اشعار زیبای رودکی / گلچین شعرهای ناب و ماندگار رودکی اولین شاعر فارسی
رودکی که از او با عنوان پدر شعر فارسی یاد میشود، یکی از تأثیرگذارترین شاعران تاریخ ادبیات ایران است که نقش مهمی در شکلگیری و گسترش زبان و ادبیات فارسی داشته است. اشعار رودکی با زبانی ساده، روان و سرشار از حکمت و زیبایی، پس از گذشت قرنها همچنان خواندنی و الهامبخش هستند. بسیاری از علاقهمندان به ادبیات کلاسیک به دنبال شعرهای زیبای رودکی و آثار ماندگار این شاعر بزرگ هستند تا با اندیشه و هنر او بیشتر آشنا شوند. در این مطلب از مجله آفتاب، مجموعهای از زیباترین اشعار رودکی را گردآوری کردهایم که نمایانگر جایگاه ارزشمند او در تاریخ ادبیات فارسی است.

رودکی که بود؟
رودکی سمرقندی (درگذشتهٔ حوالی ۳۲۹ هجری قمری)، مشهور به «آدمالشعرا» (پدر شعر فارسی)، نخستین شاعر بزرگ زبان فارسی دری پس از اسلام و بنیانگذار سبک خراسانی به شمار میرود.
او در روستای پنجرود (در سمرقند یا پنجکنت امروزی در تاجیکستان) متولد شد و از همان کودکی به دلیل صدای خوش و حافظهٔ قوی در نواختن چنگ و سرودن شعر شهرت یافت. رودکی در دربار امیر نصر سامانی (حکومت ۲۷۹ تا ۲۷۹ هجری) به مقام ملکالشعرایی رسید و ثروت و اعتبار بسیار یافت، اما در اواخر عمر به دلیل تکیه بر شاعران جوانتر به فقر و نابینایی گرفتار آمد و تنها و درمانده درگذشت.
اشعار برجایمانده از رودکی عمدتاً قصاید، غزلیات و قطعاتی با مضامین مدح، پند، عشق، طبیعت و شادیهای زودگذر است. از مهمترین ویژگیهای شعر او میتوان به سادگی کلام، روانی وزن، شادخویی و پرهیز از دشواریهای زبانی اشاره کرد.
معروفترین سرودهی رودکی، قصیدهٔ «بوی جوی مولیان» است که با این بیت آغاز میشود: «بوی جوی مولیان آید همی / یاد یار مهربان آید همی». همچنین ابیات معروف «هیچ کس از راز آفرینش خبر یافت / هیچکس از نیک و بد سر نوشت باخبر ماند» نیز به او منسوب است. رودکی نه تنها از پیشگامان شعر فارسی بلکه تأثیرگذارترین چهره بر شاعرانی چون فردوسی، ناصرخسرو و حافظ بوده است. آرامگاه او در روستای بندج (نزدیک پنجکنت) قرار دارد و یادبودی برای پاسداشت مقام والای او در ادبیات فارسی است.
اشعار کوتاه رودکی
با آن که دلم از غم هجرت خونست
شادی به غم توام ز غم افزونست
اندیشه کنم هر شب و گویم یا رب
هجرانش چنینست، وصالش چونست؟
کسی را چو من دوستگان می چه باید؟
که دل شاد دارد بهر دوستگانی
نه جز عیب چیزیست کان تو نداری
نه جز غیب چیزیست کان تو ندانی
دیدار به دل فروخت، نفروخت گران
بوسه به روان فروشد و هست ارزان
آری، که چو آن ماه بود بازرگان
دیدار به دل فروشد و بوسه به جان
ای از گل سرخ رنگ بربوده و بو
رنگ از پی رخ ربوده، بو از پی مو
گل رنگ شود، چو روی شویی، همه جو
مشکین گردد، چو مو فشانی، همه کو
با صد هزار مردم تنهایی
بی صد هزار مردم تنهایی
کسی را که باشد بدل مهر حیدر
شود سرخ رو در دو گیتی به آور
اشعار صائب تبریزی | مجموعه کامل شعرهای کوتاه و بلند عاشقانه از صائب

در رهگذر باد چراغی که تراست
ترسم که بمیرد از فراغی که تراست
بوی جگر سوخته عالم بگرفت
گر نشنیدی، زهی دماغی که تراست!
اشعار بلند رودکی
طشاد زی با سیاهچشمان، شاد
که جهان نیست جز فسانه و باد
ز آمده شادمان بباید بود
وز گذشته نکرد باید یاد
من و آن جعدموی غالیهبوی
من و آن ماهروی حورنژاد
نیکبخت آن کسی که داد و بخورد
شوربخت آن که او نه خورد و نه داد
باد و ابر است این جهانِ فسوس
باده پیش آر هرچه باداباد
شاد بودهست از این جهان هرگز
هیچکس، تا از او تو باشی شاد؟
داد دیدهست از او به هیچ سبب
هیچ فرزانه، تا تو بینی داد؟
از دوست به هر چیز چرا بایَدَت آزَرد؟
کین عیش چنین باشد گه شادی و گه درد
گر خوار کند مهتر، خواری نکند عیب
چون بازنوازد، شود آن داغ جفا سرد
صد نیک به یک بد نتوان کرد فراموش
گر خار براَندیشی خرما نتوان خَورد
او خشم همی گیرد، تو عذر همی خواه
هر روز به نو یار دگر مینتوان کرد
مُرد مرادی، نه همانا که مُرد
مرگ چنان خواجه نه کاریست خُرد
جان گرامی به پدر باز داد
کالبَد تیره به مادر سپرد
آنِ مَلَک با مَلَکی رفت باز
زنده کنون شد که تو گویی بِمُرد
کاه نَبُد او که به بادی پرید
آب نَبُد او که به سرما فِسُرد
شانه نبود او که به مویی شکست
دانه نبود او که زمینش فِشُرد
گنجِ زری بود در این خاکدان
کهاو دو جهان را به جُوِی میشمرد
قالب خاکی سوی خاکی فکند
جان و خِرَد سوی سماوات برد
جان دوم را که ندانند خلق
مِصقَلهای کرد و به جانان سپرد
صاف بُد آمیخته با دُرد، مَی
بر سرِ خُم رفت و جدا شد ز دُرد
در سفر افتند بههم ای عزیز
مَروَزی و رازی و رومیّ و کُرد
خانهٔ خود بازرَوَد هر یکی
اطلس کی باشد همتایِ بُرد؟
خامُش کن چون نُقَط، ایرا مَلِک
نامِ تو از دفترِ گفتن سِتُرد
دیر زیاد! آن بزرگوار خداوند
جان گرامی به جانش اندر پیوند
دایم بر جان او بلرزم، زیراک
مادر آزادگان کم آرد فرزند
از ملکان کس چنو نبود جوانی
راد و سخندان و شیرمرد و خردمند
کس نشناسد همی که کوشش او چون
خلق نداند همی که بخشش او چند
دست و زبان زر و دُر پراگند او را
نام به گیتی نه از گزاف پراگند
در دل ما شاخ مهربانی بنشاست
دل نه به بازی ز مهر خواسته برکند
همچو معماست فخر و همت او شرح
همچو ابستاست فضل و سیرت او زند
گرچه بکوشند شاعران زمانه
مدح کسی را، کسی نگوید مانند
سیرت او تخم کِشت و نعمت او آب
خاطر مداح او زمین برومند
سیرت او بود وحی نامه به کسری
چون که به آیینش پندنامه بیاگند
سیرت آن شاه پندنامهٔ اصلیست
زآن که همی روزگار گیرد از او پند
هرکه سر از پند شهریار بپیچید
پای طرب را به دام گُرم درافکند
کیست به گیتی خمیر مایهٔ ادبار؟
آن که به اقبال او نباشد خرسند
هر که نخواهد همی گشایش کارش
گو، بشو و دست روزگار فروبند
ای مَلَک، از حال دوستانش همی ناز
ای فلک، از حال دشمنانش همی خند
آخر شعر آن کنم که اول گفتم
دیر زیاد! آن بزرگوار خداوند
اشعار خیام | گلچین رباعیات فلسفی و ماندگار عمر خیام نیشابوری
شعرهای کهن فارسی
جز آن که مستی عشقست هیچ مستی نیست
همین بلات بس است، ای به هر بلا خرسند
خیال رزم تو گر در دل عدو گردد
ز بیم تیغ تو بندش جدا شود از بند
ز عدل تست به هم باز و صعوه را پرواز
ز حکم تست شب و روز را به هم پیوند
به خوشدلی گذران بعد ازین، که باد اجل
درخت عمر بداندیش را ز پا افگند
همیشه تا که بود از زمانه نام و نشان
مدام تا که بود گردش سپهر بلند
به بزم عیش و طرب باد نیکخواه تو شاد
حسود جاه تو بادا ز غصه زار و نژند
اگرچه عذر بسی بود روزگار نبود
چنان که بود به ناچار خویشتن بخشود
خدای را بستودم، که کردگار من است
زبانم از غزل و مدح بندگانش نسود
همه به تَنَبُّل و بند است بازگشتن او
شرنگ، نوش آمیغ است و روی زر اندود
بنفشههای طری خیل خیل سر بر کرد
چو آتشی که به گوگرد بردوید کبود
بیار و هان بده آن آفتاب کهش بخوری
ز لب فرو شود و از رخان برآید زود
مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود
نبود دندان، لا بل چراغ تابان بود
سپید سیم زده بود و دُرّ و مرجان بود
ستارهٔ سحری بود و قطره باران بود
یکی نماند کنون زآن همه، بسود و بریخت
چه نحس بود! همانا که نحس کیوان بود
نه نحس کیوان بود و نه روزگار دراز
چه بود؟ منت بگویم قضای یزدان بود
جهان همیشه چنین است، گِرد گَردان است
همیشه تا بود آیینِ گِرد، گَردان بود
همان که درمان باشد، به جای درد شود
و باز درد، همان کز نخست درمان بود
کهن کند به زمانی همان کجا نو بود
و نو کند به زمانی همان که خُلقان بود
بسا شکسته بیابان، که باغ خرم بود
و باغ خرم گشت آن کجا بیابان بود
همی چه دانی ای ماهروی مشکین موی
که حال بنده از این پیش بر چه سامان بود!
به زلف چوگان نازِش همی کنی تو بدو
ندیدی آن گه او را که زلف، چوگان بود
شد آن زمانه که رویش به سان دیبا بود
شد آن زمانه که مویش به سان قطران بود
چنان که خوبی، مهمان و دوست بود عزیز
بشد که باز نیامد، عزیز مهمان بود
بسا نگار، که حیران بدی بدو در، چشم
به روی او در، چشمم همیشه حیران بود
شد آن زمانه، که او شاد بود و خرم بود
نشاط او به فزون بود و غم به نقصان بود
همی خرید و همی سَخت، بیشمار درم
به شهر، هر گه یک ترک نار پستان بود
بسا کنیزک نیکو، که میل داشت بدو
به شب ز یاری او نزد جمله پنهان بود
به روز چون که نیارست شد به دیدن او
نهیب خواجهٔ او بود و بیم زندان بود
نبیذ روشن و دیدار خوب و روی لطیف
اگر گران بد، زی من همیشه ارزان بود
دلم خزانهٔ پر گنج بود و گنج سخن
نشان نامهٔ ما مهر و شعر، عنوان بود
همیشه شاد و ندانستمی که غم چه بود
دلم نشاط و طرب را فراخ میدان بود
بسا دلا، که بسان حریر کرده به شعر
از آن سپس که به کردار سنگ و سندان بود
همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود
همیشه گوشم زی مردم سخندان بود
عیال نی، زن و فرزند نی، معونت نی
از این همه تنم آسوده بود و آسان بود
تو رودکی را -ای ماهرو!- کنون بینی
بدان زمانه ندیدی که اینچنینان بود
بدان زمانه ندیدی که در جهان رفتی
سرود گویان، گویی هزاردستان بود
شد آن زمانه که او انس رادمردان بود
شد آن زمانه که او پیشکار میران بود
همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان است
همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان بود
شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنْوِشت
شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود
کجا به گیتی بودهست نامور دهقان
مرا به خانهٔ او سیم بود و حُملان بود
که را بزرگی و نعمت ز این و آن بودی
مرا بزرگی و نعمت ز آل سامان بود
بداد میر خراسانش چل هزار درم
وزو فزونی یک پنجِ میرِ ماکان بود
ز اولیاش پراکنده نیز هشت هزار
به من رسید بدان وقت، حالِ خوب آن بود
چو میر دید سخن، داد دادِ مردیِ خویش
ز اولیاش چنان کز امیر فرمان بود
کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم
عصا بیار، که وقت عصا و انبان بود
غزلیات سعدی (مجموعه کاملترین و عاشقانهترین غزلیات سعدی شیرازی)

اشعار رودکی
بر رُخَش زلف عاشق است چو من
لاجرم همچو منش نیست قرار
من و زلفین او نگونساریم
او چرا بر گل است و من بر خار؟
همچو چشمم توانگر است لبم
آن به لعل، این به لؤلؤ شهوار
تا به خاک اندرت نگرداند
خاک و ماک از تو بر ندارد کار
رگ که با اندشار بنمایی
دل تو خوش کند به خوش گفتار
باد یک چند بر تو پیماید
اندر آنش روا شود بازار
لعل می را ز دُرْجِ خُم برکش
در کدو نیمه کن، به پیش من آر
زن و دخترش گشته مویه کنان
رخ کرده به ناخنان شَدکار
ای عاشق دل داده بدین جای سپنجی
همچون شمنی شیفته بر صورت فرخار
امروز به اقبال تو، ای میر خراسان
هم نعمت و هم روی نکو دارم و سیار
درواز و دریواز فرو گشت و بر آمد
بیمست که یکبار، فرود آید دیوار
دیوار کهن گشته بپرداز بادیز
یک روز همه پست شود، رنجش بگذار
آن خجش ز گردنش درآویخته گویی
خیکیست پر از باد، درو ریخته از بار
آن کن که درین وقت همی کردی هر سال
خز پوش و به کاشانه رو از صُفه و فروار
یاد آری و دانی که تویی زیرک و نادان
ور یاد نداری تو سگالش کن و یاد آر
همی بکشتی تا در عدو نماند شجاع
همی بدادی تا در ولی نماند فقیر
بسا کسا که برهست و فَرَخشه بر خوانش
بسا کسا که جوین نان همی نیابد سیر
مبادرت کن و خامُش مباش چندینا
اگرت بدره رساند همی به بدر منیر
زندگانی چه کوته و چه دراز
نه به آخر بمرد باید باز؟
هم به چنبر گذار خواهد بود
این رسن را، اگرچه هست دراز
خواهی اندر عنا و شدت زی
خواهی اندر امان به نعمت و ناز
خواهی اندکتر از جهان بپذیر
خواهی از ری بگیر تا به طراز
این همه باد و بود تو خواب است
خواب را حکم نی، مگر به مجاز
این همه روز مرگ یکسانند
نشناسی ز یک دگرشان باز
ناز، اگر خوب را سزاست به شرط
نسزد جز تو را کرشمه و ناز
زمانه اسب و تو رایض، به رای خویشت تاز
زمانه گوی و تو چوگان به رای خویشت باز
اگرچه چنگ نوازان لطیف دست بوند
فدای دست قلم باد دست چنگ نواز
تویی، که جور و بخیلی به تو گرفت نشیب
چنانکه داد و سخاوت به تو گرفت فراز
گر نه بدبختمی، مراکه فگند؟
به یکی جاف جاف زود غَرَس
او مرا پیش شیر بپسندد
من نتاوم برو نشسته مگس
گرچه نامردم است، مهر و وفاش
نشود هیچ از این دلم پرگس
گیردی آب جوی رز پندام
چون بود بسته بنک راه ز خس
کاروان شهید رفت از پیش
وآن ما رفته گیر و میاندیش
از شمار دو چشم یک تن کم
وز شمار خرد هزاران بیش
توشهٔ جان خویش ازو بربای
پیش کهآیدت مرگ پای آگیش
آنچه با رنج یافتیش و به ذل
تو به آسانی از گزافه مدیش
خویش بیگانه گردد از پی سود
خواهی آن روز مزد کمتر دیش
گرگ را کی رسد صلابت شیر
باز را کی رسد نهیب شخیش
کسان که تلخی زهر طلب نمیدانند
ترش شوند و بتابند رو ز اهل سؤال
تو را که میشنوی طاقت شنیدن نیست
مرا که میطلبم خود چگونه باشد حال؟
شکفت لاله تو زیغال بشکفان که همی
به دور لاله به کف برنهاده به، زیغال
دریغم آید خواندن گزاف وار دو نام
بزرگوار دو نام از گزاف خواندن عام
یکی که خوبان را یکسره نکو خوانند
دگر که: عاشق گویند عاشقان را نام
دریغم آید چون مر تو را نکو خوانند
دریغم آید چون بر رهیت عاشق نام
مرا دلیست که از غمگنی چو دور شود
به غمگنان شود و غم فراز گیرد وام
غزلیات حافظ | زیباترین، عاشقانهترین و کاملترین مجموعه غزلهای حافظ شیرازی

دریغ آن که گرد کرد با رنج
کزو نیست بهر من جز سوتام
هلا رودکی، از کس اندر متاب
بکن هرچه کردْنیست با مدام
که فرغول پدید آید آن روز
که بر تخته ترا تیره شود فام
همچنان کَبتی که دارد انگبین
چون بماند داستان من بر این:
کبت ناگه بوی نیلوفر بیافت
خوشش آمد سوی نیلوفر شتافت
وز بر خوشبوی نیلوفر نشست
چون گهِ رفتن فراز آمد، نَجَست
تا چو شد در آب نیلوفر نهان
او به زیر آب ماند از ناگهان
دل تنگ مدار ای مَلَک از کار خدایی
آرام و طرب را مده از طبع جدایی
صد بار فتادهست چنین هر ملکی را
آخر برسیدند به هر کامروایی
آن کس که ترا دید و ترا بیند در جنگ
داند که تو با شیر به شمشیر درآیی
این کار سمایی بد، نه قوّت انسان
کس را نبود قوت به کار سمایی
آنان که گرفتار شدند از سپه تو
از بند به شمشیر تو یابند رهایی



