غزل جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کل ما از مولانا + تفسیر
غزل «جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کل ما» از سرودههای عمیق و تأملبرانگیز مولانا جلالالدین محمد بلخی است که در آن، شاعر با زبانی سرشار از رمز و اشارت، به مفاهیمی همچون عشق الهی، فنا، مرگ، رهایی از تعلقات دنیوی و وصال حقیقت میپردازد. مولانا در این غزل، مرگ را نه پایان زندگی، بلکه پلی برای رسیدن به معشوق حقیقی میداند و بارها تأکید میکند که تنها قدرت عشق الهی است که میتواند انسان را از بند نفس، دنیا و ترس از فنا رهایی بخشد. تصاویر شاعرانه، واژگان عرفانی و موسیقی دلنشین ابیات، این غزل را به یکی از آثار ارزشمند دیوان شمس تبدیل کرده است. درک مفاهیم این شعر، بدون آشنایی با نگاه عرفانی مولانا دشوار است؛ زیرا بسیاری از واژهها و ترکیبها، معنایی فراتر از ظاهر خود دارند. در این مطلب از مجله آفتاب، غزل جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کل ما را میخوانیم و سپس معنی روان، تفسیر ادبی، نمادهای عرفانی و پیامهای عمیق آن را بهصورت کامل بررسی خواهیم کرد.

جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کل ما
صد جان برافشانم بر او گویم هنییا مرحبارقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بیچون شوم
صبر و قرارم بردهای ای میزبان زوتر بیااز مه ستاره میبری تو پاره پاره میبری
گه شیرخواره میبری گه میکشانی دایه رادارم دلی همچون جهان تا میکشد کوه گران
من که کشم که کی کشم زین کاهدان واخر مراگر موی من چون شیر شد از شوق مردن پیر شد
من آردم گندم نیام، چون آمدم در آسیا؟در آسیا گندم رود کز سنبله زادهست او
زاده مهم نی سنبله، در آسیا باشم چرا؟نی نی فتد در آسیا هم نور مه از روزنی
زان جا به سوی مه رود نی در دکان نانبابا عقل خود گر جفتمی من گفتنیها گفتمی
خاموش کن تا نشنود این قصه را باد هوا
تصویر شعر
این غزل از مولانا جلالالدین بلخی از عمیقترین سرودههای عرفانی او درباره مرگ، رهایی روح و وصال با خداوند است. مولانا در این شعر، مرگ را نه پایان زندگی، بلکه آغاز بازگشت به سرچشمه هستی میداند. او با شوقی کمنظیر از لحظهای سخن میگوید که انسان از قفس جسم آزاد میشود و به حقیقت بیکران میپیوندد. سراسر غزل، ستایش فنا در عشق الهی و تولدی دوباره در جهان معناست.
کلیدهای معنایی
تنها خداوند، صاحب جان انسان است
مولانا شعر را با این اندیشه آغاز میکند که جز خدا هیچکس توان ربودن همه وجود انسان را ندارد. او با اشتیاق میگوید اگر این دعوت از سوی محبوب باشد، صدها جان نیز فدای او میکند و با شادی از آن استقبال خواهد کرد. در نگاه او، مرگ در راه محبوب، آغاز سعادت است، نه پایان زندگی.
پرواز از جهان خاک به جهان بیکران
شاعر میگوید پس از رهایی، با شور و رقص به سوی آسمان میروم و از آنجا وارد عالمی میشوم که هیچ وصف و حدی ندارد. «بیچون» در عرفان مولانا، عالم حقیقت مطلق است؛ جایی که دیگر زمان، مکان و محدودیتهای دنیوی وجود ندارند.
بیتابی برای دیدار محبوب
مولانا خطاب به محبوب میگوید که صبر و آرامش را از او گرفتهای، پس هرچه زودتر بیا. این انتظار، انتظار مرگ جسمانی نیست، بلکه اشتیاق رسیدن به وصال الهی و پایان یافتن جدایی است.
قدرت خدا در دگرگون کردن هستی
شاعر میگوید خداوند گاهی ستارهای را از ماه جدا میکند، گاهی کودک شیرخوار را میبرد و گاهی دایه او را. مقصود این است که همه موجودات در اختیار اراده الهیاند و هیچکس از قانون دگرگونی و بازگشت به سوی او مستثنا نیست.
روحی بزرگ در جسمی کوچک
مولانا میگوید دلی به وسعت جهان دارم، اما این روح عظیم چگونه میتواند در این کالبد کوچک و سنگین باقی بماند؟ جسم را به کاهدانی تشبیه میکند که دیگر گنجایش روح بیکران انسان را ندارد.
مرگ، نشانه پختگی انسان
شاعر میگوید اگر موهایم سپید شده و از شوق دیدار محبوب پیر شدهام، دلیلش این است که من همچون گندمی رسیدهام. گندمِ رسیده باید آسیاب شود تا به نان تبدیل گردد. انسان کامل نیز باید از مرحله جسم عبور کند تا به کمال حقیقی برسد.
انسان، فراتر از جسم است
مولانا ادامه میدهد که من گندم نیستم تا جایم آسیاب باشد. حقیقت وجود انسان از سنخ روح است، نه جسم. بنابراین مرگ، نابودی او نیست؛ بلکه خروج از مرحلهای موقت و ورود به مرتبهای برتر است.
بازگشت نور به سرچشمه نور
او نور ماه را مثال میزند که از روزنهای وارد خانه میشود و دوباره به سوی ماه بازمیگردد. روح انسان نیز پرتوی از نور الهی است که پس از پایان زندگی، به سرچشمه اصلی خود بازمیگردد.
رازهایی که با عقل عادی فهمیده نمیشوند
در پایان، مولانا میگوید اگر میتوانستم با عقل معمولی سخن بگویم، رازهای بسیاری را بیان میکردم؛ اما اکنون سکوت بهتر است، زیرا این اسرار را هر کسی توان درک ندارد و نباید در معرض فهم سطحی قرار گیرند.
خوانش فلسفی / عرفانی
این غزل، یکی از روشنترین بیانهای اندیشه مولانا درباره مرگ بهعنوان تولد دوباره است. او مرگ را نابودی نمیبیند، بلکه آن را آزاد شدن روح از محدودیتهای جسم و بازگشت به حقیقت الهی میداند.
در نگاه مولانا، انسان تا زمانی که خود را تنها جسم بداند، از مرگ میترسد؛ اما وقتی حقیقت روح را بشناسد، درمییابد که جسم تنها منزلگاهی موقت است. همانگونه که گندم برای رسیدن به نان باید آسیاب شود، انسان نیز برای رسیدن به کمال باید از مرحله زندگی مادی عبور کند.
مولانا همچنین تأکید میکند که عشق الهی، ترس از مرگ را به شوق دیدار تبدیل میکند. عاشق واقعی، پایان زندگی را آغاز وصال میبیند و با آرامش به استقبال آن میرود؛ زیرا میداند مقصد نهایی، بازگشت به سرچشمه نور و حقیقت است.
پیام نهایی این غزل آن است که انسان زمانی به آرامش واقعی میرسد که خود را موجودی جاودانه بداند، نه زندانیِ جسم و دنیا. وقتی این شناخت حاصل شود، مرگ دیگر پایان نیست؛ بلکه پلی است برای رسیدن به محبوبی که از آغاز، مقصد حقیقی روح بوده است.
غزل بنشستهام من بر درت تا بوک برجوشد وفا از مولانا با تفسیر
شعر زیبای بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما از مولانا + تفسیر
شعر زیبای آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پا از مولانا
شعر اِی یوسفِ خوشنام ما، خوش میروی بر بامِ ما از مولانا + تفسیر



