داستانِ وعده دادنِ موبدان به زایش رستم شاهنامه فردوسی (بخش سوم)
داستان وعده دادن موبدان به زایش رستم در شاهنامه فردوسی یکی از بخشهای مهم و شگفتانگیز داستان زال و رودابه است؛ جایی که نگرانی درباره دشواری زایمان رودابه، پای موبدان و خردمندان را به میان میآورد و نشانههایی از تولد پهلوانی بزرگ آشکار میشود. در این بخش، زال، رودابه و موبدان با شرایطی روبهرو میشوند که سرنوشت خاندان سام و آینده ایران را تحت تأثیر قرار خواهد داد. روایت این ماجرا، علاوه بر جنبه حماسی، سرشار از تصویرهای نمادین درباره تولد رستم، امید، سرنوشت و ظهور یک پهلوان بزرگ است. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان وعده دادن موبدان درباره زایش رستم را از شاهنامه فردوسی به نثر ساده و روان روایت و بررسی میکنیم.

زمانی پر اندیشه شد زال زر
برآورد یال و بگسترد بروزان پس به پاسخ زبان برگشاد
همه پرسش موبدان کرد یادنخست از ده و دو درخت بلند
که هر یک همی شاخ سی برکشندبه سالی ده و دو بود ماه نو
چو شاه نو آیین ابر گاه نوبه سی روز مه را سرآید شمار
برین سان بود گردش روزگارکنون آنکه گفتی ز کار دو اسپ
فروزان به کردار آذرگشسپسپید و سیاهست هر دو زمان
پس یکدگر تیز هر دو دوانشب و روز باشد که میبگذرد
دم چرخ بر ما همی بشمردسدیگر که گفتی که آن سی سوار
کجا برگذشتند بر شهریارازان سی سواران یکی کم شود
به گاه شمردن همان سی بودنگفتی سخن جز ز نقصان ماه
که یک شب کم آید همی گاه گاهکنون از نیام این سخن برکشیم
دو بن سرو کان مرغ دارد نشیمز برج بره تا ترازو جهان
همی تیرگی دارد اندر نهانچنین تا ز گردش به ماهی شود
پر از تیرگی و سیاهی شوددو سرو ای دو بازوی چرخ بلند
کزو نیمه شادب و نیمی نژندبرو مرغ پران چو خورشید دان
جهان را ازو بیم و امید داندگر شارستان بر سر کوهسار
سرای درنگست و جای قرارهمین خارستان چون سرای سپنج
کزو ناز و گنجست و هم درد و رنجهمی دم زدن بر تو بر بشمرد
هم او برفرازد هم او بشکردبرآید یکی باد با زلزله
ز گیتی برآید خروش و خلههمه رنج ما ماند زی خارستان
گذر کرد باید سوی شارستانکسی دیگر از رنج ما برخورد
نپاید برو نیز و هم بگذردچنین رفت از آغاز یکسر سخن
همین باشد و نو نگردد کهناگر توشهمان نیکنامی بود
روانها بران سر گرامی بودو گر آز ورزیم و پیچان شویم
پدید آید آنگه که بیجان شویمگر ایوان ما سر به کیوان برست
ازان بهرهٔ ما یکی چادرستچو پوشند بر روی ما خون و خاک
همه جای بیمست و تیمار و باکبیابان و آن مرد با تیز داس
کجا خشک و تر زو دل اندر هراستر و خشک یکسان همی بدرود
وگر لابه سازی سخن نشنوددروگر زمانست و ما چون گیا
همانش نبیره همانش نیابه پیر و جوان یک به یک ننگرد
شکاری که پیش آیدش بشکردجهان را چنینست ساز و نهاد
که جز مرگ را کس ز مادر نزادازین در درآید بدان بگذرد
زمانه برو دم همی بشمردچو زال این سخنها بکرد آشکار
ازو شادمان شد دل شهریاربه شادی یکی انجمن برشگفت
شهنشاه گیتی زهازه گرفتیکی جشنگاهی بیاراست شاه
چنان چون شب چارده چرخ ماهکشیدند می تا جهان تیره گشت
سرمیگساران ز می خیره گشتخروشیدن مرد بالای گاه
یکایک برآمد ز درگاه شاهبرفتند گردان همه شاد و مست
گرفته یکی دست دیگر به دستچو برزد زبانه ز کوه آفتاب
سر نامدران برآمد ز خواببیامد کمربسته زال دلیر
به پیش شهنشاه چون نره شیربه دستوری بازگشتن ز در
شدن نزد سالار فرخ پدربه شاه جهان گفت کای نیکخوی
مرا چهر سام آمدست آرزویببوسیدم این پایهٔ تخت عاج
دلم گشت روشن بدین برز و تاجبدو گفت شاه ای جوانمرد گرد
یک امروز نیزت بباید سپردترا بویهٔ دخت مهراب خاست
دلت راهش سام زابل کجاستبفرمود تا سنج و هندی درای
به میدان گذارند با کره نایابا نیزه و گرز و تیر و کمان
برفتند گردان همه شادمانکمانها گرفتند و تیر خدنگ
نشانه نهادند چون روز جنگبپیچید هر یک به چیزی عنان
به گرز و به تیغ و به تیر و سناندرختی گشن بد به میدان شاه
گذشته برو سال بسیار و ماهکمان را بمالید دستان سام
برانگیخت اسپ و برآورد نامبزد بر میان درخت سهی
گذاره شد آن تیر شاهنشهیهم اندر تگ اسپ یک چوبه تیر
بینداخت و بگذاشت چون نره شیرسپر برگرفتند ژوپینوران
بگشتند با خشتهای گرانسپر خواست از ریدک ترک زال
برانگیخت اسپ و برآورد یالکمان را بینداخت و ژوپین گرفت
به ژوپین شکار نوآیین گرفتبزد خشت بر سه سپر گیلوار
گشاده به دیگر سو افگند خواربه گردنکشان گفت شاه جهان
که با او که جوید نبرد از مهانیکی برگراییدش اندر نبرد
که از تیر و ژوپین برآورد گردهمه برکشیدند گردان سلیح
بدل خشمناک و زبان پر مزیحبه آورد رفتند پیچان عنان
ابا نیزه و آب داده سنانچنان شد که مرد اندر آمد به مرد
برانگیخت زال اسپ و برخاست گردنگه کرد تا کیست زیشان سوار
عنان پیچ و گردنکش و نامدارز گرد اندر آمد بسان نهنگ
گرفتش کمربند او را به چنگچنان خوارش از پشت زین برگرفت
که شاه و سپه ماند اندر شگفتبه آواز گفتند گردنکشان
که مردم نبیند کسی زین نشانهر آن کس که با او بجوید نبرد
کند جامه مادر برو لاژوردز شیران نزاید چنین نیز گرد
چه گرد از نهنگانش باید شمردخنک سام یل کش چنین یادگار
بماند به گیتی دلیر و سواربرو آفرین کرد شاه بزرگ
همان نامور مهتران سترگبزرگان سوی کاخ شاه آمدند
کمر بسته و با کلاه آمدندیکی خلعت آراست شاه جهان
که گشتند ازان خیره یکسر مهانچه از تاج پرمایه و تخت زر
چه از یاره و طوق و زرین کمرهمان جامههای گرانمایه نیز
پرستنده و اسپ و هر گونه چیزبه زال سپهبد سپرد آن زمان
همه چیزها از کران تا کران
ترجمه روان
زال مدتی در فکر فرو رفت. یال بلندش را باز کرد و سپس زبان به سخن گشود و به پرسشهای موبدان پاسخ داد.
نخست درباره آن دوازده درخت بلند که هر کدام سی شاخه داشتند، گفت:
«آن دوازده درخت، دوازده ماه سال هستند و هر یک از آنها سی شاخه دارد؛ یعنی هر ماه سی روز.
این همان گردش همیشگی زمان است که سال را میسازد و ماهها یکی پس از دیگری میآیند و میگذرند.»
سپس درباره دو اسب سیاه و سفید گفت:
«آن دو اسب، شب و روز هستند؛ یکی سیاه و دیگری روشن و سپید.
هر دو بیوقفه در حرکتاند و هیچگاه یکدیگر را دنبال نمیکنند تا به هم برسند.
شب و روز پیوسته میگذرند و گردش زمان، لحظههای زندگی ما را یکی پس از دیگری میشمارد.»
سپس به پرسش سوم درباره سی سوار پاسخ داد:
«آن سی سوار نیز چیزی جز ماه نیست.
گاهی یکی از آنها کم میشود، اما وقتی دوباره آن را بشماریم، باز همان سی نفر را میبینیم.
منظور از این سخن، کاهش تعداد روزهای ماه در برخی ماههاست؛ زیرا گاهی ماه بیستونه روز دارد و یک روز از آن کم میشود.»
سپس زال به سراغ پرسش مربوط به دو درخت رفت و گفت:
«اکنون باید راز آن دو درخت را نیز آشکار کنیم؛ همان دو سروی که پرندهای بر آنها آشیانه دارد.
این دو درخت، دو بخش بزرگ گردش آسمان و جهان هستند؛ از برج حمل تا میزان و دیگر بخشهای آسمان که در گردش زمان، گاهی روشن و گاهی در تاریکی فرو میروند.
با گذشت زمان، یکی از این دو بخش روشن و شاداب میشود و دیگری در تیرگی و پژمردگی فرو میرود.
آن دو سرو، مانند دو بازوی بلند و استوار چرخ گردون هستند که یکی از آنها همواره شاداب و دیگری اندوهگین و پژمرده است.
آن پرندهای که بر فراز آنها پرواز میکند، خورشید است؛ همان خورشیدی که جهان از آمدن و رفتنش بیم و امید دارد.»
سپس زال درباره شهری که بر فراز کوه قرار داشت و خارستانی که مردم به آن پناه میبردند، گفت:
«آن شهر استوار بر فراز کوه، نماد سرای ماندگار و جایگاه آرامش است.
اما این خارستان، مانند همین جهان گذراست؛ جهانی که در آن هم لذت و شادی وجود دارد و هم رنج و اندوه.
زمان، نفسهای ما را یکی پس از دیگری میشمارد. همان نیرویی که جهان را برپا میکند، روزی آن را درهم میشکند.
سرانجام بادی سهمگین و زلزلهای بزرگ برمیخیزد و از جهان خروش و آشوب برمیخیزد.
تمام رنجهایی که در این جهان تحمل میکنیم، سرانجام به پایان میرسد و باید از این خارستان بگذریم و به آن سرای دیگر برسیم.
کسی دیگر پس از ما از رنجهای این جهان بهره خواهد برد، اما او نیز در این دنیا ماندگار نخواهد بود و سرانجام خواهد گذشت.»
زال سپس سخن خود را به اندیشهای عمیق درباره سرنوشت انسان رساند:
«از آغاز آفرینش تاکنون، حقیقت همین بوده و این قانون هرگز کهنه نمیشود.
اگر در این دنیا توشهای جز نیکنامی و کردار نیک برای خود فراهم کنیم، در سرای دیگر نیز از آن بهرهمند خواهیم شد.
اما اگر در زندگی گرفتار آز و حرص شویم و از راه درست منحرف گردیم، حقیقت کارمان زمانی آشکار میشود که دیگر جان در بدن نداشته باشیم.
حتی اگر کاخ و ایوان ما تا آسمان و کیوان بلند باشد، در پایان سهم ما از آن همه شکوه، تنها تکهای پارچه برای کفن خواهد بود.
وقتی خاک و خون بر چهره ما پوشانده شود، دیگر هیچیک از آن ثروت و شکوه برایمان سودی نخواهد داشت و تنها ترس و اندوه باقی میماند.»
سپس به مردی اشاره کرد که در مرغزار با داس خود همه گیاهان را درو میکرد:
«آن مردی که با داس، خشک و تر را بدون توقف درو میکند، زمان است.
زمان به پیر و جوان، نیرومند و ضعیف، پادشاه و گدا تفاوتی نمیگذارد.
هرکس که در برابرش قرار بگیرد، دیر یا زود از میان میرود.
ما در برابر زمان مانند گیاهانی هستیم که در برابر داس او قرار گرفتهاند.
او همه را یکییکی درو میکند و هیچکس نمیتواند از دست او بگریزد.
این سرشت جهان است؛ هر انسانی که از مادر زاده میشود، سرانجام مرگ را تجربه خواهد کرد.
انسان از یک در وارد این جهان میشود و از دری دیگر بیرون میرود و زمان در تمام این مدت، لحظههای زندگی او را میشمارد.»
وقتی زال این سخنان را آشکار کرد، شاه از دانایی و خرد او بسیار خشنود شد.
در مجلس شاه شادی بزرگی برپا شد و پادشاه و حاضران از پاسخهای زال شگفتزده شدند.
شاه فرمان داد جشنی بزرگ برپا کنند؛ جشنی باشکوه که گویی شب چهارده ماه بود و همهجا را روشن کرده بود.
جامهای شراب پیدرپی گردش کرد تا شب از شدت شادی و مستی تیره شد و سرمستی مهمانان بالا گرفت.
صدای شادی و هیاهوی مردان از سراسر بارگاه شاه شنیده میشد.
سرانجام بزرگان و پهلوانان، شاد و مست، دست در دست یکدیگر گذاشتند و از مجلس بیرون رفتند.
صبح که خورشید از پشت کوه سر برآورد و جهان را روشن کرد، بزرگان از خواب برخاستند.
زال نیز کمربسته و آماده، مانند شیری نر، نزد منوچهر شاه آمد.
او از شاه اجازه خواست تا به نزد پدرش سام بازگردد و گفت:
«ای شاه نیکسرشت، دلم برای دیدار پدرم، سام، بسیار تنگ شده است.
اکنون که در برابر تخت و تاج تو ایستادهام و به درگاهت ادای احترام کردهام، دلم از دیدن شکوه و بزرگی تو روشن شده است.»
شاه به زال گفت:
«ای جوانمرد دلیر، امروز نیز باید کاری برای من انجام دهی.
تو دلبسته دختر مهراب شدهای؛ همان دختری که دل تو را به سوی خود کشانده است.»
سپس شاه فرمان داد ابزارهای جنگی و ورزشی، از جمله سنج و طبل و سازهای جنگی، به میدان بیاورند.
پهلوانان و بزرگان نیز با نیزه، گرز، تیر و کمان راهی میدان شدند.
همه کمانهای خود را برداشتند و تیرهای تیز و محکم را آماده کردند و هرکس برای نمایش مهارت و قدرت خود به سوی هدف رفت.
در میان میدان، درختی تنومند و کهنسال قرار داشت که سالهای بسیاری از عمر آن گذشته بود.
سام، پدر زال، کمان خود را آماده کرد، اسبش را به حرکت درآورد و با قدرت تمام تیر را رها کرد.
تیر درست به میانه درخت خورد و از آن سوی درخت بیرون رفت.
سام در همان حال که اسبش با سرعت میتاخت، تیر دیگری نیز رها کرد و مهارت خود را به همه نشان داد.
پس از آن، نوبت به سپر و نیزه رسید.
پهلوانان سپرهای خود را برداشتند و نیزههای سنگین و جنگی را آماده کردند.
زال نیز از یکی از بزرگان سپری خواست، اسبش را به حرکت درآورد و با قدرت به سوی میدان تاخت.
او کمان را کنار گذاشت و نیزه برداشت.
سپس نیزه خود را به سوی سه سپر بزرگ پرتاب کرد و با ضربهای چنان نیرومند، آنها را از جای کند و به سوی دیگر میدان انداخت.
شاه که این مهارت و قدرت را دید، از پهلوانان پرسید:
«چه کسی حاضر است با این جوان نبرد کند؟»
یکی از پهلوانان به میدان آمد تا با زال مبارزه کند.
پهلوانان دیگر نیز سلاحهای خود را آماده کردند و میدان نبرد را برای مبارزه فراهم ساختند.
زال و آن پهلوان روبهروی یکدیگر قرار گرفتند و با اسبهایشان به سوی هم تاختند.
گرد و خاک بسیاری از میدان برخاست.
زال نگاهی به حریف خود انداخت و هنگامی که او را نزدیک دید، همچون نهنگی خروشان به سویش حمله کرد.
سپس کمربند او را با قدرت گرفت و چنان از پشت زین بلندش کرد که همه شاه و سپاهیان از دیدن این صحنه شگفتزده شدند.
پهلوانان با تعجب فریاد زدند:
«هیچکس تاکنون چنین قدرتی از یک انسان ندیده است!
هرکس با این جوان به نبرد برخیزد، بهتر است بداند که شکست سختی در انتظار اوست.
از میان شیران نیز پهلوانی چنین نیرومند کمتر دیده میشود.
خوشا به حال سام که چنین فرزند دلیر و پهلوانی از خود به یادگار گذاشته است.»
شاه بزرگ نیز زال را ستایش کرد و بزرگان و پهلوانان دربار از توانایی او به شگفت آمدند.
سپس بزرگان به کاخ شاه رفتند و شاه فرمان داد خلعتی شایسته برای زال آماده کنند.
تاجی پرگوهر، تختی زرین، یاره و طوق و کمربندهای زرین، لباسهای گرانبها، خدمتکاران، اسبان و دیگر هدایا آماده شد.
سپس شاه همه این هدایا را به زال سپرد تا با خود ببرد و به این ترتیب، جایگاه و ارزش او را در میان بزرگان و پهلوانان آشکار کرد.



