اشعار

داستان سام نریمان پهلوان ایرانی از شاهنامه فردوسی

سام نریمان یکی از بزرگ‌ترین و نام‌آورترین پهلوانان شاهنامه فردوسی است که نام او با دلاوری، خرد، وفاداری و قدرت پهلوانی در تاریخ اساطیری ایران گره خورده است. او پدر زال و جد بزرگ رستم، پهلوان نامدار ایران، به شمار می‌رود و نقش مهمی در حفظ سرزمین ایران و پشتیبانی از پادشاهان این سرزمین دارد. داستان زندگی سام، سرشار از ماجراهای شگفت‌انگیز، نبردهای بزرگ و آزمون‌هایی است که شخصیت او را به یکی از ماندگارترین چهره‌های حماسه ملی ایران تبدیل کرده است.

سام نریمان در دوران پادشاهی منوچهر از ستون‌های اصلی سپاه ایران بود و با دشمنان کشور جنگید تا آرامش و امنیت را به سرزمین بازگرداند. یکی از مهم‌ترین بخش‌های زندگی او، داستان تولد زال با موی سپید، رها شدن او در کوهستان و بازگشت دوباره‌اش به آغوش پدر است؛ روایتی که از زیباترین و عمیق‌ترین داستان‌های شاهنامه محسوب می‌شود. سام پس از شناخت بزرگی و شایستگی فرزندش، پشتیبان او شد و زمینه‌ساز ظهور خاندان پهلوانی زال و رستم گردید.

در این مطلب از مجله آفتاب، داستان سام نریمان پهلوان ایرانی از شاهنامه فردوسی را با نثری ساده و روان روایت می‌کنیم و به زندگی، ویژگی‌های اخلاقی، نبردها، جایگاه او در شاهنامه و تأثیرش بر نسل‌های بعدی پهلوانان ایران می‌پردازیم.

داستان سام نریمان پهلوان ایرانی از شاهنامه فردوسی

کنون پرشگفتی یکی داستان
بپیوندم از گفتهٔ باستان

نگه کن که مر سام را روزگار
چه بازی نمود ای پسر گوش دار

نبود ایچ فرزند مر سام را
دلش بود جویندهٔ کام را

نگاری بُد اندر شبستان اوی
ز گلبرگ رخ داشت و ز مشک موی

از آن ماهش امید فرزند بود
که خورشید‌چهر و برومند بود

ز سام نریمان هم او بار داشت
ز بار گران تنش آزار داشت

ز مادر جدا شد بر آن چند روز
نگاری چو خورشید گیتی‌فروز

به چهره چنان بود تابنده شید
ولیکن همه موی بودش سپید

پسر چون ز مادر بر آن گونه زاد
نکردند یک هفته بر سام یاد

شبستان آن نامور پهلوان
همه پیش آن خرد کودک نوان

کسی سام یل را نیارست گفت
که فرزند پیر آمد از خوب‌جفت

یکی دایه بودش به کردار شیر
بر پهلوان اندر آمد دلیر

که بر سام یل روز فرخنده باد
دل بدسگالان او کنده باد

پس پردهٔ تو در ای نامجوی
یکی پور پاک آمد از ماه‌روی

تنش نقرهٔ سیم و رخ چون بهشت
بر او بر نبینی یک اندام زشت

از آهو همان کش سپید است موی
چنین بود بخش تو ای نامجوی

فرود آمد از تخت سام سوار
به پرده درآمد سوی نو بهار

چو فرزند را دید مویش سپید
ببود از جهان سر به سر ناامید

سوی آسمان سر برآورد راست
ز دادآور آنگاه فریاد خواست

که ای برتر از کژی و کاستی
بهی زان فزاید که تو خواستی

اگر من گناهی گران کرده‌ام
و گر کیش آهرمن آورده‌ام

به پوزش مگر کردگار جهان
به من بر ببخشاید اندر نهان

بپیچد همی تیره جانم ز شرم
بجوشد همی در دلم خون گرم

چو آیند و پرسند گردن‌کشان
چه گویم از این بچهٔ بدنشان‌؟

چه گویم که این بچهٔ دیو چیست؟
پلنگ و دو رنگ است و گر نه پری‌ست

از این ننگ بگذارم ایران زمین
نخواهم بر این بوم و بر آفرین

بفرمود پس تاش برداشتند
از آن بوم و بر دور بگذاشتند

به جایی که سیمرغ را خانه بود
بدان خانه این خرد بیگانه بود

نهادند بر کوه و گشتند باز
برآمد بر این روزگاری دراز

چنان پهلوان زادهٔ بی‌گناه
ندانست رنگ سپید از سیاه

پدر مهر و پیوند بفگند خوار
جفا کرد بر کودک شیرخوار

یکی داستان زد بر این نرّه شیر
کجا بچه را کرده بد شیر سیر

که گر من تو را خون دل دادمی
سپاس ایچ بر سرت ننهادمی

که تو خود مرا دیده و هم دلی
دلم بگسلد گر ز من بگسلی

چو سیمرغ را بچه شد گرْسنه
به پرواز بر شد دمان از بنه

یکی شیرخواره خروشنده دید
زمین را چو دریای جوشنده دید

ز خاراش گهواره و دایه خاک
تن از جامه دور و لب از شیر پاک

به گرد اندرش تیره خاک نژند
به سر برش خورشید گشته بلند

پلنگش بدی کاشکی مام و باب
مگر سایه‌ای یافتی ز آفتاب

فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ
بزد برگرفتش از آن گرم سنگ

ببردش دمان تا به البرز کوه
که بودش بدانجا کنام و گروه

سوی بچگان برد تا بشکرند
بدان نالهٔ زار او ننگرند

ببخشود یزدان نیکی‌دهش
کجا بودنی داشت اندر بوش

نگه کرد سیمرغ با بچّگان
بر آن خرد خون از دو دیده چکان

شگفتی بر او بر فگندند مهر
بماندند خیره بدان خوب چهر

شکاری که نازک‌تر آن برگزید
که بی‌شیر مهمان همی خون مزید

بدین گونه تا روزگاری دراز
برآورد داننده بگشاد راز

چو آن کودک خرد پر مایه گشت
بر آن کوه بر روزگاری گذشت

یکی مرد شد چون یکی زاد سرو
برش کوه سیمین میانش چو غرو

نشانش پراگنده شد در جهان
بد و نیک هرگز نماند نهان

به سام نریمان رسید آگهی
از آن نیک پی پور با فرّهی

شبی از شبان داغ دل خفته بود
ز کار زمانه برآشفته بود

چنان دید در خواب کز هندوان
یکی مرد بر تازی اسپ دوان

ورا مژده دادی به فرزند او
بر آن برز شاخ برومند او

چو بیدار شد موبدان را بخواند
از این در سخن چند گونه براند

چه گویید گفت اندر این داستان‌؟
خردتان بر این هست هم‌داستان‌؟

هر آنکس که بودند پیر و جوان
زبان برگشادند بر پهلوان

که بر سنگ و بر خاک شیر و پلنگ
چه ماهی به دریا درون با نهنگ

همه بچه را پروراننده‌اند
ستایش به یزدان رساننده‌اند

تو پیمان نیکی دهش بشکنی
چنان بی‌گنه بچه را بفگنی

به یزدان کنون سوی پوزش گرای
که اوی است بر نیکویی رهنمای

چو شب تیره شد رای خواب آمدش
از اندیشهٔ دل شتاب آمدش

چنان دید در خواب کز کوه هَند
درفشی برافراشتندی بلند

جوانی پدید آمدی خوب‌روی
سپاهی گران از پس پشت اوی

به دست چپش بر یکی موبدی
سوی راستش نامور بخردی

یکی پیش سام آمدی زان دو مرد
زبان بر گشادی به گفتار سرد

که ای مرد بی‌باک ناپاک رای
دل و دیده شسته ز شرم خدای

تو را دایه گر مرغ شاید همی
پس این پهلوانی چه باید همی

گر آهو است بر مرد موی سپید
تو را ریش و سر گشت چون خنگ بید

پس از آفریننده بیزار شو
که در تنتْ هر روز رنگی‌ست نو

پسر گر به نزدیک تو بود خوار
کنون هست پروردهٔ کردگار

کز او مهربان‌تر ورا دایه نیست
تو را خود به مهر اندرون مایه نیست

به خواب اندرون بر خروشید سام
چو شیر ژیان کاندر آید به دام

چو بیدار شد بخردان را بخواند
سران سپه را همه برنشاند

بیامد دمان سوی آن کوهسار
که افگندگان را کند خواستار

سر اندر ثریا یکی کوه دید
که گفتی ستاره بخواهد کشید

نشیمی از او برکشیده بلند
که ناید ز کیوان بر او بر گزند

فرو برده از شیز و صندل عمود
یک اندر دگر ساخته چوب عود

بدان سنگ خارا نگه کرد سام
بدان هیبت مرغ و هول کنام

یکی کاخ بد تارک اندر سماک
نه از دست رنج و نه از آب و خاک

ره بر شدن جست و کی بود راه
دد و دام را بر چنان جایگاه

ابر آفریننده کرد آفرین
بمالید رخسارگان بر زمین

همی گفت کای برتر از جایگاه
ز روشن روان و ز خورشید و ماه

گر این کودک از پاک پشت من است
نه از تخم بد گوهر آهرمن است

از این بر شدن بنده را دست گیر
مر این پر گنه را تو اندر پذیر

چنین گفت سیمرغ با پور سام
که ای دیده رنج نشیم و کنام

پدر سام یل پهلوان جهان
سرافرازتر کس میان مهان

بدین کوه فرزند جوی آمدست
تو را نزد او آب روی آمدست

روا باشد اکنون که بردارمت
بی‌آزار نزدیک او آرمت

به سیمرغ بنگر که دستان چه گفت
که سیر آمدستی همانا ز جفت

نشیم تو رخشنده گاه من است
دو پرّ تو فرّ کلاه من است

چنین داد پاسخ که گر تاج و گاه
ببینی و رسم کیانی کلاه

مگر کاین نشیمت نیاید به کار
یکی آزمایش کن از روزگار

ابا خویشتن بر یکی پرّ من
خجسته بود سایهٔ فرّ من

گرت هیچ سختی به روی آورند
ور از نیک و بد گفت و گوی آورند

بر آتش برافگن یکی پرّ من
ببینی هم اندر زمان فرّ من

که در زیر پرت بپرورده‌ام
ابا بچّگانت برآورده‌ام

همان گه بیایم چو ابر سیاه
بی‌آزارت آرم بدین جایگاه

فرامش مکن مهر دایه ز دل
که در دل مرا مهر تو دلگسل

دلش کرد پدرام و برداشتش
گرازان به ابر اندر افراشتش

ز پروازش آورد نزد پدر
رسیده به زیر برش موی سر

تنش پیلوار و به رخ چون بهار
پدر چون بدیدش بنالید زار

فرو برد سر پیش سیمرغ زود
نیایش همی بآفرین برفزود

سراپای کودک همی بنگرید
همی تاج و تخت کئی را سزید

بر و بازوی شیر و خورشید روی
دل پهلوان دست شمشیر جوی

سپیدش مژه دیدگان قیرگون
چو بسد لب و رخ به مانند خون

دل سام شد چون بهشت برین
بر آن پاک فرزند کرد آفرین

به من ای پسر گفت دل نرم کن
گذشته مکن یاد و دل گرم کن

منم کم‌ترین بنده یزدان پرست
از آن پس که آوردمت باز دست

پذیرفته‌ام از خدای بزرگ
که دل بر تو هرگز ندارم سترگ

بجویم هوای تو از نیک و بد
از این پس چه خواهی تو چونان سزد

تنش را یکی پهلوانی قبای
بپوشید و از کوه بگزارد پای

فرود آمد از کوه و بالای خواست
همان جامهٔ خسرو آرای خواست

سپه یک‌سره پیش سام آمدند
گشاده دل و شادکام آمدند

تبیره‌زنان پیش بردند پیل
برآمد یکی گرد مانند نیل

خروشیدن کوس با کرّه‌نای
همان زنگ زرین و هندی درای

سواران همه نعره برداشتند
بدان خرّمی راه بگذاشتند

چو اندر هوا شب علم برگشاد
شد آن روی رومیش زنگی نژاد

بر آن دشت هامون فرود آمدند
بخفتند و یکبار دم بر زدند

چو بر چرخ گردان درفشنده شید
یکی خیمه زد از حریر سپید

به شادی به شهر اندرون آمدند
ابا پهلوانی فزون آمدند

ترجمه روان

پس از پایان داستان منوچهر، اکنون داستانی شگفت از روزگار باستان را بازگو می‌کنم؛ داستانی از سرنوشت سام نریمان و فرزندی که جهان بعدها او را به بزرگی شناخت.

سام نریمان، پهلوان بزرگ ایران، با وجود شکوه و قدرتی که داشت، فرزندی نداشت و همیشه در آرزوی داشتن پسری بود.

در شبستان او زنی زیبارو زندگی می‌کرد که چهره‌اش مانند گلبرگ و موهایش همچون مشک خوشبو بود. سام از او امید داشت که صاحب فرزندی شود؛ فرزندی که چهره‌ای درخشان و نیرویی بزرگ داشته باشد.

سرانجام آن زن از سام باردار شد، اما هنگام زایمان اتفاقی افتاد که همه را شگفت‌زده کرد. کودکی به دنیا آمد که چهره‌ای بسیار زیبا داشت، اما تمام موهای سرش سفید بود.

وقتی کودک متولد شد، یک هفته هیچ‌کس جرئت نکرد خبر تولد او را به سام بدهد؛ زیرا می‌ترسیدند سام از دیدن موی سفید فرزندش خشمگین شود.

سرانجام دایه‌ای شجاع نزد سام رفت و گفت:

«ای پهلوان بزرگ، روزت فرخنده باد. خداوند فرزندی پاک و زیبا به تو بخشیده است. بدنش مانند نقره سفید و چهره‌اش همچون بهشت زیباست. تنها عیبی که دارد، سفیدی موی اوست و این نیز تقدیر الهی است.»

سام از تخت برخاست و به شبستان رفت تا فرزندش را ببیند. اما وقتی کودک را دید و سفیدی موی او را مشاهده کرد، اندوهگین شد و امیدش به زندگی کم‌رنگ گشت.

او رو به آسمان کرد و از خدا پرسید:

«ای خدای بزرگ که از هر نقص و زشتی دوری، اگر من گناهی کرده‌ام یا راه بدی پیموده‌ام، مرا ببخش. چگونه در برابر مردم پاسخ دهم که فرزندم چنین زاده شده است؟ مردم خواهند گفت این کودک از نسل دیو است یا موجودی بیگانه است.»

سام از ترس سرزنش مردم، دستور داد کودک را از سرزمین ایران دور کنند و او را در جایی که جایگاه سیمرغ بود، بر کوه البرز بگذارند.

بدین ترتیب، کودکی بی‌گناه که هنوز چیزی از جهان نمی‌دانست، از پدر و خانواده خود جدا شد. سام مهر پدری را کنار گذاشت و فرزند شیرخوار خود را تنها رها کرد.

اما سرنوشت این کودک به گونه‌ای دیگر رقم خورده بود.

سیمرغ، پرنده افسانه‌ای و بزرگ، روزی برای یافتن غذا از آشیانه خود بیرون رفت. در آنجا کودکی را دید که روی سنگ‌ها رها شده بود.

کودک گرسنه و ناتوان بود؛ نه مادری داشت که از او نگهداری کند و نه کسی که به او شیر بدهد. خورشید بر سرش می‌تابید و خاک اطرافش را فرا گرفته بود.

سیمرغ دلش برای او سوخت. پایین آمد، کودک را با چنگال‌های خود برداشت و به آشیانه‌اش در کوه البرز برد.

او کودک را نزد جوجه‌های خود گذاشت تا بزرگ شود. خداوند نیز مهر این کودک را در دل سیمرغ انداخت.

جوجه‌های سیمرغ نیز با دیدن آن کودک زیبا، به او علاقه‌مند شدند و او را همچون یکی از خود پذیرفتند.

سیمرغ برای تغذیه او بهترین غذاها را انتخاب می‌کرد و سال‌ها از آن کودک نگهداری کرد.

زمان گذشت و آن کودک رشد کرد. او تبدیل به جوانی نیرومند و بلندبالا شد؛ مانند درخت سروی استوار که شکوهش همه جا آشکار شده بود.

خبر بزرگی و زیبایی او در جهان پیچید و سرانجام به گوش سام نریمان رسید.

شبی سام که از دوری فرزند و سختی‌های روزگار اندوهگین بود، خوابی دید. در خواب مردی از سرزمین هند را دید که سوار بر اسبی تندرو آمده بود و به او مژده داد که فرزندش زنده است و جوانی برومند شده است.

سام پس از بیدار شدن، موبدان و خردمندان را فراخواند و خواب خود را برای آنان بازگو کرد.

موبدان به او گفتند:

«ای پهلوان، چرا کودکی بی‌گناه را که خداوند به تو بخشیده بود، رها کردی؟ حتی حیوانات نیز فرزندان خود را دوست دارند و از آنها نگهداری می‌کنند. تو نباید پیمان مهر و پدری را می‌شکستی. اکنون باید از خداوند طلب بخشش کنی.»

سام از سخنان آنان پشیمان شد. شب هنگام خواب دیگری دید.

در خواب دید از کوه هند، پرچمی بلند برافراشته شده و جوانی زیبارو همراه با سپاهی بزرگ به سوی او می‌آید. در کنار او دو مرد خردمند حضور دارند.

یکی از آن مردان به سام گفت:

«ای مرد بی‌فکر و بی‌رحم! چگونه دلت آمد کودکی را که خداوند به تو داده بود رها کنی؟ اگر سفیدی موی او را عیب می‌دانستی، باید بدانی که این تقدیر خداوند است. اکنون همان کودکی که نزد تو خوار بود، نزد خداوند عزیز شده است.»

سام با وحشت از خواب بیدار شد و بزرگان و سپاهیان را فراخواند.

او تصمیم گرفت خود به دنبال فرزندش برود. به سوی کوه البرز حرکت کرد؛ کوهی چنان بلند که گویی سر به آسمان کشیده است.

سام به دشواری از کوه بالا رفت و در آنجا جایگاه شگفت‌انگیز سیمرغ را دید؛ کاخی که نه با دست انسان ساخته شده بود و نه مانند خانه‌های زمینی بود.

سام در برابر عظمت خداوند سر فرود آورد و گفت:

«ای پروردگاری که بر همه چیز برتری، اگر این کودک از نسل پاک من است و از نژاد بدی نیست، مرا یاری کن تا او را بازگردانم.»

سیمرغ که از آمدن سام آگاه شد، به فرزند سام گفت:

«ای فرزند سام، پدرت پهلوان بزرگ جهان است. اکنون زمان آن رسیده که نزد او بازگردی. تو باعث افتخار من بودی، اما جایگاه تو در میان مردم و خاندان خودت است.»

سپس سیمرغ پری از خود به او داد و گفت:

«این پر را نزد خود نگه دار. اگر روزی سختی یا مشکلی برایت پیش آمد، آن را در آتش بینداز؛ من مانند ابری سیاه به یاری تو خواهم آمد.»

سیمرغ از او خواست که محبت و مهربانی دایه خود را فراموش نکند.

سپس کودک را برداشت و نزد پدرش برد.

وقتی سام فرزند خود را دید، از شدت پشیمانی گریست. جوانی بلندبالا و زیبا در برابر او ایستاده بود؛ جوانی که نشانه‌های بزرگی و پهلوانی در چهره‌اش آشکار بود.

سام به سیمرغ احترام گذاشت و خداوند را ستایش کرد.

او به فرزندش گفت:

«ای پسر، گذشته را فراموش کن و دل خود را آرام ساز. من در برابر خداوند پذیرفته‌ام که از این پس تو را دوست بدارم و از تو نگهداری کنم. هرچه بخواهی و هر راهی که درست باشد، برایت فراهم خواهم کرد.»

سپس برای او لباس پهلوانی آماده کرد و همراهش از کوه پایین آمد.

سپاه سام با شادی به استقبال آنان آمد. صدای کوس و شیپور در دشت پیچید، فیل‌ها آراسته شدند و سواران با شادی حرکت کردند.

شب که فرا رسید، سپاه در دشت فرود آمد و استراحت کرد.

سرانجام صبح که خورشید طلوع کرد، سام با فرزندی تازه‌یافته و پهلوانی بزرگ‌تر از گذشته به شهر بازگشت.

آن کودک که زمانی به دلیل سفیدی مو طرد شده بود، بعدها یکی از بزرگ‌ترین پهلوانان ایران شد؛ همان کسی که او را با نام زال می‌شناسیم.

این داستان در شاهنامه، روایتگر این است که ظاهر انسان همیشه نشان‌دهنده ارزش واقعی او نیست و گاهی چیزی که دیگران نقص می‌دانند، می‌تواند نشانه‌ای از بزرگی و تقدیر ویژه الهی باشد.

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا