اشعار

غزل جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را مولانا با تفسیر

غزل «جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را» از مولانا از سروده‌های لطیف و عمیق اوست که در آن عشق و دلبستگی با زبانی صمیمی و در عین حال عرفانی بیان می‌شود. مولانا در این غزل، عشق را احساسی فراتر از خواستن و دلباختگی معمولی نشان می‌دهد؛ احساسی که می‌تواند انسان را از خود عبور دهد و به سوی حقیقت و معرفت هدایت کند. بیت آغازین، با بیان ساده و تأثیرگذار خود، حال عاشقی را توصیف می‌کند که تنها «جرم» او دلبستگی قلبی به محبوب است. در این مطلب از مجله آفتاب، متن غزل جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را، معنی ابیات و تفسیر غزل مولانا را بررسی می‌کنیم و به مفاهیم عاشقانه و عرفانی آن می‌پردازیم.

غزل جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را مولانا با تفسیر

جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را
از زعفران روی من رو می‌بگردانی چرا

یا این دل خون‌خواره را لطف و مراعاتی بکن
یا قوّت صبرش بده در «یفعل الله ما یشا»

این دو ره آمد در روش یا صبر یا شُکر نِعَم
بی شمع روی تو نتان دیدن مر این دو راه را

هر گه بگردانی تو رو‌، آبی ندارد هیچ جو
کی ذره‌ها پیدا شود بی‌شعشعه ی شمس الضحی

بی باده ی تو کی فتد در مغز نغز‌ان مستی‌ای
بی عصمت تو کی رود شیطان به ‌«لا حول و لا‌»

نی قرص سازد قرصی‌ ای مطبوخ هم مطبوخی‌ ای
تا درنیندازی کفی ز اهلیلهٔ خود در دوا

امرت نغرد کی رود خورشید در برج اسد؟!
بی تو کجا جنبد رگی در دست و پای پارسا؟!

در مرگ هشیاری نهی در خواب بیداری نهی
در سنگ سقایی نهی در برقِ میرنده وفا

سیل سیاه شب برد هر جا که عقل است و خرد
زان سیلشان کی واخرد جز مشتری« هل اتی»

ای جان جان جزو و کل، وی حله‌بخش‌ِ باغ و گل
وی کوفته هر سو دهل کای جان حیران الصلا

هر کس فریباند مرا تا عشر بستاند مرا
آن که‌م دهد فهم ِ بیا گوید که پیش من بیا

زان سو که فهمت می‌رسد باید که فهم آن سو رود
آن که‌ت دهد طال بقا او را سزد طال بقا

هم او که دلتنگت کند سرسبز و گل رنگت کند
هم اوت آرد در دعا هم او دهد مزد دعا

هم ری و بی و نون را کرده‌است مقرون با الف
در باد دم اندر دهن تا خوش بگویی ربنا

لبیک لبیک ای کرم سودای توست اندر سرم
ز آب تو چرخی می‌زنم مانند چرخ آسیا

هرگز نداند آسیا مقصود گردش‌های خود
که‌استون قوت ماست او یا کسب و کار نانبا

آبیش گردان می‌کند او نیز چرخی می‌زند
حق آب را بسته کند او هم نمی‌جنبد ز جا

خامش که این گفتار ما می‌پرد از اسرار ما
تا گوید او که گفت او هرگز بننماید قفا

این غزل مولانا از آن شعرهایی است که از عشق شخصی آغاز می‌شود، اما کم‌کم از رابطه عاشق و معشوق فراتر می‌رود و به یکی از مفاهیم اصلی اندیشه مولانا می‌رسد: اینکه تمام حرکت انسان، فهم، دعا، صبر، شکر و حتی وجود او وابسته به حقیقتی است که مولانا آن را «او» می‌نامد.

در ابتدای شعر، عاشق از بی‌مهری معشوق شکایت می‌کند؛ اما هرچه جلوتر می‌رویم، معلوم می‌شود این «تو» فقط یک معشوق انسانی نیست. خورشید، خدا، عشق، دعا، فهم و حتی حرکت آسیاب همه در نهایت به یک سرچشمه بازمی‌گردند. شعر از «من عاشق تو هستم» شروع می‌شود و به «من تماماً به حرکت تو وابسته‌ام» می‌رسد.

تصویر کلی شعر

بیت نخست کاملاً عاشقانه است:

جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را
از زعفران روی من رو می‌بگردانی چرا

عاشق می‌گوید گناه من فقط این است که تو را دوست دارم؛ پس چرا از من روی برمی‌گردانی؟

«زعفران روی» اشاره به زردی چهره عاشق از شدت رنج و عشق دارد. در ادبیات فارسی، زرد شدن چهره نشانه بیماری، ترس، اندوه یا عشق شدید است.

اما همین شکایت خیلی زود تبدیل به یک مسئله عرفانی می‌شود: اگر معشوق سرچشمه هستی است، چرا از عاشقی که جز محبت گناهی ندارد روی می‌گرداند؟

میان صبر و شکر

یا این دل خون‌خواره را لطف و مراعاتی بکن
یا قوّت صبرش بده در «یفعل الله ما یشا»

«دل خون‌خواره» یعنی دلی که از عشق و رنج خون‌خورده و زخمی شده است. مولانا از معشوق دو چیز می‌خواهد: یا لطف و توجه، یا توانایی صبر.

اما تعبیر:

یفعل الله ما یشا

به معنای «خدا هرچه را بخواهد انجام می‌دهد» است.

اینجا مسئله مهمی مطرح می‌شود: انسان در برابر اراده الهی چه کند؟ مولانا پاسخ را در بیت بعدی می‌دهد:

این دو ره آمد در روش یا صبر یا شُکر نِعَم
بی شمع روی تو نتان دیدن مر این دو راه را

دو راه در سلوک وجود دارد: صبر و شکر.

اگر چیزی مطابق خواست ما پیش نرود، صبر می‌کنیم؛ اگر نعمتی برسد، شکر می‌کنیم. اما مولانا می‌گوید حتی تشخیص همین دو راه بدون «شمع روی تو» ممکن نیست.

یعنی انسان حتی برای اینکه بفهمد کجا باید صبر کند و کجا باید شکر کند، به نور حقیقت نیاز دارد.

وقتی خورشید روی برمی‌گرداند

هر گه بگردانی تو رو، آبی ندارد هیچ جو
کی ذره‌ها پیدا شود بی‌شعشعه ی شمس الضحی

این یکی از زیباترین تصاویر شعر است.

وقتی خورشید روی برگرداند، جوی آب خشک می‌شود و ذره‌ها دیگر دیده نمی‌شوند؛ زیرا دیدن ذرات به نور خورشید وابسته است.

در خوانش عرفانی، «تو» خودِ سرچشمه نور است. جهان بدون آن نور نه فقط تاریک، بلکه فاقد امکان دیدن می‌شود.

این نکته ظریف است: مولانا نمی‌گوید فقط «من تو را نمی‌بینم». می‌گوید بدون تو، اصلاً دیدن ممکن نیست.

بنابراین، معشوق فقط چیزی نیست که عاشق می‌بیند؛ او شرط دیدن جهان است.

شراب عشق و عصمت

بی باده ی تو کی فتد در مغز نغز‌ان مستی‌ای
بی عصمت تو کی رود شیطان به ‌«لا حول و لا‌»

«باده» در شعر مولانا اغلب نماد عشق و جذبه الهی است. بدون شراب تو، چگونه در مغز و جان انسان مستی پدید آید؟

مستی در اینجا از دست دادن عقل معمولی نیست؛ نوعی رهایی از خودِ محدود و گشوده شدن به حقیقت است.

مصراع دوم نیز همین رابطه را از زاویه دیگری بیان می‌کند: اگر لطف و حفاظت الهی نباشد، انسان چگونه می‌تواند از وسوسه شیطان رهایی یابد؟

پس حتی نجات از بدی نیز فقط حاصل اراده انسان نیست؛ نیازمند نیرویی فراتر از اوست.

دارو بدون درمانگر

نی قرص سازد قرصی ای مطبوخ هم مطبوخی ای
تا درنیندازی کفی ز اهلیلهٔ خود در دوا

مولانا اینجا با زبانی نزدیک به پزشکی و داروسازی سخن می‌گوید.

دارو به‌خودی‌خود کافی نیست. ترکیب و اثرگذاری آن وابسته به کسی است که ماده مناسب را در آن قرار دهد.

«اهلیله» نوعی داروی گیاهی شناخته‌شده در طب قدیم بوده است.

معنای عمیق‌تر بیت این است که صورت ظاهریِ چیزی به‌تنهایی کافی نیست؛ نیروی اثرگذار از سرچشمه‌ای دیگر می‌آید.

این مضمون بعداً درباره خورشید و حرکت و دعا هم تکرار می‌شود.

خورشید، پارسا و حرکت جهان

امرت نغرد کی رود خورشید در برج اسد؟!
بی تو کجا جنبد رگی در دست و پای پارسا؟!

«امرت نغرد» یعنی فرمان تو صادر نشود، چه چیزی حرکت خواهد کرد؟

خورشید نیز در نهایت تحت فرمان اوست. سپس مولانا از کوچک‌ترین حرکت استفاده می‌کند:

بی تو کجا جنبد رگی در دست و پای پارسا؟

اگر تو نباشی، حتی رگی در دست و پای یک پارسا هم حرکت نمی‌کند.

این تضاد بسیار زیباست: از خورشید به رگ انسان می‌رسیم.

یعنی همان نیرویی که حرکت عظیم جهان را ممکن می‌کند، در کوچک‌ترین حرکت بدن نیز حضور دارد.

حضور او در مرگ، خواب و بیداری

در مرگ هشیاری نهی در خواب بیداری نهی
در سنگ سقایی نهی در برقِ میرنده وفا

مولانا اکنون «او» را تقریباً همه‌جا حاضر می‌بیند.

در مرگ، نوعی آگاهی قرار می‌دهد؛ در خواب، بیداری؛ در سنگ، قابلیت آب‌رسانی؛ و حتی در برقِ زودگذر، وفا.

اینها تناقض‌های ظاهری‌اند:

مرگ / هشیاری
خواب / بیداری
سنگ / سقایی
برق / وفا

مولانا می‌خواهد بگوید حقیقت الهی محدود به شکل‌های ظاهری جهان نیست. حتی چیزی که در ظاهر ضدِ یک معناست، می‌تواند در نظام بزرگ‌تر هستی حامل همان معنا باشد.

سیل سیاه شب و نجات «هل اتی»

سیل سیاه شب برد هر جا که عقل است و خرد
زان سیلشان کی واخرد جز مشتری «هل اتی»

«سیل سیاه شب» استعاره‌ای از تاریکی، غفلت و حیرت است؛ نیرویی که عقل و خرد معمولی را با خود می‌برد.

اینجا مولانا عقل را نفی نمی‌کند، اما نشان می‌دهد که در برابر بعضی تجربه‌های وجودی، عقل محاسبه‌گر به تنهایی کافی نیست.

«مشتری هل اتی» اشاره‌ای قرآنی به سوره انسان دارد و در سنت تفسیری و شعری با حضرت علی و اهل‌بیت پیوند یافته است. مولانا در اینجا از شخصیتی بهره می‌گیرد که برای او نماد حقیقت، ولایت و هدایت است.

پس وقتی سیل تاریکی عقل را با خود می‌برد، نجات از طریق هدایت و حقیقتی فراتر از محاسبه معمول ذهن امکان‌پذیر می‌شود.

«ای جان جان جزو و کل»

ای جان جان جزو و کل، وی حله‌بخش‌ِ باغ و گل
وی کوفته هر سو دهل کای جان حیران الصلا

اینجا لحن مولانا کاملاً از شکایت عاشقانه فاصله می‌گیرد و به ندای عرفانی تبدیل می‌شود.

«جان جان» یعنی سرچشمه جان‌ها.

«جزو و کل» یعنی هم جزء و هم کل؛ حقیقتی که هم در کوچک‌ترین موجودات حضور دارد و هم در کل جهان.

«حله‌بخش باغ و گل» نیز تصویری از بخشیدن جامه و زیبایی به طبیعت است.

و سپس:

کای جان حیران الصلا

«الصلا» یعنی دعوت و فراخواندن. گویی در جهان ندایی برپا شده که به جان حیران می‌گوید: بیا!

این «بیا» از مهم‌ترین کلمات شعر است؛ زیرا تمام شعر به سمت همین دعوت حرکت می‌کند.

فهمی که انسان را به سوی او می‌برد

هر کس فریباند مرا تا عشر بستاند مرا
آن که‌م دهد فهم ِ بیا گوید که پیش من بیا

مولانا از کسانی سخن می‌گوید که ممکن است انسان را فریب دهند و چیزی از او بگیرند؛ اما در برابر آنها، کسی وجود دارد که یک چیز مهم‌تر به او می‌دهد:

فهمِ «بیا».

یعنی فهمیدن اینکه باید به سوی حقیقت حرکت کرد.

اینجا «بیا» فقط دعوت مکانی نیست. فهمیدن «بیا» یعنی فهمیدن جهت زندگی.

کسی که انسان را به سوی حقیقت می‌خواند، چیزی از او نمی‌گیرد؛ بلکه راه حرکت را به او نشان می‌دهد.

فهم باید از مرز خودش عبور کند

زان سو که فهمت می‌رسد باید که فهم آن سو رود
آن که‌ت دهد طال بقا او را سزد طال بقا

این یکی از مهم‌ترین ابیات عرفانی شعر است.

مولانا می‌گوید تا جایی که فهم تو می‌رسد، کافی نیست؛ فهم باید از مرز خودش عبور کند.

این به معنای کنار گذاشتن اندیشه نیست. اتفاقاً ابتدا باید فهم شکل بگیرد، اما سپس انسان باید بپذیرد که حقیقت بزرگ‌تر از محدوده فهم اوست.

«طال بقا» یعنی «بقا و ماندگاری او طولانی باد».

کسی که تو را به این فهم می‌رساند، شایسته بقاست.

همان که دلتنگت می‌کند، سبزت می‌کند

هم او که دلتنگت کند سرسبز و گل رنگت کند
هم اوت آرد در دعا هم او دهد مزد دعا

این بیت یکی از زیباترین جمع‌بندی‌های شعر است.

همان حقیقتی که دلتنگت می‌کند، دوباره تو را سرسبز می‌کند.

یعنی دلتنگی و شکوفایی هر دو می‌توانند از یک سرچشمه بیایند.

این نگاه مولانا به رنج بسیار مهم است. رنج لزوماً نشانه ترک شدن از سوی خدا نیست؛ گاهی خودِ دلتنگی وسیله‌ای است که انسان را به دعا می‌رساند.

و حتی دعا نیز دو سویه است:

او تو را به دعا می‌آورد؛
او مزد دعا را هم می‌دهد.

پس حتی طلب کردن انسان نیز در نهایت در شبکه لطف الهی قرار دارد.

«ربنا» و نفس خداوندی

هم ری و بی و نون را کرده‌است مقرون با الف
در باد دم اندر دهن تا خوش بگویی ربنا

مولانا به ساختار واژه «ربنا» توجه می‌کند. «ربنا» یعنی «پروردگار ما».

او به شکلی بازیگوشانه و در عین حال عرفانی، حتی شکل‌گیری این کلمه را نیز به اراده او نسبت می‌دهد: نفس و باد و دهان انسان، همه باید در کنار هم قرار بگیرند تا انسان بتواند بگوید:

ربنا

یعنی حتی دعای انسان نیز مستقل از او نیست.

انسان تصور می‌کند خودش دعا می‌کند، اما مولانا یک مرحله عقب‌تر می‌رود و می‌پرسد: چه کسی به تو نفس داد؟ چه کسی زبان داد؟ چه کسی فهم دعا داد؟ چه کسی میل دعا را در دلت انداخت؟

اینجا انسان از «دعا کننده» به موجودی تبدیل می‌شود که امکان دعا کردن را دریافت کرده است.

«لبیک لبیک»؛ پاسخ به دعوت

لبیک لبیک ای کرم سودای توست اندر سرم
ز آب تو چرخی می‌زنم مانند چرخ آسیا

«لبیک» یعنی «آمدم، دعوتت را پذیرفتم».

این پاسخ مستقیم به همان «بیا»ی قبلی است.

اما مولانا بلافاصله خود را به آسیاب تشبیه می‌کند:

ز آب تو چرخی می‌زنم
مانند چرخ آسیا

آسیاب به کمک آب می‌چرخد. خودش تصور می‌کند که می‌چرخد، اما نیروی اصلی از آب می‌آید.

این تصویر مقدمه مهم‌ترین تمثیل پایانی شعر است.

آسیاب و توهم استقلال

هرگز نداند آسیا مقصود گردش‌های خود
که‌استون قوت ماست او یا کسب و کار نانبا

آسیاب نمی‌داند چرا می‌چرخد و نیروی حرکتش از کجا می‌آید.

آیا چرخیدن برای خودش است؟ برای سنگ آسیاب؟ برای نانوا؟ برای تهیه نان؟

آسیاب فقط حرکت می‌کند.

مولانا با این تصویر به یکی از پرسش‌های اساسی عرفان می‌رسد: انسان تا چه اندازه صاحب اراده و حرکت خویش است؟

انسان هم مانند آسیاب ممکن است خیال کند که خودش مرکز حرکت است، درحالی‌که نیرویی بزرگ‌تر او را به حرکت درمی‌آورد.

آب که بسته شود، آسیاب می‌ایستد

آبیش گردان می‌کند او نیز چرخی می‌زند
حق آب را بسته کند او هم نمی‌جنبد ز جا

پاسخ روشن است:

آب آسیاب را می‌چرخاند؛ اگر آب بسته شود، آسیاب دیگر حرکت نمی‌کند.

این تمثیل ساده، تمام فلسفه شعر را در خود جمع می‌کند.

انسان می‌چرخد، تلاش می‌کند، عاشق می‌شود، دعا می‌کند، می‌فهمد، صبر می‌کند، شکر می‌کند و حرکت می‌کند؛ اما پشت تمام این حرکت‌ها نیرویی وجود دارد که بدون آن، هیچ حرکتی ممکن نیست.

خاموشی؛ جایی که زبان از راز بازمی‌ماند

خامش که این گفتار ما می‌پرد از اسرار ما
تا گوید او که گفت او هرگز بننماید قفا

در پایان، مولانا ناگهان خودش را خاموش می‌کند.

چرا؟

چون هرچه درباره راز سخن بگوییم، بخشی از آن از دست می‌رود. «گفتار ما می‌پرد از اسرار ما» یعنی زبان وقتی می‌خواهد حقیقت را توضیح دهد، ممکن است راز را از حالت زنده و شهودی‌اش خارج کند.

پس:

خامش

یعنی سکوت کن.

در نهایت، حقیقتی که مولانا از آن سخن می‌گوید، چیزی نیست که بتوان آن را کاملاً در کلمات محصور کرد.

و این پایان کاملاً با مسیر شعر هماهنگ است: شعر از شکایت عاشقانه شروع شد، به وابستگی وجودی انسان به خدا رسید و در پایان، در برابر عظمت همان حقیقت، به سکوت ختم شد.

نگاه عاشقانه

اگر شعر را فقط عاشقانه بخوانیم، عاشقی را می‌بینیم که از بی‌مهری معشوق رنجیده است:

«من فقط دوستت دارم؛ چرا از من روی می‌گردانی؟»

او از معشوق می‌خواهد یا لطف کند یا به او صبر بدهد. اما عشق چنان عمیق است که حتی صبر و شکر نیز بدون نور معشوق ممکن نیست.

در این سطح، معشوق تمام عالم عاشق را اداره می‌کند: نگاهش، امیدش، مستی‌اش، دعا و حتی حرکتش.

اما مولانا عمداً این رابطه را از سطح عشق انسانی فراتر می‌برد.

نگاه فلسفی و عرفانی

در عمیق‌ترین سطح، محور شعر وابستگی وجودی انسان به سرچشمه هستی است.

تقریباً همه چیز در شعر با «او» تعریف می‌شود:

صبر به نور او نیاز دارد.
شکر به حضور او نیاز دارد.
مستی از باده اوست.
نجات از وسوسه به لطف اوست.
حرکت خورشید به فرمان اوست.
حرکت بدن به اراده اوست.
دعا به امکان و میل اوست.
فهم به هدایت اوست.
حتی حرکت آسیاب به آب او وابسته است.

بنابراین، مولانا در پایان به نوعی نگاه توحیدی می‌رسد که در آن انسان علت مستقل حرکت خویش نیست؛ بلکه مانند آسیاب است که به نیروی آب می‌چرخد.

البته این نگاه به معنای نفی کامل اختیار انسان نیست؛ مسئله اصلی شعر چیز دیگری است: انسان نباید خودش را سرچشمه مطلق وجود و توانایی خویش تصور کند.

جمع‌بندی

این شعر یک حرکت تدریجی از «چرا از من روی می‌گردانی؟» به «همه چیز از توست» است.

در آغاز، مولانا عاشقی است که از بی‌مهری معشوق شکایت می‌کند. بعد می‌گوید اگر لطف نمی‌کنی، لااقل صبر بده. سپس درمی‌یابد که حتی صبر و شکر بدون نور او ممکن نیست. بعد این «او» را در خورشید، حرکت، دعا، فهم و تمام جهان می‌بیند.

سرانجام، خودش را به آسیاب تشبیه می‌کند: آسیاب می‌چرخد، اما نیروی حرکتش از آب است. اگر آب بسته شود، تمام حرکت متوقف می‌شود.

و این شاید کلید اصلی غزل باشد:

انسان خیال می‌کند خودش در حال حرکت است؛ مولانا می‌گوید ببین چه چیزی تو را می‌چرخاند.

از همین‌جاست که شعر عاشقانه آغازش، در پایان به یک تجربه عمیق عرفانی تبدیل می‌شود: عاشق نه فقط طالب معشوق، بلکه وابسته به او در تمام لحظات وجود خویش است.

غزل چندانکه خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را مولانا + تفسیر

غزل امروز دیدم یار را آن رونق هر کار را از مولانا به همراه تفسیر

غزل ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما مولانا + تفسیر

غزل آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا مولانا + تفسیر

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا