درسی

انشا درباره دوستی | بهترین نمونه انشاهای زیبا و جدید درباره مفهوم دوستی

انشا درباره دوستی | بهترین نمونه انشاهای زیبا و جدید درباره مفهوم دوستی

دوستی یکی از ارزشمندترین روابط انسانی است که نقش مهمی در شکل‌گیری شخصیت، احساس امنیت و شادی در زندگی دارد. یک انشا درباره دوستی می‌تواند به دانش‌آموزان کمک کند تا مفهوم واقعی رفاقت، وفاداری و همراهی را بهتر درک کنند و آن را در قالب نوشته‌ای منسجم بیان کنند. بسیاری از افراد به دنبال نمونه انشا درباره دوستی هستند تا با ایده‌های مختلف برای نوشتن یک متن زیبا و تاثیرگذار آشنا شوند. در این مطلب از مجله آفتاب، مجموعه‌ای از انشاهای ساده و جذاب درباره دوستی گردآوری شده است که می‌تواند برای دانش‌آموزان در مقاطع مختلف تحصیلی مفید و الهام‌بخش باشد.

 انشا دوستی یعنی بودن، نه گفتن

 انشا دوستی یعنی بودن، نه گفتن

دوستی را نمی‌شود با کلمات تعریف کرد. دوستی را باید حس کرد. مثل گرمای آفتاب در زمستان، مثل بوی باران در تابستان. دوستی یعنی کسی باشد که نگاهت کند و بداند چه می‌گذرد، بدون اینکه حرف بزنی.

من یک دوست دارم به نام امیر. از کلاس اول با هم بودیم. همکلاسی، هم محله، هم بازی. اما دوستی ما حرفی ندارد. زیاد با هم حرف نمی‌زنیم. گاهی ساعتها کنار هم می‌نشینیم و هیچی نمی‌گوییم. اما آن سکوت، پر از حرف است.

یک بار، روز تولدم بود. هیچ کس یادش نبود. نه مامان، نه بابا، نه خواهرم. من هم چیزی نگفتم. غروب، نشسته بودم توی حیاط. امیر آمد. یک جعبه کادو دستش بود. گفت: «تولدت مبارک.» تعجب کردم. گفتم: «چطور فهمیدی؟» گفت: «چون دوست توام. دوست که باید بداند.»

جعبه را باز کردم. یک دستبند ساده بود، با مهره‌های آبی. گفت: «دوست دارم؟» گفتم: «خیلی.» آن شب، برای اولین بار بود که هدیه تولدم را کسی به خاطر آورد.

دوستی فقط در خوشی‌ها نیست. یک بار، مریض شدم. تب شدیدی داشتم. چند روز نرفتم مدرسه. روز سوم، امیر آمد خانه ما. گفت: «می‌خواستم ببینم حالت چطور است.» با خودش کتاب آورده بود. گفت: «برای بخوانم، حوصله‌ات سر نرود.» آن روز، ساعتها کنارم نشست و کتاب خواند. تب داشتم، اما دلم گرم بود.

دوستی یعنی همان. یعنی بودن. نه برای اینکه چیزی بگیری، نه برای اینکه کسی ببیند. فقط برای اینکه دیگری خوشحال باشد.

حالا هر جا هستم، هر کس را می‌بینم، یاد امیر می‌افتم. یاد آن دوستی ساده و بی‌آلایش. شاید خیلی از دوست‌ها بیایند و بروند، اما دوستی با امیر، برای همیشه در قلبم می‌ماند. چون دوستی واقعی، مانند درخت کهنسالی است که ریشه‌هایش به عمق زمین رفته و هیچ طوفانی نمی‌تواند آن را از جا بکند.

 انشای دوست یعنی آینه

 انشای دوست یعنی آینه

دوست، آینه توست. هر چه هستی، نشان می‌دهد. اگر خوب باشی، خوبی‌هایت را می‌بیند. اگر بد باشی، باز هم نشانت می‌دهد، اما بدون قضاوت. دوست، آینه‌ای است که تحریف نمی‌کند، زشتی را زشت و زیبایی را زیبا نشان می‌دهد.

من و سارا از کودکی با هم بودیم. همسایه بودیم، همسن بودیم، همیشه با هم بودیم. اما سارا از من صادق‌تر بود. هر وقت اشتباه می‌کردم، بهم می‌گفت. هر وقت کار بدی می‌کردم، تذکر می‌داد. اولش ناراحت می‌شدم. فکر می‌کردم چرا دوستم اینقدر از من عیب می‌گیرد.

یک بار، با بچه‌های دیگر دعوا کردم. فکر می‌کردم حق با من است. سارا آمد کنارم نشست. گفت: «ندا، حق با تو نبود. چرا ناراحتی؟» با عصبانیت گفتم: «تو هم طرف آنها را گرفتی!» سارا گفت: «نه طرف توام، نه طرف آنها. طرف حقیقت‌ام. اگر دوستت دارم، باید راستش را بهت بگویم.»

چند روز با سارا حرف نزدم. اما دلم برایش تنگ بود. بالاخره رفتم پیشش. گفتم: «سارا، راست می‌گفتی. حق با من نبود.» سارا لبخند زد و گفت: «دوست یعنی همین. یعنی راست گفتن، حتی اگر تلخ باشد.»

از آن روز، فهمیدم دوست واقعی، کسی نیست که همیشه به تو «آفرین» بگوید. دوست واقعی، کسی است که مرا از خودم بهتر می‌شناسد، اشتباهاتم را می‌بیند و به رویم می‌آورد. چون می‌خواهد که بهتر شوم، نه اینکه در اشتباه غرق بمانم.

سارا برای من مثل یک معلم بود. از او یاد گرفتم که صداقت، پایه دوستی است. نه چاپلوسی، نه تملق، نه تعریف بی‌جا. راستی. همان چیزی که دوستی را برای همیشه ماندگار می‌کند. دوست، آینه توست. مراقب باش چه کسی را به عنوان آینه خود انتخاب می‌کنی. چون در آینه، همیشه خودت را می‌بینی. فقط باید جرأت دیدن داشته باشی.

 انشای طعم دوستی، شیرین‌تر از عسل

دوستی مثل یک شکلات خوشمزه است. نه، شیرین‌تر. مثل عسل. هر بار که می‌چشی، یک طعم جدید دارد. گاهی تلخ، گاهی شیرین، اما همیشه دوست‌داشتنی.

دوران مدرسه، بهترین دوران دوستی‌هاست. من در کلاس ششم، یک گروه پنج نفره داشتیم. من، رضا، سعید، نرگس و لیلا. پنج تا دوست که هیچ چیزی نمی‌توانست از هم جدايمان کند.

هر روز زنگ تفریح، می‌رفتیم زیر درخت چنار. نان و پنیر و گردو می‌آوردیم و با هم می‌خوردیم. رضا همیشه غذایش را با بقیه تقسیم می‌کرد. سعید همیشه تعریف می‌کرد. نرگس همیشه می‌خندید. لیلا همیشه نصیحت می‌کرد. من هم… نمی‌دانم. شاید گوش می‌کردم.

یک روز، نرگس مریض شد و نیامد مدرسه. آن روز زیر درخت چنار، انگار یک جایمان خالی بود. سعید گفت: «بدون نرگس، خنده ندارد.» رضا گفت: «بدون نرگس، غذا هم بی‌مزه است.» آن روز فهمیدیم که هر کدام از ما، یک تکه از پازل گروه بودیم. بدون یکی، پازل کامل نمی‌شد.

نرگس خوب شد و برگشت. آن روز، یک کیک پخته بود و آورده بود مدرسه. با هم خوردیم و خندیدیم. نرگس گفت: «دلم برایتان تنگ شده بود.» لیلا گفت: «ما هم برای تو.»

حالا دیگر آن سال‌ها رفته است. هر کدام از ما راه خودش را رفته است. گاهی هم را می‌بینیم، گاهی نه. اما هر وقت هم را می‌بینیم، انگار همان بچه‌های کلاس ششمی هستیم. همان زیر درخت چنار نشسته‌ایم و از خاطرات می‌گوییم. دوستی واقعی یعنی همین. یعنی گذر زمان، نتواند آن را کهنه کند. یعنی فاصله و دوری، نتواند آن را سرد کند. دوستی، فقط یک قرارداد نیست. دوستی، یک عهد است. عهدی که توی دل بسته می‌شود و هیچ چیز نمی‌تواند بشکندش.

 انشای دوست زمان سختی

آدم‌ها در خوشی‌ها زیاد دور و برت جمع می‌شوند. اما در سختی‌ها، انگار همه فرار می‌کنند. آن وقت است که می‌فهمی دوست واقعی کیست. کسی که در روز سخت، دستت را می‌گیرد و نمی‌گذارد تنها بمانی.

سال گذشته بود. پدرم شغلش را از دست داد. در خانه خبری نبود. نه خرید بزرگ، نه مسافرت، نه تفریح. حتی گاهی خرج خوراک هم نداشتیم. من خجالت می‌کشیدم به دوستانم بگویم. ترسیدم با من دوست نباشند.

یک روز، محمد، بهترین دوستم، فهمید. نه از من، از مادرم که توی نانوایی صف کشیده بود. روز بعد، آمد مدرسه. چیزی نگفت. فقط بعد از مدرسه، یک بسته بزرگ به من داد. گفتم: «این چیست؟» گفت: «برو خانه باز کن.»

رفتم خانه. باز کردم. پر بود از خوراکی، برنج، ماکارونی، کنسرو. یک نامه هم توش بود. نوشته بود: «می‌دونم روزای سختی داری. نمی‌خوام بگی. فقط بدون که من هستم. هر چی نیاز داری، بگو. دوست یعنی این دیگه. یعنی در سختی، دستت رو بگیره و بگه منم، نترس.»

گریه کردم. نه از شرم، از شادی. از اینکه کسی هست که بدون اینکه چیزی بگویی، می‌فهمدت. کسی که دردت را مال خودش می‌کند و سعی می‌کند کمکت کند.

بعد از آن، دیگر از وضعیتمان خجالت نکشیدم. فهمیدم دوست واقعی، به خاطر پول و مقام، با تو دوست نمی‌شود. به خاطر خود تو دوست می‌شود. به خاطر همان آدمی که هستی.

محمد هنوز بهترین دوستم است. سال‌هاست از آن ماجرا می‌گذرد. وضعمان بهتر شده. اما هیچ وقت آن روز را فراموش نمی‌کنم. روزی که محمد به من یاد داد دوستی در خوشی زیبا است، اما در سختی، قشنگ‌تر. دوستی واقعی در طوفان شناخته می‌شود، نه در آرامش. در سختی، بسیاری از برگ‌های خشک می‌ریزند و فقط شاخه‌های قوی می‌مانند. محمد، قوی‌ترین شاخه زندگی من بود.

 انشای دوستی مثل درخت

 انشای دوستی مثل درخت

دوستی مثل درخت است. اول یک نهال کوچک است. باید به آن آب بدهی، نور بدهی، از آفت‌ها محافظتش کنی. سال‌ها طول می‌کشد تا بزرگ شود. اما اگر خوب مراقبتش کنی، چنان ریشه‌ای می‌دواند که هیچ طوفانی نمی‌تواند آن را از جا بکند.

من و محسن از بچگی با هم بودیم. توی یک کوچه، توی یک محله. با عروسک و خمیر بازی می‌کردیم. بعد بزرگتر شدیم، رفتیم مدرسه، دانشگاه. اما باز هم دوست بودیم. خیلی‌ها می‌گفتند: «شما که هیچ وجه اشتراکی ندارید. چطور دوستید؟» محسن می‌گفت: «دوستی نیاز به وجه اشتراک ندارد. دوستی نیاز به دل مشترک دارد.»

محسن همیشه آرام بود، من پرشور. او کتاب می‌خواند، من فوتبال بازی می‌کردم. او نقاشی می‌کشید، من موسیقی گوش می‌دادم. اما در عین تفاوت، به هم نزدیک بودیم. چون به هم احترام می‌گذاشتیم.

یک بار، تصمیم گرفتم کاری کنم که همه می‌گفتند اشتباه است. پدر و مادرم مخالف بودند، معلمم مخالف بود، همه مخالف بودند. محسن اما گفت: «اگر به آن ایمان داری، برو. من پشت توام.»

و من رفتم. شکست خوردم. برگشتم خسته و شکسته. محسن آمد پیشم. چیزی نگفت. فقط نشست کنارم. بعد از ساعتی گفت: «تلاش کردی. مهم این است. حالا دوباره امتحان کن. من هستم.»

محسن مثل همان درخت کهنسال بود. ریشه‌هایش به قلب من نفوذ کرده بود و نمی‌گذاشت طوفان‌های زندگی مرا با خود ببرند. دوستی‌های عمیق مثل درختان کهنسال، آرام و استوارند. حرف زیادی نمی‌زنند، اما همیشه هستند. و این بودنشان، بزرگ‌ترین پشتوانه است.

حالا هر جا که هستم، هر دوستی که پیدا می‌کنم، بخشی از آن را مدیون محسن هستم. چون محسن به من یاد داد که دوستی یعنی احترام به تفاوت‌ها. یعنی بودن در کنار هم، حتی وقتی نظرها فرق دارد. یعنی ریشه دوستی را به عمق دل زدن، نه به سطح. سطح را باد می‌برد، اما عمق، جاودانه است.

 انشای دوستی و دلتنگی

گاهی دوستی یعنی دلتنگی. یعنی کسی رفته باشد اما قلبت هنوز برایش بند است. یعنی جای خالی‌اش را هیچ چیز پر نمی‌کند. نه خنده، نه شادی، نه هیچ چیز دیگر.

بهترین دوست من، رضا، سه سال پیش با خانواده‌اش به خارج از کشور مهاجرت کرد. آن روز که رفت، دلم خرد شد. انگار تکه‌ای از خودم را از دست داده باشم.

اولش خیلی ناراحت بودم. هر روز به اتاقش فکر می‌کردم. به خاطرات. به روزهایی که با هم بودیم. به شوخی‌هایمان، دعواهایمان، خنده‌هایمان. اما کمکم یاد گرفتم که دوستی، حتی با فاصله، باز هم دوستی است.

رضا هر هفته به من زنگ می‌زند. از آنجا تعریف می‌کند، از مدرسه جدیدش، از دوستان جدیدش. من هم برایش از اینجا می‌گویم. از دلم برایش می‌گویم. می‌گویم: «دلم برایت تنگ شده است.» او هم می‌گوید: «من هم همین طور.»

یک بار، تولدم بود. صبح که بیدار شدم، بسته‌ای جلوی در خانه بود. بازش کردم. یک شال گردن قشنگ بود با یک کارت پستال. روی کارت نوشته بود: «متولدت مبارک رفیق. این شال را برای روزهای سرد فرستادم. تا همیشه گرم باشی، مثل دوستی ما.»

رضا فرستاده بود. از آن طرف دنیا. کلی پست داده بود تا این هدیه به من برسد. آن روز، بغض کردم. از خوشحالی. رضا رفته بود اما حضورش را حس می‌کردم. گویی همان نزدیکی بود، پشت همان دیوار کوچه، همان دم در خانه.

حالا معتقدم دوستی، فاصله نمی‌شناسد. دوستی، مثل موج رادیویی است که از هر فاصله‌ای می‌گذرد. حتی از اقیانوس‌ها و قاره‌ها. رضا رفته، اما دوستی ما نرفته. هنوز هم هست، مثل روز اول. شاید قوی‌تر از روز اول. چون فاصله، گاهی دوستی را عمیق‌تر می‌کند. می‌گذارد فقط دل بماند، بدون دیدن، بدون لمس، فقط دل. و دل، تمام فاصله‌ها را کوتاه می‌کند.

 انشای دوستی که پدرم شد

بعضی دوستی‌ها، فراتر از دوستی هستند. مثل دوستی من و آقای کریمی. همسایه پلاک سه. پیرمردی با چشمانی خسته و دستانی پینه‌بسته. پدرم فوت کرده بود. من دوازده ساله بودم و دنیایم داشت فرو می‌ریخت. هیچ کس نبود که دستم را بگیرد و بگوید «نترس، من هستم».

تا آقای کریمی.

یک روز، نشسته بودم روی پله‌های خانه. دلم گرفته بود. ناگهان دستی گذاشت روی شانه‌ام. آقای کریمی بود. گفت: «پسرم، چرا تنها نشستی؟ بیا با هم چای بخوریم.»

رفتم خانه‌اش. خانه کوچکی داشت، اما پر از گرما. بوی نان تازه و چای می‌داد. نشستیم. برايم از جوانی‌اش گفت، از سختی‌ها، از روزهایی که تنها بود. بعد گفت: «می‌دانی راز زنده ماندن چیست؟ داشتن یک دوست. حتی یک دوست. کسی که کنارت باشد و دستت را بگیرد.»

از آن روز، آقای کریمی شد پدر دوم من. برایم مشاور بود، معلم بود، دوست بود. هر وقت مشکلی داشتم، می‌رفتم پیشش. می‌نشستیم و حرف می‌زدیم. حرف‌های ساده، اما پر از معنا.

آقای کریمی به من یاد داد که پدر بودن فقط نسبت خونی نیست. پدر بودن یعنی دل. یعنی بودن. یعنی کسی که جای خالی ات را پر کند.

یک سال پیش، آقای کریمی فوت کرد. وقتی خبر را شنیدم، انگار دنیا روی دلم خراب شد. دوباره همان پسربچه دوازده ساله شدم، دوباره تنها. اما این بار، دیگر آن ترس را نداشتم. چون آقای کریمی به من یاد داده بود که چطور تنها نباشم. یاد داده بود که خودم برای خودم پدر باشم. هم برای خودم، هم برای دیگران.

حالا هر وقت بچه‌ای را می‌بینم که تنها و غمگین نشسته است، می‌روم کنارش می‌نشینم. یاد آقای کریمی می‌افتم و دستی روی شانه‌اش می‌گذارم. می‌گویم: «سلام، بیا با هم چای بخوریم.» و می‌دانم که آقای کریمی از آسمان نگاهم می‌کند و لبخند می‌زند. چون دوستی که پدر شد، هیچ وقت از یاد نمی‌رود. دوستی که ریشه در قلب می‌دواند، شاخه‌هایش تا همیشه سبز می‌ماند.

 انشای دوستی که دیگر نیست

 انشای دوستی که دیگر نیست

دوستی، گاهی مثل پرنده‌ای است که روی شاخه می‌نشیند. چند لحظه می‌ماند، بعد پر می‌زند و می‌رود. و تو می‌مانی و سکوت و خاطره‌ها.

دوستی داشتم به نام فرید. سال‌ها با هم بودیم. از کودکی تا جوانی. همه خاطرات زندگی‌مان با هم گره خورده بود. مدرسه، دانشگاه، سربازی، همه جا با هم. فکر می‌کردیم این دوستی تا آخر عمر ادامه دارد.

اما نشد. فرید به شهر دیگری نقل مکان کرد. اولش هر روز زنگ می‌زدیم، بعد هر هفته، بعد هر ماه. کمکم فاصله‌ها زیاد شد. نه فاصله جغرافیایی، فاصله‌ای عمیق‌تر. هر کدام توی دنیای خودمان گم شدیم. وقتی زنگ می‌زدم، حرفی نداشتم. او هم نداشت. سکوت سنگینی می‌افتاد بینمان.

آخرین بار سه سال پیش او را دیدم. تصادفی، در خیابان. ایستادیم. نگاهش کردم. همان فرید بود، اما نه فریدِ سال‌های دور. چروک‌هایی دور چشمش افتاده بود، موهایش سفید شده بود. چند کلمه حرف زدیم و رفتیم. نرفتیم دنبال هم. یعنی دیگر آن ارتباط قدیم را نداشتیم.

دلم برای فرید تنگ است. نه برای آدمی که الان هست، برای خاطراتی که با هم داشتیم. برای روزهای خوب، برای شب‌های طولانی حرف زدن، برای رویاهایی که با هم می‌بافتیم.

اما شاید دوستی همین است. گاهی می‌آید و می‌ماند، گاهی می‌آید و می‌رود. و تو باید بپذیری. نه با تلخی، با شیرینی. بپذیری که هر کس برای مدتی در زندگی تو هست، درس‌هایی به تو می‌دهد، خاطراتی می‌سازد، و می‌رود. و تو باید شکرگزار باشی که آمد، نه غصه بخوری که رفت.

فرید شاید دیگر دوست من نباشد، اما خاطراتش هنوز در قلب من است. و شاید این بزرگ‌ترین درس دوستی باشد: رها کردن. رها کردن با احترام، با عشق، با آرزوی خوشبختی برای دیگری. حتی اگر دیگر در کنارت نباشد. دوست داشتن یعنی گاهی رها کردن. گاهی بدرقه کردن با لبخند. گاهی گفتن: «خداحافظ رفیق. خوشحالم که بودی.»

 انشای دوستی با خودم

خیلی وقت‌ها فکر می‌کنیم دوستی فقط با دیگران است. اما یک دوستی مهمتر از همه دوستی‌ها هست: دوستی با خودمان. کسی که با خودش دوست نباشد، با هیچ کس نمی‌تواند دوست واقعی باشد.

من برای سال‌ها با خودم دشمن بودم. از تنبلی‌ام عصبانی بودم، از ترس‌هایم خجالت می‌کشیدم، از اشتباهاتم متنفر بودم. هر شب قبل از خواب، خودم را سرزنش می‌کردم. هیچ وقت به خودم نمی‌گفتم «آفرین»، هیچ وقت به خودم نمی‌گفتم «دوستت دارم».

تا یک روز، معلمم گفت: «نسترن، تو با خودت رفیقی؟» تعجب کردم. گفتم: «با خودم؟ یعنی چه؟» گفت: «یعنی چقدر خودت را دوست داری؟ چقدر به خودت احترام می‌گذاری؟ چقدر با خودت مهربانی؟»

آن روز، فکر کردم. راست می‌گفت. من با خودم مهربان نبودم. مدام خودم را با دیگران مقایسه می‌کردم. مدام به خودم نق می‌گرفتم. مدام خودم را آزار می‌دادم.

تصمیم گرفتم با خودم دوست شوم. اولش سخت بود. عادت داشتیم به دشمنی. اما کمکم یاد گرفتم. هر روز صبح، جلوی آینه می‌رفتم و به خودم می‌گفتم: «سلام. امروز روز خوبی است. تو می‌توانی. دوستت دارم.»

شب هم می‌گفتم: «ممنونم برای امروز. ببخش اگر اشتباه کردم. فردا بهتر می‌شوی.»

کمکم تغییری در من ایجاد شد. آرام‌تر شدم، مهربان‌تر شدم، با دیگران هم بهتر کنار می‌آمدم. چون یاد گرفته بودم با خودم کنار بیایم. دوستی با خود، پایه همه دوستی‌هاست. اگر خودت را دوست نداشته باشی، نمی‌توانی دیگری را دوست داشته باشی. چون نمی‌دانی عشق یعنی چه.

حالا هر کسی را می‌بینم که با خودش درگیر است، یاد خودم می‌افتم. به او می‌گویم: «اول با خودت رفیق شو. بعد با بقیه.» چون دوستی با خود، مهم‌ترین دوستی است. مادام العمر است، هیچ وقت تمام نمی‌شود. تا آخرین نفس همراه توست. دوستی با خود یعنی پذیرش، یعنی مهربانی، یعنی این که بدانی بهترین دوستت، خودت هستی. کسی که همیشه هست، همیشه می‌ماند، همیشه می‌فهمد. فقط باید به او اجازه بدهی وارد زندگی‌ات شود.

 انشای دوستی که رنگین‌کمان زندگی است

 انشای دوستی که رنگین‌کمان زندگی است

زندگی، گاهی خاکستری است. یکنواخت، کسل‌کننده، بی‌روح. آدم‌ها می‌روند و می‌آیند. روزها می‌گذرند و تکراری می‌شوند. اما یک چیز هست که رنگ به زندگی می‌زند: دوستی. دوستی، مثل رنگین‌کمان بعد از باران است. هفت رنگ، هفت شادی، هفت امید.

من سه دوست دارم که زندگی من را رنگارنگ کرده‌اند. هر کدام یک رنگند. یکی شادی است، یکی آرامش، یکی شجاعت، یکی عشق.

مریم، دوست شادی من است. هر وقت دلم می‌گیرد، می‌روم پیش مریم. با خنده‌هایش، با شوخی‌هایش، با انرژی مثبتش، همه غم‌هایم را فراموش می‌کنم. مریم به من یاد داده که زندگی کوتاه است، چرا غمگین باشی؟ بخند، لذت ببر، پرواز کن.

زهرا، دوست آرامش من است. وقتی دنیا به هم می‌ریزد، وقتی همه چیز دارد خراب می‌شود، زهرا مثل یک لنگر است. آرام می‌نشیند کنارم، دستم را می‌گیرد و می‌گوید: «همه چیز درست می‌شود. فقط آرام باش.» صدای او مثل یک نغمه آرامش‌بخش است که طوفان‌های درونم را فرو می‌نشاند.

سارا، دوست شجاعت من است. از هیچ چیز نمی‌ترسد. همیشه می‌گوید: «اگر نترسی، هیچ چیز غیرممکن نیست.» سارا مرا به چالش می‌کشد. می‌گوید: «تو می‌توانی. فقط باید باور کنی.» و من باور می‌کنم و انجام می‌دهم. سارا دیوهای ترس را از زندگی من فراری داده است.

و لیلا، دوست عشق من است. مهربان، فداکار، صبور. لیلا به من یاد داده که عشق، یعنی بخشیدن. یعنی گذشتن از خودت برای دیگری. یعنی بودن، حتی وقتی سخت است. لیلا معنای واقعی عشق را در زندگی من زنده کرده است.

این چهار دوست، هر کدام یک رنگین‌کمان در زندگی من هستند. با هم، زندگی من را از خاکستری به رنگارنگ تبدیل کرده‌اند. گاهی با هم هستیم، گاهی نه. اما همیشه حضورشان را حس می‌کنم. در دلم، در فکرم، در تک تک سلول‌های وجودم.

خدا را شکر که دوست دارم. خدا را شکر که دوست هست. خدا را شکر که زندگی بدون دوست، مثل کویر است. خشک، بی‌آب، بی‌عشق. و دوستان من، چشمه‌های جوشانی هستند که کویر وجودم را به باغی سرسبز تبدیل کرده‌اند.

حالا اگر بپرسی دوستی یعنی چه، می‌گویم: دوستی یعنی رنگین‌کمان. یعنی هفت رنگ در کنار هم، در کنار هم، زیبا. یعنی هیچ رنگی بر دیگری برتری ندارد. همه با هم، یک چیز قشنگ می‌سازند: زندگی. زندگی با دوستان، شیرین‌تر از عسل است. و من هر روز شکرگزارم که چنین رنگین‌کمانی در زندگی دارم.

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا