اشعار

داستان نامه نوشتن افراسیاب به کیقباد و تسلیم شدن (شاهنامه فردوسی)

داستان نامه نوشتن افراسیاب به کیقباد و تسلیم شدن او در شاهنامه فردوسی یکی از بخش‌های مهم روایت جنگ ایران و توران است؛ جایی که پس از شکست و فشار سپاه ایران، افراسیاب درمی‌یابد که ادامه جنگ می‌تواند زیان‌های بیشتری برای تورانیان به همراه داشته باشد. او به جای ادامه دادن نبرد، نامه‌ای برای کیقباد، شاه ایران می‌فرستد و در آن از صلح و پایان دادن به جنگ سخن می‌گوید. این بخش از شاهنامه نشان می‌دهد که گاهی تدبیر و پذیرفتن شکست می‌تواند سرنوشت یک جنگ را تغییر دهد. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان نامه افراسیاب به کیقباد، درخواست صلح و تسلیم شدن سپاه توران را با نثری ساده و روان روایت می‌کنیم.

داستان نامه نوشتن افراسیاب به کیقباد و تسلیم شدن (شاهنامه فردوسی)

سپهدار ترکان دو دیده پرآب
شگفتی فرو ماند ز افراسیاب

یکی مرد با هوش را برگزید
فرسته به ایران چنان چون سزید

یکی نامه بنوشت ارتنگ‌وار
برو کرده صد گونه رنگ و نگار

به نام خداوند خورشید و ماه
که او داد بر آفرین دستگاه

وزو بر روان فریدون درود
کزو دارد این تخم ما تار و پود

گر از تور بر ایرج نیک‌بخت
بد آمد پدید از پی تاج و تخت

بران بر همی راند باید سخن
بباید که پیوند ماند به بن

گر این کینه از ایرج آمد پدید
منوچهر سرتاسر آن کین کشید

بران هم که کرد آفریدون نخست
کجا راستی را به بخشش بجست

سزد گر برانیم دل هم بران
نگردیم از آیین و راه سران

ز جیحون و تا ماورالنهر بر
که جیحون میانچیست اندر گذر

بر و بوم ما بود هنگام شاه
نکردی بران مرز ایرج نگاه

همان بخش ایرج ز ایران زمین
بداد آفریدون و کرد آفرین

ازان گر بگردیم و جنگ آوریم
جهان بر دل خویش تنگ آوریم

بود زخم شمشیر و خشم خدای
نیابیم بهره به هر دو سرای

و گر همچنان چون فریدون گرد
به تور و به سلم و به ایرج سپرد

ببخشیم و زان پس نجوییم کین
که چندین بلا خود نیرزد زمین

سراینده از سال چون برف گشت
ز خون کیان خاک شنگرف گشت

سرانجام هم جز به بالای خویش
نیابد کسی بهره از جای خویش

بمانیم روز پسین زیر خاک
سراپای کرباس و جای مغاک

و گر آزمندیست و اندوه و رنج
شدن تنگ‌دل در سرای سپنج

مگر رام گردد برین کیقباد
سر مرد بخرد نگردد ز داد

کس از ما نبینند جیحون بخواب
وز ایران نیایند ازین روی آب

مگر با درود و سلام و پیام
دو کشور شود زین سخن شادکام

چو نامه به مهر اندر آورد شاه
فرستاد نزدیک ایران سپاه

ببردند نامه بر کیقباد
سخن نیز ازین گونه کردند یاد

چنین داد پاسخ که دانی درست
که از ما نبد پیشدستی نخست

ز تور اندر آمد نخستین ستم
که شاهی چو ایرج شد از تخت کم

بدین روزگار اندر افراسیاب
بیامد به تیزی و بگذاشت آب

شنیدی که با شاه نوذر چه کرد
دل دام و دد شد پر از داغ و درد

ز کینه به اغریرث پرخرد
نه آن کرد کز مردمی در خورد

ز کردار بد گر پشیمان شوید
بنوی ز سر باز پیمان شوید

مرا نیست از کینه و آز رنج
بسیچیده‌ام در سرای سپنج

شما را سپردم ازان روی آب
مگر یابد آرامش افراسیاب

بنوی یکی باز پیمان نوشت
به باغ بزرگی درختی بکشت

فرستاده آمد بسان پلنگ
رسانید نامه به نزد پشنگ

بنه برنهاد و سپه را براند
همی گرد بر آسمان برفشاند

ز جیحون گذر کرد مانند باد
وزان آگهی شد بر کیقباد

که دشمن شد از پیش بی‌کارزار
بدان گشت شادان دل شهریار

بدو گفت رستم که ای شهریار
مجو آشتی درگه کارزار

نبد پیشتر آشتی را نشان
بدین روز گرز من آوردشان

چنین گفت با نامور کیقباد
که چیزی ندیدم نکوتر ز داد

نبیره فریدون فرخ پشنگ
به سیری همی سر بپیچد ز جنگ

سزد گر هر آنکس که دارد خرد
بکژی و ناراستی ننگرد

ز زاولستان تا بدریای سند
نوشتیم عهدی ترا بر پرند

سر تخت با افسر نیمروز
بدار و همی باش گیتی فروز

وزین روی کابل به مهراب ده
سراسر سنانت به زهراب ده

کجا پادشاهیست بی‌جنگ نیست
وگر چند روی زمین تنگ نیست

سرش را بیاراست با تاج زر
همان گردگاهش به زرین کمر

ز یک روی گیتی مرو را سپرد
ببوسید روی زمین مرد گرد

ازان پس چنین گفت فرخ قباد
که بی‌زال تخت بزرگی مباد

به یک موی دستان نیرزد جهان
که او ماندمان یادگار از مهان

یکی جامهٔ شهریاری به زر
ز یاقوت و پیروزه تاج و کمر

نهادند مهد از بر پنج پیل
ز پیروزه رخشان بکردار نیل

بگسترد زر بفت بر مهد بر
یکی گنج کش کس ندانست مر

فرستاد نزدیک دستان سام
که خلعت مرا زین فزون بود کام

اگر باشدم زندگانی دراز
ترا دارم اندر جهان بی‌نیاز

همان قارن نیو و کشواد را
چو برزین و خراد پولاد را

برافگند خلعت چنان چون سزید
کسی را که خلعت سزاوار دید

درم داد و دینار و تیغ و سپر
کرا در خور آمد کلاه و کمر

ترجمه روان

سپهدار توران، یعنی افراسیاب، با دیدگانی پر از اشک و اندوه، از آنچه بر سپاهش گذشته بود شگفت‌زده و درمانده شد. سرانجام مردی خردمند و شایسته را برگزید تا به عنوان فرستاده نزد ایرانیان برود.

افراسیاب نامه‌ای بسیار زیبا و آراسته نوشت؛ نامه‌ای که همچون اثری هنری، پر از نقش و نگار بود. سخن را با نام خداوند خورشید و ماه آغاز کرد؛ همان آفریدگاری که جهان و آفرینش را پدید آورده است. سپس بر روان فریدون درود فرستاد؛ زیرا هر دو خاندان خود را از نسل او می‌دانستند.

آنگاه نوشت:

«اگر از روزگار تور و ایرج نیک‌بخت، به سبب اختلاف بر سر تاج و تخت، کینه‌ای میان خاندان‌ها پدید آمد، باید این سخن را در همین‌جا پایان دهیم و اجازه ندهیم این دشمنی ریشه‌دارتر شود.

اگر آغاز این کینه به سبب کشته شدن ایرج بود، منوچهر تمام آن خون‌خواهی را انجام داد و انتقام ایرج را گرفت. از سوی دیگر، باید همان تقسیم سرزمینی را که فریدون در آغاز با عدالت انجام داد، همچنان محترم بشماریم؛ زیرا او در تقسیم قلمرو، راه راستی و بخشش را برگزید.

از جیحون تا سرزمین‌های آن سوی رود، این سرزمین‌ها در روزگار شاهان گذشته در اختیار ما بوده است. در آن زمان، ایرج نیز بر این مرزها فرمانروایی داشت و فریدون سهم او را از سرزمین ایران به او بخشید و آن را تأیید کرد.

اگر اکنون از این پیمان و تقسیم گذشته روی برگردانیم و دوباره جنگ به راه بیندازیم، زندگی را بر خود و مردم جهان سخت خواهیم کرد. نتیجه چیزی جز زخم شمشیر و خشم خداوند نخواهد بود و از چنین جنگی نه در این جهان سودی می‌بریم و نه در جهان دیگر.

پس اگر همان‌گونه که فریدون سرزمین را میان تور و سلم و ایرج تقسیم کرد، ما نیز سهم خود را بپذیریم و پس از آن دیگر در پی کینه نباشیم، بهتر است؛ زیرا این همه بلا و خون‌ریزی ارزش هیچ سرزمینی را ندارد.

سال‌های بسیاری از عمر انسان می‌گذرد و سرانجام خاک این سرزمین‌ها از خون پادشاهان رنگین می‌شود؛ اما در پایان، هیچ‌کس چیزی بیش از اندازه جایگاه و عمر خویش از این جهان با خود نمی‌برد.

در روز واپسین نیز همه ما زیر خاک خواهیم رفت؛ با کفنی ساده و در گوری تاریک. اگر آزمندی، اندوه و رنج در این جهان کوتاه نتیجه‌ای جز تنگی دل ندارد، چه بهتر که کیقباد این پیشنهاد را بپذیرد و مرد خردمند از راه داد و عدالت روی نگرداند.

از این پس هیچ‌یک از ما دیگری را در آن سوی جیحون در خواب نبیند و ایرانیان نیز از این سوی آب نیایند؛ مگر برای رساندن درود و سلام و پیام‌های صلح‌آمیز، تا دو کشور از این سخن به آرامش و شادی برسند.»

پس از آنکه افراسیاب نامه را با مهر خود تأیید کرد، آن را به دست فرستاده سپرد و او را نزد سپاه ایران فرستاد.

فرستاده نزد کیقباد رفت و نامه را به او داد و سخنان افراسیاب را نیز بازگو کرد.

کیقباد در پاسخ گفت:

«تو خود به‌خوبی می‌دانی که آغازگر این جنگ ما نبودیم. نخستین ستم از سوی تور و خاندان او به ما رسید؛ همان روزی که ایرج از تخت شاهی محروم شد و کشته شد.

در روزگار ما نیز افراسیاب با شتاب و خشونت به ایران آمد و جنگ را آغاز کرد. خود شنیده‌ای که با شاه نوذر چه کرد و چگونه دل همه مردم و حتی جانوران از آن حادثه پر از اندوه شد.

پس از آن نیز با اغریرث خردمند آن رفتاری را کرد که از یک انسان شایسته و جوانمرد انتظار نمی‌رود.

اگر اکنون از این کردارهای بد پشیمان شده‌اید، از نو پیمان ببندید و راه گذشته را اصلاح کنید.

من خود گرفتار کینه و آزمندی نیستم و در این جهان کوتاه، برای جنگ و خون‌ریزی آماده نشده‌ام. پس سرزمین‌های آن سوی جیحون را به شما واگذار می‌کنم؛ شاید افراسیاب نیز با این کار آرام شود.»

سپس کیقباد پیمان تازه‌ای نوشت و آن را تأیید کرد؛ گویی با این کار، در باغ بزرگی نهال صلح کاشته شد.

فرستاده با نامه به سوی پشنگ بازگشت و پیام کیقباد را به او رساند. پشنگ نیز سپاه خود را جمع کرد و از جیحون گذشت و به سوی سرزمین توران حرکت کرد.

وقتی خبر این آشتی و عقب‌نشینی دشمن به کیقباد رسید، شاه ایران بسیار شادمان شد.

اما رستم به او گفت:

«ای شهریار، در میدان جنگ نباید به آسانی به آشتی اعتماد کرد. تا همین چندی پیش هیچ نشانی از صلح نبود و این مردم با ضربه‌های گرز من و دیگر پهلوانان مجبور به عقب‌نشینی شدند.»

کیقباد در پاسخ گفت:

«من در این ماجرا چیزی بهتر از داد و عدالت ندیدم. پشنگ، نواده فریدون، سرانجام از جنگ و خون‌ریزی خسته شده و به صلح روی آورده است. سزاوار است هرکس خرد دارد، از کژی و ناراستی دوری کند.

از زابلستان تا دریای سند، پیمان خود را با تو استوار می‌کنیم. تو در زابلستان بر تخت شاهی بنشین و با تاج و افسر، فرمانروایی کن و جهان را آباد نگه دار.

همچنین کابل را به مهراب بسپار و او را بر آن سرزمین فرمانروا قرار بده؛ زیرا پادشاهی بدون جنگ و دشواری وجود ندارد، هرچند سرزمین و جهان پهناور باشد.»

آنگاه کیقباد تاج زرین بر سر نهاد و کمربند زرین بر میان بست و فرمانروایی را به بزرگان و پهلوانان شایسته سپرد.

سپس گفت:

«از این پس تخت بزرگی و پادشاهی بدون زال نباید باشد. تمام جهان در برابر ارزش و جایگاه دستان ارزشی ندارد؛ زیرا او یادگار ارزشمند بزرگان گذشته برای ماست.»

پس برای زال، جامه‌ای شاهانه و ارزشمند فراهم کردند؛ جامه‌ای آراسته به زر و تاج و کمربندی از یاقوت و فیروزه.

همچنین تختی باشکوه آماده کردند و آن را بر پشت پنج پیل نهادند. تخت را با پارچه‌های زربفت پوشاندند و گنجی ارزشمند همراه آن فرستادند؛ گنجی که اندازه و ارزش آن برای کسی آشکار نبود.

این هدایا را نزد دستان سام فرستادند و کیقباد پیام داد:

«من بیش از این نمی‌توانم به تو خلعت و پاداش بدهم. اگر عمرم طولانی باشد، تو را در این جهان از هر دارایی بی‌نیاز خواهم کرد.»

پس از آن، برای دیگر پهلوانان بزرگ نیز هدایا و خلعت‌های شایسته فرستادند؛ از جمله قارن دلیر، کشواد، برزین و خراد.

به هر یک آنچه سزاوار جایگاه و بزرگی‌اش بود بخشیدند؛ از درهم و دینار گرفته تا شمشیر، سپر، کلاه و کمربند. بدین‌گونه، پس از سال‌ها جنگ و خون‌ریزی، میان دو سرزمین پیمانی تازه شکل گرفت و دوران تازه‌ای در پادشاهی ایران آغاز شد.

داستان آغاز پادشاهی کی‌کاووس (شاهنامه فردوسی)

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا