اشعار

اشعار احمدرضا احمدی (شعرهای کوتاه و بلند عاشقانه از احمدرضا احمدی)

احمدرضا احمدی، شاعری که نامش با موج نو در شعر فارسی گره خورده و سادگی را به اوج هنر رسانده است. در مجله آفتاب، مجموعه‌ای از شعرهای کوتاه و بلند عاشقانه این شاعر خلاق را گردآوری کرده‌ایم. احمدی با زبانی بی‌پیرایه و گاه مینیمال، از تنهایی، شهر خاموش و عشق ناتمام سخن می‌گوید؛ زبانی که فاصله‌ها را حذف می‌کند و مخاطب را مستقیماً در هستی شاعرانه خود غرق می‌سازد. اگر از شعر کلاسیک خسته شده‌اید و به دنبال تجربه‌ای نو، صمیمی و عمیق از عشق و زندگی هستید، این اشعار بی‌ادعا اما ماندگار، تازه‌ترین نفسِ ادبیات معاصر را به شما هدیه خواهند داد.

اشعار احمدرضا احمدی (شعرهای کوتاه و بلند عاشقانه از احمدرضا احمدی)

احمدرضا احمدی که بود؟

احمدرضا احمدی (۱۳۹۸-۱۳۱۹) شاعر، نویسنده و نقاش برجستهٔ معاصر ایرانی و از بنیانگذاران جریان «موج نوی شعر فارسی» است.

او در سال ۱۳۱۹ در کرمان متولد شد و پس از نقل مکان به تهران، تحصیلات خود را در دارالفنون به پایان رساند.

احمدی از اوایل دههٔ چهل خورشیدی با انتشار مجموعهٔ «طرح» (۱۳۴۱) فعالیت شعری خود را آغاز کرد و با سبک نو و سادهٔ خود که متأثر از سوررئالیسم فرانسوی و تصویرگرایی آمریکایی بود، توجه نسل جوان را جلب نمود.

شعر او از پیچیدگی‌های رایج فارغ و بر مفاهیمی چون تنهایی، کودکی، صلح و رویاپردازی متمرکز است . احمدی علاوه بر شعر، فعالیت گسترده‌ای در ادبیات کودک و نوجوان داشت و مدت‌ها در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به تولید آثار بدیع و تأثیرگذار پرداخت.

آثار او به دلیل ترکیب خلاقانهٔ نثر و شعر، مورد تحسین واقع شده و به زبان‌های متعدد ترجمه گردیده است . مجموعه‌هایی چون «گزارش باران» و «هزار اقاقیا در چشمانت هیچ نبود» از جمله آثار شاخص او هستند . احمدرضا احمدی در تیرماه ۱۴۰۲ در تهران درگذشت.

شعرهای کوتاه احمدرضا احمدی

چنان چشمانش

به چشمان من شباهت داشت

که ما در آینه یکدیگر را

گم می‌کردیم

بوسیدمش

دیگر هراس نداشتم

جهان پایان یابد

من از جهان سهمم را گرفته بودم

آینه را به تنهایی دوست نداشتم

آینه را در آینه دوست داشتم

گفته بودند:

عمر آفتاب از مهتاب بیشتر است

آفتاب را در خانه حبس کردم

در مهتاب کنار باغچه‌ی انبوه از ریحان خفتم

اگر نمی‌خواهی بر تیره بختی من گواهی دهی

خواهش دارم روبه روی من نمان، عبور کن

کوچه را طی کن و در انتهای کوچه محو شو

همان گونه که آدم های خوشبخت محو می شوند

آماده بودم

در صبح

برای ریختن باران در لیوان

گریه كنم

یک بار دیگر برای همیشه نامت را به ما بگو

بگو هنوز باران می بارد

و تو هنوز راه رفتن در باران را دوست داری

اشعار پروین اعتصامی / گلچین شعرهای کوتاه و بلند عاشقانه پروین اعتصامی

شعرهای کوتاه احمدرضا احمدی

در آتش می‌سوخت

به ما خیره بود

طلب یاری داشت

در آتش صاحب دو قلب

شده بود

قلبی برای ماندن و قلبی برای

رفتن

اشعار احمدرضا احمدی

چه رنجی است

خوابیدن زیر آسمانی

که نه ابر دارد نه باران

از هراس از کلمات

هر شب خواب‌های

آشفته می‌بینیم

به این جهان آمده‌ایم

که تماشا کنیم

صندلی های فرسوده و رنگ باخته

سهم ما شد

انتخاب ما مرواریدهای رخشان

بود

یکی به ما بگوید

آیا ما قادریم

دریای آبی

و جعبه‌ی مداد رنگیِ

هفت‌رنگ را

به خانه ببریم

و خوش‌بختیِ

سرنگون در آسمان ابری را

صید کنیم

در انتظار جوابِ

شما هستیم

که در آفتاب بی‌خیال

قدم می‌زنید.

از سرما هم اگر نمی‌مردیم

از عشق می‌مردیم

این دست‌های تو

پاسخ روز را خواهد داد

اگر گم شوند

همیشه در سایه‌های تابستان می‌مانم

بی‌آن‌که نام کوچه‌ی بن‌بست را بدانم

در انتهای کوچه یک کوه است

و چون قلب از حرکت بازماند

و چون شکوفه فولاد شود

و میوه نشود

من ندانسته

در یک صبح‌گاه تابستانی

راه‌ام را بر گندم‌زار به‌دوزخ به ‌بهِشت

متوقف می‌کنم

به خانه‌ی تو می‌آیم

موها را تازه شانه کرده‌ای

از ایشان ساعت حرکت

قطار را پرسیده‌ای

هر کس تو را ببیند

گمان نمی‌کند

که قطار سه‌روز است

در برف مانده

پس ایست‌گاه‌ها

در زمستان گم می‌شود

و هر کس ندانسته

مرگ را صدا می‌کند

پس دیدار کنیم

از لادنی که در گل‌دانِ شکسته

گُل داد

پس با پای پیاده

در این سنگلاخ بدویم

این اردیبهشت

این فروردین

حتی سراسر تابستان ما را تسلی نیست

پس چگونه

در این کوچه‌های بن‌بست

سرازیر شدیم

دیگر ما مانده‌ایم و تا پایان عمر

این پرسش

شاخه‌ها در قدم‌های ما

چه هستند

آغاز خلقت

آیا گل جوانه زده بود

در چشمان من

در گرمای مرداد ماه

در آفتاب

ساعت‌ها گفتگو کردیم.

اشعار سهراب سپهری (گلچین شعرهای عاشقانه، عارفانه، کوتاه و بلند سهراب سپهری)

بهترین کتاب شعر احمدرضا احمدی

صبح تو بخیر

که ساعت حرکت قطار را به من غلط گفتی

که من بتوانم یک روز دیگر در کنار تو باشم

دوستان من ساعت حرکت قطار را

در شب گذشته به من گفته بودند

بر شانه‌های تو خزه و خزان روییده بود

تو توانستی با این شانه‌های مملو از خزه و خزان

سوار قطار شوی

دستان‌ات را تا صبح نزد من

به امانت نهادی

نان را گرم کردی به من دادی

دیگر در سکوت تو کنار میز صبحانه

ما طلاها و سنگ‌های فیروزه‌ی جهان را

تصاحب کردیم

سکوت تو را چون مدالی گرم و نایاب

بر سینه آویختم

هر روز در آینه به این سکوت خیره می‌شدم

سپس روز را آغاز می‌کردم

می‌خواستم زیر پای تو را پس از صبحانه

از آفتاب فرش کنم

دندان‌های تو ارج و قرب فراوان داشت

که نان بیات شده‌ی خانه‌ی مرا

گاز زدی

ما

من و تو

چگونه به صدای پرندگان رسیدیم

که کنار پنجره از سرما جان باختند

پرندگان بی‌آشیانه را همیشه دوست داشتی

اما دیگر عمر آنان تکرار نمی‌شد

هم‌چنان که عمر من و تو هم

دیگر تکرار نمی‌شد

از تو کبریتی خواستم که شب را روشن کنم

تا پله‌ها و تو را گم نکنم

کبریت را که افروختم ، آغاز پیری بود

گفتم دستان‌ات را به من بسپار

که زمان کهنه شود

و بایستد

دستان‌ات را به من سپردی

زمان کهنه شد و مُرد

تا همه‌ی ما در پاییز

در گل‌های داوودی غرق نشدیم

تند پارو بزن

درد می‌آید و می‌رود

اما

پاییز پشت پنجره

استوار ایستاده است

تند پارو بزن

تا عمر به پایان نرسیده است

به خانه برویم، سرد است

چراغ راهرو را روشن گذاشته‌ام

کسانی دیر آمدند چراغ را خاموش کردند

کاش دزد بودند

حالا که شب می‌شود

به یاد تو هستم

کاش

خداحافظی نمی‌کردی و می‌رفتی

من عمری خداحافظی تو را

به یاد داشتم

پاییز پشت پنجره

استوار ایستاده است

مرا نظاره می‌کند

که چرا من

هنوز جهان را ترک نکرده‌ام

من که قلب فرسوده دارم

من که باید با قلب فرسوده

کم‌کم تو را فراموش کنم.

انبوهی از این بعد از ظهرهای جمعه را

به یاد دارم که در غروب آنها

در خیابان

از تنهایی گریستیم

ما نه آواره بودیم، نه غریب

اما این بعد از ظهرهای جمعه

پایان و تمامی نداشت

می‌گفتند از کودکی به ما

که زمان باز نمی‌گردد

اما نمی‌دانم چرا

این بعد از ظهرهای جمعه باز می‌گشتند

تمام دست تو روز است

و چهره‌ات گرما

نه سکوت دعوت می‌کند

و نه دیر است

دیگر باید حضور داشت

در روز

در خبر

در رگ

و در مرگ…

از عشق

اگر به زبان آمدیم فصلی را باید

برای خود صدا کنیم

تصنیف‌ها را بخوانیم

که دیگر زخم‌هامان بوی بهار گرفت.

بمان:

که برگ خانه‌ام را به خواب داده‌ای

فندق بهارم را به باد

و رنگ چشمانم را به آب.

تفنگی که اکنون تفنگ نیست،

و گلوله‌یی که در قصه‌ها

عتیقه شده است

روبروی کبوتران

تشنگی پرندگان را دارد.

مرا نکاوید

مرا بکارید

من اکنون بذری درستکار گشته‌ام

مرا بر الوارهای نور ببندید

از انگشتانم برای کودکان مداد رنگی بسازید

گوش‌هایم را بگذارید

تا در میان گلبرگ‌های صدا پاسداری کنند

چشمانم را گل‌میخ کنید

و بر هر دیواری

که در انتظار یادگاری کودکی‌ست بیاویزید

در سینه‌ام بذر مهر بپاشید

تا کودکان خسته از الفبا

در مرغزارهایم بازی کنند.

مرا نکاوید

واژه بودم

زنجیر کلمات گشتم

سخنی نوشتم که دیگران

با آرامش بخوانند

من اکنون بذری درستکار گشته‌ام

مرا بکارید

در زمینی استوار جایم دهید

نه در جنگلی که زیر سایه‌ی درختان معیوب باشم

جای من در کنار پنجره‌هاست.

اشعار حامد عسکری / گلچین شعرهای عاشقانه و احساسی حامد عسکری

بهترین کتاب شعر احمدرضا احمدی

حقیقت دارد

تو را دوست دارم

در این باران

می‌خواستم تو

در انتهای خیابان نشسته

باشی

من عبور کنم

سلام کنم

لبخند تو را در باران

می‌خواستم

می‌خواهم

تمام لغاتی را که می دانم برای تو

به دریا بریزم

دوباره متولد شوم

دنیا را ببینم

رنگ کاج را ندانم

نامم را فراموش کنم

دوباره در آینه نگاه کنم

ندانم پیراهن دارم

کلمات دیروز را

امروز نگویم

خانه را برای تو آماده کنم

برای تو یک چمدان بخرم

تو معنی سفر را از من بپرسی

لغات تازه را از دریا صید کنم

لغات را شستشو دهم

آنقدر بمیرم

تا زنده شوم

بهترین شعر احمدرضا احمدی

در کمین اندوه هستم

بانو

مرا دریاب

به خانه ببر

گلی را فراموش کرده ام

که بر چهره اممی تابید

زخم های من دهان گشوده اند

همه ی روزگار پر.ازم

اندوه بود

بانو مرا

قطره قطره دریاب

در این خانه

جای سخن نیست

زبا بستم

عمری گذشت

مرا از این خانه

به باغ ببر

سرنوشت من

به بدگمانی

به خوناب دل

خاموشی لب

اشک های من بسته

بر صورت من است

هیچکس یورش دل را

در خانه ندید

بانو

من به خانه آمدم

و دیدم

که عشق چگونه

فرو می ریزد

و قلب در اوج

رها می شود

و بر کف باغچه می ریزد

بانو مرا دریاب

ما شب چراغ نبودیم

ما در شب باختیم

از پشت شیشه های مه آلود با من حرف می زدی

صورتت را نمی دیدم

به شیشه های مه آلود نگاه کردم

بخار شیشه ها آب شده بود

شفاف بودند ، اما تو نبودی

صدای تو را از دور می شنیدم

تو در باران راه می رفتی

تو تنها در باران زیر یک چتر به انتهای خیابان رفتی

از یک پنجره در باران صدای ویلن سل شنیده می شد

سرد بود

به خانه آمدم

پشت پنجره تا صبح باران می بارید

عاشقان به طعنه

روز جمعه را صدا می‌کنند

صدای عاشقان را می‌شنوم

در انتهای کوچه‌ی بن‌بست

به عاشقان می‌رسم

مهمانان در هنگام خداحافظی

می گویند : عاشقان در یک غروب آدینه

به خواب رفتند

هنوز کسی آن ها را

بیدار نکرده است

چهره‌ام را در آینه دفن می‌کنم

امروز جمعه است

اشعار احمد شاملو (شعرهای کوتاه، بلند عاشقانه و زیبای احمد شاملو)

از هر لیوانی که آب نوشیدم

طعم لبان تو و پاییزی

که تو در آن به جا ماندی به یادم بود

فراموشی پس از فراموشی

اما

چرا طعم لبان تو و پاییزی که تو در آن

گم شدی در خانه مانده بود

ما سرانجام توانستیم

پاییز را از تقویم جدا کنیم

اما

طعم لبان تو بر همه ی لیوان ها و بشقاب ها

حک شده بود

لیوان ها و بشقاب ها را از خانه بیرون بردم

کنار گندم ها دفن کردم

زود به خانه آمدم

تو در آستانه در ایستاده بودی

تو در محاصره ی لیوان ها و بشقاب ها مانده بودی

گیسوان تو سفید

اما لبان تو هنوز جوان بود.

بوسیدمش

دیگر هراس نداشتم

جهان پایان یابد

من از جهان سهمم را گرفته بودم

چنان چشمانش

به چشمان من شباهت داشت

که ما در آینه یکدیگر را

گم می‌کردیم

یک بار دیگر برای همیشه نامت را به ما بگو

بگو هنوز باران می بارد

و تو هنوز راه رفتن در باران را دوست داری

آماده بودم

در صبح

برای ریختن باران در لیوان

گریه کنم

از حدس و گمان‌های تو ویران نمی‌شوم

مرا نام تو کفایت می‌کند

تا در سرما و بوران

زمان و هفته را نفی کنم

مرا

که می‌دانی

نه قایق است، نه پارو

بر تو خجسته باشد

گیلاس‌هایی را

که بر گیسوان آویخته‌ای

تو صبر داری

تا خواب من پایان پذیرد

تا به دیدار من آیی

من بسیار گریسته‌ام

هنگام که آسمان ابر است

مرا نیت آن است

که از خانه بدون چتر بیرون باشم.

من بسیار زیسته‌ام

اما اکنون مراد من است

که از این پنجره برای باری

جهان را آغشته به شکوفه‌های گیلاس بی‌هراس

بی‌محابا

ببینم

این خواب‌ها که در این اتاق آشفته است

مدام مرا با شتاب از خانه بیرون می‌برد

بندرت از پنجره کوچه را نگاه می‌کنم

که ولگردان یک دیگر را

پند می‌دهند که امروز برای

ماندن در کوچه کافی است.

گل‌های آفتابگردان را به خانه آورده‌ایم

اما در لیوان جای نمی‌گیرند

از این پس

از امروز

باید مدام آب لیوان را عوض کنیم.

بسیار زیسته‌ام

اما اکنون مراد من است

که در خیابان‌های آسفالت

اسبان سفید را ببینم

که بسوی ماه فروردین می‌روند

دیگر دیر است

خوب این بود

که رویای من در این سن سامان گیرد

بسیار آموخته بودم:

از تخت بیمارستان

از ملافه‌های همیشه سفید.

در این ایوان

که اکنون ایستاده‌ام

سال تحویل می‌شود

با این فاصله‌ی خانه‌ی من تا بیمارستان

با همه‌ی کوچه‌ها و درختان و آواز پرندگان

بر شاخه‌ها

هنوز بوی دوای بی‌هوشی از بیمارستان

به دماغم می‌رسد.

در این ایوان

که اکنون ایستاده‌ام

سال تحویل می‌شود

در آن غروب ماه اسفند

از همه‌ی یاران شاعرم

در این ایوان یاد کرده‌ام

مادرم در این ایوان

در روزی بارانی

سفره را پهن کرده بود

برای فهرست عمر من

ناتمام گریه کرده بود

همه‌ی عمر در پی فرصتی بود

که برای من در این ایوان

از یک صبح تا یک شب

گریه کند.

شفای من

سال‌های پیش در یک غروب پاییزی

در خیابانی که سرانجام دانستم انتها ندارد،گم شد

مادرم در ایوان

وقوع خوشبختی را برای ما دو تن

من و مادرم

حدس زده بود

پاییز آمیخته به سایه و روشن ابر

به خانه‌ی ما سقوط کرد

از هفته‌ی پیش

صدای برگ‌ها را شنیده بودیم

آمیخته به ابر بودم

زبانم لکنت داشت

قدر و منزلت اندوه را می‌دانستم

پس

هنگامی که گریه هم بر من عارض شد

قدر گریه را هم دانستم

همسایه‌ها

به من گفتند: اندوه به تو لطف داشته‌ است

که در ماه اسفند به سراغ تو آمده است

مادرم

در نخستین روز ماه اسفند وفات یافت

هیچ روزی از اسفندهای عمر

برای من آن‌قدر عتیقه نبود

مادرم گریسته بود

مادرم از درد رها شده بود

در کوچه‌های ژرف او را تشیع کردیم

آن‌گاه

از آسمان بر سر ما هزاران پرنده نازل شد

پرندگان زنبق‌های ارزانی بودند

که از هول و وحشت ما از مرگ

گاه تا غروب آفتاب در کوچه می‌ماندند.

بسیار زیسته‌ام

تمام شب برادرم بال گسترد

امید پرواز داشت

نمی‌خواست بیاد آورد

که انسان است و بال ندارد

پس

ترسان

از بام به کوچه رفت

ما دیگر برادرم را ندیدیم

هم‌چنان که دیگر مادرم را هم ندیدیم

دیگر از فراز بام از صبح تا شام

مهاجران را می‌دیدیم

که عکس‌های جوانی را می‌سوختند

تا از سرما به خوابی ابدی فرو نروند.

عصرها

ما گاهی صدای سوت قطار را می‌شنیدیم

گاهی از زنبق‌های پژمرده یاد می‌کردیم

که پرنده شدند

و سپس پژمرده شدند

گاهی زنانی را می‌دیدیم

که از دفن شوهران بازگشته بودند

آنها را زنان دیگر

محاصره می‌کردند و از آنها مدام

می‌پرسیدند که شوهران در هنگام

مرگ چه پرنده‌ای را صدا می‌کردند.

عزیز دل

پس بگذار ما گلدان‌ها را آب بدهیم.

با دیدگان آمیخته به اشک

برای هواخوری به کوچه‌ها برویم

اتاق‌ها را دوباره رنگ سفید بزنیم.

عزیز من حوصله کن

شاید معجزه‌ای رخ دهد

اتاق‌ها خود به خود سفید شوند.

نازنین من می‌دانی که من و تو

بسیار فقیر هستیم.

هراسان و تنها

از این کوچه به آن خیابان می‌رویم.

این وصیت نیست

لبخند را دوست دارم

من بسیار گریسته‌ام

سرانجام

بوته‌های اطلسی گل می‌دهد.

اشعار فروغ فرخزاد / مجموعه کامل شعرهای کوتاه، بلند عاشقانه و ماندگار فروغ

اشعار زیبای احمدرضا احمدی

شهری فریاد می‌زند:

آری

کبوتری تنها

به کنار برج کهنه می‌رسد

می‌گوید:

نه.

بهار، از تنهایی، زبانی دیگر دارد

گل ساعت

مرگ روزها و اطلسی ها را

می‌گوید

این آواز را چگونه به شهر رسانیم؟

که آواز

در پشت دروازه‌های گمان

خواهد مرد

تو با خواب به شهر درآ

تا آواز در چشمانت مخفی باشد.

ما که از دیروز گرم اتاق‌های استوایی آمده‌ایم

قرارمان

در آوازهای صبح است.

اشعار زیبای احمدرضا احمدی

نشانی خانه خویش را گم کرده‌ایم

لطف بنفشه را می‌دانیم

اما دیگر بنفشه را هم نگاه نمی‌کنیم

ما نمی‌دانیم

شاید در کنار بنفشه

دشنه‌ای را به خاک سپرده باشند

باید گریست

باید خاموش و تار

به پایان هفته خیره شد

شاید باران

ما

من و تو

چتر را در یک روز بارانی

در یک مغازه که به تماشای

گلهای مصنوعی

رفته بودیم

گم کردیم

به تو گفته بودیم:

گاهی برای ادامه‌ی روزهای تو

سکوت کردیم

هر جا باران بارید

ما در کنارت ایستاده‌ایم

و برای مرگ و تاریکی که به دنبال تو بودند

گلی پرتاب کردیم

که تو را از یاد ببرند

به تو گفته بودیم:

درختان در تنهایی می‌رویند

و در باد نابود می‌شوند

اکنون پیری ما را احاطه کرده است

و مرگ آماده است هر لحظه ما را تصرف کند.

یک بار دیگر برای همیشه نامت را به ما بگو

بگو هنوز باران می‌بارد

و تو هنوز راه رفتن در باران را

دوست داری

مرا پیش نرانید

من در همین جا ساکن هستم

راضی هستم

دهشت از شب ندارم

پا را از خانه بیرون نمی گذارم

حدس هیچ خوشبختی ندارم

همه ی آنانی که بر جنازه ی تو

گریه می کردند

اکنون در این جهان نیستند

همه ی آنانی که به چمدان هایشان

در ایستگاه قطار

تکیه داده بودند

اکنون در این جهان

نیستند

ما هستیم

با کوله باری از درد و رویای دفن شده

در ما

در زیر درختان قدم

می زنیم

که خورشید را

در برگ ها مخفی کنیم

مرا پیش نرانید

من در همین جا ساکن

هستم

اشعار فاضل نظری | گلچینی از شعرهای کوتاه و بلند عاشقانه و معروف فاضل نظری

از هر لیوانی که آب نوشیدم

طعم لبان تو و پاییزی

که تو در آن به جا ماندی به یادم بود

فراموشی پس از فراموشی

اما

چرا طعم لبان تو و پاییزی که تو در آن

گم شدی در خانه مانده بود

ما سرانجام توانستیم

پاییز را از تقویم جدا کنیم

اما

طعم لبان تو بر همه ی لیوان ها و بشقاب ها

حک شده بود

لیوان ها و بشقاب ها را از خانه بیرون بردم

کنار گندم ها دفن کردم

زود به خانه آمدم

تو در آستانه در ایستاده بودی

تو در محاصره ی لیوان ها و بشقاب ها مانده بودی

گیسوان تو سفید

اما لبان تو هنوز جوان بود

من چگونه توانستم

عطر گل را از گل سرخ

جدا بدانم

و همراه گل سرخ

عطر گل سرخ را

فراموش کنم

این اتفاقات بود

که می خواست

عمر را بی حاصل جلوه

دهد

چنان از حافظه ی ما

بر کف خیابان مروارید

می ریخت

که من متعجب

می خواستم

آبشار را

به نقطه ی اولش

که شاید برف های کوه

بود

ببرم

ساده دلی بود

اما

می دانستم

به من امید می دهد

اندکی پس از آفتاب غروب

عروسان بر کف خیابان

رها

به دنبال مرواریدها بودند

خونسرد و خاموش

از عابران

احوال مرواریدها را

می پرسیدند

در آن غروب

هیچ چیز تعجب نداشت

نه اسبی که از گله ی اسبان

رها شده بود

و به دنبال سیب سرخی

مدام می دوید

یا از چشمه ی زیر درختان

افرا

شیر فوران می کرد

لحظه ای خواستیم

حدس و گمان را

درباره ی آینده

ادامه دهیم

که باران آمد

و ذهن همه ی ما شسته

شد

باران تا صبح جمعه

ادامه داشت

من تمام پله‌ها را آبی رفتم

آسمان خانه‌ی ما

آسمان خانه‌ی همسایه نبود

من تمام پله‌ها را که به عمق گندم می‌رفت

گرسنه رفتم

من به دنبال سفیدی اسب

در تمام گندمزار فقط یک جاده را می‌دیدم

که پدرم با موهای سفید از آن می‌گذشت.

من تمام گندمزارها را تنها آمده بودم

پدرم را دیده بودم

گندم را دیده بودم

و هنوز نمی‌توانستم بگویم: اسب من

من فقط سفیدی اسب را گریستم

اسب مرا درو کردند

زیباترین قول تو این است

که هرگز باز نخواهی آمد.

زاده‌ی قول تو هستم

در غبار

پس می‌دانم

که رنج در خانه است

در انتهای پله‌ها خانه دارد

تنها انزوای من است

که در باران مرا شکر می‌کند

که تا صبح فردا

زنده هستم

چرا

تمام هفته را با پاروی شکسته

در خانه ماندم

خانه کوچک بود

در خلوتی خانه

از میان همه‌ی عادت‌ها

و سوگندها

فقط ترا صدا کردم.

زیباترین قول تو این است

که هرگز باز نخواهی آمد

دیگر اجازه ورود نمی خواست

آرام و مستقیم وارد اتاق شد

به کسی سلام نکرد

آرام روی صندلی

نشست

کسی هم از میوه هایی که در اتاق بود

تعارفش نکرد

با یک مداد پاک کن

که همراه داشت

می خواست

همه چیز جهان را پاک کند

حتی اتاق را

حتی ساکنان اتاق را

به سوی چراغ سقفی

که روشن بود

رفت

که چراغ سقفی را

با مداد پاک کن پاک کند

مردمانی که در اتاق بودند

و سوگوار بودند

مانع اش شدند

از اتاق بیرون رفت

درخت های

خانه سوگواران را

با مداد پاک کن پاک کرد

کسی در حیاط خانه سوگواران نبود

که مانع اش شود

به کوچه رفت کوچه را با مداد پاک کن

پاک نکرد

باید از کوچه به خیابان

میرسید

اما

در خیابان

تمام اتوبوسها را

با مداد پاک کن

پاک کرد

اشعار هوشنگ ابتهاج | زیباترین و کامل‌ترین شعرهای عاشقانه و زیبای سایه

پلک می زدم

باغ در آتش می سوخت

مرگ من

برای ادامه ی باغ کافی نبود

پس من آواز خواندم

سکوت کردم

من و گندم آموخته بودیم

که در فقر سکوت کنیم

رو به روی من سه شمع افروختند

من نمی توانستم

در حریق باغ و مرگ گندم

این سه شمع را جواب گویم

ما در این کوچه

با این سه شمع عمر باخته بودیم

می گفتند:

در انتهای باغ در کنار حریق

سه جغد ما را نظاره می کنند

سه شمع را خاموش کردیم

جغدها پرواز کردند

هندوانه در بشقاب بود

اشعار شهریار / کامل‌ترین و زیباترین اشعار شهریار کوتاه عاشقانه

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت
✨ فال تاروت آنلاین
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت