نقد فیلم Obsession | قهرمان پوشالی ژانر ترس
با سر و صدای زیادی میآیند. قبل از اینکه فیلم روی پرده برود لقب شاهکار میگیرد. کارگردانهایی که حتی تکنیک ندارند، مدعی میشوند که فیلمی روانشناسی ساختهاند. گیشهها را تسخیر میکنند و درنهایت ما میمانیم و این قهرمانهای پوشالی. وقتی مقابل فیلم مینشینیم چیزی جز کلیشه و توخالی بودن را شاهد نیستیم. Obsession قهرمانی توخالی است که همچون دن کیشوت خودبزرگ بینی داشت و درنهایت چیزی نبود که مخاطب فکرش را میکرد. این فیلم دقیقا همان چیزی است که از یک یوتیوبر انتظار داشتیم. هنر فدا میشود تا بازدید بگیریم. Obsession را باید جوری دیگری دید و باید فهمید که با هیچچیز خاصی روبرو نیستیم.

آرزوها همیشه فریبندهاند. سینما هم بارها و بارها به این وادی رفته: آرزویی که برآورده میشود، اما بهایش از هرچیزی که تصور میکردی، سنگینتر است. ایدهای که در نگاهِ اول، بستری مناسب برای یک تریلرِ روانشناختیِ جذاب به نظر میرسد. شاید به همین دلیل است که کاری بیکر، کارگردانِ Obsession، دست به دامانِ همان کلیشهی کهن شده: عشق، جنون، یک شیءِ عجیب و آرزویی که از کنترل خارج میشود. اما چیزی که بر روی پرده میبینیم، نه یک تریلرِ هوشمندانه، که فیلمی است که در دامِ سطحیترین برداشتها از این ایده گرفتار شده است.
داستان دربارهی بیری است؛ کارمندِ فروشگاهِ موسیقی که عاشقِ نیکی، همکارِ سابقش، شده. پس از یک شکستِ عاطفی، او در مغازهای عتیقهفروشی به «بیدِ آرزو» برمیخورد. شیءای که ادعا میکند هر آرزویی را برآورده میکند. بیری هم آرزو میکند که نیکی دیوانهوار عاشقِ او شود. و این آرزو برآورده میشود. اما نیکیِ تازه، نه عاشق، که یک دیوانهی وسواسی است. ایدهای که بر روی کاغذ، پتانسیلِ خلقِ یک فیلمِ دراماتیک و پرتنش را دارد. اما چیزی که مخاطب با آن روبهرو میشود، روایتی است کلیشهای از عشقِ اجباری، با شخصیتهایی که به جای عمق، تکراری هستند و دیالوگهایی که نه به تعلیق، که به خستگی دامن میزنند. در ادامه نگاهی داریم به این که چرا Obsession، با تمام پتانسیلِ اولیهاش، نه تنها به یک اثرِ ماندگار تبدیل نشده، که در بسیاری از نقاط، حتی از سطحِ متوسط هم پایینتر است.
شاید اولین سخن این باشد. چرا جوانی بیتجربه ادعا میکند که فیلمی روانشناختی ساخته است؟ مگر این ژانر چنین ساده است که یک یوتیوبر که قبلا کمدی میساخته، ناگهان آمده و بخواهد عشق وسواسی را نقد کند؟ اصلا چه کسی گفته معنای دوست داشتن تا حد مرگ چنین کارهای شنیعی است؟ فیلمساز همهچیز خود را در یک کانسپت خلاصه کرده است. او ایدهای در ذهن داشته که میشود عشق وسواسی را چنین ساخت اما او نه عشق میداند، نه روانشناسی و نه رئالیسم جادویی. او حتی نتوانسته میان واقعیت و رئالیسم جادویی مرزی تعیین کند.
جایی که فیلم میبایست قویترین بخش خودش را نشان دهد، شکست میخورد. رئالیسم جادویی با وجود جادویی بودن یک مدیوم دارد یک سری مرزهای مشخص شده. فیلمساز اما این موارد را نادیده میگیرد. اِلمان جادویی او بیشتر از اینکه جادویی باشد، توهمی است. سپس فیلمساز سعی میکند از این مرحله سریع عبور کرده تا به بخش روانشناسی برسد. اما کدام روانشناسی؟ اصلا مگر فیلم در حدی هست که بتواند در این بخش هم ادعای نظر کند؟ فیلمساز سعی میکند این پیام را در فیلم خود جای دهد که پسر هم از این رابطه سمی خوشنود است و نمیخواهد که این جادو تمام شود اما نه! اینها همه شعار در فیلم است. معنای ذاتی عشق با آرامش و حس خوب پیوند خورده و بیشک چنین رابطه سمی با کارهای عجیب و غریب نه تنها عشق خلق نمیکند بلکه ضد عشق هم عمل میکند.

همانطور که در ابتدای مقاله نوشتم فیلم Obsession چیز خاصی ندارد. کاملا یک اثر کلیشهای و مثل هر فیلم ترسناک دیگری پُر از جامپاسکر است و اگر تکنیک نمیبود، هیچ ترسی خلق نمیشد. امروزه نیز تکنیک در سینمای ترس بسیار عام شده و هرچه در این فیلم دیدید، قطعا در دیگر فیلمها نیز پیدا خواهید کرد. پس بدانید و آگاه باشید که این اثر همچون آثار دیگر یک فیلم ترسناک یکبار مصرف معمولی است. در قامت تبلیغات، روانشناختی خطابش کردهاند، شاهکار و متفاوت نامیدهاند اما هیچکدام از اینها نیست. ایدهای تکراری در لباس جدید است. فیلمسازی جوان که دست روی راحتترین ژانر گذاشته تا اینجا نیز کسب ثروت کند. برای او و امثال او نه هنر مهم است و نه سینما. هرجا پولی برای دشت باشد، هستند. حال چه سینما چه یوتیوب. اما برای ما سینما مقدس است. ما فیلمها را هم از منظر تکنیک و هم از منظر فُرم میبینیم. اینجا ما تحت تاثیر رسانهها نیستیم. اینجا با قلم تند اما صادق خود به میدان میآییم و میگوییم که Obsession یک کلیشهای ترسناک عام است و بس.

و در نهایت، Obsession همان میشود که از همان ابتدا قرار بود باشد: فیلمی یکبار مصرف برای مخاطبی که هراسش را با جامپاسکرهای ارزانقیمت تأمین میکند و عمق را در دیالوگهای تکراری و شخصیتهای بیروح جستجو میکند. کاری بیکر شاید در یوتیوب بلد بوده که چگونه مخاطب را نگه دارد، اما اینجا، در سینما، قواعد فرق میکند. اینجا با چند نمای ترسناک و یک ایدهی دزدیدهشده از فیلمهای بهتر، نمیتوان شاهکار شد. نمیتوان با ادعای روانشناختی، فیلمی ساخت که نه از روانشناسی سررشته دارد و نه از سینما.
بزرگترین مشکل Obsession شاید این باشد که فیلمسازش هرگز نفهمید با چه ژانری سر و کار دارد. رئالیسم جادویی را با توهم اشتباه گرفت، روانشناسی را با شعار، و عشق را با وسواس بیمارگونه. نتیجه فیلمی است که در هیچکدام از این حوزهها حرفی برای گفتن ندارد؛ فقط یک کانسپت ابتدایی است که به اندازهی یک تیزر تبلیغاتی خوب میدرخشد و در بسترِ یک فیلمِ بلند، فرو میریزد.
و این دقیقاً همان جایی است که سینما از یوتیوب فاصله میگیرد. در یوتیوب، ایدهها برای کلیک ساخته میشوند؛ در سینما، ایدهها برای ماندن. Obsession اما فیلمی است که پس از دیدن، نه دغدغهای در ذهن مخاطب باقی میگذارد و نه تصویری ماندگار. فقط یک حسِ مبهم از وقتِ تلفشده و حسرتی برای فیلمی که میتوانست باشد اما نشد. حسرتی برای همان ایدهی خوبی که در دستانِ کارگردانی بیتجربه، به یک محصولِ بازاریِ یکبار مصرف تبدیل شد.
شاید تلخترین بخشِ ماجرا این باشد که فیلمساز هرگز نمیفهمد کجا اشتباه کرده. چون برای او، فروشِ گیشه، مهمترین معیارِ موفقیت است. و به همین دلیل هم، تا وقتی چنین فیلمهایی فروش میروند، ما همچنان شاهد این قهرمانهای پوشالی خواهیم بود که با سر و صدای بسیار میآیند و با هیچچیز، از میان میروند. اما ما اینجا هستیم. با قلمِ تند و نگاهِ باز. تا بگوییم که سینما، با تمام تبلیغاتهای فریبندهاش، همچنان جایِ هنر است، نه جایِ کلیک. و Obsession، هرچقدر هم که خودش را شاهکار خطاب کند، چیزی نیست جز یک فیلمِ ترسناکِ معمولی که در میان انبوهِ آثارِ مشابه، گم و ناپدید خواهد شد. همانطور که سزاوارش است.
نمره نهایی به فیلم: 5 از 10



