اشعار

داستان انتخاب رخش توسط رستم دستان (شاهنامه فردوسی)

داستان انتخاب رخش توسط رستم دستان یکی از زیباترین و به‌یادماندنی‌ترین بخش‌های شاهنامه فردوسی است؛ جایی که رستم برای یافتن اسبی شایسته، میان اسب‌های فراوان جست‌وجو می‌کند و سرانجام رخش را برمی‌گزیند. رخش اسبی معمولی نیست و از همان ابتدا ویژگی‌هایی متفاوت از خود نشان می‌دهد؛ اسبی نیرومند، تیزپا و وفادار که بعدها در بسیاری از مهم‌ترین ماجراهای زندگی رستم، همراه همیشگی او می‌شود. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان انتخاب رخش توسط رستم را با نثری ساده و روان روایت می‌کنیم و به اهمیت رابطه میان رستم و رخش در داستان‌های حماسی شاهنامه می‌پردازیم.

داستان انتخاب رخش توسط رستم دستان (شاهنامه فردوسی)

چنان شد ز گفتار او پهلوان
که گفتی برافشاند خواهد روان

گله هرچ بودش به زابلستان
بیاورد لختی به کابلستان

همه پیش رستم همی راندند
برو داغ شاهان همی خواندند

هر اسپی که رستم کشیدیش پیش
به پشتش بیفشاردی دست خویش

ز نیروی او پشت کردی به خم
نهادی به روی زمین بر شکم

چنین تا ز کابل بیامد زرنگ
فسیله همی تاخت از رنگ‌رنگ

یکی مادیان تیز بگذشت خنگ
برش چون بر شیر و کوتاه لنگ

دو گوشش چو دو خنجر آبدار
بر و یال فربه میانش نزار

یکی کره از پس به بالای او
سرین و برش هم به پهنای او

سیه چشم و بورابرش و گاودم
سیه خایه و تند و پولادسم

تنش پرنگار از کران تا کران
چو داغ گل سرخ بر زعفران

چو رستم بران مادیان بنگرید
مر آن کرهٔ پیلتن را بدید

کمند کیانی همی داد خم
که آن کره را بازگیرد ز رم

به رستم چنین گفت چوپان پیر
که ای مهتر اسپ کسان را مگیر

بپرسید رستم که این اسپ کیست
که دو رانش از داغ آتش تهیست

چنین داد پاسخ که داغش مجوی
کزین هست هر گونه‌ای گفت‌وگوی

همی رخش خوانیم بورابرش است
به خو آتشی و به رنگ آتش است

خداوند این را ندانیم کس
همی رخش رستمش خوانیم و بس

سه سالست تا این بزین آمدست
به چشم بزرگان گزین آمدست

چو مادرش بیند کمند سوار
چو شیر اندرآید کند کارزار

بینداخت رستم کیانی کمند
سر ابرش آورد ناگه ببند

بیامد چو شیر ژیان مادرش
همی خواست کندن به دندان سرش

بغرید رستم چو شیر ژیان
از آواز او خیره شد مادیان

یکی مشت زد نیز بر گردنش
کزان مشت برگشت لرزان تنش

بیفتاد و برخاست و برگشت از وی
بسوی گله تیز بنهاد روی

بیفشارد ران رستم زورمند
برو تنگتر کرد خم کمند

بیازید چنگال گردی بزور
بیفشارد یک دست بر پشت بور

نکرد ایچ پشت از فشردن تهی
تو گفتی ندارد همی آگهی

بدل گفت کاین برنشست منست
کنون کار کردن به دست منست

ز چوپان بپرسید کاین اژدها
به چندست و این را که خواهد بها

چنین داد پاسخ که گر رستمی
برو راست کن روی ایران زمی

مر این را بر و بوم ایران بهاست
بدین بر تو خواهی جهان کرد راست

لب رستم از خنده شد چون بسد
همی گفت نیکی ز یزدان سزد

به زین اندر آورد گلرنگ را
سرش تیز شد کینه و جنگ را

گشاده زنخ دیدش و تیزتگ
بدیدش که دارد دل و تاو و رگ

کشد جوشن و خود و کوپال او
تن پیلوار و بر و یال او

چنان گشت ابرش که هر شب سپند
همی سوختندش ز بیم گزند

چپ و راست گفتی که جادو شدست
به آورد تا زنده آهو شدست

دل زال زر شد چو خرم بهار
ز رخش نوآیین و فرخ سوار

در گنج بگشاد و دینار داد
از امروز و فردا نیامدش یاد

ترجمه روان

سخنان رستم چنان بر زال اثر گذاشت که گویی پهلوان جوان آماده بود همین حالا برای نبرد و انجام مأموریت خود حرکت کند. زال نیز تصمیم گرفت هرچه اسب در زابلستان دارد، گرد آورد و بهترین اسب را برای رستم پیدا کند.

گله‌های اسب را از زابلستان به کابلستان آوردند و همه را پیش رستم راندند. بر بدن اسب‌ها داغ شاهی زده شده بود تا مشخص باشد که متعلق به خاندان و سپاه شاهی هستند.

رستم یکی‌یکی اسب‌ها را امتحان می‌کرد. هر اسبی را که نزد او می‌آوردند، دست خود را بر پشتش فشار می‌داد. اگر اسب از نیروی دست رستم خم می‌شد و پشتش به زمین می‌رسید، معلوم می‌شد که توان حمل پهلوان جوان را ندارد.

به همین ترتیب اسب‌های بسیاری را آزمودند تا اینکه از سمت کابل، گله‌ای از اسب‌ها از راه رسید.

در میان آن‌ها یک مادیان خاکستری‌رنگ و بسیار تندرو توجه رستم را به خود جلب کرد. اندامش نیرومند و سینه‌اش پهن بود؛ مانند شیر قدرت داشت، اما پاهایش کوتاه و استوار بود. گوش‌هایش مانند دو خنجر تیز و بُرنده، یال و گردنی پرپشت و بدنی نیرومند داشت.

پشت سر این مادیان، کره‌ای بسیار نیرومند و درشت‌اندام حرکت می‌کرد که از همان کودکی اندامی شگفت‌انگیز داشت. چشم‌هایش سیاه، بدنش بور و دمش مانند دم گاو بود. سم‌هایش سیاه و سخت و استوار بود و سراسر بدنش پر از نقش و لکه‌هایی بود که مانند گل سرخ بر زمینه‌ای زرد می‌نمود.

رستم وقتی چشمش به این کره افتاد، دریافت که با اسبی معمولی روبه‌رو نیست. کمند کیانی را آماده کرد تا کره را بگیرد.

در این هنگام چوپان پیر به رستم گفت:

ای سرور، این اسب متعلق به دیگران است و نباید آن را بدون اجازه بگیری.

رستم پرسید:

این اسب از آنِ چه کسی است؟ چرا بر ران‌هایش داغی دیده نمی‌شود؟

چوپان پاسخ داد که بهتر است دنبال داغ آن نگردد؛ زیرا این اسب داستانی متفاوت دارد. او را رخش می‌نامند؛ اسبی با یال و بدن بور و رنگی آتش‌گون که طبیعتی نیز مانند آتش دارد.

چوپان گفت:

ما صاحب واقعی این اسب را نمی‌شناسیم. در میان مردم فقط او را رخش رستم می‌نامند؛ زیرا از همان ابتدا گویی برای رستم آفریده شده است. سه سال است که این کره به سن سواری رسیده و از همان زمان در چشم بزرگان و اسب‌شناسان، اسبی برگزیده و بی‌مانند شناخته شده است.

اما مادیان مادرش، اگر کمند سواری را ببیند، مانند شیر خشمگین می‌شود و با او به جنگ درمی‌آید.

رستم با شنیدن این سخنان، کمند کیانی را پرتاب کرد و ناگهان سر رخش را در کمند گرفت.

مادیان مادر بلافاصله مانند شیر ژیان به سوی رستم حمله کرد و می‌خواست با دندان سر او را بکند. رستم نیز مانند شیر خروشید. صدای سهمگین او چنان مادیان را ترساند که برای لحظه‌ای از حرکت بازماند.

رستم سپس مشتی محکم بر گردن مادیان زد. ضربه آن‌قدر سنگین بود که بدن مادیان لرزید. مادیان بر زمین افتاد، دوباره برخاست و از رستم فاصله گرفت و به سوی گله گریخت.

رستم در همان حال ران‌های نیرومند خود را بر رخش فشار داد و کمند را محکم‌تر کرد. سپس با نیروی فراوان دست خود را بر پشت اسب گذاشت و آن را فشرد.

اما رخش حتی خم هم نشد.

گویی هیچ فشاری را احساس نکرده بود. رستم با دیدن این صحنه در دل گفت:

این همان اسبی است که برای من ساخته شده است. از این پس کار من با او آغاز خواهد شد.

آنگاه از چوپان پرسید:

این اسب شگفت‌انگیز را به چه قیمتی می‌توان خرید؟ صاحبش چه بهایی برای آن می‌خواهد؟

چوپان پاسخ داد:

اگر تو همان رستمی، نیازی نیست درباره قیمت آن سخن بگویی. تو باید سرزمین ایران را از دشمنان پاک کنی و ایران‌زمین را دوباره سامان دهی. ارزش این اسب برای تو، به اندازه تمام سرزمین ایران است. با چنین اسبی می‌توانی جهان و ایران را دوباره آباد و استوار کنی.

لب‌های رستم از شادی و رضایت به خنده باز شد و گفت:

هر نیکی و نعمتی که به انسان می‌رسد، از سوی خداوند است.

پس رستم رخش را زین کرد و بر پشت او نشست. همان لحظه، روح جنگاوری و کینه‌جویی در وجودش آشکار شد. رستم به دقت اسب تازه خود را نگاه کرد؛ زنخ گشاده، حرکت تند و استوار و نیرویی فراوان در اندامش دید.

رستم تصور کرد که در میدان جنگ چگونه با چنین اسبی جوشن و کلاه‌خود و گرز خود را حمل خواهد کرد و رخش چگونه می‌تواند اندام بزرگ و سنگین او را به دوش بکشد.

رخش نیز چنان نیرومند و چابک بود که گویی هر شب برای افزایش توانش، او را با آیین‌های خاص و افسون‌گونه آماده می‌کردند. از هر سو که حرکت می‌کرد، چنان به نظر می‌رسید که جادو شده است؛ در میدان نبرد نیز می‌توانست مانند آهویی که از بند رها شده، با سرعت و چالاکی حرکت کند.

زال وقتی رخش تازه و سوار نامدارش، رستم را دید، دلش از شادی مانند بهار خرم شد. او دانست که اکنون رستم اسب شایسته‌ای برای آغاز پهلوانی خود یافته است.

زال نیز برای خرید و آماده‌سازی رخش هیچ دریغی نکرد؛ در گنج را گشود، دینار فراوان بخشید و از امروز و فردا کردن چشم پوشید.

از اینجا به بعد، رستم و رخش به یکدیگر پیوند می‌خورند؛ پیوندی که قرار است نام هر دو را در بزرگ‌ترین نبردهای شاهنامه جاودانه کند.

داستان حمله سپاه ایران به فرماندهی رستم به توران (شاهنامه فردوسی)

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت
✨ فال تاروت آنلاین
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت