اشعارمطالب خاص

اشعار احمد شاملو (شعرهای کوتاه، بلند عاشقانه و زیبای احمد شاملو)

احمد شاملو از برجسته‌ترین شاعران معاصر ایران است که با زبان نو، نگاه انسانی و سبک منحصربه‌فرد خود، تأثیر عمیقی بر ادبیات فارسی گذاشت. اشعار احمد شاملو سرشار از مفاهیم عشق، آزادی، امید و دغدغه‌های اجتماعی هستند و همچنان در میان دوستداران شعر فارسی جایگاه ویژه‌ای دارند. در این مطلب از مجله آفتاب، مجموعه‌ای از زیباترین شعرهای کوتاه احمد شاملو و آثار بلند و ماندگار او را گردآوری کرده‌ایم تا علاقه‌مندان به شعر نو فارسی با بخشی از ارزشمندترین سروده‌های این شاعر بزرگ بیشتر آشنا شوند.

اشعار احمد شاملو (شعرهای کوتاه، بلند عاشقانه و زیبای احمد شاملو)

احمد شاملو که بود؟

احمد شاملو (۱۳۰۴-۱۳۷۹)، شاعر، نویسنده، روزنامهنگار و پژوهشگر برجستهٔ ایرانی، از تاثیرگذارترین چهرههای شعر معاصر فارسی است. او با سرودن شعر «تا شکوفهٔ سرخ یک پیراهن» انقلاب تازهای در زبان و بیان شعری پدید آورد و جریان «شعر سپید» را بنیان نهاد؛ قالبی که وزن عروضی کلاسیک را رها میکند اما از موسیقی درونی و منطق شعری بهرهمند است.

شاملو افزون بر سرودن اشعار اجتماعی، عاشقانه و اسطورهای با لحنی حماسی و گاه تلخ، در گردآوری و بازسرایی ترانههای عامیانه («کتاب کوچه») و ترجمهٔ آثار مهمی از نویسندگان جهان نیز نقش ارزندهای ایفا کرد. مجموعهٔ «هوای تازه» و «آیدا در آینه» از دفترهای معروف اوست. جهان شعری شاملو تلفیقی از دغدغهٔ آزادی، عشق انسانی، مبارزه با ظلم و پیوند با اسطورههای کهن است. او همواره در شعر و زندگی، صدای اعتراض و امید جامعهٔ روشنفکری ایران بود.

شعرهای کوتاه احمد شاملو

آنچه به تو می دهم عشق من نیست؛

بلکه تو خود، عشق منی

من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار

ناز انگشتای تو باغم میکنه

میون جنگلا طاقم می کنه

تو را دوست دارم

و این دوست داشتن

حقیقتی است که مرا

به زندگی دلبسته می کند

دوست اش می دارم

چرا که می شناسمش

به دوستی و یگانگی

شهر

همه بیگانگی و عداوت است

هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم

تنهایی غم انگیزش را در می یابم

اندوه اش

غروبی دلگیر است

در غربت و تنهایی

هم چنان که شادی اش

طلوع همه آفتاب هاست

شعرهای کوتاه حافظ / گلچین اشعار ناب ماندگار و عاشقانه حافظ شیرازی

شعرهای کوتاه احمد شاملو

در فراسوی مرزهای تن ام

تو را دوست می دارم

چه بی تابانه میخواهمت!

میان ماندن و رفتن حکایتی کردیم

که آشکارا در پرده‌ ی کنایت رفت

مجال ما همه این تنگ مایه بود و دریغ

که مایه خود همه در وجه این حکایت رفت

کیستی که من اینگونه به اعتماد

نام خود را

با تو می گویم

نان شادی ام را با تو قسمت می کنم

به کنارت می نشینم و

بر زانوی تو اینچنین به خواب می روم

کیستی که من این گونه به جد

در دیار رویاهای خویش با تو

درنگ می کنم!

د‌ل های ما که به هم نزدیک باشن

دیگر چه فرقی می کند

که کجای این جهان باشیم

دور باش اما نزدیک

من از نزدیک بودن‌های دور می‌ترسم

اشک رازیست

لبخند رازیست

عشق رازیست

من درد مشترکم

مرا فریاد کن

دستت را به من بده

دست های تو با من آشناست

مرا تو

بی سببی

نیستی

به راستی

صلت ِ کدام قصیده ای

ای غزل؟

کار دیگری نداریم

من و خورشید

برای دوست داشتنت بیدار می‌شویم

هر صبح

برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد

قلبی که دوستش بدارند

زیباترین شعرهای عاشقانه سعدی | گلچین اشعار کوتاه عاشقانه سعدی شیرازی

همه لرزش دست و دلم از آن بود

که عشق

پناهی گردد ،

پروازی نه

گریزگاهی گردد

آی عشق، آی عشق

چهره ی آبی ات پیدا نیست

تو را دوست می‌دارم

طرف ما شب نیست

صدا با سکوت آشتی نمی‌کند

کلمات انتظار می‌کشند

من با تو تنها نیستم

هیچ کس با هیچ‌ کس تنها نیست

شب از ستاره‌ها تنهاتر است…

من ز دنیا، تو را برگزیدم

رنج بی حد بپایت کشیدم

تا شود سبز، باغ امیدم

جان ز تن رفت و نیرو ز پایم

بلبل من! نوای تو خواهم

عمر را در هوای تو خواهم

زندگی را برای تو خواهم

تو بپائی اگر من نپایم

من پناهنده ام

به مرزهای تنت

امروز بیشتر از دیروز دوستت می‌دارم …

و فردا بیشتر از امروز!

و این ضعف من نیست قدرت توست!

به انتظار تصویر تو

این دفتر خالی تا چند

تا چند ورق خواهد خورد؟

و عشق

اگر با حضور

همین روزمرگی ها

عشق بماند !

عشق است…

بالاﺧﺮﻩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻣﺪ

ﺁﻥ ﺷﺐﻫﺎیی ﮐﻪ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ

ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺑﻤﺎﻧﻢ

ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺳﯿﻨﻪ ﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ

ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ

چقدﺭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﻫﺴﺘﻢ

اشعار فروغ فرخزاد / مجموعه کامل شعرهای کوتاه، بلند عاشقانه و ماندگار فروغ

شعرهای کوتاه احمد شاملو

شعرهای بلند و معروف احمد شاملو

به جُستجوی تو

بر درگاهِ کوه می‌گریم،

در آستانه‌ی دریا و علف.

به جُستجوی تو

در معبرِ بادها می‌گریم

در چارراهِ فصول،

در چارچوبِ شکسته‌ی پنجره‌یی

که آسمانِ ابرآلوده را

قابی کهنه می‌گیرد.

به انتظارِ تصویرِ تو

این دفترِ خالی

تا چند

تا چند

ورق خواهد خورد؟

جریانِ باد را پذیرفتن

و عشق را

که خواهرِ مرگ است. ــ

و جاودانگی

رازش را

با تو در میان نهاد.

پس به هیأتِ گنجی درآمدی:

بایسته و آزانگیز

گنجی از آن‌دست

که تملکِ خاک را و دیاران را

از اینسان

دلپذیر کرده است!

نامت سپیده‌دمی‌ست که بر پیشانی‌ِ آسمان می‌گذرد

ــ متبرک باد نامِ تو! ــ

و ما همچنان

دوره می‌کنیم

شب را و روز را

هنوز را…

اشک رازیست

لبخند رازیست

عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن میگوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن میگویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

و دستهایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند

دستت را به من بده

دستهای تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن میگویم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست

اشعار فاضل نظری | گلچینی از شعرهای کوتاه و بلند عاشقانه و معروف فاضل نظری

شعر در فراسوی مرزهای تن‌ات تو را دوست می‌دارم شاملو

در فراسوی مرزهای تن‌ات تو را دوست می‌دارم.

آینه‌ها و شب‌پره‌های مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمان بلند و کمان‌گشاده‌ی پل

پرنده‌ها و قوس و قزح را به من بده

و راه آخرین را

در پرنده‌ئی که می‌زنی مکرر کن.

در فراسوی مرزهای تن‌ام

تو را دوست می‌دارم.

در آن دور دست بعید

که رسالت اندام‌ها پایان می‌پذیرد

و شعله و شور تپش‌ها و خواهش‌ها

به تمامی

فرو می‌نشیند

و هر معنا قالب لفظ را وا می‌گذارد

چنان چون روحی

که جسد را در پایان سفر،

تا به هجوم کرکس‌های پایان‌اش وانهد…

در فراسوهای عشق

تو را دوست می‌دارم،

در فراسوهای پرده و رنگ.

در فراسوهای پیکرهای‌مان

با من وعده‌ی دیداری بده.

شعر در فراسوی مرزهای تن‌ات تو را دوست می‌دارم شاملو

شعرهای زیبای احمد شاملو

شعر

رهایی‌ست

نجات است و آزادی.

تردیدی‌ست

که سرانجام

به یقین می‌گراید

و گلوله‌یی

که به انجامِ کار

شلیک

می‌شود.

آهی به رضای خاطر است

از سرِ آسودگی.

و قاطعیتِ چارپایه است

به هنگامی که سرانجام

از زیرِ پا

به کنار افتد

تا بارِ جسم

زیرِ فشارِ تمامیِ حجمِ خویش

درهم شکند،

اگر آزادیِ جان را

این

راهِ آخرین است.

مرا پرنده‌یی بدین دیار هدایت نکرده بود:

من خود از این تیره خاک

رُسته بودم

چون پونه‌ی خودرویی

که بی‌دخالتِ جالیزبان

از رطوبتِ جوباره‌یی.

این‌چنین است که کسان

مرا از آنگونه می‌نگرند

که نان از دست‌رنجِ ایشان می‌خورم

و آنچه به گندِ نفسِ خویش آلوده می‌کنم

هوای کلبه‌ی ایشان است؛

حال آنکه

چون ایشان بدین دیار فراز آمدند

آن

که چهره و دروازه بر ایشان گشود

من بودم!

دیرگاهی‌ست که دستی بداندیش

دروازه‌ی کوتاه خانه‌ی ما را

نکوفته است.

در آیینه و مهتاب و بستر می‌نگریم

در دست‌های یکدیگر می‌نگریم

و دروازه

ترانه‌ی آرامش‌انگیزش را

در سکوتی ممتد

مکرر می‌کند.

بدین‌گونه

زمزمه‌یی ملال‌آور را به سرودی دیگرگونه مبدل یافته‌ایم

در دل مه

لنگان

زارعی شکسته می‌گذرد

پا در پای سگی

گامی گاه در پس و

گاه گامی در پیش.

وضوح و مه

در مرز ویرانی

در جدالند،

با تو در این لکّه‌ی قانع آفتاب اما

مرا

پروای زمان نیست.

خسته

با کولباری از یاد اما،

بی‌گوشه‌ی بامی بر سر

دیگر بار.

اما اکنون بر چارراه زمان ایستاده‌ایم

و آن جا که بادها را اندیشه‌ی فریبی در سر نیست

به راهی که هر خروس بادنمات اشارت می‌دهد

باور کن!

کوچه‌ی ما تنگ نیست

شادمانه باش!

و شاهراه ما

از منظر تمامی آزادی‌ها می‌گذرد!

کنار تو را ترک گفته‌ام

و زیر آسمان نگونسار که از جنبش هر پرنده تهی است و

هلالی کدر چونان مرده ماهی سیمگونه

فلسی بر سطح موجش می‌گذرد

به باز جست تو برخواستم

تا در پایتخت عطش

در جلوه ئی دیگر

بازت یابم

ای آب روشن!

ترا با معیار عطش می‌سنجم

در این سرا بچه

آیا

زورق تشنگی است

آنچه مرا به سوی شما می‌راند.

یا خود

زمزمه شماست

و من نه به خود می‌روم

که زمزمه شما

به جانب خویشم می‌خواند؟

نخل من ای واحه من!

در پناه شما چشمه سار خنکی هست

که خاطره اش عریانم می‌کند

اشعار هوشنگ ابتهاج | زیباترین و کامل‌ترین شعرهای عاشقانه و زیبای سایه

شعرهای زیبای احمد شاملو

شعر آیدا در آینه

لبانت

به ظرافت شعر

شهوانی‌ترین بوسه‌ها را به شرمی چنان مبدل می‌کند

که جاندار غار نشین از آن سود می‌جوید

تا به صورت انسان درآید

و گونه هایت

با دو شیار مّورب

که غرور ترا هدایت می‌کنند و

سرنوشت مرا

که شب را تحمل کرده‌ام

بی آن که به انتظار صبح

مسلح بوده باشم،

و بکارتی سر بلند را

از رو سبیخانه‌های داد و ستد

سر به مهر باز آورده‌م

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست

که من به زندگی نشستم!

و چشانت راز آتش است

و عشقت پیروزی آدمی ست

هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت

اندک جائی برای زیستن

اندک جائی برای مردن

و گریز از شهر

که به هزار انگشت

به وقاحت

پاکی آسمان را متهم می کند

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می‌شود

و انسان با نخستین درد

در من زندانی ستمگری بود

که به آواز زنجیرش خو نمی‌کرد

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

توفان ها

در رقص عظیم تو

به شکوهمندی

نی لبکی می نوازند،

و ترانه رگ هایت

آفتاب همیشه را طالع می کند

بگذار چنان از خواب بر آیم

که کوچه های شهر

حضور مرا دریابند

دستانت آشتی است

ودوستانی که یاری می دهند

تا دشمنی

از یاد برده شود

پیشانیت آیینه ای بلند است

تابناک و بلند،

که خواهران هفتگانه در آن می نگرند

تا به زیبایی خویش دست یابند

دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند

تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید

تا عطش

آب ها را گوارا تر کند؟

تا آ یینه پدیدار آئی

عمری دراز در آ نگریستم

من برکه ها ودریا ها را گریستم

ای پری وار درقالب آدمی

که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!

حضور بهشتی است

که گریز از جهنم را توجیه می‌کند،

دریائی که مرا در خود غرق می‌کند

تا از همه گناهان ودروغ

شسته شوم

و سپیده دم با دستهایت بیدار می‌شود

تک بیت های عاشقانه  ۱۵۰ شعر تک خطی کوتاه فوق‌العاده عاشقانه برای بیو و استوری

عکس نوشته اشعار احمد شاملو

از رنجی خسته‌ام که از آنِ من نیست

بر خاکی نشسته‌ام که از آنِ من نیست

با نامی زیسته‌ام که از آنِ من نیست

از دردی گریسته‌ام که از آنِ من نیست

از لذتی جان‌گرفته‌ام که از آنِ من نیست

به مرگی جان می‌سپارم که از آنِ من نیست.

آن‌که می‌گوید دوستت دارم

خنیاگر غمگینی‌ست

که آوازش را از دست داده است

ای کاش عشق را

زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد

در چشمان توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من

عشق را

ای کاش زبان سخن بود

آن‌که می‌گوید دوستت دارم

دل اندُه گین شبی ست

که مهتابش را می جوید

ای کاش عشق را

زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره‌ی گریان

در تمنای من

عشق را

ای کاش زبان سخن بود

همه

لرزش دست و دلم

از آن بود

که عشق

پناهی گردد

پروازی نه

گریزگاهی گردد

آی عشق آی عشق

چهره ی آبیت پیدا نیست

و خنکای مرهمی

بر شعله ی زخمی

نه شور شعله

بر سرمای درون

آی عشق آی عشق

چهره ی سرخت پیدا نیست

غبار تیره ی تسکینی

بر حضور وَهن

و دنجِ رهایی

بر گریز حضور

سیاهی

بر آرامش آبی

و سبزه ی برگچه

بر ارغوان

آی عشق آی عشق

رنگ آشنایت

پیدا نیست

اشعار شهریار / کامل‌ترین و زیباترین اشعار شهریار کوتاه عاشقانه

عکس نوشته اشعار احمد شاملو

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری ست

روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند

قفل افسانه‌ایست

و قلب

برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف، زندگی‌ست

تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم

روزی که هر حرف ترانه‌ایست

تا کمترین سرود بوسه باشد

روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم

و من آنروز را انتظار می‌کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

از بلند کاج خشک کوچه ی بن بست

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه

یادگاری جاودانه برتراز بی بقای خاک

عاشقان

سرشکسته گذشتند،

شرمسارِ ترانه‌های بی‌هنگامِ خویش.

و کوچه‌ها

بی‌زمزمه ماند و صدای پا.

سربازان

شکسته گذشتند،

خسته

بر اسبانِ تشریح،

و لَتّه‌های بی‌رنگِ غروری

نگونسار

بر نیزه‌هایشان.

این

فصلِ دیگری‌ست

که سرمایش

از درون

درکِ صریحِ زیبایی را

پیچیده می‌کند.

یادش به خیر پاییز

با آن

توفانِ رنگ و رنگ

که برپا

در دیده می‌کند!

هم برقرارِ منقلِ اَرزیزِ آفتاب،

خاموش نیست کوره

یاران من بیایید

با دردهایتان

و بار دردتان را

در زخمِ قلب من بتکانید

من زنده‌ام به رنج

می‌سوزدم چراغ تن از درد

یاران من بیایید

با دردهایتان

و زهر دردتان را

در زخم قلب من بچکانید

از دست‌های گرم تو

کودکان توأمان آغوش خویش

سخن‌ها می‌توانم گفت

غم نان اگر بگذارد

نغمه در نغمه درافکنده

ای مسیح مادر، ای خورشید

از مهربانی بی‌دریغ جان‌ات

با چنگ تمامی‌ناپذیر تو سرودها می‌توانم کرد

غم نان اگر بگذارد

رنگ‌ها در رنگ‌ها دویده

از رنگین‌کمان بهاری تو

که سراپرده در این باغ خزان رسیده برافراشته است

نقش‌ها می‌توانم زد

غم نان اگر بگذارد.

چشمه‌ساری در دل و

آبشاری در کف

آفتابی در نگاه و

فرشته‌یی در پیراهن

از انسانی که تویی

قصه‌ها می‌توانم کرد

غم نان اگر بگذارد

چه بی‌تابانه می‌خواهمت

ای دوری‌ات آزمون تلخ زنده‌ به‌ گوری!

چه بی‌تابانه تو را طلب می‌کنم!

بر پشت سمندی

گویی

نوزین

که قرارش نیست

و فاصله

تجربه‌یی بیهوده است

بوی پیرهنت،

این‌جا

و اکنون

کوه‌ها در فاصله

سردند

دست

در کوچه و بستر

حضورِ مأنوسِ دستِ تو را می‌جوید،

و به راه اندیشیدن

یأس را

رج می‌زند

بی‌نجوای انگشتانت

فقط

و جهان از هر سلامی خالی‌ست

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا