داستان آشنایی زال با رودابه از شاهنامه فردوسی با نثر ساده (بخش پنجم)
داستان آشنایی زال با رودابه در این بخش به مرحلهای حساستر میرسد؛ جایی که عشق این دو جوان با مخالفتها و نگرانیهای بزرگان دو خاندان روبهرو میشود. زال که دل در گرو رودابه دارد، نمیخواهد از عشق خود دست بکشد و رودابه نیز همچنان به آینده این پیوند امیدوار است. از سوی دیگر، تفاوت خاندانها و گذشته مهراب باعث شده است که پذیرفتن این ازدواج برای برخی از بزرگان آسان نباشد. با این حال، داستان زال و رودابه نشان میدهد که عشق، شجاعت و خرد چگونه میتوانند در برابر موانع بزرگ قرار بگیرند. در بخش پنجم، ادامه این ماجرای مشهور شاهنامه فردوسی را با نثری ساده و روان روایت میکنیم و به اتفاقاتی میپردازیم که سرنوشت این دو دلداده را بیش از پیش به هم گره میزند.

رسیدند خوبان به درگاه کاخ
به دست اندرون هر یک از گل دو شاخنگه کرد دربان برآراست جنگ
زبان کرد گستاخ و دل کرد تنگکه بیگه ز درگاه بیرون شوید
شگفت آیدم تا شما چون شویدبتان پاسخش را بیاراستند
به تنگی دل از جای برخاستندکه امروز روزی دگر گونه نیست
به راه گلان دیو واژونه نیستبهار آمد ازگلستان گل چنیم
ز روی زمین شاخ سنبل چنیمنگهبان در گفت کامروز کار
نباید گرفتن بدان هم شمارکه زال سپهبد بکابل نبود
سراپردهٔ شاه زابل نبودنبینید کز کاخ کابل خدای
به زین اندر آرد بشبگیر پایاگرتان ببیند چنین گل بدست
کند بر زمینتان هم آنگاه پستشدند اندر ایوان بتان طراز
نشستند و با ماه گفتند رازنهادند دینار و گوهر به پیش
بپرسید رودابه از کم و بیشکه چون بودتان کار با پور سام
بدیدن بهست ار به آواز و نامپری چهره هر پنج بشتافتند
چو با ماه جای سخن یافتندکه مردیست برسان سرو سهی
همش زیب و هم فر شاهنشهیهمش رنگ و بوی و همش قد و شاخ
سواری میان لاغر و بر فراخدو چشمش چو دو نرگس قیرگون
لبانش چو بسد رخانش چو خونکف و ساعدش چو کف شیر نر
هیون ران و موبد دل و شاه فرسراسر سپیدست مویش برنگ
از آهو همین است و این نیست ننگسر جعد آن پهلوان جهان
چو سیمین زره بر گل ارغوانکه گویی همی خود چنان بایدی
وگر نیستی مهر نفزایدیبه دیدار تو دادهایمش نوید
ز ما بازگشتست دل پرامیدکنون چارهٔ کار مهمان بساز
بفرمای تا بر چه گردیم بازچنین گفت با بندگان سرو بن
که دیگر شدستی به رای و سخنهمان زال کو مرغ پرورده بود
چنان پیر سر بود و پژمرده بودبه دیدار شد چون گل ارغوان
سهی قد و زیبا رخ و پهلوانرخ من به پیشش بیاراستی
به گفتار و زان پس بهاخواستیهمی گفت و لب را پر از خنده داشت
رخان هم چو گلنار آگنده داشتپرستنده با بانوی ماهروی
چنین گفت کاکنون ره چاره جویکه یزدان هر آنچت هوا بود داد
سرانجام این کار فرخنده بادیکی خانه بودش چو خرم بهار
ز چهر بزرگان برو بر نگاربه دیبای چینی بیاراستند
طبقهای زرین بپیراستندعقیق و زبرجد برو ریختند
می و مشک و عنبر برآمیختندهمه زر و پیروزه بد جامشان
به روشن گلاب اندر آشامشانبنفشه گل و نرگس و ارغوان
سمن شاخ و سنبل به دیگر کراناز آن خانهٔ دخت خورشید روی
برآمد همی تا به خورشید بوی
ترجمه روان
پنج پرستنده به درِ کاخ رودابه رسیدند. هرکدام شاخههایی از گل در دست داشتند و وانمود میکردند که برای چیدن گل آمدهاند.
دربان وقتی آنان را دید، جلویشان را گرفت و با لحنی تند گفت:
«این وقت روز چرا اینجا آمدهاید؟ بهتر است هرچه زودتر از درگاه کاخ دور شوید. آمدن شما در این ساعت برای من عجیب است.»
پرستندگان هم پاسخ دادند:
«امروز روزی متفاوت از روزهای دیگر نیست. بهار آمده و گلستان پر از گل شده است. ما آمدهایم از باغ گل بچینیم و از روی زمین شاخههای سنبل جمع کنیم.»
دربان گفت:
«امروز دیگر لازم نیست برای چیدن گل در اینجا بمانید. زال، سپهبد زابل، در کابل نیست و دربار شاه زابل هم اینجا برپا نشده است.
اگر زال شما را ببیند که گل در دست دارید، ممکن است خشمگین شود و شما را به زمین بزند. پس بهتر است مراقب باشید.»
اما پرستندگان وارد ایوان شدند و نزد رودابه رفتند. آنان با رودابه درباره دیدار خود با زال صحبت کردند و زر و جواهراتی را که زال برای او فرستاده بود، پیش رویش گذاشتند.
رودابه با شوق از آنان پرسید:
«دیدارتان با پسر سام چگونه بود؟ از زال برایم بگویید. دیدن او بهتر از شنیدن نام و وصف اوست؛ میخواهم بدانم در واقعیت چگونه مردی است.»
پنج پرستنده شروع به تعریف کردن از زال کردند:
«او مردی بلندبالا و زیباست؛ مانند سرو بلند و استوار. هم زیبایی دارد و هم شکوه و فرّ شاهانه.
چهرهاش زیبا و دلنشین است و قامتش بلند و اندامش نیرومند. چشمانش مانند نرگس سیاه و لبهایش سرخ و زیباست. گونههایش رنگ خون دارد و دستها و بازوانش مانند پنجه شیر نیرومند است.
او هم ویژگیهای یک جنگجوی بزرگ را دارد، هم خرد و دانایی یک موبد و هم شکوه و بزرگی یک شاه.
تنها ویژگی متفاوتش، موهای سفید اوست؛ اما این سفیدی مو اصلاً چیزی از زیبایی و شکوهش کم نکرده است. سفید بودن موهایش از همان دوران کودکی همراه او بوده و عیبی برایش محسوب نمیشود.
موهای بلند و مجعدش مانند زرهای سیمین بر گل سرخ چهرهاش نشسته است. گویی طبیعت او را دقیقاً برای چنین شکوه و زیبایی آفریده است.
ما به او وعده دادیم که تو را خواهد دید و اکنون او با امید بسیار در انتظار دیدار توست.
حالا باید برای ادامه این ماجرا چارهای بیندیشیم و راهی پیدا کنیم که این دیدار ممکن شود.»
رودابه پس از شنیدن این سخنان، گفت:
«زال همان کسی است که زمانی در کوه، نزد سیمرغ پرورش یافت و شما او را پیر و زشت میدانستید؛ اما اکنون که او را دیدهاید، فهمیدهاید که چقدر زیبا، جوان، دلیر و خوشچهره است.
من هم وقتی او را دیدم، زیباییاش مرا شیفته کرد. اکنون باید راهی پیدا کنیم که بتوانم او را ببینم.»
پرستندگان گفتند:
«خداوند هرچه آرزو داشتی به تو داده است. امیدواریم پایان این ماجرا نیز خوش و فرخنده باشد.»
سپس تصمیم گرفتند خانهای زیبا برای دیدار زال آماده کنند.
خانهای داشتند که مانند باغی در بهار زیبا بود و تصویر بزرگان بر دیوارهای آن نقش بسته بود. آن را با پارچههای گرانبهای چینی آراستند و سینیهای زرین در آن قرار دادند.
در همهجا عقیق، زبرجد، طلا و دیگر جواهرات ریختند و فضای خانه را با می، مشک و عنبر خوشبو کردند.
جامها را از طلا و فیروزه ساختند و در آنها نوشیدنی و گلاب قرار دادند. اطراف خانه را نیز با گلهای بنفشه، نرگس، ارغوان، سمن و سنبل آراستند.
خانه رودابه چنان زیبا و خوشبو شده بود که عطر آن تا خورشید میرسید؛ گویی تمام زیباییهای بهار را برای استقبال از زال در یک مکان جمع کرده بودند.
در واقع، این بخش نشان میدهد که عشق زال و رودابه دیگر فقط یک علاقه پنهانی نیست، بلکه هر دو طرف برای دیدار یکدیگر آماده شدهاند. پرستندگان رودابه نیز نقش واسطه را دارند و تلاش میکنند راهی پیدا کنند تا این عشق، با وجود اختلافهای خانوادگی و سیاسی، به دیدار واقعی زال و رودابه برسد.



