داستان نبرد شاه ایران با شاه مازندران بخش سوم (شاهنامه فردوسی)
داستان نبرد شاه ایران با شاه مازندران از بخشهای پرهیجان و حماسی روایتهای مربوط به لشکرکشی کیکاووس به مازندران در شاهنامه فردوسی است. در بخش سوم این داستان، کشمکش میان سپاه ایران و نیروهای مازندران شدت بیشتری میگیرد و سرنوشت پهلوانان و پادشاهان در میدان نبرد به مرحلهای حساس میرسد. این بخش با توصیف دلاوری، رویارویی سپاهیان، تصمیمهای مهم و فضای سنگین جنگ، جلوهای از جهان حماسی شاهنامه را به تصویر میکشد. در مجله آفتاب، داستان نبرد شاه ایران با شاه مازندران در این بخش به زبانی ساده و روان روایت میشود تا روند حوادث، شخصیتها و فضای حماسی داستان برای خواننده امروز نیز قابلفهم و جذاب باشد.

چو کاووس در شهر ایران رسید
ز گرد سپه شد هوا ناپدیدبرآمد همی تا به خورشید جوش
زن و مرد شد پیش او با خروشهمه شهر ایران بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستندجهان سر به سر نو شد از شاه نو
ز ایران برآمد یکی ماه نوچو بر تخت بنشست پیروز و شاد
در گنجهای کهن برگشادز هر جای روزیدهان را بخواند
به دیوان دینار دادن نشاندبرآمد خروش از در پیلتن
بزرگان لشکر شدند انجمنهمه شادمان نزد شاه آمدند
بران نامور پیشگاه آمدندتهمتن بیامد به سر بر کلاه
نشست از بر تخت نزدیک شاهسزاوار او شهریار زمین
یکی خلعت آراست با آفرینیکی تخت پیروزه و میشسار
یکی خسروی تاج گوهر نگاریکی دست زربفت شاهنشهی
ابا یاره و طوق و با فرهیصد از ماهرویان زرین کمر
صد از مشک مویان با زیب و فرصد از اسپ با زین و زرین ستام
صد استر سیه موی و زرین لگامهمه بارشان دیبهٔ خسروی
ز چینی و رومی و از پهلویببردند صد بدره دینار نیز
ز رنگ و ز بوی و ز هرگونه چیزز یاقوت جامی پر از مشک ناب
ز پیروزه دیگر یکی پر گلابنوشته یکی نامهای بر حریر
ز مشک و ز عنبر ز عود و عبیرسپرد این به سالار گیتی فروز
به نوی همه کشور نیمروزچنان کز پس عهد کاووس شاه
نباشد بران تخت کس را کلاهمگر نامور رستم زال را
خداوند شمشیر و گوپال راازان پس برو آفرین کرد شاه
که بیتو مبیناد کس پیشگاهدل تاجداران به تو گرم باد
روانت پر از شرم و آزرم بادفرو برد رستم ببوسید تخت
بسیچ گذر کرد و بربست رختخروش تبیره برآمد ز شهر
ز شادی به هرکس رسانید بهربشد رستم زال و بنشست شاه
جهان کرد روشن به آیین و راهبه شادی بر تخت زرین نشست
همی جور و بیداد را در ببستزمین را ببخشید بر مهتران
چو باز آمد از شهر مازندرانبه طوس آن زمان داد اسپهبدی
بدو گفت از ایران بگردان بدیپس آنگه سپاهان به گودرز داد
ورا کام و فرمان آن مرز دادوزان پس به شادی و می دست برد
جهان را نموده بسی دستبردبزد گردن غم به شمشیر داد
نیامد همی بر دل از مرگ یادزمین گشت پر سبزه و آب و نم
بیاراست گیتی چو باغ ارمتوانگر شد از داد و از ایمنی
ز بد بسته شد دست اهریمنیبه گیتی خبر شد که کاووس شاه
ز مازندران بستد آن تاج و گاهبماندند یکسر همه زین شگفت
که کاووس شاه این بزرگی گرفتهمه پاک با هدیه و با نثار
کشیدند صف بر در شهریارجهان چون بهشتی شد آراسته
پر از داد و آگنده از خواستهسر آمد کنون رزم مازندران
به پیش آورم جنگ هاماوران
ترجمه روان
وقتی کاووس شاه به ایران و شهر خود رسید، گرد و غبار سپاه چنان زیاد بود که هوا از دید پنهان شد. با رسیدن خبر بازگشت شاه، مردان و زنان شهر با شادی و هیاهو به استقبال او آمدند و صدای شادی همهجا را فرا گرفت.
مردم سراسر شهر ایران را آراستند و برای جشن و شادی، شراب و ساز و نوازندگان فراهم کردند. با بازگشت کاووس، گویی جهان برای ایرانیان دوباره نو شده بود و از سرزمین ایران ماه تازهای طلوع کرده بود.
کاووس پس از ورود، شاد و پیروز بر تخت نشست و درهای گنجینههای کهن را گشود. از هر گوشه کشور کسانی را که روزیرسان مردم و نیازمندان بودند، فراخواند و به دیوانها فرمان داد تا به آنان دینار و مال ببخشند.
صدای شادی و خروش از درگاه رستم بلند شد و بزرگان و فرماندهان سپاه گرد آمدند. همه با شادمانی به پیشگاه شاه آمدند و به او ادای احترام کردند.
در این میان، رستم زال با کلاه پهلوانی بر سر نزد شاه آمد و نزدیک تخت او نشست. کاووس برای قدردانی از خدمات رستم، خلعتی شایسته جایگاه او آماده کرد و همراه آن هدایای فراوانی به او بخشید.
از جمله این هدایا، تختی از پیروزه، تاجی شاهانه و آراسته به گوهر، جامهای زربفت و شاهانه همراه با بازوبند و طوق و دیگر زیورهای گرانبها بود. همچنین صد زن زیباروی با کمربندهای زرین و صد خدمتکار با موهای مشکین و آراسته به رستم بخشیده شد.
صد اسب با زین و سازوبرگ زرین و صد استر سیاهمو با لگامهای زرین نیز از دیگر بخششهای شاه بود. بار این حیوانات را نیز پارچههای گرانبهای شاهانه از سرزمینهای گوناگون، از چین و روم و سرزمینهای ایرانی، تشکیل میداد.
صد بدره دینار نیز به همراه انواع کالاها و چیزهای ارزشمند به رستم داده شد. همچنین جامی از یاقوت که از مشک ناب پر شده بود و جامی از پیروزه که در آن گلاب ریخته بودند، در میان هدایا قرار داشت.
کاووس نامهای نیز بر حریر نوشت و آن را با مشک و عنبر و عود و دیگر عطرهای خوشبو آراست. سپس این نامه و فرمان را به رستم، سالار درخشان و جهانگشا، سپرد و اختیار سرزمین نیمروز را به او واگذار کرد.
در فرمان شاه آمده بود که پس از دوران پادشاهی کاووس، هیچکس شایسته تاج و تخت آن سرزمین نباشد، مگر رستم زال، همان پهلوان نامداری که صاحب شمشیر و گرز بود و بارها ایران را از خطر نجات داده بود.
کاووس پس از آن، رستم را ستود و گفت: آرزو دارم هیچکس بدون حضور و یاری تو در پیشگاه شاهان حاضر نشود. دل تاجداران باید به وجود تو گرم و استوار باشد و روانت همیشه سرشار از شرم، بزرگواری و جوانمردی بماند.
رستم در برابر شاه فروتنی کرد، تخت را بوسید و برای بازگشت به سرزمین خود آماده شد. بار سفر بست و از درگاه شاه بیرون رفت.
با رفتن رستم، صدای طبلها و تبیرهها در شهر بلند شد و مردم از این پیروزی و بازگشت باشکوه، شادی و جشن برپا کردند. رستم زال راه نیمروز را در پیش گرفت و کاووس شاه نیز در ایران ماند و به سامان دادن کشور پرداخت.
کاووس با شادی بر تخت زرین نشست و درهای ستم و بیداد را بست. پس از بازگشت از مازندران، سرزمینها و ولایتهای گوناگون را میان بزرگان تقسیم کرد تا هر بخش را به شایستگان بسپارد.
او فرماندهی سپاه را به طوس واگذار کرد و از او خواست در سراسر ایران با بدی و آشفتگی مبارزه کند. سپس سپاه و سرزمین اصفهان را به گودرز سپرد و اختیار آن ناحیه را به او داد.
پس از آن، کاووس با شادی و بادهگساری به جشن و شادمانی پرداخت و از روزهای سخت جنگ فاصله گرفت. گویی با شمشیر، گردن غم را زده بود و دیگر مرگ و اندوه را به دل راه نمیداد.
در دوران فرمانروایی او، زمین دوباره آباد شد؛ سبزه و آب فراوان شد و جهان چنان آراسته و سرسبز گشت که به باغ ارم میمانست. مردم در سایه داد و امنیت توانگر شدند و دست بدی و اهریمنی از زندگی آنان کوتاه شد.
خبر پیروزی کاووس در همه جهان پیچید و مردم دانستند که او از مازندران گذشته و تاج و تخت آن سرزمین را به دست آورده است. همه از این پیروزی بزرگ شگفتزده بودند و باور نمیکردند که کاووس توانسته باشد چنین کار بزرگی را به انجام برساند.
مردم و بزرگان از هر سو با هدیه و نثار به درگاه شاه آمدند و صف کشیدند. جهان در دوران تازه پادشاهی کاووس چنان آراسته شده بود که گویی بهشتی بر زمین برپا شده است؛ سرزمین پر از داد و امنیت و گنج و خواسته شده بود.
بدین ترتیب، داستان جنگ مازندران به پایان رسید و فردوسی آماده میشود تا در ادامه، داستان جنگ هاماوران و ماجراهای تازه کاووس شاه را روایت کند.



