اشعار

داستان آشنایی زال با رودابه از شاهنامه فردوسی با نثر ساده (بخش سوم)

داستان آشنایی زال با رودابه از دلنشین‌ترین روایت‌های عاشقانه شاهنامه فردوسی است که در میان حماسه‌های بزرگ این اثر، جایگاهی ویژه دارد. پس از نخستین دیدار و دلدادگی زال و رودابه، ماجرا وارد مرحله‌ای حساس‌تر می‌شود؛ جایی که عشق این دو جوان دیگر تنها یک احساس پنهان نیست و کم‌کم خبر آن به اطرافیان و بزرگان می‌رسد. از اینجا به بعد، نگرانی خانواده‌ها، اختلاف دیرینه دو خاندان و تصمیم‌هایی که باید برای آینده گرفته شود، داستان را وارد مسیری تازه می‌کند.

در بخش سوم این روایت، فردوسی با هنرمندی، احساسات عاشقانه را در کنار خرد، سیاست و جایگاه خاندان‌ها قرار می‌دهد و نشان می‌دهد که رسیدن به وصال، تنها با عشق ممکن نیست؛ بلکه نیازمند تدبیر، شجاعت و همراهی بزرگان نیز هست. این بخش از داستان، زمینه‌ساز یکی از مهم‌ترین پیوندهای شاهنامه و تولد پهلوانی می‌شود که بعدها نام او در سراسر ایران می‌درخشد.

در این مطلب از مجله آفتاب، بخش سوم داستان آشنایی زال با رودابه را با نثری ساده و روان روایت می‌کنیم تا ادامه این عشق ماندگار را به زبانی امروزی و خواندنی دنبال کنید.

داستان آشنایی زال با رودابه از شاهنامه فردوسی با نثر ساده (بخش سوم)

ورا پنج ترک پرستنده بود
پرستنده و مهربان بنده بود

بدان بندگان خردمند گفت
که بگشاد خواهم نهان از نهفت

شما یک به یک رازدار منید
پرستنده و غمگسار منید

بدانید هر پنج و آگه بوید
همه ساله با بخت همره بوید

که من عاشقم همچو بحر دمان
از او بر شده موج تا آسمان

پر از پور سامست روشن دلم
به خواب اندر اندیشه زو نگسلم

همیشه دلم در غم مهر اوست
شب و روزم اندیشهٔ چهر اوست

کنون این سخن را چه درمان کنید
چه گویید و با من چه پیمان کنید

یکی چاره باید کنون ساختن
دل و جانم از رنج پرداختن

پرستندگان را شگفت آمد آن
که بیکاری آمد ز دخت ردان

همه پاسخش را بیاراستند
چو اهرمن از جای برخاستند

که ای افسر بانوان جهان
سرافراز بر دختران مهان

ستوده ز هندوستان تا به چین
میان بتان در چو روشن نگین

به بالای تو بر چمن سرو نیست
چو رخسار تو تابش پرو نیست

نگار رخ تو ز قنوج و رای
فرستد همی سوی خاور خدای

ترا خود به دیده درون شرم نیست
پدر را به نزد تو آزرم نیست

که آن را که اندازد از بر پدر
تو خواهی که گیری مر او را به بر

که پروردهٔ مرغ باشد به کوه
نشانی شده در میان گروه

کس از مادران پیر هرگز نزاد
نه ز آن کس که زاید بباشد نژاد

چنین سرخ دو بسد شیر بوی
شگفتی بود گر شود پیرجوی

جهانی سراسر پر از مهر تست
به ایوانها صورت چهر تست

ترا با چنین روی و بالای و موی
ز چرخ چهارم خور آیدت شوی

چو رودابه گفتار ایشان شنید
چو از باد آتش دلش بردمید

بر ایشان یکی بانگ برزد به خشم
بتابید روی و بخوابید چشم

وز آن پس به چشم و به روی دژم
به ابرو ز خشم اندر آورد خم

چنین گفت کاین خام پیکارتان
شنیدن نیرزید گفتارتان

نه قیصر بخواهم نه فغفور چین
نه از تاجداران ایران زمین

به بالای من پور سامست زال
ابا بازوی شیر و با برز و یال

گرش پیر خوانی همی گر جوان
مرا او به جای تنست و روان

مرا مهر او دل ندیده گزید
همان دوستی از شنیده گزید

بر او مهربانم به بر روی و موی
به سوی هنر گشتمش مهرجوی

پرستنده آگه شد از راز او
چو بشنید دل خسته آواز او

به آواز گفتند ما بنده‌ایم
به دل مهربان و پرستنده‌ایم

نگه کن کنون تا چه فرمان دهی
نیاید ز فرمان تو جز بهی

یکی گفت ز ایشان که ای سرو بن
نگر تا نداند کسی این سخن

اگر جادویی باید آموختن
به بند و فسون چشمها دوختن

بپریم با مرغ و جادو شویم
بپوییم و در چاره آهو شویم

مگر شاه را نزد ماه آوریم
به نزدیک او پایگاه آوریم

لب سرخ رودابه پرخنده کرد
رخان معصفر سوی بنده کرد

که این گفته را گر شوی کاربند
درختی برومند کاری بلند

که هر روز یاقوت بار آورد
برش تازیان بر کنار آورد

ترجمه روان

رودابه پنج کنیز و خدمتکار بسیار وفادار و خردمند داشت که همواره رازدار و دلسوز او بودند.

روزی آنان را نزد خود فراخواند و گفت:

«می‌خواهم رازی را که تاکنون در دلم پنهان کرده‌ام، برای شما آشکار کنم.

شما سال‌هاست محرم اسرار و غمخوار من بوده‌اید و به وفاداری‌تان اطمینان دارم.

بدانید که من عاشق شده‌ام؛ آن‌چنان که دلم مانند دریایی خروشان شده و موج این عشق تا آسمان رسیده است.

تمام قلبم از عشق زال، پسر سام، سرشار است. حتی در خواب نیز لحظه‌ای از اندیشه او آسوده نیستم.

شب و روز به یاد او و چهره‌اش زندگی می‌کنم.

حالا بگویید چه راهی پیش پای من می‌گذارید؟ چگونه می‌توانم از این رنج و بی‌قراری رها شوم؟

باید چاره‌ای پیدا کنیم تا این اندوه از دل و جانم برداشته شود.»

کنیزان از شنیدن این سخنان شگفت‌زده شدند. باورشان نمی‌شد دختر پادشاه چنین دلباخته کسی شده باشد.

آن‌ها برای منصرف کردن رودابه گفتند:

«ای بانوی بزرگ و سرور همه زنان جهان!

تو از هند تا چین به زیبایی و شکوه شهره‌ای و در میان همه زنان مانند نگینی درخشان هستی.

هیچ سروی به بلندی قامت تو نیست و هیچ ماهی به زیبایی چهره‌ات نمی‌درخشد.

پادشاهان سرزمین‌های دور آرزوی وصلت با تو را دارند.

آیا از خود شرم نمی‌کنی؟ آیا به آبرو و جایگاه پدرت نمی‌اندیشی؟

چگونه می‌خواهی همسر کسی شوی که پدرش او را در کودکی از خود رانده و بر فراز کوه رها کرده است؟

همان کودکی که پرنده‌ای او را پرورش داده و داستانش زبانزد همه مردم شده است.

هیچ‌کس با موهای سپید از مادر زاده نمی‌شود و چنین چیزی در میان مردم عادی نیست.

عجیب نیست که مردم درباره او حرف بزنند و او را شگفت‌انگیز بدانند؟

با این همه زیبایی و شکوه، سزاوار توست که همسری هم‌پایه خورشید و شاهان بزرگ جهان داشته باشی.»

اما رودابه با شنیدن این سخنان سخت خشمگین شد.

گونه‌هایش از هیجان برافروخته شد، نگاهش را از آنان برگرداند و با چهره‌ای درهم و ابروانی گره‌خورده گفت:

«این سخنان خام و بی‌ارزش شما ارزش شنیدن ندارد.

من نه قیصر روم را می‌خواهم، نه فغفور چین را و نه هیچ‌یک از شاهان ایران.

تنها زال، پسر سام، شایسته همسری من است؛ همان پهلوان بلندبالا و نیرومندی که بازوانش چون شیر و قامتش چون سرو است.

فرقی نمی‌کند او را پیر بخوانند یا جوان؛ برای من او همه وجود و جانم است.

من پیش از آنکه او را ببینم، تنها با شنیدن نام و وصفش عاشق او شدم.

آنچه مرا شیفته او کرده، بزرگی، پهلوانی، خرد و فضیلت اوست، نه ظاهرش.»

کنیزان وقتی استواری عشق رودابه را دیدند، فهمیدند که او از تصمیمش بازنخواهد گشت.

پس با احترام گفتند:

«ما خدمتگزار و وفادار تو هستیم و هر فرمانی بدهی، با جان و دل انجام می‌دهیم.

اکنون بگو چه می‌خواهی تا همان را برایت فراهم کنیم.»

یکی از کنیزان گفت:

«اما باید بسیار مراقب باشیم تا هیچ‌کس از این راز آگاه نشود.

اگر لازم باشد، جادو و افسون هم می‌آموزیم، چشم مردم را می‌بندیم، مانند پرندگان پرواز می‌کنیم یا همچون آهو با چابکی می‌دویم؛ هر کاری لازم باشد انجام می‌دهیم، فقط تا بتوانیم زال را نزد تو بیاوریم و دیدار شما را ممکن کنیم.»

رودابه با شنیدن این سخنان لبخند زد و چهره‌اش از شادی روشن شد.

سپس رو به کنیزان کرد و گفت:

«اگر بتوانید این کار را انجام دهید، بزرگ‌ترین خدمت را در حق من کرده‌اید؛ خدمتی که مانند درختی پربار، هر روز میوه‌ای گران‌بها خواهد داد و پاداش آن برای همیشه ماندگار خواهد بود.»

داستان آشنایی زال با رودابه از شاهنامه فردوسی با نثر ساده (بخش چهارم)

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا