داستان آغاز پادشاهی کیومرث از شاهنامه فردوسی به همراه نثر ساده
داستان کیومرث، سرآغاز شاهنامه فردوسی و نقطهعطفی در اسطورهشناسی ایران باستان است. در مجله آفتاب، این روایت کهن را با نثری ساده و روان بازگو میکنیم تا مخاطبان گرامی بتوانند بهآسانی با این گنجینه ادبی ارتباط برقرار کنند. کیومرث که نخستین پادشاه و نخستین انسان در جهانبینی ایرانی است، آیین تاج و تخت را بنیاد نهاد و سیسال بر جهان کدخدایی کرد. در این مقاله، از آغاز پادشاهی او و زندگی ساده و کوهستانیاش میگوییم تا نبرد او با اهریمن و کینخواهی نوهاش هوشنگ؛ روایتی پر از حماسه، اندوه و پیروزی که پیوندی ناگسستنی با هویت ایرانی دارد.

سخنگوی دهقان چه گوید نخست
که نام بزرگی به گیتی که جستکه بود آن که دیهیم بر سر نهاد
ندارد کس آن روزگاران به یادمگر کز پدر یاد دارد پسر
بگوید تو را یک به یک در به درکه نام بزرگی که آورد پیش
که را بود از آن برتران پایه بیشپژوهندهٔ نامهٔ باستان
که از پهلوانان زند داستانچنین گفت کآیین تخت و کلاه
کیومرث آورد و او بود شاهچو آمد به برج حَمَل آفتاب
جهان گشت با فرَ و آیین و آببتابید از آن سان ز برج بره
که گیتی جوان گشت از آن یکسرهکیومرث شد بر جهان کدخدای
نخستین به کوه اندرون ساخت جایسر بخت و تختش بر آمد به کوه
پلنگینه پوشید خود با گروهاز او اندر آمد همی پرورش
که پوشیدنی نو بُد و نو خورشبه گیتی درون سال سی شاه بود
به خوبی چو خورشید بر گاه بودهمی تافت زو فرّ شاهنشهی
چو ماه دو هفته ز سرو سهیدد و دام و هر جانور کش بدید
ز گیتی به نزدیک او آرمیددوتا میشدندی بر تخت او
از آن بر شده فرّه و بخت اوبه رسم نماز آمدندیش پیش
و ز او برگرفتند آیین خویشپسر بد مر او را یکی خوبروی
هنرمند و همچون پدر نامجویسیامک بُدش نام و فرخنده بود
کیومرث را دل بدو زنده بودبه جانش بر از مهر گریان بدی
ز بیم جداییش بریان بدیبر آمد بر این کار یک روزگار
فروزنده شد دولت شهریاربه گیتی نبودش کسی دشمنا
مگر بدکنش ریمن آهرمنابه رشک اندر آهرمن بدسگال
همی رای زد تا ببالید بالیکی بچه بودش چو گرگ سترگ
دلاور شده با سپاه بزرگجهان شد بر آن دیو بچّه سیاه
ز بخت سیامک و زان پایگاهسپه کرد و نزدیک او راه جست
همی تخت و دیهیم کی شاه جستهمی گفت با هر کسی رای خویش
جهان کرد یکسر پر آوای خویشکیومرث زین خود کی آگاه بود
که تخت مهی را جز او شاه بودیکایک بیامد خجسته سروش
به سان پری پلنگینه پوشبگفتش ورا زین سخن در به در
که دشمن چه سازد همی با پدرسخن چون به گوش سیامک رسید
ز کردار بدخواه دیو پلیددل شاه بچّه بر آمد به جوش
سپاه انجمن کرد و بگشاد گوشبپوشید تن را به چرم پلنگ
که جوشن نبود و نه آیین جنگپذیره شدش دیو را جنگجوی
سپه را چو روی اندر آمد به رویسیامک بیامد برهنه تنا
بر آویخت با پور آهرمنابزد چنگ وارونه دیو سیاه
دوتا اندر آورد بالای شاهفکند آن تن شاهزاده به خاک
به چنگال کردش کمرگاه چاکسیامک به دست خروزان دیو
تبه گشت و ماند انجمن بیخدیوچو آگه شد از مرگ فرزند شاه
ز تیمار گیتی بر او شد سیاهفرود آمد از تخت ویله کنان
زنان بر سر و موی و رخ را کَناندو رخساره پر خون و دل سوگوار
دو دیده پر از نم چو ابر بهارخروشی بر آمد ز لشکر به زار
کشیدند صف بر در شهریارهمه جامهها کرده پیروزه رنگ
دو چشم ابر خونین و رخ بادرنگدد و مرغ و نخچیر گشته گروه
برفتند ویله کنان سوی کوهبرفتند با سوگواری و درد
ز درگاه کی شاه برخاست گردنشستند سالی چنین سوگوار
پیام آمد از داور کردگاردرود آوریدش خجسته سروش
کز این بیش مخروش و باز آر هوشسپه ساز و برکش به فرمان من
بر آور یکی گرد از آن انجمناز آن بد کنش دیو روی زمین
بپرداز و پردخته کن دل ز کینکی نامور سر سوی آسمان
بر آورد و بدخواست بر بدگمانبر آن برترین نام یزدانش را
بخواند و بپالود مژگانش راو زان پس به کین سیامک شتافت
شب و روز آرام و خفتن نیافت
این داستان به زبان ساده
راویِ دانا میگوید:
«نخست باید بدانیم چه کسی نخستین بار به پادشاهی رسید و تاج شاهی را بر سر گذاشت. از آن روزگار بسیار دور، کسی چیزی به یاد ندارد؛ مگر آنچه پدران برای فرزندان بازگو کردهاند و نسل به نسل به ما رسیده است.
پژوهشگر کتابهای کهن، که داستان پهلوانان را نقل میکند، میگوید نخستین کسی که آیین پادشاهی و تاج و تخت را بنیان گذاشت، کیومرث بود.
با آغاز بهار و رسیدن خورشید به برج حمل، جهان جان تازهای گرفت، آباد شد و شکوه و نظم پیدا کرد. طبیعت دوباره جوان و سرسبز شد.
در آن زمان، کیومرث فرمانروای همه جهان شد. او نخستین کسی بود که در کوهستان سکونت گزید. جایگاه پادشاهی او بر فراز کوه بود و او و همراهانش لباسهایی از پوست پلنگ میپوشیدند.
در دوران او، مردم کمکم راه زندگی را آموختند؛ هم پوشیدن لباس را و هم تهیه خوراک را.
کیومرث سی سال بر جهان فرمان راند. در زیبایی و شکوه، مانند خورشید میدرخشید و فروغ پادشاهی از چهرهاش آشکار بود؛ همانند ماه شب چهاردهم.
همه جانوران، از حیوانات وحشی گرفته تا پرندگان و دیگر موجودات، در کنار او آرامش داشتند و از او فرمان میبردند. همه با احترام در برابر او سر فرود میآوردند و آیین فرمانبرداری و احترام را از او آموختند.
کیومرث پسری داشت بسیار زیبا، دانا و نامآور به نام سیامک. او همچون پدرش شایسته و هنرمند بود و کیومرث همه دلخوشی خود را در وجود او میدید. آنقدر او را دوست داشت که همیشه از ترسِ از دست دادنش دلآشوب بود.
مدتی گذشت و پادشاهی کیومرث استوارتر شد. در سراسر جهان هیچ دشمنی نداشت؛ جز اهریمن، سرچشمه پلیدی.
اهریمن از شکوه و قدرت کیومرث به حسادت افتاد و نقشه کشید تا او را نابود کند. او پسری نیرومند و جنگجو داشت؛ دیوی بزرگ و زورمند که سپاهی عظیم در اختیار داشت.
آن دیوزاده تصمیم گرفت به سیامک حمله کند و تاج و تخت او را بگیرد. سپاهی فراهم کرد و آشکارا از آرزوی خود برای تصاحب فرمانروایی سخن گفت.
کیومرث هنوز از این توطئه آگاه نبود تا اینکه سروش، فرشته پیامآور، در هیئتی زیبا نزد او آمد و خبر داد که دشمن در اندیشه حمله به فرزندش است.
وقتی سیامک این خبر را شنید، به خشم آمد. سپاهیان را گرد آورد و آماده نبرد شد. در آن زمان هنوز زره و سلاح جنگی ساخته نشده بود؛ بنابراین لباس خود را از پوست پلنگ پوشید و به میدان رفت.
دو سپاه روبهروی هم قرار گرفتند. سیامک بیزره و تنها با شجاعت خود به نبرد با پسر اهریمن پرداخت.
اما دیو سیاه با چنگالهای نیرومندش بر او حمله کرد، قامت شاهزاده را خم کرد و او را بر زمین انداخت. سپس پهلوی او را درید و سیامک را کشت.
با کشته شدن سیامک، سپاه بیفرمانده ماند و اندوه سراسر سرزمین را فرا گرفت.
وقتی خبر مرگ سیامک به کیومرث رسید، دنیا در چشمش تیره شد. از تخت پادشاهی پایین آمد، شیون و زاری کرد، بر سر و صورت خود زد و از شدت غم اشک ریخت.
سپاهیان نیز همگی عزادار شدند. لباسهای تیره پوشیدند، چشمانشان از گریه سرخ و چهرههایشان از اندوه زرد شده بود. حتی حیوانات و پرندگان نیز گویی در این سوگ شریک بودند و با اندوه به سوی کوه رفتند.
یک سال تمام، همه در سوگ سیامک ماندند.
پس از یک سال، سروش دوباره از سوی خداوند پیام آورد و به کیومرث گفت:
«دیگر این اندازه اندوهگین نباش. به خودت مسلط شو، سپاه فراهم کن و به فرمان خدا برای نابودی اهریمن و دیوان برخیز. زمین را از وجود این پلیدیها پاک کن و دل خود را از کینه، جز برای اجرای عدالت، تهی ساز.»
کیومرث سر به سوی آسمان بلند کرد، خداوند را ستایش کرد، اشک از چشمانش پاک نمود و تصمیم گرفت خون سیامک را از دیوان پس بگیرد. از آن پس، شب و روز تنها به فکر گرفتن انتقام فرزندش بود و دیگر آرام و آسایش نداشت.



