اشعارمطالب خاص

داستان زاده شدن فریدون از شاهنامه فردوسی با تفسیر

داستان زاده شدن فریدون یکی از امیدبخش‌ترین و سرنوشت‌سازترین بخش‌های شاهنامه است که آغاز پایان حکومت ستمگرانه ضحاک را نوید می‌دهد. پس از آنکه موبدان پیش‌بینی می‌کنند کودکی از تبار پاکان به نام فریدون روزی بر ضحاک پیروز خواهد شد، پادشاه ستمگر فرمان می‌دهد او را پیش از تولد یا در کودکی از میان بردارند. اما با فداکاری مادرش، فرانک، و یاری طبیعت و تقدیر، فریدون از خطر می‌گریزد و در پناه دامان کوه و گاو شگفت‌انگیز برمایه پرورش می‌یابد. فردوسی در این روایت، تولد فریدون را تنها یک رویداد تاریخی یا افسانه‌ای نمی‌داند، بلکه آن را نمادی از زایش امید، پیروزی داد بر بیداد و ظهور منجی در روزگار تاریکی معرفی می‌کند. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان زاده شدن فریدون از شاهنامه را به‌صورت کامل نقل می‌کنیم و سپس آن را به زبان ساده همراه با تفسیر ادبی، نمادشناسی و پیام‌های اخلاقی و حماسی این بخش ارزشمند بررسی خواهیم کرد.

داستان زاده شدن فریدون از شاهنامه فردوسی با تفسیر

برآمد برین روزگار دراز
کشید اژدهافش به تنگی فراز

خجسته فریدون ز مادر بزاد
جهان را یکی دیگر آمد نهاد

ببالید برسان سرو سهی
همی تافت زو فر شاهنشهی

جهانجوی با فر جمشید بود
به کردار تابنده خورشید بود

جهان را چو باران به بایستگی
روان را چو دانش به شایستگی

بسر بر همی گشت گردان سپهر
شده رام با آفریدون به مهر

همان گاو کش نام برمایه بود
ز گاوان ورا برترین پایه بود

ز مادر جدا شد چو طاووس نر
بهر موی بر تازه رنگی دگر

شده انجمن بر سرش بخردان
ستاره‌شناسان و هم موبدان

که کس در جهان گاو چونان ندید
نه از پیرسر کاردانان شنید

زمین کرده ضحاک پر گفت و گوی
به گرد جهان هم بدین جست و جوی

فریدون که بودش پدر آبتین
شده تنگ بر آبتین بر زمین

گریزان و از خویشتن گشته سیر
برآویخت ناگاه بر کام شیر

از آن روزبانان ناپاک مرد
تنی چند روزی بدو باز خورد

گرفتند و بردند بسته چو یوز
برو بر سر آورد ضحاک روز

خردمند مام فریدون چو دید
که بر جفت او بر چنان بد رسید

فرانک بدش نام و فرخنده بود
به مهر فریدون دل آگنده بود

پر از داغ دل خستهٔ روزگار
همی رفت پویان بدان مرغزار

کجا نامور گاو برمایه بود
که بایسته بر تنش پیرایه بود

به پیش نگهبان آن مرغزار
خروشید و بارید خون بر کنار

بدو گفت کاین کودک شیرخوار
ز من روزگاری بزنهار دار

پدروارش از مادر اندر پذیر
وزین گاو نغزش بپرور به شیر

و گر باره خواهی روانم تراست
گروگان کنم جان بدان کت هواست

پرستندهٔ بیشه و گاو نغز
چنین داد پاسخ بدان پاک مغز

که چون بنده در پیش فرزند تو
بباشم پرستندهٔ پند تو

سه سالش همی داد زان گاو شیر
هشیوار بیدار زنهارگیر

ترجمه روان

سال‌های بسیاری از فرمانروایی ضحاک گذشت. هرچه زمان می‌گذشت، ظلم و ستم او بیشتر می‌شد و فشار بر مردم افزایش می‌یافت.

در همین روزگار، فریدون، همان کسی که سرنوشت نابودی ضحاک را رقم می‌زد، دیده به جهان گشود.

با تولد او، گویی دوران تازه‌ای در تاریخ آغاز شد و امید دوباره در دل مردم زنده شد.

فریدون روزبه‌روز رشد می‌کرد.

قد و قامتش مانند سروی بلند و راست بالا می‌رفت و از همان کودکی نشانه‌های شکوه و فرّه شاهی در چهره‌اش دیده می‌شد.

او وارث بزرگی و شکوه جمشید بود و همچون خورشیدی درخشان می‌درخشید.

وجودش برای مردم همانند باران برای زمین تشنه بود و خرد و دانایی‌اش، جان انسان‌ها را روشن می‌کرد.

گویی آسمان و گردش روزگار نیز با او سازگار شده بودند و سرنوشت از همان آغاز، پشتیبان او بود.

در همان زمان، گاوی شگفت‌انگیز به نام برمایه وجود داشت.

این گاو از همه گاوان برتر و بی‌مانند بود.

پوستی زیبا و رنگارنگ داشت؛ چنان‌که فردوسی آن را به پرهای طاووس تشبیه می‌کند.

دانایان، موبدان و ستاره‌شناسان از دیدن آن شگفت‌زده بودند و می‌گفتند هیچ‌کس در جهان، حتی پیران و خردمندان، هرگز گاوی مانند برمایه ندیده‌اند.

از سوی دیگر، ضحاک همچنان در جست‌وجوی کودکی بود که بنا بود روزی او را از تخت پایین بکشد.

فرمان داده بود در سراسر کشور به دنبال فریدون بگردند و هیچ نشانی را نادیده نگیرند.

پدر فریدون، آبتین، نیز از ترس مأموران ضحاک، همواره در حال فرار و زندگی پنهانی بود.

اما سرانجام مأموران ضحاک او را پیدا کردند.

او را دستگیر کردند، دست و پایش را بستند و نزد ضحاک بردند.

ضحاک نیز بی‌رحمانه دستور داد او را بکشند و بدین ترتیب، آبتین جان خود را از دست داد.

وقتی همسرش، فرانک، از کشته شدن آبتین آگاه شد، اندوهی بزرگ سراسر وجودش را فرا گرفت.

اما بیش از هر چیز، نگران جان کودک شیرخوارش، فریدون، بود.

او می‌دانست اگر مأموران ضحاک از زنده بودن فریدون باخبر شوند، او را نیز خواهند کشت.

فرانک، کودکش را در آغوش گرفت و با شتاب به سوی مرغزاری رفت که گاو برمایه در آن نگهداری می‌شد.

در آنجا نزد نگهبان گاو رفت و با چشمانی اشکبار از او کمک خواست.

او گفت:

«این کودک شیرخوار را برای مدتی به تو می‌سپارم.

خواهش می‌کنم مانند فرزند خود از او نگهداری کن و بگذار از شیر این گاو شگفت‌انگیز بزرگ شود.

پاگر لازم باشد، جان خودم را نیز برای این خواسته فدا می‌کنم؛ فقط او را از خطر نجات بده.»

نگهبان که مردی نیک‌سرشت و مهربان بود، درخواست فرانک را پذیرفت و گفت:

«من با همه وجود از فرزندت نگهداری خواهم کرد و به سفارش تو وفادار می‌مانم.»

از آن پس، سه سال تمام، فریدون از شیر گاو برمایه تغذیه کرد.

نگهبان نیز با دقت و هوشیاری از او مراقبت می‌کرد تا هیچ‌کس از حضور این کودک باخبر نشود.

بدین ترتیب، نخستین سال‌های زندگی فریدون در پناه محبت مادر، نگهبان دلسوز و گاو برمایه سپری شد؛ بی‌آنکه ضحاک بداند دشمن آینده‌اش، آرام‌آرام در حال رشد و نیرومند شدن است.

داستان کشته شدن گاو برمایه و فهمیدن حقیقت توسط فریدون از شاهنامه فردوسی

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت
✨ فال تاروت آنلاین
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت