اشعار

داستان نامه شاه مازندران به کی کاووس (شاهنامه فردوسی)

داستان نامه شاه مازندران به کی‌کاووس یکی از بخش‌های مهم و خواندنی ماجرای لشکرکشی کی‌کاووس به مازندران در شاهنامه فردوسی است. پس از آنکه خبر حرکت سپاه ایران به مازندران می‌رسد، میان دو سوی این رویارویی پیام‌ها و نامه‌هایی ردوبدل می‌شود که فضای داستان را برای نبردهای پیش‌رو آماده می‌کند. نامه شاه مازندران به کی‌کاووس، در کنار جنبه حماسی، بخشی از گفت‌وگوی دو قدرت و نشان‌دهنده دیدگاه فرمانروای مازندران نسبت به اقدام کی‌کاووس است. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان نامه شاه مازندران به کی‌کاووس را به زبان ساده و روان روایت می‌کنیم و با فضای این بخش از داستان مازندران در شاهنامه بیشتر آشنا می‌شویم.

داستان نامه شاه مازندران به کی کاووس (شاهنامه فردوسی)

چنین داد پاسخ به کاووس کی
که گر آب دریا بود نیز می

مرا بارگه زان تو برترست
هزاران هزارم فزون لشکرست

به هر سو که بنهند بر جنگ روی
نماند به سنگ اندرون رنگ و بوی

بیارم کنون لشکری شیرفش
برآرم شما را سر از خواب خوش

ز پیلان جنگی هزار و دویست
که در بارگاه تو یک پیل نیست

از ایران برآرم یکی تیره خاک
بلندی ندانند باز از مغاک

چو بشنید فرهاد ازو داوری
بلندی و تندی و کندآوری

بکوشید تا پاسخ نامه یافت
عنان سوی سالار ایران شتافت

بیامد بگفت آنچ دید و شنید
همه پردهٔ رازها بردرید

چنین گفت کاو ز آسمان برترست
نه رای بلندش به زیر اندرست

ز گفتار من سر بپیچید نیز
جهان پیش چشمش نیرزد به چیز

جهاندار مر پهلوان را بخواند
همه گفت فرهاد با او براند

چنین گفت کاووس با پیلتن
کزین ننگ بگذارم این انجمن

چو بشنید رستم چنین گفت باز
به پیش شهنشاه کهتر نواز

مرا برد باید بر او پیام
سخن برگشایم چو تیغ از نیام

یکی نامه باید چو برنده تیغ
پیامی به کردار غرنده میغ

شوم چون فرستاده‌ای نزد اوی
به گفتار خون اندر آرم به جوی

به پاسخ چنین گفت کاووس شاه
که از تو فروزد نگین و کلاه

پیمبر تویی هم تو پیل دلیر
به هر کینه گه بر سرافراز شیر

بفرمود تا رفت پیشش دبیر
سر خامه را کرد پیکان تیر

چنین گفت کاین گفتن نابکار
نه خوب آید از مردم هوشیار

اگر سرکنی زین فزونی تهی
به فرمان گرایی بسان رهی

وگرنه به جنگ تو لشگر کشم
ز دریا به دریا سپه برکشم

روان بداندیش دیو سپید
دهد کرگسان را به مغزت نوید

ترجمه روان

پادشاه مازندران در پاسخ به نامه کاووس گفت: حتی اگر آب دریا هم مانند می فراوان باشد، باز هم برای من اهمیتی ندارد؛ زیرا بارگاه و دستگاه پادشاهی من از آنِ تو باشکوه‌تر است و سپاه من هزاران هزار نفر بیش از سپاه توست.

او با غرور ادامه داد: هر سو که سپاه من برای جنگ روی آورد، از دشمن چیزی باقی نمی‌ماند و همه‌چیز را از میان برمی‌دارد. اکنون نیز می‌توانم سپاهی بزرگ و شیرصفت فراهم کنم و چنان بر شما بتازم که خواب خوش را از چشمانتان بگیرم.

سپس به تعداد فیل‌های جنگی خود اشاره کرد و گفت: من هزار و دویست پیل جنگی دارم، در حالی که در سراسر دربار تو حتی یک پیل هم وجود ندارد. اگر به ایران لشکر بکشم، چنان خاک آن سرزمین را تیره و ویران می‌کنم که دیگر بلندای کوه و ژرفای گودال از یکدیگر شناخته نخواهند شد.

فرهاد وقتی این سخنان پر از غرور، خشم و قدرت‌نمایی را شنید، دریافت که پادشاه مازندران نه‌تنها از موضع خود عقب‌نشینی نمی‌کند، بلکه قصد دارد با نیروی نظامی خود با ایران بجنگد. بنابراین کوشید هرچه زودتر پاسخ نامه را بگیرد و خود را به سالار و سپهسالار ایران برساند.

فرهاد به نزد کاووس آمد و هرچه دیده و شنیده بود، بی‌کم‌وکاست برای او بازگو کرد و تمام راز و اندیشه پنهان پادشاه مازندران را آشکار ساخت. او گفت: آن پادشاه چنان مغرور شده که گویی خود را از آسمان نیز برتر می‌بیند و هیچ اندیشه بلندی را بالاتر از رأی و خواسته خودش نمی‌داند. حتی از سخنان من نیز روی برگرداند و در نظر او سراسر جهان هیچ ارزشی ندارد.

کاووس، پس از شنیدن سخنان فرهاد، رستم را فراخواند و همه آنچه فرهاد گفته بود برای او بازگو کرد. سپس گفت که دیگر نمی‌تواند این ننگ و گستاخی را تحمل کند و می‌خواهد کار را یکسره کند.

رستم وقتی این سخنان را شنید، در برابر شاه گفت: اجازه بدهید خودم پیام شما را نزد او ببرم. من سخن خود را چنان بر زبان خواهم آورد که گویی شمشیری از نیام کشیده‌ام. نامه‌ای باید برای او نوشته شود که برنده و تیز باشد و پیامی در آن باشد که مانند غرش ابرهای خشمگین بر سرش فرود آید.

رستم گفت که اگر به عنوان فرستاده نزد پادشاه مازندران برود، با سخنان خود چنان با او برخورد خواهد کرد که گویی خون دشمن از شدت خشم در جوی‌ها جاری می‌شود. منظورش این بود که پیام شاه باید آن‌قدر محکم و تهدیدآمیز باشد که پادشاه مازندران بداند دیگر جای غرور و سرپیچی باقی نمانده است.

کاووس نیز در پاسخ گفت: تو شایسته چنین مأموریتی هستی؛ تاج و نگین و کلاه شاهی با حضور تو سربلندتر می‌شود. تو هم فرستاده‌ای شایسته‌ای و هم پهلوانی دلیر و نیرومند؛ در هر میدان نبرد نیز مانند شیری سرافراز وارد می‌شوی.

سپس کاووس دستور داد دبیر نزد او بیاید. دبیر قلم را آماده کرد و نوشت:

این سخنان گستاخانه و نابخردانه شایسته انسان هوشیار نیست. اگر از این غرور و فزون‌خواهی دست برداری، باید فرمان ما را بپذیری و مانند زیردستی مطیع، در برابر شاه ایران سر فرود آوری.

اما اگر همچنان بر سرکشی و خودبزرگ‌بینی پافشاری کنی، با سپاهی بزرگ به جنگ تو خواهم آمد و لشکریان خود را از این سوی دریا تا آن سوی دریا گسیل خواهم کرد.

آنگاه سرنوشتت به دست خودت رقم خواهد خورد و اگر همچنان بر بداندیشی ادامه دهی، روح بداندیش دیو سپید نیز از مرگ و نابودی تو خشنود خواهد شد؛ زیرا مغزت خوراک کرکس‌ها خواهد شد.

داستان سفر رستم دستان به مازندران (شاهنامه فردوسی)

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا