اشعار

داستان هفت خوان رستم بخش چهارم زن جادوگر (شاهنامه)

داستان هفت خوان رستم بخش چهارم؛ زن جادوگر یکی از بخش‌های مهم و خیال‌انگیز این حماسه در شاهنامه فردوسی است. رستم پس از پشت سر گذاشتن خطرهای پیشین، در ادامه راه با زنی جادوگر روبه‌رو می‌شود که با نیرنگ و فریب تلاش می‌کند پهلوان ایرانی را از مسیر خود منحرف کند. در این بخش، علاوه بر قدرت و دلاوری رستم، هوشیاری او در شناخت فریب و پایداری در برابر وسوسه‌ها نیز اهمیت پیدا می‌کند. رویارویی رستم با زن جادوگر، یکی از خوان‌هایی است که فضای اسطوره‌ای و شگفت‌انگیز داستان را پررنگ‌تر می‌کند. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان هفت خوان رستم بخش چهارم را به زبان ساده و روان روایت می‌کنیم و با فضای این بخش از شاهنامه بیشتر آشنا می‌شویم.

داستان هفت خوان رستم بخش چهارم زن جادوگر (شاهنامه)

چو از آفرین گشت پرداخته
بیاورد گلرنگ را ساخته

نشست از بر زین و ره برگرفت
خم منزل جادو اندر گرفت

همی رفت پویان به راه دراز
چو خورشید تابان بگشت از فراز

درخت و گیا دید و آب روان
چنان چون بود جای مرد جوان

چو چشم تذروان یکی چشمه دید
یکی جام زرین برو پر نبید

یکی غرم بریان و نان از برش
نمکدان و ریچال گرد اندرش

خور جادوان بد چو رستم رسید
از آواز او دیو شد ناپدید

فرود آمد از باره زین برگرفت
به غرم و بنان اندر آمد شگفت

نشست از بر چشمه فرخنده‌پی
یکی جام زر دید پر کرده می

ابا می یکی نیز تنبور یافت
بیابان چنان خانهٔ سور یافت

تهمتن مر آن را به بر در گرفت
بزد رود و گفتارها برگرفت

که آواره و بد نشان رستم است
که از روز شادیش بهره غم است

همه جای جنگست میدان اوی
بیابان و کوهست بستان اوی

همه جنگ با شیر و نر اژدهاست
کجا اژدها از کفش نا رهاست

می و جام و بویا گل و میگسار
نکردست بخشش ورا کردگار

همیشه به جنگ نهنگ اندر است
و گر با پلنگان به جنگ اندر است

به گوش زن جادو آمد سرود
همان نالهٔ رستم و زخم رود

بیاراست رخ را بسان بهار
وگر چند زیبا نبودش نگار

بر رستم آمد پر از رنگ و بوی
بپرسید و بنشست نزدیک اوی

تهمتن به یزدان نیایش گرفت
ابر آفرینها فزایش گرفت

که در دشت مازندران یافت خوان
می و جام، با میگسار جوان

ندانست کاو جادوی ریمنست
نهفته به رنگ اندر اهریمنست

یکی طاس می بر کفش برنهاد
ز دادار نیکی دهش کرد یاد

چو آواز داد از خداوند مهر
دگرگونه‌تر گشت جادو به چهر

روانش گمان نیایش نداشت
زبانش توان ستایش نداشت

سیه گشت چون نام یزدان شنید
تهمتن سبک چون درو بنگرید

بینداخت از باد خم کمند
سر جادو آورد ناگه ببند

بپرسید و گفتش چه چیزی بگوی
بدان‌گونه کت هست بنمای روی

یکی گنده پیری شد اندر کمند
پر آژنگ و نیرنگ و بند و گزند

میانش به خنجر به دو نیم کرد
دل جادوان زو پر از بیم کرد

ترجمه روان

رستم پس از آنکه از نیایش و سپاسگزاری فارغ شد، رخش را آماده کرد، بر زین نشست و دوباره راه مازندران را در پیش گرفت. مقصد او سرزمین جادو و دیوان بود و با شتاب در راهی طولانی پیش می‌رفت. خورشید نیز در آسمان به حرکت خود ادامه می‌داد و رستم همچنان بی‌وقفه می‌تاخت.

پس از مدتی در میان بیابان به جایی رسید که درخت و گیاه و آب روان داشت؛ مکانی سرسبز و دل‌نشین که برای استراحت مردی خسته و تشنه بسیار مناسب بود. رستم وقتی به اطراف نگاه کرد، چشمه‌ای دید که در کنار آن سفره‌ای گسترده شده بود. بر سر سفره جامی زرین پر از می قرار داشت و در کنار آن غرم بریان، نان، نمکدان و دیگر خوردنی‌ها دیده می‌شد.

رستم از دیدن چنین سفره‌ای در دل بیابان شگفت‌زده شد. آنجا در حقیقت دام و نیرنگی بود که جادوگران برای فریب او فراهم کرده بودند. وقتی رستم به آن مکان رسید، جادوی موجود در آنجا چنان بود که با آمدن او، دیوی که در آن اطراف بود از ترس صدای رستم ناپدید شد.

رستم از رخش پایین آمد و زین او را برداشت. سپس با شگفتی به سوی سفره رفت و کنار چشمه نشست. جام زرینی دید که از می پر شده بود. در همان نزدیکی، یک تنبور نیز پیدا کرد؛ گویی تمام بیابان ناگهان به مجلس شادی و بزم تبدیل شده بود.

رستم تنبور را برداشت و شروع به نواختن کرد و همراه آن آواز خواند. او از زندگی سخت و سرنوشت پررنج خود گفت:

«من رستم آواره و بداقبالم؛ سهم من از روزهای شادی، بیشتر غم و سختی بوده است. میدان زندگی من همیشه میدان جنگ است و بیابان و کوهستان، همچون باغ و بوستان من شده‌اند. پیوسته با شیران و اژدهایان می‌جنگم و هر اژدهایی که در برابر من قرار گیرد، از دستم رهایی نمی‌یابد.

برای من خبری از جام می، بوی خوش گل و بزم و میگساری نیست؛ گویی روزگار چنین نعمت‌هایی را از من دریغ کرده است. زندگی من همیشه در جنگ با نهنگ‌ها و پلنگان و دیگر دشمنان نیرومند گذشته است.»

صدای آواز رستم و نوای تنبور به گوش زن جادوگر رسید. او که می‌دانست رستم در کنار سفره نشسته است، خود را آراست و چهره‌اش را همچون بهار زیبا جلوه داد؛ هرچند زیبایی ظاهری او در حقیقت فریبی برای پنهان کردن ماهیت واقعی‌اش بود.

زن جادوگر با چهره‌ای زیبا و آراسته و با بوی خوش، نزد رستم آمد، به او نزدیک شد و در کنارش نشست. رستم که هنوز نمی‌دانست با چه موجودی روبه‌رو شده است، به خداوند پناه برد و به نیایش پرداخت و او را سپاس گفت که در دل دشت مازندران چنین سفره‌ای همراه با می و همنشینی برایش فراهم کرده است.

اما رستم نمی‌دانست که این همه، جادوی اهریمنی و نیرنگی پنهان در پس ظاهر زیباست.

زن جادوگر جامی از می در دست گرفت. اما هنگامی که رستم نام خداوند را بر زبان آورد و به ستایش او پرداخت، جادوی زن از میان رفت و چهره واقعی‌اش آشکار شد. ناگهان صورتش دگرگون شد و دیگر اثری از آن زیبایی و آراستگی باقی نماند.

زن جادوگر دیگر نتوانست به نیایش و ستایش خداوند ادامه دهد و حتی توان سخن گفتن درباره خدا را نداشت. چهره‌اش سیاه شد و ماهیت واقعی‌اش آشکار گردید.

رستم با دیدن این دگرگونی، بی‌درنگ فهمید که با یک جادوگر روبه‌رو است. فوراً کمند خود را از جای درآورد و با مهارت آن را به سوی جادوگر انداخت و او را در کمند گرفتار کرد.

سپس از او پرسید که واقعاً چیست و از او خواست حقیقت خود را آشکار کند. جادوگر که دیگر نمی‌توانست چهره واقعی‌اش را پنهان کند، به شکل پیرزنی زشت و فریبکار درآمد؛ پیرزنی سالخورده و پر از چین و چروک که سرشار از نیرنگ و بدی بود.

رستم که ماهیت او را فهمیده بود، دیگر به او فرصت نداد. خنجر خود را کشید و بدن جادوگر را به دو نیم کرد. با کشته شدن او، ترس و وحشت در میان جادوگران و دیوان آن سرزمین بیشتر شد؛ زیرا می‌دانستند رستم یکی از پس دیگری دشمنان مازندران را از میان خواهد برد.

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت
✨ فال تاروت آنلاین
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت