داستان زالِ جوان از شاهنامه فردوسی با نثر ساده
داستان زال جوان یکی از زیباترین و پرماجراترین بخشهای شاهنامه فردوسی است؛ داستان پهلوانی که از همان آغاز زندگی با سرنوشتی متفاوت روبهرو شد. زال، فرزند سام نریمان، با موهایی سپید به دنیا آمد و همین ویژگی باعث شد پدرش او را موجودی عجیب بداند و در کوه البرز رها کند. اما سرنوشت برای زال آیندهای بزرگ رقم زده بود و سیمرغ او را یافت و مانند فرزند خود از او نگهداری کرد. سالها بعد، زال با خرد و دانایی فراوان به میان مردم بازگشت و جایگاه شایسته خود را در خاندان سام پیدا کرد.
داستان زندگی زال تنها روایت بزرگ شدن یک کودک نیست؛ بلکه سرگذشت انسانی است که با وجود تفاوت ظاهری، به یکی از خردمندترین و مهمترین پهلوانان ایران تبدیل میشود. عشق او به رودابه نیز یکی از مشهورترین داستانهای عاشقانه شاهنامه را شکل میدهد و سرانجام از پیوند آن دو، رستم، بزرگترین پهلوان شاهنامه، زاده میشود.
در این مطلب از مجله آفتاب، داستان زال جوان از شاهنامه فردوسی را با نثری ساده و روان روایت میکنیم و ماجراهای مهم زندگی او، از بازگشت نزد پدر تا آشنایی با رودابه و آغاز مسیر پهلوانیاش را دنبال خواهیم کرد.

یکایک به شاه آمد این آگهی
که سام آمد از کوه با فرّهیبدان آگهی شد منوچهر شاد
بسی از جهان آفرین کرد یادبفرمود تا نوذر نامدار
شود تازیان پیش سام سوارکند آفرین کیانی بر اوی
بدان شادمانی که بگشاد رویبفرمایدش تا سوی شهریار
شود تا سخنها کند خواستارببیند یکی روی دستان سام
به دیدار ایشان شود شادکامو زین جا سوی زابلستان شود
بر آیین خسرو پرستان شودچو نوذر بر سام نیرم رسید
یکی نو جهان پهلوان را بدیدفرود آمد از باره سام سوار
گرفتند مر یکدگر را کنارز شاه و ز گردان بپرسید سام
از ایشان بدو داد نوذر پیامچو بشنید پیغام شاه بزرگ
زمین را ببوسید سام سترگدوان سوی درگاه بنهاد روی
چنان کش بفرمود دیهیم جویچو آمد به نزدیکی شهریار
سپهبد پذیره شدش از کناردرفش منوچهر چون دید سام
پیاده شد از باره بگذارد گاممنوچهر فرمود تا برنشست
مر آن پاکدل گرد خسرو پرستسوی تخت و ایوان نهادند روی
چه دیهیم دار و چه دیهیم جویمنوچهر برگاه بنشست شاد
کلاه بزرگی به سر برنهادبه یک دست قارن به یک دست سام
نشستند روشندل و شادکامپس آراسته زال را پیش شاه
به زرّین عمود و به رزّین کلاهگرازان بیاورد سالار بار
شگفتی بماند اندر او شهریاربر آن برز بالای آن خوب چهر
تو گفتی که آرام جان است و مهرچنین گفت مر سام را شهریار
که از من تو این را به زنهارداربه خیره میازارش از هیچ روی
به کس شادمانه مشو جز بدویکه فرّ کیان دارد و چنگ شیر
دل هوشمندان و آهنگ شیرپس از کار سیمرغ و کوه بلند
و زان تا چرا خوار شد ارجمندیکایک همه سام با او بگفت
هم از آشکارا هم اندر نهفتو ز افگندن زال بگشاد راز
که چون گشت با او سپهر از فرازسرانجام گیتی ز سیمرغ و زال
پر از داستان شد به بسیار سالبرفتم به فرمان گیهان خدای
به البرز کوه اندر آن زشت جاییکی کوه دیدم سر اندر سحاب
سپهری است گفتی ز خارا بر آببرو بر نشیمی چو کاخ بلند
ز هر سوی بر او بسته راه گزندبدو اندرون بچهٔ مرغ و زال
تو گفتی که هستند هر دو همالهمی بوی مهر آمد از باد اوی
به دل راحت آمد هم از یاد اویابا داور راست گفتم به راز
که ای آفرینندهٔ بینیازرسیده به هر جای برهان تو
نگردد فلک جز به فرمان تویکی بندهام با تنی پر گناه
به پیش خداوند خورشید و ماهامیدم به بخشایش تو است بس
به چیزی دگر نیستم دسترستو این بندهٔ مرغ پرورده را
به خواری و زاری برآورده راهمی پرّ پوشد به جای حریر
مزد گوشت هنگام پستان شیربه بد مهری من روانم مسوز
به من باز بخش و دلم بر فروزبه فرمان یزدان چو این گفته شد
نیایش همانگه پذیرفته شدبزد پرّ سیمرغ و بر شد به ابر
همی حلقه زد بر سر مرد گبرز کوه اندر آمد چو ابر بهار
گرفته تن زال را بر کناربه پیش من آورد چون دایهای
که در مهر باشد ورا مایهایمن آوردمش نزد شاه جهان
همه آشکاراش کردم نهانبفرمود پس شاه با موبدان
ستارهشناسان و هم بخردانکه جویند تا اختر زال چیست
بر آن اختر از بخت سالار کیستچو گیرد بلندی چه خواهد بدن
همی داستان از چه خواهد زدنستارهشناسان هم اندر زمان
از اختر گرفتند پیدا نشانبگفتند با شاه دیهیم دار
که شادان بزی تا بود روزگارکه او پهلوانی بود نامدار
سرافراز و هشیار و گرد و سوارچو بشنید شاه این سخن شاد شد
دل پهلوان از غم آزاد شدیکی خلعتی ساخت شاه زمین
که کردند هر کس بدو آفریناز اسپان تازی به زرین ستام
ز شمشیر هندی به زرّین نیامز دینار و خز و ز یاقوت و زر
ز گستردنیهای بسیار مرغلامان رومی به دیبای روم
همه گوهرش پیکر و زرش بومزبرجد طبقها و پیروزه جام
چه از زرّ سرخ و چه از سیم خامپر از مشک و کافور و پر زعفران
همه پیش بردند فرمان برانهمان جوشن و ترگ و برگستوان
همان نیزه و تیر و گُرز گرانهمان تخت پیروزه و تاج زر
همان مهر یاقوت و زرین کمرو زان پس منوچهر عهدی نوشت
سراسر ستایش به سان بهشتهمه کابل و زابل و مای و هند
ز دریای چین تا به دریای سندز زابلستان تا بدان روی بست
به نوّی نوشتند عهدی درستچو این عهد و خلعت بیاراستند
پس اسپ جهان پهلوان خواستندچو این کرده شد سام بر پای خاست
که ای مهربان مهتر داد و راستز ماهی بر اندیشه تا چرخ ماه
چو تو شاه ننهاد بر سر کلاهبه مهر و به داد و به خوی و خرد
زمانه همی از تو رامش بردهمه گنج گیتی به چشم تو خوار
مبادا ز تو نام تو یادگارفرود آمد و تخت را داد بوس
ببستند بر کوههٔ پیل کوسسوی زابلستان نهادند روی
نظاره بر او بر همه شهر و کویچو آمد به نزدیکی نیمروز
خبر شد ز سالار گیتی فروزبیاراسته سیستان چون بهشت
گلش مشک سارا بُد و زرّ خشتبسی مشک و دینار بر ریختند
بسی زعفران و درم بیختندیکی شادمانی بُد اندر جهان
سراسر میان کهان و مهانهر آنجا که بد مهتری نامجوی
ز گیتی سوی سام بنهاد رویکه فرخنده بادا پی این جوان
بر این پاک دل نامور پهلوانچو بر پهلوان آفرین خواندند
ابر زال زر گوهر افشاندندنشست آنگهی سام با زیب و جام
همی داد چیز و همی راند کامکسی کو به خلعت سزاوار بود
خردمند بود و جهاندار بودبراندازهشان خلعت آراستند
همه پایهٔ برتری خواستندجهاندیدگان را ز کشور بخواند
سخنهای بایسته چندی براندچنین گفت با نامور بخردان
که ای پاک و بیدار دل موبدانچنین است فرمان هشیار شاه
که لشکر همی راند باید به راهسوی گرگساران و مازندران
همی راند خواهم سپاهی گرانبماند به نزد شما این پسر
که همتای جان است و جفت جگردل و جانم ایدر بماند همی
مژه خون دل برفشاند همیبه گاه جوانی و کند آوری
یکی بیهده ساختم داوریپسر داد یزدان بیانداختم
ز بیدانشی ارج نشناختمگرانمایه سیمرغ برداشتش
همان آفریننده بگماشتشبپرورد او را چو سرو بلند
مرا خوار بد مرغ را ارجمندچو هنگام بخشایش آمد فراز
جهاندار یزدان به من داد بازبدانید کاین زینهار من است
به نزد شما یادگار من استگرامیش دارید و پندش دهید
همه راه و رای بلندش دهیدسوی زال کرد آنگهی سام روی
که داد و دهش گیر و آرام جویچنان دان که زابلستان خان تست
جهان سر به سر زیر فرمان تستتو را خان و مان باید آبادتر
دل دوستداران تو شادترکلید در گنجها پیش تو است
دلم شاد و غمگین به کم بیش تو استبه سام آنگهی گفت زال جوان
که چون زیست خواهم من ایدر نوانجدا پیشتر زین کجا داشتی
مدارم که آمد گه آشتیکسی کو ز مادر گنه کار زاد
من آنم سزد گر بنالم ز دادگهی زیر چنگال مرغ اندرون
چمیدن به خاک و چریدن ز خونکنون دور ماندم ز پروردگار
چنین پروراند مرا روزگارز گل بهرهٔ من به جز خار نیست
بدین با جهاندار پیگار نیستبدو گفت پرداختن دل سزاست
بپرداز و بر گوی هرچت هواستستاره شمر مرد اخترگرای
چنین زد تو را ز اختر نیک رایکه ایدر تو را باشد آرامگاه
هم ایدر سپاه و هم ایدر کلاهگذر نیست بر حکم گردان سپهر
هم ایدر بگسترد بایدت مهرکنون گرد خویش اندر آور گروه
سواران و مردان دانش پژوهبیاموز و بشنو ز هر دانشی
که یابی ز هر دانشی رامشیز خورد و ز بخشش میاسای هیچ
همه دانش و داد دادن بسیچبگفت این و برخاست آوای کوس
هوا قیرگون شد زمین آبنوسخروشیدن زنگ و هندی درای
برآمد ز دهلیز پرده سرایسپهبد سوی جنگ بنهاد روی
یکی لشکری ساخته جنگجویبشد زال با او دو منزل به راه
بدان تا پدر چون گذارد سپاهپدر زال را تنگ در برگرفت
شگفتی خروشیدن اندر گرفتبفرمود تا بازگردد ز راه
شود شادمان سوی تخت و کلاهبیامد پر اندیشه دستان سام
که تا چون زید تا بود نیک نامنشست از بر نامور تخت عاج
به سر بر نهاد آن فروزنده تاجابا یاره و گُرزهٔ گاو سر
ابا طوق زرّین و زرّین کمرز هر کشوری موبدان را بخواند
پژوهید هر کار و هر چیز راندستارهشناسان و دین آوران
سواران جنگی و کینآورانشب و روز بودند با او به هم
زدندی همی رای بر بیش و کمچنان گشت زال از بس آموختن
تو گفتی ستاره است از افروختنبه رای و به دانش به جایی رسید
که چون خویشتن در جهان کس ندیدبدین سان همی گشت گردان سپهر
ابر سام و بر زال گسترده مهر
ترجمه روان
خبر به منوچهر شاه رسید که سام نریمان با شکوه و فرّه از کوه بازگشته و زال را با خود آورده است. منوچهر از شنیدن این خبر بسیار شاد شد و خداوند را برای این اتفاق نیکو سپاس گفت.
سپس به نوذر نامدار فرمان داد که نزد سام برود، از طرف شاه به او خوشامد بگوید و به او بگوید که برای دیدار با منوچهر به درگاه شاه بیاید تا هم خودش و هم فرزندش را ببیند.
نوذر نزد سام رسید و برای نخستین بار زال را دید؛ جوانی که قرار بود به یکی از بزرگترین پهلوانان ایران تبدیل شود. سام از حال شاه و پهلوانان پرسید و نوذر پیام منوچهر را به او رساند.
سام پس از شنیدن پیام شاه، احترام فراوانی گذاشت، زمین را بوسید و به سوی درگاه منوچهر حرکت کرد.
وقتی سام به نزدیکی شاه رسید، منوچهر به استقبال او آمد. سام به محض دیدن درفش شاه، از اسب پایین آمد و با احترام در برابر او ایستاد. منوچهر به سام فرمان داد که دوباره سوار شود و سپس هر دو به سوی تخت شاهی رفتند.
منوچهر بر تخت نشست و سام و قارن در دو سوی او جای گرفتند.
سپس زال را با شکوه و احترام نزد شاه آوردند. وقتی منوچهر زال را دید، از قامت بلند، چهره زیبا و شکوه خاص او شگفتزده شد.
شاه به سام گفت:
«این فرزند را به من بسپار و از این پس از هیچ جهت به او آسیب نرسان. او را گرامی بدار؛ زیرا در وجود او فرّه پادشاهی، نیروی شیر و خردی بزرگ نهفته است.»
سام نیز تمام ماجرای زال را برای منوچهر تعریف کرد؛ از تولد او و سفیدی موهایش گرفته تا خشم و نادانی خودش، رها کردن کودک در کوه، پیدا شدن او توسط سیمرغ و سالهایی که زال در کنار آن پرنده بزرگ شد.
سام همچنین داستان بازگشت زال را تعریف کرد و گفت چگونه به کوه البرز رفت و با دیدن جایگاه سیمرغ و فرزندش، از خداوند طلب بخشش کرد.
او برای منوچهر توضیح داد که چگونه سیمرغ زال را نزد او آورد و به او گفت که این کودک را به پدرش بازگرداند.
پس از شنیدن این داستان، منوچهر دستور داد موبدان، ستارهشناسان و خردمندان درباره سرنوشت زال تحقیق کنند و از روی ستارگان دریابند که آینده این جوان چگونه خواهد بود.
ستارهشناسان پس از بررسی اختر زال به شاه گفتند:
«شادمان باش، زیرا این جوان در آینده پهلوانی بزرگ، نامدار، هوشیار و دلیر خواهد شد و روزگار او را به جایگاهی بلند خواهد رساند.»
منوچهر از شنیدن این پیشگویی بسیار خوشحال شد و برای زال هدایا و خلعتهای فراوانی آماده کرد؛ از اسبهای تازی و شمشیرهای گرانبها گرفته تا طلا، جواهر، لباسهای فاخر، زره، کلاهخود، نیزه، تیر، گرز، تخت پیروزه و تاج زرین.
سپس منوچهر پیمانی تازه با سام بست و سرزمینهای گستردهای را در حوزه فرمانروایی او قرار داد؛ از کابل و زابل و سرزمینهای اطراف گرفته تا بخشهایی از هند و سرزمینهای دوردست.
پس از آن، سام در برابر شاه ایستاد و او را ستایش کرد و گفت:
«در جهان هیچ پادشاهی مانند تو نیست. تو با مهر، داد، خرد و بزرگواری، روزگار را آرام کردهای. ثروت جهان در برابر بزرگی تو ناچیز است.»
سپس سام با سپاهش به سوی زابلستان حرکت کرد.
وقتی خبر رسیدن سام به سیستان و زابلستان منتشر شد، تمام شهر را برای استقبال از او آراستند. شهر چنان زیبا شده بود که گویی بهشت است. مشک، زعفران، دینار و گل بر سر راه او ریختند و بزرگان و مردم برای استقبال آمدند.
همه زال را نیز ستایش کردند و بر او گوهر و زر افشاندند.
سام در آنجا مجلس بزرگی برپا کرد و به شایستگان هدیه و خلعت بخشید.
اما پس از مدتی، سام تصمیم گرفت برای جنگ به سوی گرگساران و مازندران حرکت کند. پیش از رفتن، بزرگان و خردمندان را فراخواند و زال را به آنان سپرد.
سام گفت:
«این پسر برای من مانند جان و دل من است. من در گذشته به دلیل نادانی، ارزش او را نشناختم و او را از خود دور کردم؛ اما سیمرغ که خداوند او را مأمور نگهداری از زال کرده بود، این کودک را مانند سرو پرورش داد و اکنون خداوند او را دوباره به من بازگردانده است.
پس او را گرامی بدارید، راه درست را به او بیاموزید و از او مراقبت کنید. او یادگار من و امانتی است که نزد شما میگذارم.»
سپس سام رو به زال کرد و گفت:
«زابلستان خانه توست و اختیار این سرزمین با تو خواهد بود. آبادانی آن را حفظ کن، دل دوستدارانت را شاد نگه دار و در بخشش و دادگری کوتاهی نکن. کلید گنجها نیز در اختیار توست.»
زال در پاسخ، از گذشته خود سخن گفت و از زندگی سختی که از کودکی داشته بود یاد کرد:
«من از کودکی از پدر و مادر جدا بودم. در کنار چنگال سیمرغ بزرگ شدم و غذایم مانند دیگر کودکان نبود. روزگار مرا چنین پرورش داد و اکنون از آن زندگی دور شدهام.»
سام به او گفت که نباید بیش از این در گذشته بماند و باید آینده خود را بسازد.
سپس به او گفت که ستارهشناسان پیشگویی کردهاند که زابلستان جایگاه اصلی زندگی او خواهد بود و او باید در همان سرزمین به دانش، فرمانروایی و پهلوانی بپردازد.
سام به زال سفارش کرد که در اطراف خود مردان شایسته، پهلوانان و دانشمندان جمع کند و از هر دانشی که میتواند بیاموزد.
او همچنین به زال توصیه کرد که در بخشش، دادگری و یاری مردم کوتاهی نکند.
پس از آن صدای کوس و ساز جنگ بلند شد و سپاه سام آماده حرکت شد.
زال نیز برای مدتی همراه پدر حرکت کرد تا او را بدرقه کند. اما سام پس از دو منزل به زال گفت که بازگردد و در زابلستان بماند.
پدر، زال را در آغوش گرفت و از او جدا شد.
زال با اندوه و اندیشه فراوان به زابل بازگشت و سام نیز در فکر آینده او بود؛ اینکه چگونه زندگی کند و چگونه نام نیکی از خود به جای بگذارد.
سام در زابل بر تخت نشست و تاج بر سر گذاشت. سپس موبدان، ستارهشناسان، دینداران، پهلوانان و جنگاوران را گرد خود جمع کرد و درباره مسائل گوناگون با آنان مشورت کرد.
در همین زمان، زال نیز روزبهروز بیشتر به دانش و خرد روی آورد.
آنقدر آموخت و در دانش و تدبیر پیشرفت کرد که گویی مانند ستارهای درخشان میدرخشید.
او به جایی از خرد و دانش رسید که کمتر کسی در جهان مانند او پیدا میشد.
به این ترتیب، سرنوشت سام و زال وارد مرحله تازهای شد؛ سام از گذشته پشیمان شده بود و میکوشید جایگاه شایستهای برای فرزندش بسازد، و زال نیز با بهرهگیری از دانایی و تجربه، خود را برای تبدیل شدن به یکی از بزرگترین چهرههای پهلوانی ایران آماده میکرد.



