باهوش، دوید و توی بوتههای ناپدید شد و لیا رو تنها گذاشت!
فقط ستارههای توی آسمون هنوز داشتن به لیا میخندیدن!
و بعد از مدتی، توی یک خط نورانی، به سمت زمین شیرجه زدن و به سمت دریاچهها و شنها، سنگها و آبشارها با غرور پرواز کردن و لیا رو تنها گذاشتن!
لیا روی زمین نشست و تکههای بطری رو از توی جیبش درآورد! اونها رو روی زمین ریخت و شروع کرد باهاشون بازی کردن! اون میخواست دوباره بطری رو درست کنه اما اصلا موفق نمیشد!
اما اون فهمید که با این شیشهها کلی چیز دیگه میشه درست کرد! مثلا یک پنجرهی زیبا!
لیا تکههای بطری رو مثل یک آیینه کنار هم چید! و بعد یک اتفاق جادوی افتاد! صدایی از بین بوتهها بلند شد و یک گروه از حلزونهای جادویی با صدفهای درخشان به سمت شیشهها راه افتادن! اونا روی سطح شیشهها لیز خوردن و لیز خوردن!
مادهی چسبناک بدن اونا مثل یک چسب بود که تکههای شیشه رو به هم چسبوند! حالا بطری به یک آیینه تبدیل شده بود! یک آیینه جادویی که براق و عالی بود! و فقط جای چند تا ترک کوچیک روش مونده بود که نشون میداد اون یک روزی یک بطری بوده و ستارهها رو نگه میداشته!
و وقتی لیا آیینه رو برداشت تا بهش نگاه بکنه، اتفاق عجیبی افتاد!
آینه داشت ستارهها رو نشون میداد! اما اون قدر نزدیک که میشد بهشون دست زد و لمسشون کرد!
آیینه به لیا اجازه داد که ستارهها رو لمس بکنه!
ستارهها خندیدن و چشمک زدن! درسته که یک چیز شکسته بود، اما یک اتفاق خیلی زیبا هم افتاده بود! و اون اتفاق، همون آیینهای بود که توی دست لیا بود! ستارهها آزاد شده بودن و همه جا پر از نور بود!
و تازه! لیا انعکاس کل جهان رو توی دستش گرفته بود!
داستان کودکانه رویای اقیانوس
کورالین یه دختر چهار سالهی کنجکاوه و عاشق اینه که توی رودخونه بازی کنه و دنبال چیزهای عجیب بگرده! اون هر روز ساعتها وقت میذاره تا توی آب زلال رودخونه بازی کنه!
کورالین همیشه از خودش میپرسه:
توی دنیا چند تا رودخونه وجود داره؟ این رودخونهها کجا میرن؟! آرزو میکنم ای کاش میتونستم تا اقیانوس شنا کنم!
یک روز، وقتی کورالین توی رودخونه داشت بازی میکرد، یک ماهی رنگین کمونی رو دید که توی جلبکهای رودخونه گیر کرده بود!
کورالین با خودش گفت:
عجب ماهی قشنگی! من تا حالا ماهی به این قشنگی ندیده بودم!
کورالین به ماهی رنگین کمونی گفت:
بذار کمکت کنم کوچولو!
ماهی رنگین کمونی دمش رو تکون داد و گفت:
با من بیا دختر زیبا! تو منو نجات دادی! پس منم یه هدیه از اقیانوس به تو میدم!
کورالین گفت:
یه هدیه از اقیانوس؟! واااای خدای من!
کورالین توی آب خنک رودخونه شیرجه زد و دنبال ماهی رنگین کمونی شنا کرد!
کورالین و ماهی رنگین کمونی شنا کردن و شنا کردن! اونا کل طول رودخونه رو شنا کردن!
یک موج بزرگ و خروشان اونا رو بلند کرد و توی اقیانوس انداخت!
بالاخره اونا به قلب اقیانوس رسیدن!
کورالین اصلا نمیتونست چیزی که میدید رو باور بکنه!
ماهی رنگین کمونی دمش رو توی آب اقیانوس تکون میداد!
آب اقیانوس خنک و تازه بود و کورالین رو در آغوش گرفت!و بعد یک دریچه به سمت دنیای زیر آب باز شد!
کورالین با خودش فکر کرد:
من تا حالا این همه نور و روشنایی تو عمرم ندیدم!
ماهی رنگین کمونی به کورالین گفت:
به دنیای ما خوش اومدی کاشف زیبا!ماهی رنگین کمونی یک تاج زیبا روی سر کورالین گذاشت و گفت:
با این تاج، تو حالا یکی از مایی!ماهی رنگین کمونی، کورالین رو برد تا روی یک تخت از نرمترین اسفنجهای دریایی استراحت بکنه!
ماهی به کورالین گفت:
پیش ما بمون کورالین! لطفا پیش ما بمون!اما یک قطرهی آب شور توی چشم کورالین افتاد! کورالین پلک زد!
ناگهان دنیای زیر آب ناپدید شد!کورالین کنار رودخونهی دوست داشتنیش دراز کشید و با خودش گفت:
همهی اینا یه رویا بود؟هر کسی که کورالین میشناسه، یک رویا برای خودش داره!
رویای کورالین اینه که یک مکتشف بزرگ بشه!
و به همه جای دنیا سفر کنه! تا بتونه دنیای زیر آب رو دوباره پیدا بکنه!
کورالین با خودش زمزمه کرد:
ماهی رنگین کمونی! یک روز حتما پیشت برمیگردم!قول میدم که یک روز حتما دوباره پیشت برمیگردم!
گنجشک و شاخهٔ سبز

در یک روز بهاری، یک گنجشک کوچک روی شاخهٔ سبز درختی نشسته بود و آواز میخواند. شاخه که از آواز خوشحال شده بود، با نرمی تکان خورد و گفت: «چقدر آوازت قشنگ است!» گنجشک خندید و گفت: «من برای تو میخوانم، چون تو به من جا دادی که بنشینم.» شاخه گفت: «من فقط یک شاخهام، تو با آوازت به من زندگی میدهی.» روزها گذشت و گنجشک هر روز میآمد و روی شاخه مینشست و آواز میخواند. تا اینکه یک روز، باد شدیدی وزید و شاخه شکست. گنجشک ناراحت شد و دور شاخه چرخید. شاخه گفت: «ناراحت نباش. من میافتم، اما تو میتوانی روی شاخهٔ دیگری بخوانی.» گنجشک گفت: «نه، تو شاخهٔ منی. من نمیتوانم جای دیگری بخوانم.» گنجشک شاخهٔ شکسته را برداشت و به لانهاش برد. آن را روی لانه گذاشت و هر روز روی آن مینشست و آواز میخواند. شاخه حتی شکسته هم، جای خودش را در دل گنجشک داشت. و تا همیشه، آن شاخهٔ شکسته، نماد دوستی یک گنجشک و یک شاخه بود.
مهتاب و مهتابی
هر شب، نور مهتاب از پنجرهٔ اتاق یک دختر کوچک به نام «آیسان» میتابید. آیسان عاشق این نور بود و هر شب قبل از خواب، دستهایش را به سوی نور میگرفت و با آن بازی میکرد. یک شب، آیسان از مادرش پرسید: «مادر، مهتاب چطور میآید توی اتاق ما؟» مادرش گفت: «مهتاب عاشق بچههای خوب است. برای همین هر شب به اتاقشان سر میزند.» آیسان خوشحال شد و هر شب با مهتاب حرف میزد. یک شب، مهتاب نیامد. آیسان ناراحت شد و کنار پنجره نشست و منتظر ماند. هوا ابری بود و مهتاب دیده نمیشد. آیسان با خودش فکر کرد که شاید مهتاب دلش را شکسته است. ناگهان، یک ابر کوچک از جلوی ماه عبور کرد و یک پرتو نور به اتاق آیسان تابید. آیسان خندید و گفت: «مهتاب جان، دلم برایت تنگ شده بود.» مهتاب نورش را روی دستهای آیسان انداخت و آیسان با آن بازی کرد. و فهمید که مهتاب همیشه هست، حتی اگر ابرها جلویش را بگیرند.
کلاه نمدی
پدربزرگ یک کلاه نمدی داشت که خیلی دوستش داشت. کلاه قدیمی بود، اما پدربزرگ آن را هر روز تمیز میکرد و با خودش به همه جا میبرد. یک روز، پدربزرگ کلاه را روی صندلی گذاشت و رفت توی حیاط. نوهاش، «کیان»، کلاه را برداشت و روی سرش گذاشت. کلاه بزرگ بود و روی چشمهایش میافتاد، اما کیان آن را دوست داشت. ناگهان، یک باد شدید آمد و کلاه را از سر کیان پرت کرد. کلاه رفت توی باغچه. کیان دوید و کلاه را برداشت. گرد و غبارش را گرفت و به پدربزرگ برگرداند. پدربزرگ لبخند زد و گفت: «این کلاه هدیهٔ پدر بزرگم به من بود. حالا که تو آن را پوشیدی، یعنی نسل به نسل منتقل میشود.» کیان خوشحال شد و کلاه را دوباره روی سرش گذاشت. از آن روز، کیان هر وقت به دیدن پدربزرگ میرفت، کلاه نمدی را میپوشید و پدربزرگ از دیدنش خوشحال میشد. و کلاه نمدی، دیگر فقط یک کلاه نبود، نماد عشق پدربزرگ به نوهاش بود.
ابر سفید
در آسمان آبی، یک ابر سفید کوچک تنها بود. بقیه ابرها بزرگ و تیره بودند و به ابر سفید میخندیدند که چرا اینقدر کوچک و سفید است. ابر سفید ناراحت بود و دور میشد. یک روز، یک گل کوچک روی زمین به آسمان نگاه کرد و ابر سفید را دید. گل گفت: «چه ابر قشنگی! سفید و نرم، مثل پنبه.» ابر سفید خوشحال شد که کسی او را دیده است. پایین آمد و روی گل سایه انداخت تا از گرما محافظتش کند. گل شاد شد و گفت: «ممنونم ابر جان! تو بهترین ابری هستی که دیدم.» از آن روز، ابر سفید هر روز به سراغ همان گل میرفت و برایش سایه میگرفت. و فهمید که مهم نیست بزرگ باشی یا کوچک، مهم این است که بتوانی به کسی کمک کنی. ابرهای بزرگ هم به او احترام گذاشتند و دیگر به او نخندیدند.
آینهٔ شکسته
در یک خانه قدیمی، یک آینهٔ بزرگ روی دیوار بود. آینه سالها بود که آنجا بود و چهرهٔ آدمهای زیادی را در خود دیده بود. یک روز، آینه از دیوار افتاد و شکست. صاحبخانه ناراحت شد و خواست آینه را دور بیندازد، اما نوهاش، «نازنین»، گفت: «نگذارید! میتوانم از تکههایش یک کار قشنگ درست کنم.» نازنین تکههای آینه را جمع کرد و با چسب روی یک تخته چسباند. تکهها را کنار هم چید تا یک طرح جدید درست شود. وقتی کار تمام شد، یک موزاییک قشنگ از نور و رنگ ساخته شده بود. نازنین آن را روی دیوار گذاشت و همه از زیبایی آن تعجب کردند. نازنین گفت: «وقتی چیزی میشکند، همیشه میتوان از تکههایش چیزی جدید و قشنگ ساخت.» آینهٔ شکسته، حالا زیباتر از همیشه بود. و همه فهمیدند که شکستن، پایان نیست، شروع یک زیبایی تازه است.
موسیقی باران
در یک شب بارانی، پسری کوچک کنار پنجره نشسته بود و به باران نگاه میکرد. قطرات باران روی شیشه میلغزیدند و آهنگ قشنگی میساختند. پسر گوش میکرد و لبخند میزد. مادرش آمد و گفت: «چقدر قشنگ به باران نگاه میکنی!» پسر گفت: «مادر، باران آهنگ دارد. گوش کن.» مادر گوش کرد و راست میگفت، باران آهنگ داشت. آن شب، پسر با آهنگ باران خوابید و خوابی قشنگ دید. خواب دید که با قطرات باران رقصیده است. صبح که بیدار شد، باران بند آمده بود، اما آهنگش هنوز توی گوشش بود. از آن روز، هر وقت باران میبارید، پسر کنار پنجره مینشست و به آهنگ باران گوش میکرد. و فهمید که زیباترین موسیقیها، گاهی در سادهترین چیزها پنهان شدهاند.
عروسک و خرس
در یک اتاق بازی، یک عروسک و یک خرس مخملی کنار هم نشسته بودند. عروسک کوچک و ظریف بود، خرس بزرگ و پشمالو. عروسک گاهی از خرس میترسید، چون خرس بزرگ بود. اما خرس مهربان بود و همیشه به عروسک لبخند میزد. یک روز، عروسک از جا افتاد و زیر تخت رفت. خرس خودش را از تخت پایین کشید و رفت زیر تخت تا عروسک را پیدا کند. عروسک را بیرون آورد و روی تخت گذاشت و گفت: «نترس، من پیش تو هستم.» عروسک خجالت کشید و گفت: «من از تو میترسیدم، اما تو مهربانترینی.» خرس خندید و گفت: «ظاهر مهم نیست، قلب مهم است.» از آن روز، عروسک و خرس بهترین دوستها شدند. و هر شب، عروسک کنار خرس میخوابید و از بزرگ بودنش نمیترسید، چون میدانست که مهربانی، از هر اندازهای بزرگتر است.
بوی بهار
هر سال، وقتی بهار میآمد، بوی گلهای یاس در کوچه میپیچید. بچههای محله میدویدند و از بوی بهار لذت میبردند. اما یک سال، بهار آمد و بوی یاس نیامد. بچهها ناراحت شدند و به دنبال یاس گشتند. یک پیرمرد به آنها گفت: «یاسها پیر شدهاند، دیگر گل نمیدهند.» بچهها دلشان شکست. اما تصمیم گرفتند کار بکنند. از باغبان محله قلمههای یاس گرفتند و در حیاط خانهشان کاشتند. هر روز به آنها آب دادند و با آنها حرف زدند. بهار بعد، یاسهای تازه گل دادند و بوی بهار دوباره کوچه را پر کرد. بچهها فهمیدند که گاهی باید خودشان دست به کار شوند تا زیبایی را دوباره بسازند.
نقاشی گمشده
یک روز، یک نقاشی از دیوار مدرسه افتاد و گم شد. نقاشی یک درخت بزرگ بود با پرندههای رنگارنگ. بچهها کلی گشتند، اما پیدا نکردند. یک دختر کوچک به اسم «هلیا» نقاشی را در گوشهٔ کتابخانه پیدا کرد. خاک گرفته بود، اما هنوز قشنگ بود. هلیا نقاشی را برداشت و به کلاس برگرداند. معلم خوشحال شد و گفت: «این نقاشی را من کشیدم وقتی که مثل شما کوچک بودم. خیلی خوشحالم که پیدا شد.» هلیا پرسید: «شما نقاش هستید؟» معلم گفت: «من عاشق نقاشیام. این نقاشی یادآور روزهایی است که آرزو داشتم یک نقاش بزرگ بشوم.» هلیا از آن روز شروع کرد به نقاشی کشیدن. هر روز یک طرح جدید میکشید و به معلم نشان میداد. و فهمید که گاهی یک نقاشی گمشده، میتواند یک آرزوی تازه را در دل کسی بیدار کند.
مهمانی مهتاب
در یک شب مهتابی، همه حیوانات جنگل جمع شدند تا مهمانی بگیرند. خرگوشها، روباهها، جوجهتیغیها و پرندهها همه آمده بودند. اما یک حیوان نبود: جغد دانا. همه ناراحت شدند. گفتند: «جغد که همیشه شبها بیدار است، چرا نیامده؟» یک خرگوش کوچک رفت به خانهٔ جغد. دید جغد روی شاخه نشسته و ناراحت است. پرسید: «چرا نیامدی مهمانی؟» جغد گفت: «من خیلی پیر شدهام و نمیتوانم پرواز کنم. خجالت میکشم که بیایم.» خرگوش گفت: «مهمانی برای همه است، چه پیر، چه جوان.» خرگوش به همه خبر داد. حیوانات مهمانی را به زیر درخت جغد آوردند. با هم غذا خوردند و رقصیدند. جغد خوشحال شد و گفت: «شما بهترین دوستان دنیا هستید.» و همه فهمیدند که دوستی، یعنی کسی را تنها نگذاشتن، حتی اگر خودش خجالت بکشد.
دانهها میرویند
صبح روز جمعه بود. آفتاب همه جا را روشن کرده بود. فرهاد کنار باغچه نشسته بود. چیزی را در خاک پنهان میکرد. فرشته پیش او آمد و پرسید: «فرهاد، چه چیزی را در خاک پنهان میکردی؟»
فرهاد گفت: «اگر گفتی!»
فرشته گفت: «فهمیدم. یک گنج. تو دیشب یک عالم پول پیدا کردهای. امروز آنها را در زمین پنهان کردی. وقتی که دزدها آمدند و رفتند آنها را بیرون میآوری. بگذار من هم پولهایت را ببینم.»
فرهاد گفت: «نه، فرشته، درست جواب ندادی. این چیزها که تو گفتی فقط توی قصهها اتفاق میافتد. من پولی ندارم که زیر خاک پنهان کنم.»
فرشته گفت: «بگذار فکر کنم. فهمیدم. تو یک دانه لوبیا کاشتی. مثل قصهی جَک و دانهی لوبیا. فردا صبح یک درخت خیلی بزرگ از زمین سبز میشود، تو از آن درخت بالا میروی، در آنجا هفت خُم پر از پول گذاشتهاند، یک دیو هم آنجاست. تو دیو را میکشی و پولها را برمیداری. بگذار من هم با تو بیایم.»
فرهاد خندید و گفت: «نه، فرشته. گفتم که این چیزها فقط توی قصهها اتفاق میافتد.»
فرشته گفت: «من دیگر چیزی نمیدانم. خودت بگو که داشتی چه چیزی را در زمین پنهان میکردی؟»
فرهاد گفت: «یک دانه لوبیا. ولی نه لوبیایی مثل لوبیای جَک، یک لوبیای معمولی. حالا نگاه کن، چند دانهی دیگر هم در زمین میکارم. هر روز به آنها آب میدهم بعد از چند روز از هر دانهی لوبیا یک بوتهی لوبیا سبز میشود. به بوتهها هم آب میدهم. بوتهها توی آفتاب بزرگ و بزرگتر میشوند. گل میدهند، گلهای خیلی قشنگ! بعد گلها کمکم پژمرده میشوند و میریزند. به جای گلها غلافهای سبزی روی بوتهها پیدا میشوند. این غلافها بزرگ میشوند بعد هم کمکم خشک میشوند. توی هر غلاف چندتا دانهی لوبیاست.»
فرشته گفت: «فقط دانههای لوبیا را وقتی که میکاریم سبز میشوند؟»
فرهاد گفت: «نه. همهی دانهها اگر زیر خاک بروند و آب و نور آفتاب به آنها برسد، سبز میشوند. بعضی از دانهها مثل لوبیا و گندم و جو و چیزهای دیگر، را ما میکاریم. بعضی از دانهها هم خودشان از بوته یا درخت میافتند و در خاک فرو میروند و سبز میشوند. بعضی از دانهها را باد از بوته جدا میکند و آنها را به جای دوری میبرد. آنجا دانهها در خاک میافتند و سبز میشوند.»
فرشته گفت: «فقط بوتهها از دانه میرویند؟»
فرهاد گفت: «نه. درختهای بزرگ هم از دانه میرویند.»
فرشته گفت: «از یک دانهی کوچک؟»
فرهاد گفت: «بله، از یک دانهی کوچک.»
فرشته گفت: «فرهاد، خیلی خوب است که آدم دانهی کوچکی را در زمین بکارد و بوته یا درختی از آن بروید. بگذار من هم به تو کمک کنم. میخواهم ببینم که چطور از این دانههای لوبیا بوتهی لوبیا بیرون میآید.»
فرهاد گفت: «خیلی خوب. کمک کن.»
آن وقت فرهاد و فرشته دانههای لوبیا را در زمین کاشتند.
من چند روز پیش به خانهی آنها رفتم. بوتههای لوبیا از خاک بیرون آمده بودند. کوچک و سبز و قشنگ بودند. فرشته به آنها نگاه میکرد. انتظار روزهایی را میکشید که آنها گل کنند و لوبیا بدهند.
آجر گُلی

دور باغ قشنگی، یک دیوار آجری قشنگ کشیده بودند، این دیوار از صدها آجر درست شده بود. آجرهای دیوار همه زرد بودند. فقط یکی از آنها کمی قرمز رنگ بود. برای همین بود که آجرهای دیگر اسم این آجر را گذاشته بودند آجر گُلی.
آجرها میتوانستند باغ قشنگ را تماشا کنند. میتوانستند خیابان قشنگی را که کنار آن باغ بود تماشا کنند. هر روز صبح و عصر پرندهها میآمدند روی دیوار مینشستند برای آجرها آواز میخواندند. بعضی از شاخههای درختهای باغ روی دیوار میخوابیدند، این شاخهها گل میدادند، برگها و گلهای آنها دیوار را قشنگتر میکرد. همهی آجرهای دیوار خوشحال بودند، از صدای پرندهها خوششان میآمد، از بوی گلها خوششان میآمد، خوشحال بودند که همه باهم توانستهاند دیواری به این قشنگی درست کنند.
ولی آجر گلی خوشحال نبود. از صبح تا عصر اخم میکرد و میگفت: «چه فایدهای دارد که من همیشه اینجا بمانم؟ اینجا هیچ کس به من نگاه نمیکند. من میان این همه آجر پیدا نیستم. من میخواهم تنها باشم تا همه فقط به من نگاه کنند.» آجرهای دیگر دلشان نمیخواست که آجر گلی اوقاتش تلخ باشد. با او شوخی میکردند و میخندیدند ولی آجر گلی اصلاً نمیخندید.
عاقبت یک روز آجر گلی با خودش گفت: «من از اینجا میروم. به جایی میروم که تنها باشم، به جایی میروم که همه مرا ببینند و از من تعریف کنند.» آن وقت از جایش افتاد پایین، خواست به راه بیفتد و برود، یکی از آجرها فریاد زد: «آجر گلی، کجا میروی؟ برگرد سر جایت. ببین، حالا که تو پایین افتادهای دیوار سوراخ شده است.» ولی آجر گلی به حرف دوستش گوش نداد. به راه افتاد و رفت.
آجر گلی رفت و رفت، به باغ دیگری رسید، توی باغ رفت. دختر کوچولویی کنار یک باغچه ایستاده بود گلهای باغچه را نگاه میکرد. آجر گلی به دختر سلام کرد و گفت: «ببین چه آجر خوبی هستم! نمیخواهی با من برای باغچهات لبه درست کنی؟» دختر آجر گلی را برداشت، به آن نگاه کرد و گفت: «بله، تو آجر خوبی هستی ولی به درد من نمیخوری. با یک آجر که نمیتوانم برای باغچهام لبه درست کنم. برای ساختن لبهی باغچه سی چهل تا آجر لازم دارم.» آن وقت آجر گلی را روی زمین گذاشت.
آجر گلی باز به راه افتاد رفت و رفت به باغ دیگری رسید. توی باغ رفت. باغبانی داشت برای باغش نرده درست میکرد. آجر گلی به باغبان سلام کرد و گفت: «ببین چه آجر خوبی هستم! نمیخواهی نردهات را با من درست کنی؟» باغبان آجر گلی را برداشت به آن نگاه کرد و گفت: «بله، تو آجر خوبی هستی ولی به درد من نمیخوری. با یک آجر که نمیتوانم نرده درست کنم. برای ساختن نرده، اگر کنار هر چوب هم دو سه تا آجر بگذارم، پنجاه شصت تا آجر لازم دارم.» آن وقت آجر گلی را روی زمین گذاشت.
آجر گلی باز به راه افتاد رفت و رفت به مزرعهای رسید. توی مزرعه رفت. دهقانی داشت با چوب یک انبار میساخت. آجر گلی به دهقان سلام کرد و گفت: «ببین چه آجر خوبی هستم! نمیخواهی انبارت را با من بسازی؟» دهقان آجر گلی را برداشت، به آن نگاه کرد و گفت: «بله، تو آجر خوبی هستی ولی به درد من نمیخوری. با یک آجر که نمیتوانم انبار بسازم. برای ساختن انبار صدها آجر لازم دارم.» آن وقت آجر گلی را روی زمین گذاشت.
آجر گلی روی زمین نشست. اوقاتش خیلی تلخ شده بود. هیچ کس او را نمیخواست همه به او میگفتند: «یک آجر به درد ما نمیخورد. ما سی چهل تا آجر لازم داریم. ما صدها آجر لازم داریم.» ولی آجر گلی که یکی بیشتر نبود. یک دفعه چیزی به یادش آمد، توی دنیا یک جا بود که او را میخواستند، توی یک دیوار. همان دیواری که آجر گلی از آنجا بیرون آمده بود.
آجر گلی دوید و پای همان دیوار برگشت، آجرهایی که توی دیوار کنار آجر گلی بودند شل شده بودند، دیوار داشت خراب میشد، آجر گلی کاری نمیتوانست بکند، پای دیوار نشست و گریه کرد.
در این وقت صاحب باغ پای همان دیوار آمد، آجر گلی را دید، آن را برداشت و سر جایش گذاشت.
دیوار دوباره درست شد. آجر گلی توی دیوار نشسته بود. دیگر اوقاتش تلخ نبود خوشحال بود، از صدای پرندگان خوشش میآمد، از بوی گلها خوشش میآمد، خوشحال بود که او و آجرهای دیگر توانستهاند دیواری به این قشنگی درست کنند.
پری چشم آبی و پیشی کوچولو
روزی بود، روزگاری بود. در جایی دور جنگل خیلی خیلی بزرگی بود. این جنگل پر بود از درختهای سبز و قشنگ و حیوانهای کوچک و بزرگ. در این جنگل چند تا پری هم زندگی میکردند. همهی پریها قشنگ بودند و بالهای زیبایی مثل بال پروانه داشتند. ولی یک پری کوچک بود که از همهی پریها قشنگتر بود. این پری چشمهای آبی زیبایی داشت برای همین بود که همه او را پری چشم آبی صدا میزدند. پری چشم آبی از صبح تا شب توی جنگل میگشت، زیر درختها مینشست و با حیوانهای کوچک جنگل بازی میکرد. حیوانهای جنگل پری چشم آبی را خیلی دوست میداشتند.
غروب بود جنگل کمکم تاریک میشد. پری چشم آبی زیر درختی نشسته بود صدای میومیویی شنید. نگاه کرد. گربهی سیاهی دید که به طرف او میآمد. اسم این گربه مشکی بود. مشکی با پری چشم آبی دوست بود.
پری چشم آبی دید که مشکی ناراحت است، پرسید: «مشکی، چه شده است؟ چرا این قدر میومیو میکنی؟»
مشکی گفت: «پیشی کوچولو، بچهی گربهی بزرگ جنگل، از صبح تا حالا گم شده است. مادرش خیلی ناراحت است من همه جا را گشتم ولی او را پیدا نکردم. کمکم دارد شب میشود نمیدانم چه بکنم.»
پری چشم آبی گفت: «حتماً سگی به دنبال پیشی کوچولو دویده است. پیشی کوچولو ترسیده است به بالای درختی رفته است. حالا میترسد از آن درخت پایین بیاید.»
مشکی گفت: «حتماً همین طور شده است. ولی من که نمیتوانم از همهی درختهای جنگل بالا بروم. راستی، پری چشم آبی تو بال داری بیا و بالای درختهای جنگل پرواز کن ببین میتوانی پیشی کوچولو را پیدا کنی؟»
حرف مشکی تمام شد. به پری چشم آبی نگاه کرد تا ببیند که خواهش او را قبول میکند یا نه. ناگهان دید که پری چشم آبی سرش را پایین انداخته است و دارد گریه میکند. مشکی تعجب کرد. کنار پری چشم آبی نشست و پرسید: «پری عزیزم، چه شده است؟ چرا گریه میکنی؟»
پری چشم آبی سرش را بلند کرد و گفت: «آخر تو نمیدانی. من بال دارم ولی نمیتوانم پرواز کنم. میترسم پرواز کنم. خیلی سعی کردهام، خیلی سعی کردهام که مثل پریهای دیگر پرواز کنم ولی هیچ وقت نتوانستهام. من از پرواز کردن میترسم.»
مشکی دلش برای پری چشم آبی سوخت و گفت: «پری عزیزم، غصه نخور. تو همین جا بنشین. من میروم و پیشی کوچولو را پیدا میکنم بعد برمیگردم. آن وقت دوتایی مینشینیم و فکر میکنیم که چه کار کنیم تا تو بتوانی پرواز کنی.» آن وقت مشکی به راه افتاد و رفت.
هنوز دو سه دقیقه از رفتن مشکی نگذشته بود که پری چشم آبی صدایی شنید خوب گوش داد. صدا صدای بچه گربهای بود که میترسید. پری چشم آبی به درختی که کنار آن نشسته بود نگاه کرد درخت بزرگی بود. پری چشم آبی در بالای این درخت پیشی کوچولو را دید. پیشی کوچولو روی یکی از شاخههای درخت نشسته بود. روی شاخهی دیگر درخت هم یک جغد نشسته بود، یک جغد بزرگ. جغد نگاهش را به پیشی کوچولو دوخته بود. پیشی کوچولو میترسید، میومیو میکرد، میخواست فرار کند ولی نمیتوانست.
پری چشم آبی با خودش گفت: «باید فکری بکنم. همین حالا جغد پیشی کوچولو را میگیرد.» یادش رفت که میترسد پرواز کند ناگهان بالهایش را به هم زد و پرید بالای درخت رفت. جغد میخواست روی سر پیشی کوچولو بپرد اما همان وقت پری چشم آبی پیشی کوچولو را در بغلش گرفت، پرید و از درخت دور شد.
پری چشم آبی خوشحال بود که پیشی کوچولو را نجات داده است. پرواز میکرد و میخندید. یک دفعه به یادش آمد که دارد پرواز میکند و اصلاً نمیترسد. تعجب کرد بازهم پرواز کرد، بازهم دید که نمیترسد خیلی خوشحال شد.
پری چشم آبی همان طور که پیشی کوچولو را در بغل گرفته بود دور تا دور جنگل پرواز کرد. هر دو خوشحال بودند. عاقبت زیر درختی مشکی را دیدند. مشکی هنوز داشت دنبال پیشی کوچولو میگشت. پری چشم آبی از آسمان پایین آمد و پیشی کوچولو را جلو پای مشکی، روی زمین گذاشت.
آن وقت پری چشم آبی همه چیز را برای مشکی تعریف کرد. هر سه باهم خندیدند و رقصیدند بعد هم پری چشم آبی پرواز کرد و رفت که روی شاخهی درختی بخوابد. مشکی هم پیشی کوچولو را پیش مادرش، گربهی بزرگ جنگل برد.
قصه کودکانه یک عروسک برای فرزانه
روز آخر سال بود. مادر هما میخواست برای خرید از خانه بیرون برود. هما گفت: «مادر، اجازه میدهید که من هم با شما بیایم؟ من میخواهم با پولهایی که دارم خرید کنم.» مادر گفت: «هما، میخواهی چه بخری؟» هما گفت: «یک اسباب بازی.» مادر گفت: «برای کی؟» هما گفت: «معلوم است، برای خودم.» مادر گفت: «من خیال کردم که میخواهی برای کسی عیدی بخری.» هما گفت: «نه، مادر. چه فایده دارد که با پولم برای دیگری چیز بخرم؟» مادر گفت: «هما جان، وقتی که من و پدرت برای تو عیدی میخریم خوشحال میشوی؟» هما گفت: «بله، مادر جان.» مادر گفت: «ما هم که به تو عیدی میدهیم خوشحال میشویم. عیدی دادن هم به اندازهی عیدی گرفتن آدم را خوشحال میکند.»
هما مدتی مادر را نگاه کرد بعد گفت: «مادر، من دلم نمیخواهد برای کسی عیدی بخرم. اجازه میدهید که با پولم برای خودم اسباب بازی بخرم؟» مادر گفت: «البته. این پول مال خود توست. با آن میتوانی هرچه دلت میخواهد بخری. برو، پالتو و کفشهایت را بپوش و بیا تا برویم بیرون.»
هما و مادر از خانه بیرون آمدند. فرزانه جلو خانهی خودشان ایستاده بود. فرزانه دوست هما بود. فرزانه به هما و مادر سلام کرد. پدر فرزانه رانندهی تاکسی بود. مادرش در یک خیاطی کار میکرد. فرزانه و مادر بزرگش روزها در خانه تنها بودند.
هما گفت: «مادر، اجازه میدهید که فرزانه هم با ما بیاید؟» مادر گفت: «بله. اگر مادر بزرگش اجازه بدهد، فرزانه را هم با خودمان میبریم.» مادر بزرگ فرزانه اجازه داد.
فرزانه و هما و مادرش به راه افتادند به خیابان رفتند به یک مغازهی اسباب بازی فروشی رسیدند. فرزانه و هما و مادر توی مغازه رفتند. مغازه پر از اسباب بازی بود، پر از خرسهایی بود که میرقصیدند، پر از میمونهایی بود که ساز میزدند، پر از اتومبیلهای کوچک جوراجور و عروسکهای رنگارنگ بود. فرزانه و هما به همهی اسباب بازیها نگاه کردند. از بعضی از آنها خوششان نیامد. قیمت بعضی از آنها هم گران بود. هما هم آن قدر پول نداشت که بتواند یکی از آنها را بخرد. عاقبت فرزانه یک عروسک دید، این عروسک خیلی قشنگ بود، موهایش طلایی بود، پیراهنی آبی به تن داشت، کفشها و جورابهایش سفید بود این عروسک چشمهای آبی قشنگی داشت. وقتی که میخوابید چشمهایش بسته میشد. فرزانه آن عروسک را به هما نشان داد، هما از آن خوشش آمد، قیمت آن عروسک گران نبود، هما همان عروسک را خرید.
فرزانه و هما و مادر به خانه آمدند. فرزانه و هما عروسک را از جعبهاش بیرون آوردند. مدتی با آن عروسک بازی کردند. بعد هما به فرزانه گفت: «مادر و پدرم برای من عیدی خریدهاند. عیدیها توی دوتا بستهی بزرگ است. من نمیدانم که آنها چه خریدهاند. صبح عید آنها را به من میدهند. تو میدانی پدر و مادرت برای تو چه خریدهاند؟» فرزانه گفت: «مادر و پدرم امسال برای من عیدی نمیخرند. یک ماه پیش، پدرم یک تاکسی خریده است. تاکسی خیلی گران است. پدر و مادرم حالا دیگر پول ندارند که برای من عیدی بخرند. سال دیگر میخرند.» بازهم فرزانه و هما عروسک بازی کردند آن وقت فرزانه به خانهی خودشان رفت.
روز بعد، روز عید بود. هما از خواب بیدار شد، لباسهای نوش را پوشید، پیش پدر و مادر رفت، پدر و مادر منتظر او بودند، هما پدر و مادرش را بوسید و گفت: «عیدتان مبارک!» پدر و مادر هم او را بوسیدند و گفتند: «عیدت مبارک!» آن وقت دو بسته به او دادند. توی بستهای که پدر به او داد یک عروسک بود، یک عروسک خیلی بزرگ و خیلی قشنگ. توی بستهای که مادر به او داد یک توپ بود، یک توپ خیلی بزرگ و خیلی قشنگ.
هما از عروسک و توپ خوشش آمد. همه نشستند تا صبحانه بخورند. ناگهان هما از جایش بلند شد به مادر گفت: «همین حالا برمیگردم.» به اتاق خودش رفت عروسکی را که پیراهن آبی به تن داشت در جعبهاش گذاشت. دوید و از خانه بیرون رفت. در خانهی فرزانه را زد. فرزانه در را بازکرد. او هم لباس نو پوشیده بود.
هما صورت فرزانه را بوسید. عروسک را به او داد و گفت: «فرزانه، عیدت مبارک!» فرزانه به هما و عروسک نگاه کرد، از هما پرسید: «این عروسک را به من میدهی؟» هما گفت: «بله، آن را برایت عیدی آوردهام.» فرزانه باز به هما و عروسک نگاه کرد. آن وقت هما را بغل کرد و صورتش را بوسید و گفت: «عیدت مبارک!»
کمی بعد، هما پیش پدر و مادرش برگشت. آنها هنوز داشتند صبحانه میخوردند. هما پیش مادر رفت آهسته در گوش او گفت: «مادر، شما راست میگفتید. عیدی دادن هم به اندازهی عیدی گرفتن آدم را خوشحال میکند.»
سارا و ببری

عصر بود. یک دختر کوچک قشنگ با مادرش از کوچهای میگذشت. این دختر سارا بود. سارا با مادرش به خانهی خاله مریم میرفت تا ببری را ببیند.
خاله مریم گربهی بزرگ و قشنگی داشت. گربهی خاله مریم یک ماه بود که پنج تا بچه زاییده بود. همهی بچه گربهها قشنگ بودند. سارا، روزی که بچه گربهها را دید یکی از آنها را به خاله مریم نشان داد و گفت: «این یکی از همه قشنگتر است. شکلش درست مثل شکل ببر است.» سارا خودش ببر ندیده بود ولی پدرش عکس ببر را به او نشان داده بود.
خاله مریم گفت: «سارا، صبر کن تا بچه گربهها کمی بزرگتر بشوند من همین بچه گربه را به تو میدهم.» سارا گفت: «متشکرم، خاله مریم. من اسمش را ببری میگذارم.»
از آن روز به بعد، هر روز سارا برای دیدن ببری به خانهی خاله مریم میرفت. بچه گربهها از پستان مادرشان شیر میخوردند. روز به روز بزرگتر میشدند. بعضی از روزها خاله مریم توی ظرفی شیر میریخت. سارا شیر را جلو بچه گربهها میگذاشت. بچه گربهها شیر را میخوردند. حالا دیگر یک ماهه شده بودند.
آن روز، مثل هر روز سارا به خانهی خاله مریم رفت. ببری از همیشه قشنگتر شده بود. شیری را که سارا در بشقاب ریخته بود تند و تند خورد.
سارا به مادرش گفت: «مادر، من امروز ببری را به خانهی خودمان میبرم.» مادر گفت: «نه، سارا. هنوز ببری باید پیش مادرش بماند. هنوز به مادرش احتیاج دارد.»
سارا گفت: «نه، مادر. نه، ببین چقدر خوب شیر میخورد! من همین امروز او را به خانه میبرم.» مادر سارا به خاله مریم نگاه کرد. خاله مریم هم به مادر سارا نگاه کرد و سرش را تکان داد.
آن روز عصر، باز یک دختر کوچک قشنگ با مادرش از کوچهای میگذشت. سبدی در دست داشت. توی سبد، بچه گربهای میومیو میکرد. این دختر سارا بود. بچه گربهای هم که میومیو میکرد ببری بود. سارا ببری را به خانهی خودشان میبرد. توی کوچه همهاش ببری میومیو کرد. مادر با ناراحتی سبد را نگاه میکرد. سارا گفت: «مادر، ببری سبد را دوست ندارد. وقتی که به خانه رسیدیم دیگر میومیو نمیکند.»
در خانه، سارا ببری را از سبد بیرون آورد. ببری به این طرف و آن طرف اتاق رفت. بازهم میومیو کرد. سارا گفت: «مادر، ببری هنوز با خانهی ما آشنا نیست. تا فردا صبح آشنا میشود و دیگر میومیو نمیکند.»
سارا برای ببری شیر آورد. ولی ببری شیر را نخورد. هنوز هم ناراحت بود و میومیو میکرد. سارا گفت: «مادر، شاید ببری سیر است.» مادر گفت: «سارا جان، شاید هم مادرش را میخواهد.»
شب شد. سارا خوابید. ببری هم خوابید. سارا نمیدانست خواب است یا بیدار. صدای مادرش را شنید. مادرش او را صدا زد. سارا و مادرش باهم از خانه بیرون رفتند. تاریک بود، چراغهای کوچه مرتب روشن و خاموش میشدند. در جایی دور، بچه گربهای میومیو میکرد. سارا کمی میترسید.
سارا و مادرش از چند کوچه گذشتند. چراغها خاموش شدند. وقتی که دوباره چراغها روشن شدند، سارا دید که توی یک باغ است. دیگر شب نبود باغ پر از گل بود. توی یک حوض بزرگ ماهیهای قرمز شنا میکردند. سارا سرش را بلند کرد. میخواست به مادرش بگوید: «مادر، ببین چه باغ قشنگی است!» ولی مادرش آنجا نبود. به جای مادر، خانم دیگری آنجا ایستاده بود. این خانم عروسک بزرگی در دست داشت. آن را به سارا داد. سارا به این طرف و آن طرف نگاه کرد. مادرش را ندید. از خانم پرسید: «مادرم کجاست؟» خانم سرش را مثل خاله مریم تکان داد و چیزی نگفت. سارا دوباره پرسید: «مادرم کجاست؟ مادرم کجاست؟» خانم بازهم جواب نداد. سارا فکر کرد که دیگر هیچ وقت مادرش را نمیبیند.
شروع کرد به گریه کردن. گریه کرد و گریه کرد. ناگهان صدایی شنید. چشمهایش را بازکرد دید که در خانهی خودشان خوابیده است.
مادرش کنار او ایستاده بود. پرسید: «سارا، دخترم، چرا گریه میکنی؟ از چه میترسی؟» سارا خودش را توی بغل مادرش انداخت و گفت: «مادر، مادر، تو رفته بودی. دیگر نرو. هیچ وقت نرو. من بی تو چه کار کنم؟» مادر گفت: «سارا جان، من جایی نرفته بودم. تو خواب میدیدی. من هرگز هیچ جا نمیروم. برای اینکه می دانم که دختر کوچکم به من احتیاج دارد.»
بازهم ببری داشت میومیو میکرد. ناگهان سارا از جایش بلند شد و گفت: «مادر، پس ببری هم به مادرش احتیاج دارد.» مادر گفت: «بله، دخترم. همهی بچهها تا وقتی که بزرگ نشدهاند به مادرشان احتیاج دارند. ولی بچه گربهها خیلی زود بزرگ میشوند. باید سه چهار هفتهی دیگر هم صبر کنی. آن وقت ببری بزرگ میشود. دیگر به مادرش احتیاج ندارد. آن وقت ما و خانهی ما را دوست میدارد و همیشه پیش ما میماند.»
صبح روز بعد، باز یک دختر کوچک قشنگ با مادرش از کوچهای میگذشت. سبدی در دست داشت. توی سبد، بچه گربهای میومیو میکرد. این دختر سارا بود. بچه گربهای هم که میومیو میکرد ببری بود. سارا ببری را پیش مادرش میبرد.
قصه انجیر زیبا
خانه ی ننه زیبا کنار جوی قنات بود،کمی از سطح کوچه بالاتر بود و با یک پل سنگی کوچک به کوچه راه داشت. خانه در چوبی دو لنگه ای داشت که هیچگاه بسته نمی شد و همیشه دولنگه باز بود، درست در دست راست در درخت توت قدیمی ای بود با تنه ای بسیار کلفت و شیار بزرگی در میان آن و شاخه هایی فراوان که نیمی تا نیمه دو پشت بام گنبدی خانه ی ننه زیبا رفته بودند و نیمی بر جوی و کناره ی جوی سایه داشتند. اگر پاتوق جوانهای روستا زمین والیبال پشت مسجد بود و پاتوق نوجوانها زمین فوتبال ریگی بیرون روستا، برای ما بچه های پنج شش ساله تا هفت هشت نه ساله آنجا پای دیوار خانه ی ننه زیبا، زیر سایه ی درخت توت، کنار جوی بهترین جا بود برای دور هم جمع شدن و بازی کردن؛ آبیاری بازی، تیله بازی، هفت سنگ، بازی با ماهی های قنات و آبتنی، بویژه که ننه زیبا هم کاری به ما نداشت که هیچ گهگاه هم برایمان کشمش، خرما، توت خشک، گردو یا مغز بادام می آورد. او تنها زندگی می کرد، شوهرش خیلی سالها پیش مرده بود و تنها فرزندش، پسرش هم در شهر زندگی می کرد. از نیمه های تیر تا نیمه های شهریور دلمان برای یکی سوغاتی دیگر از ننه زیبا پرپر می زد و هر روز منتظر بودیم ننه زیبا بیاید صدایمان کند و بگوید: «بچه ها دساتونو بشورین بیاین امروز انجیرچینیه». درست در وسط حیاط خاکی خانه ی ننه زیبا درخت انجیر بزرگی بود که هر سال پر بار و بر بود. از نیمه های تیر دانه های سبز و سفت انجیر کم کم آب می افتاد تویشان، زرد و بزرگ می شدند، شیرین می شدند و می رسیدند. ننه زیبا که صدایمان می کرد بدو دستهایمان را سر جو می شستیم و خودمان را به درخت انجیر می رساندیم؛ گاهی ده دوازده نفر می شدیم، تنه انجیر کوتاه بود و با اینکه خیلی از بچه ها می توانستند از آن بالا بروند تنها دو سه تایمان را که بزرگتر بودیم ننه زیبا اجازه می داد بالا برویم، به سه چهار تای دیگر از بچه ها نفری یک کاسه می داد. بچه هایی که روی درخت بودند انجیرهای رسیده را می چیدند و از آن بالا می انداختند توی کاسه ها. بقیه بچه ها هم بیکار نمی نشستند و از پایین خوب اینور و آنور و لای شاخ و برگ درخت انجیر را نگاه می کردند و هر جا دانه ی رسیده ای می دیدند داد می زدند و به آنها که بالا بودند جایش را می گفتند. انجیرهای رسیده که همه شان چیده می شدند همراه ننه زیبا کاسه ها را می بردیم سر آب، ننه زیبا آبی می زد رویشان، یک کاسه را خودش بر می داشت و به زنهایی که سر آب ظرف و لباس می شستند تعارف می کرد و بقیه را هم می گذاشت لب جوی برای ما، ما هم تا ده می شمردی همه را می خوردیم. ماهی های قنات هم بی نصیب نمی ماندند؛ دانه هایی که گنجشکها نوک زده بودند را له می کردیم و می ریختیم توی آب برای آنها. خیلی خوش می گذشت به ما و تا نیمه های شهریور که انجیرها تمام می شد هفته ای یکی دو بار برنامه انجیرچینی داشتیم.
سال سوم دبستان بودم، همان اوایل باز شدن مدرسه ها بود که یک صبح سر صبحگاه مدرسه در حالیکه مدیر داشت صحبت می کرد خبر درگذشت ننه زیبا از بلندگوی مسجد اعلام شد. صدا واضح و روشن بود و هیچ شکی نبود؛ ننه زیبا مرده بود. بی اختیار همه بچه ها شروع کردند به گریه کردن، مدیر که از شهر می آمد و ننه زیبا را چندان نمی شناخت گریه بچه ها را که دید صحبتش را قطع کرد، مکثی کرد و آنگاه گفت: «گویا اون خدابیامرز یک آموزگاره راستین بوده برای شما بچه ها، بهتره همه بریم تشییع جنازه ایشون، اما بعد از ظهر مدرسه بازه و بیاین سر کلاساتون». همگی با چشمانی اشکبار دوان دوان با همان کیف و کتاب مدرسه خودمان را به جلو مسجد رساندیم. زنگ زده بودند پسرش، او هم همراه خانواده اش آمده بود. قوم و خویش های دیگرشان هم با چند ماشین از شهر آمده بودند. آنها که دیروز دم غروب ننه زیبا را دیده بودند می گفتند حالش خوب بوده و چون همیشه شاد و سرزنده بوده است. امروز صبح زن همسایه ننه زیبا می رود بدهی ای که به پسر او دارد را بدهد ننه زیبا بدستش برساند که متوجه موضوع می شود. «خوشا به حالش چه ساده و زیبا و آرام چشم از این جهان فرو بست، خوشا به سعادتش». همه از خوبی او می گفتند و از مرگ آسان و شیرینش.
بهمن همان سال یک روز ظهر که از مدرسه بر می گشتیم خانه ی ننه زیبا را دیدیم که با لودر داشتند خرابش می کردند. کدخدا و چند نفر دیگر ایستاده بودند و داشتند نگاه می کردند. یک نفر غریبه هم عینک آفتابی به چشم کنار یک ماشین شیک بغل جوی ایستاده بود و داشت با داد و فریاد و اشاره به راننده لودر فرمان می داد. دو لنگه در خانه ننه زیبا را کنده بودند انداخته بودند روی جو و لودر از روی آنها رفته بود آنور، نخست دیوار حیاط را خراب کرده بود، راهش را باز کرده بود و رفته بود سراغ آغولها و طویله.
….
قصه زیبای بچگانه با زبان شعر
خروس نگو یه ساعت:
قوقولی قوقو بیدار شین
مشغول کار و بار شین
گاوه می گفت : “ما” باز که تویی وا!
بزیه می گفت: “بع” بذار بخوابیم، نع!
سگه می گفت: “عو عو” مردم آزار هو هو!
مرغه می گفت: قدقدقدا شلوغ نکن تو رو به خدا!
الاغه می گفت: “عرُ عرُ عر”، امان از این بوق سحر!
اما بازم خروسه می گفت: قوقولی قوقو صبح داره میاد به همه بگو.
بالاخره یه روز صبح
حیوونا شاد و خندون
جمع شدند تو میدون
یک جلسه گرفتند تو اون جلسه گفتند:
این خروسه چه لوسه، بدون عذر و بونه کله ی سحر میخونه.
از اینجا بیرونش کنیم ویلون و سیلونش کنیم.
خروسه شنید به مرغه گفت:
قوقولی قوقو مرغ پاکوتاه یه کاری بکن یه چیزی بگو.
آقا بزه گفت: “بعُ بعُ بع” ما تورو می خوایم؟ نعُ نعُ نع.
آقا سگه گفت: “عو عو عو” آقا خروسه از اینجا برو.
خروسه با چشم گریون
از توی ده رفت بیرون.
صبح روز بعد در تمام ده
هیچ کس نبود که صبح زود سرو صدایی به پا کنه
حیوونا رو صدا کنه.
آفتاب اومد تو آسمون
حیوونا خمیازه کشون
از لونه اومدند بیرون
مرغه می گفت: من خواب بودم تو لونه تموم شد آب و دونه
گاوه می گفت: امروز که خوابم برده سبزه ها رو کی خورده؟
غازه می گفت: دنیا رو آب برده غازها رو خواب برده.
گربه هه می گفت: گوشت قلمبه پس کو؟ چربی و دنبه پس کو؟
الاغه می گفت: دهی که خروس نداره اصلا نمیشه فهمید کی خوابه کی بیداره؟
صبح سحر خروسه باید بخونه تا هیچکس خواب نمونه.
حیوونا دسته جمعی رفتند پیش خروسه:
خروسه به خونت برگرد.
خروسه به خونت برگرد.
خروسه جوابشون داد:
من با شما قهر کردم بهتره برنگردم.
حیوونا گفتند :باشه برنگرد.
ما همه خوش زبونیم بهتر از تو می خونیم.
صبح روز بعد آقا سگه گفت:
واقُ واقُ واق بیدار شین
مشغول کارو بار شین
حیوونا گفتند:
آی آقا سگه
واقُ واق نکن بیکاری مگه؟
الاغه گفت:
عرُعرُعر بیدار شین
مشغول کارو بار شین.
حیوونا گفتند: عرُعر نکن
صداتو ببر ما رو کر نکن.
گربه هه گفت:
میو میو بیدار شین
مشغول کارو بار شین.
حیوونا گفتند: صداشو ببین
ونگُ ونگ نکن یه گوشه بشین.
آقا بزه گفت:
بعُ بعُ بع بیدار شین
مشغول کارو بار شین.
حیوونا گفتند:
وای چه بد صدا!
بعُ بع نکن زیر گوش ما.
مدتی گذشت
شلمرود، ساکت و بی صفا شد
تنبلی ها حساب نداشت
کارها حساب کتاب نداشت.
آقا سگه گفت:
ده بی خروس که ده نیست
حیوونا گفتند: صحیح است.
آقا بزه گفت: خروسه چرا قهر کرده؟ یه کاری کنیم برگرده.
با همدیگه راه افتادند رفتند پیش خروسه.
گفتند: آقا خروسه، بدون عذر و بونه برگرد بیا به خونه.
صبح روز بعد قبل از طلوع آفتاب
خروسه بیدار شد از خواب
به ساعتش نگاه کرد
حیوونا رو صدا کرد
قوقولی قوقو بیدار شین
مشغول کار و بار شین
صبح اومده دوباره
پاشین که وقت کاره
حیوونا شاد و خندون
همه دویدند تو میدون.
…
خرگوش دم دراز وروباه حیله گر

در روزگاران قدیم خرگوشی زندگی می کرد که دم دراز و گوش های کوچکی داشت؛ یعنی همه ی خرگوش ها این شکلی بودند. اما این خرگوش با یک روباه حیله گر دوست شده بود. هر چه قدر همه می گفتند دوستی خرگوش و روباه درست نیست، خرگوش به حرف آن ها گوش نمی داد. چون با روباه بازی می کرد و بسیار شاد بود.
روزی از روزها روباه پیش خرگوش آمد و گفت: امروز می آیی برویم ماهیگیری؟
خرگوش گفت: چه طوری برویم ماهیگیری؟ وقتی نه قلاب داریم و نه طعمه؟!
روباه گفت: کاری ندارد! با هم کنار ساحل می نشینیم. آن وقت تو دم درازت را درون اب بینداز. هر وقت سر و کله ی ماهی برای گاز گرفتن پیدا شد، تو او را به ساحل پرتاب کن.
خرگوش دم دراز گفت: تو چرا دمت را در آب نمی اندازی؟
روباه جواب داد: چون دم تو قشنگ تر و بلندتر است و به همین خاطر ماهی ها را گول می زند.
خرگوش بیچاره قبول کرد و دوتایی به طرف ساحل به راه افتادند. وقتی به ساحل رسیدند، خرگوش دمش را در آب گذاشت. چیزی نگذشت که خرگوش فریاد زد: فکر کنم با دمم ماهی گرفتم. حالا چه کار کنم؟
روباه گفت: با دمت ماهی را به ساحل بینداز!
خرگوش گفت: فکر کنم ماهی بزرگی است؛ چون او دارد من را به درون آب می کشد!
روباه با خوش حالی به آب نزدیک شد و گفت: اما این که ماهی نیست! لاک پشت است.
خرگوش فریاد زد: کمکم کن، هرچه که هست دارد من را غرق می کند. الان خفه می شوم.
روباه گفت: ولی من چطوری تو را نجات بدهم؟
خرگوش گفت: خب تو هم من را به سمت ساحل بکش!
روباه هم گوش های خرگوش را گرفت و شروع کرد به کشیدن. آن قدر کشید که گوش های خرگوش دراز و درازتر شد. از آن طرف هم لاک پشت دم خرگوش را گاز گرفته بود و می کشید. آن قدر محکم گرفته بود که دم دراز خرگوش کنده شد. لاک پشت هم رفت.
ازآن روز به بعد گوش های خرگوش دراز شد و دمش کوتاه!
…..
پرنسس گل ها در دشت سرسبز
روزی روزگاری ، دختری مهربان در کنار باغ زیبا و پُر گل زندگی میکرد,
که به ملکه ی گل ها شهرت یافته بود .
👸🌹🌸
چند سالی بود که او هر صبح به گل ها سر می زد ،
🌞🌞
آن ها را نوازش می کرد و سپس به آبیاری مشغول می شد .مدتی بعد ، به بیماری سختی مبتلا شد و نتوانست به باغ برود . دلش برای گل ها تنگ شده بود و هر روز از غم دوری گل ها گریه می کرد .
😭😭
گل ها هم خیلی دلشان برای ملکه ی گل ها تنگ شده بود ، دیگر کسی نبود آن ها را نوازش کند یا برایشان آواز بخواند .
🎧🎤
روزی کبوتر سفیدی کنار پنجره ی اتاق ملکه ی گل ها نشست .
وقتی چشمش به ملکه افتاد فهمید ، دختر مهربانی که کبوترها از او حرف می زنند ، همین ملکه است ، پس به سرعت به باغ رفت و به گل ها خبر داد که ملکه سخت بیمار شده است .
گل ها که از شنیدن این خبر بسیار غمگین شده بودند ،
😟☹️😔
به دنبال چاره ای می گشتند ، یکی از آنها گفت :
کاش می توانستیم به دیدن او برویم ولی می دانم که این امکان ندارد !
کبوتر گفت : این که کاری ندارد ، من می توانم هر روز یکی از شما را با نوکم بچینم و پیش او ببرم .
🕊🌷🕊🌺
گل ها با شنیدن این پیشنهاد کبوتر خوشحال شدند و از همان روز به بعد ، کبوتر ، هر روز یکی از آنها را به نوک می گرفت و برای ملکه می برد و او با دیدن و بوییدن گل ها ، حالش بهتر می شد .یک شب ، که ملکه در خواب بود ، ناگهان با صدای گریه ای از خواب بیدار شد .
دستش را به دیوار گرفت و آرام و آهسته به سمت باغ رفت ، وقتی داخل باغ شد ، فهمید که صدای گریه مربوط به کیست ؟ این صدای گریه ی غنچه های کوچولوی باغ بود .
🌹🌹
آن ها نتوانسته بودند پیش ملکه بروند ، چون اگر از ساقه جدا می شدند ، نمی توانستند بشکفند ، در ضمن با رفتن گل ها ، آنها احساس تنهایی می کردند . ملکه مدتی آنها را نوازش کرد و گریه ی آن ها را آرام کرد و سپس قول داد که هر چه زودتر گل ها را به باغ برگرداند .صبح فردا ، گل ها را به دست گرفت و خیلی آهسته و آرام قدم برداشت و به طرف باغ رفت ، وقتی وارد باغ شد نسیم خنک صبحگاهی صورتش را نوازش داد و حال بهتری پیدا کرد ، سپس شروع کرد به کاشتن گل ها در خاک . با این کار حالش کم کم بهتر می شد .
👸🌸🌷👸🌺
تا اینکه بعد از چند روز توانست راه برود و حتی برای گل ها آواز بخواند .
🎧🎤
گلها و غنچه ها از این که باز هم کنار هم از دیدن ملکه و مهربانی های او لذت می بردند خوش حال بودند و همگی به هم قول دادند که سال های سال در کنار هم ، همچون گذشته مهربان و دوست باقی بمانند و در هیچ حالی ، همدیگر را فراموش نکنند و تنها نگذارند .
مرغ سرخ پا کوتاه
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود
یه مرغ سرخ پا کوتاه، افتاد توی مزرعه راه
مزرعه سبز و قشنگ، درخت و گل رنگ و وارنگ
به دنبال دونه می گشت، مزرعه بود مثل یه دشت
هرجا که یک دونه می دید، با نوکش اونو بر می چید
خوردن دونه عالی بود، جا دونی فردا خالی بود
با خود می گفت این پا کوتاه، هر روز می افتی توی راه؟
این بیخودی یه کاره، بکن یه فکر چاره
یک هو میون گندما، دانه ای چید مثل طلا
گندمو برچید از زمین، گفت به خودش بخت و ببین
میرم که گندم بکارم، حاصل اونو بردارم
با خوشحالی قدم زنون، این مرغ خوشبخت زمون
اومد کنار مزرعه، با قد قدا گفت به همه
میخوام که گندم بکارم، حاصل اونو بردارم
آی کی میاد گندم کاری، آی کی میاد گندم کاری
آی کی میاد، آی کی میاد، آی کی میاد، آی کی میاد
پیش سگه رفت، واق و واق و واق
آقا سگه گفت : من نمیام
پیشی خپلی تپل مپلی بد بیکاری، میای به یاری بکنی کاری
اما پیشی گفت:من نمیام
کوآ کوآ اردک خوب، صبح تا غروب میون جوب
کاری بکن یاری بکن، با من هم آوازی بکن
بیا که گندم بکاریم، حاصل اونو برداریم
اردکه گفت :من نمیام، آهای گاو زرد که نداره درد
با زور زیاد یاری میاد، گاو نازی کرد با خاک بازی کرد
با کرشمه گفتمن نمیام
مرغ پا کوتاه، باز افتاد به راه
گفت:خیلی خوب دانه می کارم، در دل خاک دانه می ذارم
آفتابی تابید، بارانی بارید، گندم پا گرفت
دانه تو خوشه، کم کم جا گرفت
مرغ پا کوتاه، باز افتاد به راه
گفت: کی میاد بریم درو، آی کی میاد بریم درو
باز سگه گفت: من نمیام، گربه گفت: من نمیام
اردکه گفت من نمیام، باز گاو گفت من نمیام
داس و گرفت لای پرش، نگاهی کرد دور وبرش
دید کسی نیست درو کنه، گندمارو ولو کنه
گندمو خرمن میکنم، هر کاری بود من می کنم
باز دوباره مرغ قشنگ، بال زد و وایساد سر سنگ
گفت: قد قدا یاری کنید، بیایید وهمکاری کنید
گندمارو هوا کنید، کاه و از اون جدا کنید
باز سگه گفت:من نمیام، گربه گفت: من نمیام
گندم و آرد کرد پا کوتاه، آرد و الک کرد پا کوتاه
آرد و خمیر کرد پا کوتاه، خمیر و نون کرد پا کوتاه
بوی نون داغ وتازه، چرا در خانه بازه
نون لذیذ وتازه، مرغه به خودش می نازه
اردکه گفت:من نون می خوام، گربه گفت:من نون می خوام
باز سگه گفت، باز گاو گفت من نون میخوام
گفت روز کار کجا بودین؟ که ناگهان پیدا شدین؟
روزی که روز کار بود، زحمت و کار به بار بود
هی داد زدم یاری کنید، بیایید و همکاری کنید
زحمت که بود فراوون، نون نمیدم براتون
نون مال جوجه هامه، نوش جون بچه هامه
اسب آبی
يکي بود يکي نبود غير از خداي مهربون هيچ کس نبود.
توي يک جزيره قشنگ که پر از گل هاي رنگارنگ بود، حيوانات زيادي وجود داشتند که همگي با خوبي و خوشي در کنار هم زندگي مي کردند. بين اين حيوانات آقاي اسب آبي از يک مشکل بزرگ رنج مي برد. آقاي اسب آبي و خانم اسب آبي چندين سال بود که با هم زندگي مي کردند و صاحب سه تا اسب آبي کوچولو بودند که اسامي آن ها به ترتيب: دندون طلا، پوست کلفت، و نازنازي بود.
نازنازي از همه اونا کوچک تر بود و اتفاقاً مشکل آقاي اسب آبي هم مربوط به نازنازي بود، آخه نازنازي قصه ما اصلاً دوست نداشت بره توي آب و اين يک مسأله براي يک اسب آبي واقعاً مشکل بزرگي بود چون اسب هاي آبي بايد توي آب شنا کنند و از علف هاي دريايي استفاده کنند و گرنه مريض ميشن. حتي حاضر نبود پاهاشو توي آب بذاره.
بله بچه ها خلاصه آقا و خانم اسب آبي هر کار که از دستشون بر مي اومد انجام دادند اما فايده اي نداشت که نداشت.
همان طور که گفته بودم نازنازي قصه ما هم در اثر همين کار اشتباه کم کم مريض شد. پوست بدنش زرد شده بود و ديگه نمي تونست خوب راه بره، خلاصه حالش خيلي بد بود.
آقاي اسب نازنازي را پيش دکتر دارکوب برد. آخه دکتر دارکوب از دکترهاي خيلي معروف جزيره بود. دکتر دارکوب وقتي نازنازي رو معاينه کرد گفت تنها راه درمانش اين است که نازنازي توي دريا بره و از علف هاي ته دريا به بدنش بمالد تا خوب شود اما نازنازي قبول نمي کرد.
توي جزيره لاک پشتي زندگي مي کرد که معروف به لاکي جون بود. لاکي جون خيلي مهربون بود وقتي که ديد حال نازنازي خيلي بده تصميم گرفت که هر روز بهش سر بزنه و احوالشو بپرسه. اين احوال پرسي ها باعث شد نازنازي و لاکي جون حسابي با هم دوست بشن.
لاکي جون هر روز مي اومد پيش نازنازي و حسابي با هم بازي مي کردند بعضي وقت ها هم لاکي جون نازنازي رو روي لاکش سوار مي کرد و توي جنگل دور مي زدند. يک روز لاکي جون به نازنازي گفت دوست داري بريم دريا!!! نازنازي گفت من مي ترسم نه نه نه!!!
اما لاکي جون بهش گفت نترس من تو رو روي لاکم سوار مي کنم تا توي آب نري. فقط بيا دريا را ببينيم. نازنازي هم قبول کرد چون مي دونست که لاکي جون حرف الکي نمي زنه. خلاصه قبول کرد با هم به دريا رفتن. هنوز چند قدمي دور نشده بودن که ناگهان يک موج هر دوي اون ها را پرت کرد توي آب!!!
نازنازي اولش خيلي ترسيده بود اما کم کم متوجه شد که مي تونه به راحتي توي آب شنا کنه و بي خودي مي ترسيده. همين طور که شنا مي کرد يک کم هم از علف هاي دريا را به خودش ماليد و ديد که واقعاً اون خوب شده.
خلاصه نازنازي ما خوبه خوبه خوب شده بود. وقتي آقا و خانم اسب آبي متوجه شدند خيلي خوشحال شدن و همه حيوون هاي جنگل را دعوت کردن تا توي جشن شرکت کنن.
اون جشن، جشن خيلي خوبي شد و خيلي به حيوون هاي جزيره خوش گذشت.
قصه ما به سر رسيد کلاغه به خونش نرسيد.



