اشعار

غزل چندانکه خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را مولانا + تفسیر

غزل «چندانکه خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را» از سروده‌های پرشور مولانا است که در آن، زبان عاشقانه با مفاهیمی مانند تسلیم، بی‌قراری و دلباختگی عمیق درهم می‌آمیزد. مولانا در این غزل، رابطه عاشق و معشوق را در فضایی متفاوت از یک گفت‌وگوی معمولی به تصویر می‌کشد؛ جایی که عاشق در برابر قدرت و ناز معشوق، نه از سر ضعف، بلکه از شدت عشق و دلبستگی ایستادگی می‌کند. لحن شعر در عین صمیمیت، سرشار از حرکت و شور عرفانی است و می‌توان آن را در دو سطح عاشقانه و عرفانی خواند. در این مطلب از مجله آفتاب، متن غزل چندانکه خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را از مولانا را همراه با معنی و تفسیر بیت‌های شعر بررسی می‌کنیم.

غزل چندانکه خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را مولانا + تفسیر

چندانکه خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را
می‌دان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما

ور خود برآید بر سما کی تیره گردد آسمان
کز دود آورد آسمان چندان لطیفی و ضیا

خود را مرنجان ای پدر سر را مکوب اندر حجر
با نقش گرمابه مکن این جمله چالیش و غزا

گر تو کنی بر مه تفو بر روی تو بازآید آن
ور دامن او را کشی هم بر تو تنگ آید قبا

پیش از تو خامان دگر در جوش این دیگ جهان
بس برتپیدند و نشد درمان نبود الا رضا

بگرفت دم مار را یک خارپشت اندر دهن
سر درکشید و گرد شد مانند گویی آن دغا

آن مار ابله خویش را بر خار می‌زد دم به دم
سوراخ سوراخ آمد او از خود زدن بر خارها

بی صبر بود و بی‌حیل خود را بکشت او از عجل
گر صبر کردی یک زمان رستی از او آن بدلقا

بر خارپشت هر بلا خود را مزن تو هم هلا
ساکن نشین وین ورد خوان «جاء القضا ضاق الفضا»

فرمود رب العالمین با صابرانم همنشین
ای همنشین صابران «افرغ علینا صبرنا»

رفتم به وادی دگر باقی تو فرما ای پدر
مر صابران را می‌رسان هر دم سلامی نو ز ما

این شعر مولانا یکی از روشن‌ترین نمونه‌های حکمت عملی او درباره صبر، رضا و پرهیز از جنگیدن بیهوده با تقدیر است. مولانا در این ابیات، انسانی را تصویر می‌کند که در برابر یک وضعیت ناگوار، هرچه بیشتر تقلا می‌کند، بیشتر به خودش آسیب می‌زند. پیام شعر این نیست که انسان در برابر همه مشکلات منفعل باشد؛ بلکه می‌گوید وقتی چیزی از اختیار تو بیرون است، بی‌صبری و دست‌وپا زدن کورکورانه نه‌تنها مشکل را حل نمی‌کند، بلکه رنج را بیشتر می‌کند.

نکته مهم این است که مولانا این معنا را با چند تصویر بسیار ملموس بیان می‌کند: دود اجاق در برابر آسمان، تف کردن به ماه، دیگ جوشان جهان، مار و خارپشت و سرانجام انسانی که باید به جای خودآزاری، صبر پیشه کند.

تصویر کلی شعر

ساختار شعر را می‌توان چنین دید:

تهدید و ستیز → بیهوده بودن تقلا → هشدار → داستان مار و خارپشت → نتیجه اخلاقی → صبر و رضا → دعا برای صابران

مولانا ابتدا با مخاطبی سخن می‌گوید که ظاهراً در حال خشم و اعتراض است:

چندانکه خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را
می‌دان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما

«گولخن» یعنی آتشخانه و محل سوختن هیزم و زباله. دود آن هرقدر زیاد باشد، نمی‌تواند آسمان را تحت تأثیر واقعی قرار دهد.

یعنی اگر انسان با خشم و تهدید به جنگ جهان، روزگار یا تقدیر برود، قدرت او برای تغییر حقیقت بسیار کمتر از چیزی است که در حالت خشم تصور می‌کند.

مولانا از همان ابتدا میان احساس قدرت و قدرت واقعی فاصله می‌گذارد.

دود گولخن و آسمان

تصویر دود و آسمان بسیار ظریف است:

ور خود برآید بر سما کی تیره گردد آسمان
کز دود آورد آسمان چندان لطیفی و ضیا

حتی اگر دود از زمین بالا برود و به آسمان برسد، نمی‌تواند ذات آسمان را تیره و نابود کند.

«آسمان» در اینجا می‌تواند نماد حقیقت، نظام هستی و گستره تقدیر الهی باشد و دود نماد خشم و اعتراض محدود انسان.

مولانا نمی‌گوید دود وجود ندارد؛ دود واقعاً بالا می‌رود و برای لحظه‌ای جلوی دید را می‌گیرد. اما نمی‌تواند آسمان را تغییر دهد.

این تفاوت مهم است:

انسان می‌تواند شرایط را برای مدتی تیره ببیند، اما این به معنای تغییر حقیقت هستی نیست.

خودت را در جنگی بیهوده خسته نکن

خود را مرنجان ای پدر سر را مکوب اندر حجر
با نقش گرمابه مکن این جمله چالیش و غزا

«حجر» یعنی سنگ و «نقش گرمابه» اشاره به تصویرهایی دارد که در گرمابه‌ها یا بر دیوارها کشیده می‌شدند.

مولانا می‌گوید با چیزی که اساساً قدرت مقابله با تو را ندارد، وارد جنگ نشو. سر خود را به سنگ نزن و با یک نقش و تصویر بجنگ.

اینجا مفهوم مهمی شکل می‌گیرد:

گاهی انسان به جای حل مسئله، با تصور خودش از مسئله می‌جنگد.

یعنی بخشی از رنج، نه از خود حادثه، بلکه از مقاومت ذهنی ما در برابر چیزی ناشی می‌شود که واقع شده است.

تف کردن به ماه

گر تو کنی بر مه تفو بر روی تو بازآید آن
ور دامن او را کشی هم بر تو تنگ آید قبا

این یکی از زیباترین تمثیل‌های شعر است.

اگر کسی به ماه تف کند، آب دهان خودش به صورت خودش بازمی‌گردد. اگر بخواهد دامن ماه را بکشد، در نهایت این خودش است که گرفتار می‌شود.

مولانا در اینجا به یک قانون روان‌شناختی بسیار مهم اشاره می‌کند:

خشمِ بی‌هدف پیش از آنکه به جهان آسیب بزند، خود انسان را زخمی می‌کند.

ممکن است آدم تصور کند با اعتراض، نفرین، خشم و جنگیدن با واقعیت، چیزی را تغییر می‌دهد؛ اما اگر موضوع اساساً خارج از اختیار او باشد، حاصل این جنگ بیشتر به خودش برمی‌گردد.

دیگ جهان و انسان‌های پیش از ما

پیش از تو خامان دگر در جوش این دیگ جهان
بس برتپیدند و نشد درمان نبود الا رضا

«دیگ جهان» تصویری بسیار مولانایی است؛ جهان مانند دیگی در حال جوشیدن است و انسان‌ها درون آن گرفتار فراز و نشیب‌اند.

«خامان» کسانی هستند که هنوز تجربه و پختگی لازم را پیدا نکرده‌اند.

مولانا می‌گوید پیش از تو نیز انسان‌های بسیاری در این دیگ جوشیده‌اند، تقلا کرده‌اند، به خود پیچیده‌اند و کوشیده‌اند همه‌چیز را مطابق خواست خود کنند؛ اما در نهایت راه نجاتی جز رضا پیدا نکرده‌اند.

اینجا «رضا» به معنای تسلیم کور یا دوست داشتن رنج نیست. معنای دقیق‌تر آن، پذیرفتن واقعیتی است که دیگر در اختیار تو نیست.

داستان مار و خارپشت

از اینجا مولانا برای توضیح معنای صبر، وارد یک حکایت بسیار زنده می‌شود:

بگرفت دم مار را یک خارپشت اندر دهن
سر درکشید و گرد شد مانند گویی آن دغا

خارپشت دم مار را به دهان گرفته و خودش را جمع کرده است؛ بدنش مانند یک توپ گرد و پوشیده از خار شده است.

مار نمی‌تواند به راحتی از دست او خلاص شود.

سپس اتفاق اصلی رخ می‌دهد:

آن مار ابله خویش را بر خار می‌زد دم به دم
سوراخ سوراخ آمد او از خود زدن بر خارها

مار برای خلاص شدن، مرتب خودش را به خارهای خارپشت می‌زند و در نتیجه بدن خودش سوراخ‌سوراخ می‌شود.

این تصویر درخشان‌ترین تمثیل شعر است.

مار در واقع خودش را می‌کشد

مار گرفتار شده، اما دشمن اصلی خودش نیست؛ واکنش بی‌صبری خودش است که او را نابود می‌کند.

اگر لحظه‌ای آرام می‌گرفت، شاید امکان نجات وجود داشت:

بر خارپشت هر بلا خود را مزن تو هم هلا
ساکن نشین وین ورد خوان «جاء القضا ضاق الفضا»

مولانا مستقیماً مخاطب را با مار مقایسه می‌کند.

وقتی گرفتاری به وجود آمده، مدام خودت را به خارهای آن نزن.

«جاء القضا ضاق الفضا» یعنی:

وقتی قضا و تقدیر فرارسید، عرصه تنگ شد.

این جمله توصیف لحظه‌ای است که امکانات انسان محدود شده‌اند. مولانا در چنین شرایطی توصیه می‌کند به جای ضربه زدن مداوم به خود، آرام بگیرد.

این یکی از تفاوت‌های مهم صبر مولانا با بی‌عملی است. او نمی‌گوید همیشه هیچ کاری نکن؛ می‌گوید وقتی دیگر راهی از جنس تقلا باقی نمانده، خودت را با واکنش‌های بی‌حاصل نابود نکن.

صبر در نگاه مولانا

سپس شعر از حکایت به آیه و دعا می‌رسد:

فرمود رب العالمین با صابرانم همنشین
ای همنشین صابران «افرغ علینا صبرنا»

اینجا صبر دیگر فقط یک توصیه اخلاقی نیست؛ به یک مقام معنوی تبدیل می‌شود.

مولانا به مضمون آیه قرآن اشاره می‌کند که خداوند با صابران است.

اما چرا صبر این‌قدر مهم است؟

چون صبر از نظر مولانا فقط تحمل درد نیست. صبر یعنی انسان اجازه ندهد درد، عقل، شخصیت و رابطه او با حقیقت را نابود کند.

مار به دلیل بی‌صبری خودش را کشت؛ انسان صبور در همان شرایط می‌تواند خودش را حفظ کند.

تفاوت صبر و تسلیم منفعلانه

یکی از نکات مهم شعر این است که نباید آن را به این معنا گرفت که مولانا می‌گوید انسان همیشه دست از تلاش بکشد.

پیام دقیق‌تر این است:

در قلمرو اختیار، تلاش کن؛ در قلمرو بی‌اختیاری، صبر کن.

اگر چیزی قابل اصلاح است، باید برای اصلاحش اقدام کرد. اما وقتی انسان با واقعیتی روبه‌روست که فعلاً قدرت تغییرش را ندارد، جنگیدن دائمی با آن واقعیت ممکن است او را مانند همان مار «سوراخ‌سوراخ» کند.

پس رضا در این شعر نقطه مقابل اراده نیست؛ نقطه مقابل تقلا و خودآزاری بی‌ثمر است.

«پدر» و لحن نصیحتگر مولانا

مولانا چند بار مخاطب را «پدر» خطاب می‌کند:

خود را مرنجان ای پدر…

و در پایان:

رفتم به وادی دگر باقی تو فرما ای پدر

این خطاب، لحن شعر را صمیمی‌تر می‌کند. گویی شاعر در حال گفت‌وگویی زنده با انسانی است که گرفتار رنج شده و می‌خواهد با خشم و اعتراض از آن بیرون بیاید.

اما مولانا او را متوقف می‌کند و می‌گوید:

آرام بگیر؛ مبادا برای رهایی از یک رنج، رنج بزرگ‌تری برای خودت بسازی.

نگاه فلسفی و عرفانی

در لایه عمیق‌تر، شعر درباره رابطه انسان با تقدیر و اختیار است.

انسان دوست دارد جهان مطابق میل او حرکت کند. وقتی چنین نمی‌شود، اولین واکنش او اعتراض است: چرا این اتفاق افتاد؟ چرا من؟ چرا اکنون؟ چرا این‌گونه؟

مولانا می‌گوید این پرسش‌ها اگر از حد بگذرند، انسان را گرفتار همان چرخه‌ای می‌کنند که مار گرفتار شد.

در عرفان مولانا، آزادی حقیقی فقط این نیست که انسان هرچه می‌خواهد به دست آورد؛ بلکه این است که وابستگی بیمارگونه خود به تحقق خواسته‌هایش را نیز پشت سر بگذارد.

از این منظر، «رضا» نوعی آزادی درونی است.

انسان ممکن است نتواند حادثه را تغییر دهد، اما می‌تواند نسبت خود با حادثه را تغییر دهد.

و این همان نقطه‌ای است که حکمت مولانا از یک نصیحت ساده فراتر می‌رود.

«صبر» به‌عنوان شکل دیگری از قدرت

در نگاه نخست ممکن است به نظر برسد که خشم و جنگیدن نشانه قدرت‌اند و صبر نشانه ضعف.

مولانا دقیقاً این تصور را برعکس می‌کند.

مار در داستان، موجودی قدرتمند است؛ اما چون صبر ندارد، قدرت خودش را علیه خودش به کار می‌گیرد.

انسان صبور ممکن است ظاهراً هیچ کاری نکند، اما در واقع خودش را از نابودی حفظ می‌کند.

پس گاهی بزرگ‌ترین قدرت، توانایی انجام ندادن یک واکنش اشتباه است.

پایان شعر؛ سلامی از وادی دیگر

در پایان می‌گوید:

رفتم به وادی دگر باقی تو فرما ای پدر
مر صابران را می‌رسان هر دم سلامی نو ز ما

«وادی دیگر» را می‌توان هم در معنای عرفانی و هم در معنای ساختاری شعر دید؛ گویی مولانا از این بحث عبور می‌کند و سخن را به مخاطب می‌سپارد.

اما آخرین پیامش همچنان درباره صابران است: سلامی تازه به کسانی که صبر می‌کنند.

شعر با جنگ و تهدید آغاز می‌شود و با سلام به صابران پایان می‌یابد. این تغییر لحن خودش معنای مهمی دارد:

از آشوب به سکون، از خشم به رضا و از خودآزاری به صبر.

جمع‌بندی

این شعر در نهایت درباره یک حقیقت ساده اما عمیق است: هر رنجی را نمی‌توان با جنگیدن از میان برد.

گاهی انسان مانند مار داستان، به چیزی گرفتار شده و به جای آنکه وضعیت را با آرامش بسنجد، از شدت بی‌صبری مدام به همان مانع ضربه می‌زند و در نهایت خودش را زخمی می‌کند.

مولانا نمی‌گوید درد را انکار کن یا برای تغییر جهان هیچ تلاشی نکن. می‌گوید میان تلاش و تقلا، اختیار و بی‌اختیاری، مقاومت سازنده و خودآزاری تفاوت بگذار.

زیباترین پیام شعر شاید همین باشد:

اگر راهی برای تغییر هست، قدم بردار؛ اما اگر راه بسته است، خودت را به خارهای آن راه نزن. صبر کن تا آنچه با خشم نمی‌توانی تغییر دهی، تو را نیز از درون ویران نکند.

غزل امروز دیدم یار را آن رونق هر کار را از مولانا به همراه تفسیر

غزل ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما مولانا + تفسیر

غزل آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا مولانا + تفسیر

غزل آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا مولانا با تفسیر

غزل ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا مولانا + تفسیر

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت
✨ فال تاروت آنلاین
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت