قصه و داستان

قصه کودکانه اولین روز مدرسه / داستانی شیرین برای آماده شدن کودکان برای مدرسه

قصه کودکانه «اولین روز مدرسه» داستانی شیرین و دوست‌داشتنی درباره کودکی است که برای نخستین بار می‌خواهد وارد دنیای مدرسه شود. او در ابتدا کمی هیجان‌زده و نگران است، اما کم‌کم با دیدن کلاس، معلم و دوستان جدید می‌فهمد که مدرسه می‌تواند جایی برای دوستی، یادگیری، بازی و تجربه‌های تازه باشد. این داستان می‌تواند به کودکانی که در آستانه شروع مدرسه هستند کمک کند تا با خیال راحت‌تر و احساس مثبت‌تری به این اتفاق مهم فکر کنند. در این مطلب از مجله آفتاب، قصه شیرین و کودکانه «اولین روز مدرسه» را برای آماده‌سازی کودکان برای ورود به مدرسه روایت می‌کنیم.

قصه کودکانه اولین روز مدرسه / داستانی شیرین برای آماده شدن کودکان برای مدرسه

صبح زود بود و نور طلایی خورشید از لای پرده‌های اتاق کوچک «نیلا» روی صورتش افتاده بود.

نیلا چشم‌هایش را باز کرد، اما هنوز چند لحظه در تخت ماند.

امروز روزی متفاوت بود.

امروز قرار بود برای اولین بار به مدرسه برود.

مادرش آرام در را باز کرد و گفت:

«صبح بخیر، دختر کوچولوی من!»

نیلا پتو را تا زیر چانه‌اش بالا کشید و گفت:

«مامان… من امروز نمی‌خوام برم.»

مادر کنار تخت نشست.

«چرا؟»

نیلا کمی فکر کرد.

«چون نمی‌دونم مدرسه چه شکلیه.»

مادر لبخند زد.

«پس امروز با هم کشفش می‌کنیم.»

نیلا آرام از تخت بیرون آمد.

روی صندلی کنار تخت، لباس مدرسه‌اش آماده بود.

یک لباس تمیز و زیبا، کفش‌های نو و کوله‌پشتی کوچکی که شب قبل خودش انتخاب کرده بود.

نیلا کوله را برداشت و به آن نگاه کرد.

روی آن تصویر یک خرگوش سفید با گوش‌های بلند بود.

مادر گفت:

«یادت هست دیشب گفتی خرگوشت باید اولین دوستت در مدرسه باشد؟»

نیلا خندید.

«آره!»

بعد ناگهان دوباره اخم کرد.

«ولی اگر هیچ دوستی پیدا نکنم چی؟»

مادر گفت:

«دوستی گاهی از یک سلام کوچک شروع می‌شود.»

نیلا پرسید:

«اگر کسی جواب سلامم رو نداد چی؟»

مادر گفت:

«آن‌وقت باز هم سلام می‌کنی. شاید آن بچه خجالتی باشد.»

نیلا چیزی نگفت.

صبحانه‌اش را خورد.

بعد مادر به او یاد داد چگونه وسایلش را داخل کوله بگذارد.

دفتر نقاشی.

مداد رنگی.

قمقمه آب.

دستمال.

و یک خوراکی کوچک.

مادر گفت:

«قرار نیست کوله‌ات را پر از وسایل کنی. فقط چیزهایی را بردار که لازم داری.»

نیلا کوله را روی دوشش گذاشت.

سنگین بود.

مادر گفت:

«بیا ببینیم چه چیزی لازم نیست.»

نیلا یک اسباب‌بازی بزرگ از داخل آن بیرون آورد.

خرس عروسکی‌اش بود.

گفت:

«ولی من بدون خرسی نمی‌تونم!»

مادر خندید.

«خرسی می‌تواند امروز در خانه منتظرت بماند.»

نیلا خرس را بغل کرد.

«قول می‌دی وقتی برگشتم اینجا باشه؟»

مادر گفت:

«قول می‌دم.»

بالاخره زمان رفتن رسید.

نیلا دست مادرش را گرفت.

وقتی به مدرسه نزدیک شدند، صدای بچه‌ها از حیاط شنیده می‌شد.

بعضی‌ها می‌خندیدند.

بعضی‌ها می‌دویدند.

بعضی‌ها دست مادر و پدرشان را گرفته بودند.

نیلا ایستاد.

«مامان، خیلی بچه اینجاست!»

مادر گفت:

«بله. خیلی از آن‌ها هم مثل تو برای اولین بار آمده‌اند.»

نیلا به اطراف نگاه کرد.

پسری را دید که محکم دست پدرش را گرفته بود.

دختری را دید که کنار مادرش ایستاده و آرام گریه می‌کرد.

نیلا فهمید فقط خودش نیست که کمی می‌ترسد.

همین موضوع باعث شد دلش کمی آرام‌تر شود.

در همین لحظه، دختربچه‌ای با کوله‌پشتی زرد از کنارشان رد شد.

کفشش بند نداشت و نزدیک بود زمین بخورد.

نیلا گفت:

«مواظب باش!»

دخترک ایستاد.

بعد به کفشش نگاه کرد.

نیلا گفت:

«می‌خوای کمکت کنم؟»

دخترک سرش را تکان داد.

نیلا کنار او نشست و با کمک مادرش بند کفش را بست.

دخترک لبخند زد.

«ممنون.»

نیلا پرسید:

«اسمت چیه؟»

«باران.»

«من نیلا هستم.»

باران گفت:

«تو هم از مدرسه می‌ترسی؟»

نیلا کمی فکر کرد.

بعد گفت:

«یک کم.»

باران خندید.

«من هم.»

و همین‌طور که با هم حرف می‌زدند، معلمشان به سمت آن‌ها آمد.

معلم خانم «مهرآفرین» بود.

او لبخند بزرگی داشت و گفت:

«سلام دخترهای شجاع! آماده‌اید کلاس را ببینید؟»

نیلا به مادرش نگاه کرد.

مادر دستش را فشرد.

«من همین‌جا منتظرت هستم.»

نیلا آرام گفت:

«باشه.»

و برای اولین بار، دست مادرش را رها کرد.

او همراه باران وارد مدرسه شد.

کلاسشان پر از رنگ بود.

روی دیوار، نقاشی حیوانات چسبانده شده بود.

کنار پنجره چند گلدان کوچک قرار داشت.

روی تخته، یک خورشید بزرگ کشیده شده بود.

زیر خورشید نوشته بودند:

«به کلاس ما خوش آمدید!»

نیلا با تعجب گفت:

«این‌جا خیلی قشنگه.»

خانم مهرآفرین گفت:

«می‌خواهید یک راز را بدانید؟»

بچه‌ها نزدیک‌تر شدند.

معلم آرام گفت:

«مدرسه فقط جایی برای یاد گرفتن خواندن و نوشتن نیست.»

بچه‌ها منتظر ماندند.

«اینجا قرار است چیزهای زیادی یاد بگیرید؛ اینکه چطور دوست پیدا کنید، چطور وسایلتان را مرتب کنید، چطور وقتی چیزی را نمی‌دانید سؤال بپرسید و چطور وقتی اشتباه می‌کنید دوباره تلاش کنید.»

نیلا پرسید:

«اگر جواب یک سؤال رو ندونم چی؟»

معلم گفت:

«می‌گویی نمی‌دانم.»

نیلا پرسید:

«اشکالی نداره؟»

معلم خندید.

«اصلاً. مدرسه برای همین است که چیزهایی را که نمی‌دانیم، یاد بگیریم.»

بعد همه بچه‌ها روی صندلی‌هایشان نشستند.

معلم یک مداد زرد برداشت.

گفت:

«امروز قرار نیست درس سختی داشته باشیم. امروز می‌خواهم هرکس خودش را با یک چیز معرفی کند.»

یکی گفت:

«من امیرم و فوتبال دوست دارم.»

یکی گفت:

«من سارا هستم و نقاشی دوست دارم.»

باران گفت:

«من بارانم و گربه‌ها رو دوست دارم.»

نوبت نیلا شد.

او کمی خجالت کشید.

بعد گفت:

«من نیلا هستم و… خرگوش دوست دارم.»

همه لبخند زدند.

معلم گفت:

«عالی است.»

بعد یک کاغذ جلوی هر کودک گذاشت.

«حالا هرکس چیزی بکشد که دوست دارد در مدرسه یاد بگیرد.»

نیلا مدادش را برداشت.

اول نمی‌دانست چه بکشد.

بعد یک کتاب بزرگ کشید.

کنارش یک دختر کوچک کشید.

و بالای سرش یک خورشید.

معلم پرسید:

«این چیست؟»

نیلا گفت:

«من که هنوز نمی‌دونم قراره چی یاد بگیرم. ولی دوست دارم وقتی بزرگ شدم چیزهای زیادی بلد باشم.»

معلم لبخند زد.

«پس نقاشی‌ات دقیقاً همان چیزی است که باید باشد.»

زنگ تفریح که خورد، بچه‌ها به حیاط رفتند.

نیلا ابتدا کنار دیوار ایستاد.

باران گفت:

«بیا با هم بازی کنیم.»

آن‌ها به سمت سرسره رفتند.

بعد چند کودک دیگر هم به آن‌ها پیوستند.

نیلا متوجه شد بازی کردن با دوستان جدید آن‌قدرها هم سخت نیست.

فقط باید یک نفر اولین قدم را بردارد.

بعد از زنگ تفریح، معلم به بچه‌ها یک کار مهم یاد داد.

گفت:

«هرکس باید وسایل خودش را بشناسد و مراقب آن‌ها باشد.»

بچه‌ها کوله‌هایشان را باز کردند.

نیلا دید مدادش کف کیف افتاده و قمقمه‌اش کج شده است.

معلم گفت:

«اگر هر وسیله‌ای جای خودش را داشته باشد، پیدا کردنش راحت‌تر می‌شود.»

نیلا همه چیز را مرتب کرد.

بعد لبخند زد.

حالا احساس می‌کرد کمی بزرگ‌تر شده است.

نزدیک ظهر، دل نیلا کمی برای خانه تنگ شد.

آرام به معلم گفت:

«خانم… من دلم برای مامانم تنگ شده.»

معلم کنارش نشست.

«طبیعی است.»

نیلا پرسید:

«می‌تونم گریه کنم؟»

معلم گفت:

«البته.»

نیلا چند قطره اشک ریخت.

بعد معلم گفت:

«می‌دانی یک چیز جالب چیست؟»

نیلا سرش را بالا آورد.

«مامان‌ها هم روز اول مدرسه دلشان برای بچه‌هایشان تنگ می‌شود.»

نیلا خندید.

«مامان من هم؟»

«حتماً.»

نیلا اشک‌هایش را پاک کرد.

بعد به ساعت نگاه کرد.

«کی می‌تونم برگردم؟»

معلم گفت:

«خیلی زود.»

و واقعاً هم همین‌طور شد.

وقتی زنگ پایان مدرسه به صدا درآمد، نیلا با عجله وسایلش را جمع کرد.

این بار خودش کوله‌اش را مرتب کرد.

در حیاط، مادرش منتظر بود.

نیلا دوید و او را بغل کرد.

مادر پرسید:

«خب؟ مدرسه چطور بود؟»

نیلا لبخند زد.

«اولش ترسناک بود.»

مادر پرسید:

«بعد؟»

نیلا گفت:

«بعد فهمیدم فقط باید واردش بشم.»

مادر خندید.

«دوست پیدا کردی؟»

نیلا به باران اشاره کرد.

«این دوستمه.»

باران برای مادر نیلا دست تکان داد.

مادر گفت:

«چه خوب!»

در راه برگشت، نیلا تمام اتفاق‌های روز را برای مادرش تعریف کرد.

از کلاس.

از معلم.

از نقاشی.

از بازی.

از باران.

و حتی از لحظه‌ای که دلش برای خانه تنگ شده بود.

وقتی به خانه رسید، اولین کاری که کرد این بود که کوله‌اش را روی زمین پرت نکند.

آن را کنار میز گذاشت.

کفش‌هایش را مرتب کنار هم قرار داد.

بعد به اتاقش رفت.

خرس عروسکی‌اش هنوز روی تخت منتظرش بود.

نیلا او را بغل کرد و گفت:

«دیدی؟ من رفتم مدرسه و برگشتم.»

بعد خرس را روی تخت نشاند.

«فردا هم می‌رم.»

شب، وقتی در تختش دراز کشیده بود، مادر پرسید:

«برای فردا آماده‌ای؟»

نیلا چشم‌هایش را بست و گفت:

«آره.»

کمی سکوت کرد.

بعد گفت:

«مامان؟»

«جانم؟»

«فردا می‌تونم زودتر برسم مدرسه؟»

مادر لبخند زد.

«چرا؟»

نیلا گفت:

«چون می‌خوام قبل از شروع کلاس با باران بازی کنم.»

مادر پیشانی‌اش را بوسید.

نیلا خوابید.

در خواب، خودش را در مدرسه دید؛

با کوله‌پشتی خرگوشی، کنار دوستان تازه‌اش، زیر یک خورشید بزرگ که روی دیوار کلاس کشیده شده بود.

و آن روز فهمید که مدرسه جایی نیست که باید از آن ترسید.

مدرسه یک سفر تازه است؛ سفری که با یک قدم کوچک، یک سلام ساده و کمی شجاعت شروع می‌شود.

قصه کودکانه تاریخی و ماجراجویی راز قلعه سنگی | داستانی هیجان‌انگیز برای کودکان

قصه کودکانه راز کفش‌های قرمز | داستانی آموزنده درباره شجاعت و اعتماد به خود

قصه کودکانه برای بچه‌های لجباز؛ راز پسرک و پل چوبی

قصه کودکانه ساعت جادویی | داستانی شیرین و آموزنده درباره زمان، انتخاب و قدر دانستن لحظه‌ها

قصه کودکانه راز درخت پیر | داستانی شیرین و آموزنده درباره طبیعت، مهربانی و خاطرات

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا