اشعار

اشعار بیدل دهلوی | مجموعه بهترین غزل‌ها، رباعیات و اشعار عرفانی بیدل

اشعار بیدل دهلوی از برجسته‌ترین آثار شعر فارسی در سبک هندی به شمار می‌روند؛ شاعر بزرگی که با زبانی پیچیده، خیال‌انگیز و سرشار از مفاهیم عرفانی، فلسفی، عاشقانه و حکمت‌آمیز توانست جایگاهی ویژه در ادبیات فارسی پیدا کند. بیدل با نگاه عمیق خود به انسان، هستی، عشق و حقیقت، جهانی از اندیشه و تصویرهای تازه آفرید که هنوز برای علاقه‌مندان شعر فارسی الهام‌بخش است. در این مطلب از مجله آفتاب، مجموعه‌ای از زیباترین اشعار بیدل دهلوی، غزل‌ها، رباعیات و سروده‌های عارفانه این شاعر نامدار فارسی‌زبان را گردآوری کرده‌ایم.

اشعار بیدل دهلوی | مجموعه بهترین غزل‌ها، رباعیات و اشعار عرفانی بیدل

بیدل دهلوی که بود؟

بیدل دهلوی، با نام کامل ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بن عبدالخالق ارلاس (۱۰۵۴–۱۱۳۳ قمری)، از بزرگترین و تأثیرگذارترین شاعران پارسی‌گوی سبک هندی است. او در شهر پتنه در ایالت بهار هندوستان به دنیا آمد و بیشتر عمر خود را در دهلی سپری کرد. تبار او از ترکان جغتایی برلاس (یا ارلاس) بود که از ماوراءالنهر به هند مهاجرت کرده بودند.

 زندگی و شعر

بیدل در کودکی پدر خود را از دست داد و تحت سرپرستی عمویش میرزا قلندر پرورش یافت. او در جوانی به حلقه دراویش قادریه پیوست و از همان ابتدا به مطالعه عمیق متون عرفانی و فلسفی روی آورد. بیدل با تخلص «رمزی» شعر را آغاز کرد، اما پس از خواندن مصراعی از گلستان سعدی — «بیدل از بینشان چه جوید باز» — تخلص خود را به «بیدل» تغییر داد.

اشعار بیدل به دلیل پیچیدگی، عمق عرفانی و تصاویر بدیع و نازک‌خیالانه شهرت دارد. درونمایه اصلی شعر او، مفاهیم عرفانی و فلسفی مانند وحدت وجود، حیرت، فنا و راز هستی است. او در طول زندگی خود آثار بسیار پرباری خلق کرد که شامل حدود ۹۰ تا ۱۰۰ هزار بیت در قالب‌های مختلفی چون غزل، قصیده، رباعی و مثنوی است. از جمله مثنوی‌های بلند او می‌توان به «عرفان» (با حدود ۱۱ هزار بیت) و «محیط اعظم» اشاره کرد.

 جایگاه و آرامگاه

بیدل دهلوی در چهارم صفر سال ۱۱۳۳ قمری در دهلی درگذشت. در ابتدا بنا بر وصیتش در حیاط خانه خود دفن شد، اما بنا به پژوهش‌های انجام‌شده، استخوان‌های او بعدها به افغانستان، در کنار آرامگاه داییاش میرزا ظریف در خواجه‌رواش کابل، منتقل شده است.

نفوذ کلام بیدل چنان گسترده است که قرن‌هاست در افغانستان، تاجیکستان و شبه‌قاره هند محافل «بیدل‌خوانی» برپا می‌شود و او را به عنوان یکی از قله‌های شعر عارفانه فارسی می‌شناسند. در ایران نیز، پس از دوره‌ای غفلت، در دهه‌های اخیر با پژوهش‌های برجسته‌ای چون اثر دکتر شفیعی کدکنی، جایگاه والای او بازشناسی شده است.

غزلیات زیبای بیدل دهلوی

بی‌ثمری حصار شد در چمن امید ما

طرهٔ امن شانه‌ زد سایه برگ بید ما

آینه‌داری فنا ناز هوس نمی‌کشد

خط به رقم کشیده‌اند از ورق سفید ما

دردسر جهان رنگ، درخور دانش است و بس

نیست به کسب عافیت غیر جنون مفید ما

دعوی احتیاج پوچ، خجلت سعی کس مباد

قفل جهان بی‌دری، زنگ زد از کلید ما

عبرت چشم بسملیم‌، پردهٔ فقر ما مدر

آستر است ابرهٔ خلعت روز عید ما

گر فکند تبسمت گل به مزار عاشقان

بال سحر کشد نفس از کفن شهید ما

نیست چو التفات دل، میکدهٔ تعلقی

آبله‌پایی نفس شد قدح نبید ما

ربشهٔ تخم وحدتیم، از تک‌وپوی ما مپرس

صرف هزار جاده است، منزل ناپدید ما

خاک مزار عبرتیم، پردهٔ ساز غیرتیم

زخمه به برق می‌زند، ممتحن نشید ما

بیدل از این کف غبار کز دل خاک جسته‌ایم

پرده‌درِ تحیر است، گفت تو و شنید ما

لغزشی خورده ز پا تا سر ما

خنده دارد خط بی‌مسطر ما

ذره پر منفعل اظهار است

کو هیولا و کجا پیکر ما؟

می‌نهد بر خط زنهار انگشت

موی چینی ز تن لاغر ما

خنده‌زن شمع از این بزم گذشت

گل بچینید ز خاکستر ما

جهد از آیینهٔ ما زنگ نبرد

منفعل شد کف روشنگر ما

خواب ما زیر سیاهی بالید

سایه افکند به سر بستر ما

عمرها شد که عرق می‌گرییم

شرم حسنی‌ست به چشم‌ تر ما

حیف همت‌ که زمانی چو حباب

صدف بحر نشد گوهر ما

چهرهٔ زرد، شکن‌ها اندوخت

سکه زد ضعف‌ کنون بر زر ما

عجز طومار طلب‌ها طی‌ کرد

مهر شد آبله بر دفتر ما

شمع حرمانکدهٔ بی‌کسی‌ام

پا مگر دست نهد برسر ما

رنگ پرواز ندیدیم به خواب

بالش ناز که دارد پر ما؟

علت بی‌بصری را چه علاج؟

نگهی داشت تغافلگر ما

نیست پیراهن دیگر بیدل

غیر عریانی ما در بر ما

نیست خاکستر ما شعله‌صفت بستر ما

رنگِ آرام برون تاخته از پیکر ما

ناله‌ها در شکنِ دام خموشی داریم

خفته پرواز در آغوشِ شکستِ پر ما

اشک شمعیم که از خجلت اظهار نیاز

با عرق می‌چکد از جبههٔ خود، گوهر ما

معنی آبلهٔ بسته‌به‌خون‌ِ جگریم

بی‌تأمل نگذشته‌ست‌ کسی از سر ما

بس‌که مخمورِ تمنای تو رفتیم به خاک

گُلِ خمیازه توان چید ز خاکستر ما

بی‌ جمالت به لباسِ مژهٔ اشک‌آلود

می‌کند روزْ سیه‌، گریه به چشم تر ما

در مقامی که سخن آینه‌پردازِ دل‌ است

چون خموشی، نفسِ سوخته شد جوهر ما

معنی سرخطِ پیشانی ما نتوان خواند

چون شرر، گم شده در سنگ پیِ اختر ما

کینهٔ ما اثر جنبش مژگان دارد

نخلیده‌ست مگر در دلِ خود نشتر ما

یک‌قلم نسخهٔ وارستگیِ آینه‌ایم

هیچ نقشی نبَرد سادگی از دفتر ما

همه‌جا عرضِ سبک‌روحیِ شبنم داریم

دل سنگین نشود همچو گُهر لنگر ما

حاصلِ جامِ امل، نشئهٔ آزادی نیست

تا قفس می‌رسد اندیشهٔ مُشتِ پر ما

بس‌که جان‌سختی ما آینهٔ خجلت بود

هرکه شد آب ز درد تو،‌ گذشت از سرِ ما

بیدل از همتِ مخمورِ میِ عشق مپرس

بی‌ گدازِ دو جهان، پر نشود ساغر ما

اشعار شهریار / کامل‌ترین و زیباترین اشعار شهریار کوتاه عاشقانه

غزلیات زیبای بیدل دهلوی

آخر به لو‌ح آ‌ینهٔ اعتبار ما

چیزی نوشتنی‌ست به خط غبار ما

بزم از دل گداخته لبریز می‌شود

مینا اگر کنند ز سنگ مزار ما

آتش به دامن است کف دست بی‌بران

راحت مجو ز سایهٔ برگ چنار ما

ما و سراغ مطلب، دیگر چه ممکن است؟

در چشم‌ ما شکست ضعیفی غبار ما

نقش قدم ز خاک‌نشینان حیرت است

امید نیست واسطهٔ انتظار ما

تمثال ما همان نفس واپسین بس است

آیینه هر نفس ننمایی دچار ما

تمکین به ساز خنده مواسا نمی‌‌کند

از کبک می‌رمد چو صدا کوهسار ما

غیرت ز بس که حوصله‌سامانِ شرم بود

خمیازه هم قدح نکشید از خمار ما

رنگ بهار خون شهید از حنا گذشت

این گل که کرد تحفهٔ دست نگار ما؟

چون شمع، قانعیم به یک داغ از این چمن

گل بر هزار شاخ نبندد بهار ما

سر برنداشتیم ز تسلیمِ عاجزی

زانو شکست آینهٔ اختیار ما

ای بی‌خودی بیا‌ که زمانی ز خود رویم

جز ما دگر که نامه رسانَد به یار ما؟

گفتم به دل‌: زمانه چه دارد ز گیرودار؟

خندید و گفت‌: آن‌چه نیاید به کار ما

بی‌مدعا ستمکش حیرانی خودیم

بیدل! به دوش کس نتوان بست بار ما

شعرهای زیبای بیدل دهلوی

خارج‌آهنگی ندارد سبحه و زنّار ما

می‌دود مرکز همان سر بر خط پرگار ما

از ادب‌پروردگان یاد تمکین توایم

موی چینی می‌فروشد ناله در کُهسار ما

سعی ما چون شمع بیتاب هوای نیستی‌ست

تا پر رنگی‌ست از خود می‌کند منقار ما

گر همه مخمل شود خواب بهار اینجا توراست

سایهٔ گل پر عرق‌ریز است در گلزار ما

تا نگه رنگ تأمل باخت پروازیم و بس

چون سحر تا کی شود شبنم قفس بر دار ما

بوی گل مفت تأمل‌هاست گر وامی‌رسی

نبض‌واری در نفس پر می‌زند بیمار ما

ذره‌ایم از خجلت سامان موهومی مپرس

اندک هرچیز دارد خنده بر بسیار ما

شهرت رسوایی ما چون سحر پوشیده نیست

گل ز جیب چاک می‌بندند بر دستار ما

از ازل آشفتگی‌بنیاد تعمیر دلیم

موی مجنون چیدن است از سایهٔ دیوار ما

یأس پیری قطع کرد از ما امید زندگی

بس‌که خم گشتیم افتاد از سر ما بار ما

همچو عکس آب، تشویش از بنای ما نرفت

مرتعش بوده‌ست گویی پنجهٔ معمار ما

در خور هر سطر بیدل باید از خود رفتنی

جاده‌ها بسته‌ست بر سر قاصد از طومار ما

سخت موهوم است نقش پردهٔ اظهار ما

حیرت است آیینه‌دار پشت و روی کار ما

چون نگه در خانهٔ چشم خیال افتاده‌ایم

سایهٔ مژگان تصور کن در و دیوار ما

ریزش خون تمنا، گل‌فروشی‌های رنگ

پرفشانی‌های حیرت بلبل گلزار ما

ناله در پرواز دارد کوشش ما چون سپند

کز گداز بال و پر وا می‌شود منقار ما

چون شرر، وحشت‌قماشانِ دکانِ فرصتیم

چیدن دامان رواج گرمی بازار ما

شمعِ محفل در گشادِ چشم دارد سوختن

فرق حیران است در اقبال تا ادبار ما

با همه یأس، اعتماد عافیت بر بی‌خودی‌ست

ناکجا در خواب غلتد دیدهٔ بیدار ما

قطره‌سامانیم اما موجِ دریای کرم

دارد آ‌غوشی که آسان می‌کند دشوار ما

غربت هستی گوارا بر امید نیستی‌ست

آه از آن روزی که آنجا هم نباشد بارِ ما

چون سرو، کلفتی چند پیچیده‌اند بر ما

بار دگر نداریم، دل چیده‌اند بر ما

بر یک نفس نشاید تکلیف صد فغان بست

نی‌های این نیستان نالیده‌اند بر ما

چون گوهر از چه جرأت زین ورطه سر برآریم؟

امواج آستین‌ها مالیده‌اند بر ما

در عرصه‌گاهِ عبرت، چون رنگِ امتحانیم

هرجاست دست و تیغی، یازیده‌اند بر ما

ای دانه! چند نالی از آسیای گردون؟

ما را ته زمین هم ساییده‌اند بر ما

انسان نشانِ طعن است در کارگاهِ ابرام

عالم سریشمی کرد، چسبیده‌اند بر ما

جاه از شکستِ چینی بر فقر غالب افتاد

یاران ز سایهٔ مو، چربیده‌اند بر ما

تا جبهه نقشِ پا نیست، زحمت ز ما جدا نیست

آخر چو گردنِ شمع، سر دیده‌اند بر ما

صبحِ جنون‌بهاریم، رسوای اعتباریم

چاک قبای امکان پوشیده‌اند بر ما

نومیدی از دو عالم، افسونگرِ تسلی‌ست

روغن ز سودنِ دست، مالیده‌اند بر ما

آیینهٔ یقینیم، اما به مُلکِ اوهام

گَردِ هزار تمثال، پاشیده‌اند بر ما

در خرقهٔ گدایان جز شرم نیست چیزی

بهر چه این سگی‌چند غریده‌اند بر ما؟

بیدل چه سِحرکاری‌ست کاین زاهدان خودبین

آیینه در مقابل، خندیده‌اند بر ما؟

رنگ شوخی نیست در طبع ادب‌تخمیر ما

حلقه می‌سازد صدا را نسبت زنجیر ما

مزرع بی‌حاصل جسم آبیار عیش نیست

ناله باید کاشتن در خاک دامنگیر ما

بی‌سبب چون سایه پامال دو عالم عبرتیم

خواب کو تا مخملی بافد به خود تعبیر ما

نسخهٔ جمعیت دل گر به این آشفتگی‌ست

نیست ممکن لب به‌هم آوردن از تقریر ما

سطری از مشق دبستان جنون آشفته نیست

بر خط پرگار نازد حلقهٔ زنجیر ما

صبح از وهم نفس گر بگذرد شبنم کجاست؟

غیر شرم اعتبار، آبی ندارد شیر ما

آخر از ناراستی با دورِ گردون ساختیم

بس‌که کج بود از کمان بیرون نیامد تیر ما

آرزوها در طلسم لاغری می‌پرورد

خانهٔ صیاد یعنی پهلوی نخجیر ما

انتظار رنگ‌های رفته می‌باید کشید

خامهٔ نقاش مژگان ریخت در تصویر ما

حسرت منزل جنون‌ایجاد چندین جستجوست

شام گردد صبح تا کوته شود شبگیر ما

در بنای رنگ ما گرد شکست امروز نیست

ابروی معمار چینی داشت در تعمیر ما

عبرت‌انشا بود بیدل نسخهٔ ایجاد شمع

از جبین بر نقش پا زد سرخط تقدیر ما

نغمه رنگ افتاده نقش بی‌نشان تأثیر ما

مطربی کو کز سر ناخن کشد تصویر ما؟

سرمه تفسیر حیا عنوان‌کتاب عبرتیم

تهمت تقریر نتوان بست بر تحریر ما

قبل و بعد عالم تجدید، تجدید است و بس

نیست تقدیمی که بیشی جوید از تأخیر ما

از شرار سنگ نتوان بست نام روشنی

رنگ شب درد چراغ خانهٔ دلگیر ما

ای فلک بر آه ما چندین میفشان دست رد

کز کمانت ناگهان زه بگسلاند تیر ما

از خروش‌آباد توفان جنون جو‌شیده‌ایم

بی‌صدا نقاش هم مشکل کشد زنجیر ما

شرم هستی عالمی را در عرق خوابانده است

یک گره دارد چو شبنم رشتهٔ تسخیر ما

از طلسم خاک اگر گردی دمد افشانده گیر

کرد پیش از خواب دیدن، خواب ما تعبیر ما

پای در دامان ناز از خویش می‌باید رمید

سایهٔ مژگان صیادی‌ست بر نخجیر ما

خاک بی‌آبیم امّا شرم معمار قضا

تا نمی در جبهه دارد نیست بی‌تعمیر ما

کشتهٔ خاصیت شمشیر بیداد توایم

رنگ تا باقی‌ست خون می‌ریزد از تصویر ما

بیدل افلاس آبروی مرد می‌ریزد به خاک

بی‌نیامی برد آخر جوهر از شمشیر ما

زیباترین شعرهای عاشقانه سعدی | گلچین اشعار کوتاه عاشقانه سعدی شیرازی

شعرهای زیبای بیدل دهلوی

چه ممکن است که راحت سری برآورد از ما

مگر نفس رود و دیگری برآورد از ما

به عرصهٔ دو نفس انقلاب فرصت هستی

گمان نبود که دل لشکری برآورد از ما

چو رنگ عهدهٔ ناموس وحشتیم به گردن

ز خویش هرکه برآید پری برآورد از ما

شرار کاغذ اگر در خیال بال گشاید

جنون به حکم وفا مجمری برآورد از ما

دماغ ما سر غواصی محیط ندارد

بس است ضبط نفس گوهری برآورد از ما

فلک ز صبح قیامت فکنده شور به عالم

مباد پنبهٔ گوش کری برآورد از ما

فسرده‌ایم به زندان عقل، چاره محال است

جنون مگر که قیامت‌گری برآورد از ما

به رنگ غنچه نداریم برگ عشرت دیگر

شکستِ شیشه مگر ساغری برآورد از ما

بهار بیخودی افسوس گل نکرد زمانی

که رنگ رفته چمن پیکری برآورد از ما

در انتظار رهایی نشسته‌ایم که شاید

به روی ما مژه بستن دری برآورد از ما

چو بیدلیم همه ناگزیرِ نامه‌سیاهی

جبین مگر به عرق کوثری برآورد از ما

عکس نوشته اشعار بیدل دهلوی

چون صبح مجو طاقت آزار کس از ما

کم نیست که ما را به‌در آرد نفس از ما

ما قافلهٔ بی‌نفس موج سرابیم

چندین عدم آن‌سوست صدای جرس از ما

مردیم به ضبط نفس و لب نگشودیم

تا بوی تظلم نبرد دادرس از ما

عمری‌ست در این انجمن از ضعف دوتاییم

خلخال رسانید به پای مگس از ما

همت نزند گل به سر ناز فضولی

رنگ آینه بشکست به روی هوس از ما

پر ناکس از این مزرعهٔ یأس دمیدیم

بر چشم توقع مگذارید خس از ما

در گرد خیال تو سراغی‌ست وگرنه

چیزی دگر از ما نتوان یافت پس از ما

رنگ آینهٔ الفت گل هیچ نپرداخت

قانع به دل چاک شد آخر قفس از ما

ما را ننشانید کسی بر سر راهش

بیدل تو پذیری مگر این ملتمس از ما

دل می‌رود و نیست کسی دادرس ما

از قافله دور است خروش جرس ما

هم‌مشرب اوضاع گرفتاری صبحیم

پرواز به منظر نرسد از قفس ما

بر هیچ‌کس افسانهٔ امید نخواندیم

عمری‌ست همان بی‌کسی ماست کس ما

ما هیچ‌کسان ناز چه اقبال فروشیم؟

تقدیر عرق کرد به حشر مگس ما

خاریم ولی در هوس‌آباد تعین

بر دیدهٔ دریا مژه چیده‌ست خس ما

ما و سخن از کینه‌فروزی‌، چه خیال است؟

آیینه نداده‌ست به آتش نفس ما

بر فرصت خام آن‌همه دکان نتوان چید

مهمان دماغ است می زودرس ما

مکتوب وفا مشعر امید نگاهی‌ست

واکن مژه تا خوانده شود ملتمس ما

بیدل به جنون امل از پا ننشستیم

کاش آبله گیرد سر راه هوس ما

شعرهای کوتاه حافظ / گلچین اشعار ناب ماندگار و عاشقانه حافظ شیرازی

این‌قدَر نقشی که گل کرد از نهان و فاش ما

صرف رنگی داشت بیرون صدف نقاش ما

جمع‌دار از امتحان جیب عریانی دلت

دست ما خالی‌تر است از کیسهٔ قلا‌ش ما

زین سلیمانی که دارد دستگاه اعتبار

بر هوا یک‌سر نفس می‌گسترد فراش ما

گرد عبرت در مزار‌ یأس‌ می‌باشد کفن

چشم پوشیدن‌ مگر از ما برد نباش ما

محو دیداریم اما از ادب غافل نه‌ایم

شرم نو‌ر است آنچه دارد دیدهٔ خفاش ما

زندگی موضوع اضداد است، صلح اینجا کجاست؟

با نفس باقی‌ست تا قطع نفس پرخاش ما

از جبین تا نقش پا بستیم آیین عرق

این چراغان کرد آخر غفلت عیاش ما

بیدل این دیگ خیال از خام‌جوشی‌ها پُر است

شش‌جهت آتش زنی تا پخته گردد آش ما

شور صد صحرا جنون‌گرد نمکدان شما

ای قیامت صبح‌خیز لعل خندان شما

چشم آهو حلقهٔ گرداب بحر حیرت است

در تماشای رم وحشی‌غزالان شما

عشرت از رنگ است هرجا گل بساط‌آرا شود

مفت جام مایه می‌گردد به دوران شما

از صدف ریزد گهر وز پسته مغز آید برون

چون شود گرم تکلم لعل خندان شما

از طراوتگاه عشرت نوبهار باغ ناز

باد چشم ما سفال جوش ریحان شما

بیش از این نتوان به ابروی تغافل ساختن

شیشهٔ دل خاک شد در طاق نسیان شما

ما سیه‌بختان به نومیدی مهیا کرده‌ایم

یک چراغان‌ داغ دل دور از شبستان شما

بستر و بالین من عمری‌ست قطع راحت است

بر دم شمشیر زد خوابم ز مژگان شما

نارسا افتاده‌ایم ای برق‌تازان همتی

تا غبار ما زند دستی به دامان شما

عالمی در حسرت وضع عبارت مرده است

معنی ما کیست تا فهمد ز دیوان شما؟

از غبار هر دو عالم پاک بیرون جسته است

بیدلِ آواره یعنی خانه ویران شما

افتاده زندگی به‌ کمین هلاکِ ما

چندان‌ که وارسی، به سرِ ماست خاک ما

ذوقِ گدازِ دل چه‌قدَر زور داشته‌ست

انگور را ز ریشه برآورد تاکِ ما

بردیم تا سپهرْ غبارِ جنون، چو صبح

بر شمع خنده ختم شد از جیب چاک ما

تاب‌ و تب قیامت هستی کشیده‌ایم

از مرگ نیست آن‌همه تشویش و باک ما

کُهسار را ز نالهٔ ما باد می‌برد

کس را به دردِ عشق مباد اشتراک ما

قناد نیست مائده‌آرای بزم عشق

لذت گمان مبر که زمخت است زاک ما

پست و بلند شوخیِ نظّاره هیچ نیست

مژگان بس است سر به‌ سَمَک تا سِماک ما

آخر به‌ فکر خویش‌ فرورفتن است و بس

چون شمع‌ کنده است‌ گریبان، مغاکِ ما

صیقل مزن بر آینهٔ عرض انفعال

ای جهد! خشک‌ کن عرقِ شرمناکِ ما

بیدل! ز درد عشق بسی خون‌ گریستی

تَر کرد شرم اشک تو دامانِ پاک ما

سلسلهٔ شوقِ کیست سرخطِ آهنگ ما؟

رشته به پا می‌پرد از رگ گل رنگ ما

نقد جهان فسوس سهل نباید شمرد

دل به گره بسته است، آبله در چنگ ما

با همه افسردگی، جوشِ شرارِ دلیم

خفته پریخانه‌ای در بغل سنگ ما

درتپش‌آبادِ دل، قطعِ نفس می‌کنیم

نیست ز منزل برون، جاده و فرسنگ ما

پردهٔ سازِ نفس سخت خموشی‌نواست

رشته مگر بگسلد، تا دهد آهنگ ما

در قفس عافیت هرزه فسردیم، حیف!

شورِ شکستی نزد گل به سر رنگ ما

سعی گُهر برگرفت بار دل از دوشِ موج

آبله چشمی ندوخت بر قدم لنگ ما

عالم بی‌مطلبی, عرصهٔ پرخاش کیست؟

نیست روان خونِ زخم، جز عرق از جنگ ما

رشتهٔ چندین امل یک گره آمد به عرض

بر دو جهان مُهر زد، یأسِ دلِ تنگ ما

بیدل از اقبال عجز در همه‌جا چیده است

آبله و نقش پا افسر و اورنگ ما

اشعار خیام | گلچین رباعیات فلسفی و ماندگار عمر خیام نیشابوری

عکس نوشته اشعار بیدل دهلوی

آیینه بر خاک زد صُنعِ یکتا

تا وانمودند کیفیتِ ما

بنیادِ اظهار بر رنگ چیدیم

خود را به هر رنگ کردیم رسوا

در پرده پختیم سودایِ خامی

چندان که خندید آیینه بر ما

از عالمِ فاش بی‌پرده گشتیم

پنهان نبودن‌، کردیم پیدا

ما و رُعونت‌، افسانهٔ کیست

نازِ پری بست گردن به مینا

آیینه‌واریم محرومِ عبرت

دادند ما را چشمی که مگشا

درهایِ فرد‌وس وا بود امروز

از بی‌دماغی گفتیم فردا

گو‌هر گره بست از بی‌نیازی

دستی که شستیم از آبِ دریا

گر جیبِ ناموس تنگت نگیرد

در چینِ د‌امن خفته‌ست صحرا

حیرت‌طرازی‌ست، نیرنگ‌سازی‌ست

تمثالِ اوهام آیینه دنیا

کثرت نشد محو از سازِ وحدت

هم‌چون خیالات از شخصِ تنها

وهمِ تعلّق بر خود مچینید

صحرانشین‌اند این خانمان‌ها

موجود نامی است، باقی توهّم

از عالمِ خضر رو تا مسیحا

زین یأسِ مُنزَل ما را چه حاصل

هم‌خانه بیدل، هم‌سایه عَنقا

اشعار بیدل دهلوی

اگر به گلشن ز ناز گردد قدِ بلندِ تو جلوه‌فرما

ز پیکرِ سرو، موجِ خجلت شود نمایان چو می ز مینا

ز چشمِ مستت اگر بیابد قبولِ کیفیّتِ نگاهی

تپد ز مستی به رویِ آیینه نقشِ جوهر چو موجِ صَهبا

نخواند طفلِ جنون مزاجم خطی ز پست و بلندِ هستی

شوم فلاطونِ مُلکِ دانش اگر شناسم سر از کفِ پا

به هیچ صورت ز دورِ گردون نصیبِ ما نیست سربلندی

ز بعدِ مردن مگر نسیمی غبارِ ما را بَرد به بالا

نه شامِ ما را سحر نویدی، نه صبحِ ما را گلِ سفیدی

چو حاصلِ ماست ناامیدی، غبارِ دنیا به فرقِ عُقبا

رمیدی از دیده، بی‌تأمّل، گذشتی آخر به صد تغافل

اگر ندیدی تپیدنِ دل، شنیدنی داشت نالهٔ ما

ز صفحهٔ رازِ این دبستان، ز نسخهٔ رنگِ این گلستان

نگشت نقشِ دگر نمایان مگر غباری به بالِ عَنقا

به اولین جلوه‌ات ز دل‌ها رمید صبر و گداخت طاقت

کجاست آیینه تا بگیرد غبارِ حیرت درین تماشا

به دورِ پیمانهٔ نگاهت اگر زند لاف مِی‌فروشی

نفس به رنگِ کمند پیچد ز موجِ می در گلویِ مینا

به بویِ ریحانِ مُشک‌بارت به خویش پیچیده‌ام چو سنبل

ز هر رگِ برگِ گل ندارم چو طایرِ رنگ، رشته بر پا

به هرکجا ناز سر برآرد، نیاز هم پایِ کم ندارد

تو و خرامی و صد تغافل‌، من و نگاهی و صد تمنّا

ز غنچهٔ او دمید بیدل بهارِ خطِّ نظرفریبی

به معجزِ حسن گشت آخر رگِ زمرّد ز لعل پیدا

کرده‌ام باز به آن گریهٔ سودا، سودا

که ز هر اشک زدم بر سر دریا، دریا

ساقی‌امشب‌چه‌جنون ریخت‌به‌پیمانهٔ هوش

که شکستم به دل از قلقل مینا، مینا

محو اوگشتم و رازم به ملاء توفان‌کرد

هست حیرانی عاشق لب‌گویا،‌گویا

داغ معماری اشکم‌که به یک لغزیدن

عافیتها شد ازین آبله برپا، برپا

دردعشقم من و خلوتگه رازم وطن است

گشته‌ام اینقدر از نالهٔ رسوا، رسوا

نذر آوارگی شوق هوایت دارم

مشت خاکی‌که دهد طرح به‌صحرا، صحرا

دل آشفتهٔ ما را سر مویی دریاب

ای سرموی توسرکوب ختنها تنها

دور انسان به میان دو قدح مشترک است

تا چه اقبال‌کند جام لدن یا دنیا

تا تقاضا به میان آمده‌، مطلب رفته‌ست

نیست غیر ازکف افسوس طلبها، لبها

بیدل این نقد به تاراج غم نسیه مده

کار امروزکن امروز، ز فردا، فردا

جولان ما فسرد به زنجیر خواب پا

واماندگی‌ست حاصل تعبیر خواب پا

ممنون غفلتیم‌که بی‌منت طلب

ما را به ما رساند به شبگیر خواب پا

واماندگی ز سلسلهٔ ما نمی‌رود

چون جاده‌ایم یک رگ زنجیر خواب پا

در هر صفت تلافی غفلت غنیمت است

تاوان ز چشم‌گیر به تقصیر خواب پا

نتوان به سعی آبله افسردگی‌کشید

خشتی نچیده‌ایم به تعمیر خواب پا

اظهار غفلت طلبم‌کار عقل نیست

نقاش عاجزست به تصویر خواب پا

آخر سری به عالم نورم کشیدن است

غافل نی‌ام چو سایه ز شبگیر خواب پا

سامان آرمیدگی موج‌گوهریم

ما را سری‌ست برخط تسخیرخواب پا

بیدل دلت اگرهوس آهنگ منزل است

ما و شکست‌کوشش وتدبیر خواب پا

روزی‌که زد به خواب شعورم ایاغ پا

من هم زدم ز نشئه به چندین دماغ پا

رنگ حنا زطبع چمن موج می‌زند

شسه‌ست گویی آن گل خودرو به باغ پا

سیر بهار رنگ ندارد گل ثبات

لغزد مگر چو لاله کسی را به داغ پا

آنجا که نقش پای تو مقصود جستجوست

سر جای موکشد به هوای سراغ پا

جز خاک تیره نیست بنای جهان رنگ

طاووس سوده است به منقار زاغ پا

با طبع سرکش اینهمه رنج وفا مبر

روز سوار، شب کند اسب چراغ پا

یک گام اگر ز وهم تعلق گذشته‌ای‌

بیدل درازکن به بساط فراغ پا

آخرزفقر بر سر دنیا‌ زدیم پا

خلقی‌ به جاه تکیه زد وما زدیم پا

فرقی نداشت عز‌ت وخو‌اری‌درین بساط

بیدارشد غنا به طمع تا زدیم پا

از اصل‌، دور ماند جهانی به ذوق فرع

ما هم یک آبگینه به خارا زدیم پا

عمری‌ست‌ طعمه‌خوار هجوم ندامتیم

یارب چرا چوموج به دریا زدیم پا

زین مشت پرکه رهزن آرام‌کس مباد

برآشیان الفت عنقا زدیم پا

قدر شکست‌دل نشناسی ستمکشی‌ست

ما بی‌خبربه ریزة مینا زدیم پا

شعر کوتاه مولانا / مجموعه کوتاه‌ترین و زیباترین اشعار عاشقانه از مولانا

اشعار بیدل دهلوی

به اوج‌کبریاکزپهلوی عجز است راه آنجا

سر مویی‌گراینجا خم‌شوی بشکن‌کلاه آنجا

ادبگاه محبت ناز شوخی برنمی‌دارد

چو شبنم سر به مهر اشک می‌بالد نگاه آنجا

به یاد محفل نازش سحرخیزست اجزایم

تبسم تاکجاها چیده باشد دستگاه آنجا

مقیم دشت الفت باش و خواب ناز سامان‌کن

به هم می‌آورد چشم تو مژگان‌گیاه آنجا

خیال جلوه‌زار نیستی هم عالمی دارد

ز نقش پا سری بایدکشیدن‌گاه‌گاه آنجا

به دعوت هم‌کسی راکس نمی‌گوید بیا اینجا

صدای نان شکستن‌گشت بانگ آسیا اینجا

اگربااین نگونی هاست خوان جود سرپوشش

ز وضع تاج برکشکول می‌گریدگدا اینجا

فلک در خاک پنهان‌کرد یکسر صورت آدم

مصورگرده‌ای می‌خواهد از مردم گیا اینجا

عیار ربط الفت دیگر از یاران‌که می‌گیرد

سر وگردن چوجام وشیشه است ازهم جدا اینجا

جهان نامنفعل‌گل‌کرد، اثر هم موقعی دارد

عرق‌واری به روی‌کس نمی‌شاشد حیا اینجا

ز بی‌مغزی شکوه سلطنت شد ننگ‌کناسی

به‌جای استخوان‌گه خورده می‌ گردد هما اینجا

که می‌آرد‌ پیام دوستان رفته زین محفل

مگر از نقش پایی بشنویم آواز پا اینجا

غبار صبح دیدی شرم‌دار از سیر این‌گلشن

ز عبرت خاک بر سرکرده می‌آید هوا اینجا

اگر در طبع غیرت ننگ اظهار غرض باشد

کف پا میکند سرکوبی دست دعا اینجا

طرب عمری‌ست با سازکدورت برنمی‌آبد

سیاهی پیشتاز افتاد از رنگ حنا اینجا

روم درکنج تنهایی زمانی واکشم بیدل

که‌از دلهای پر در بزم‌صحبت نیست جا اینجا

آبیار چمن رنگ‌، سراب است اینجا

در گلِ خندهٔ تصویر گلاب است اینجا

وهم تا کی شمرد سال و مه فرصت‌ِ کار

شیشهٔ ساعت‌ موهوم حباب‌ است اینجا

چیست گردون‌؟ هوس‌افزای خیالات عدم

عالمی را به همین صفر حساب است اینجا

چه قدر شب رود از خود که‌ کند گرد سحر

موسفیدی عرق سعی شباب است اینجا

قدِ خم‌گشته‌ نشان می‌دهد از وحشت عمر

بر درِ خانه از آن حلقه رکاب است اینجا

عشق ز اول علم لغزش پاداشت بلند

عذر مستان به لب موج شراب است اینجا

بوریا راحت مخمل به فراموشی داد

صدجنون شور نیستان رگ خواب است اینجا

لذت‌ِ داغ جگر حق فراموشی نیست

قسمتی در نمک اشک‌ کباب است اینجا

همه در سعی فنا پیشتر از یکدگریم‌

با شرر سنگْ گروتازِ شتاب است اینجا

رستن از آفت امکا‌ن، تهی از خود شدن است

تو ز کشتی مگذر عالَم آب است اینجا

زین همه علم و عمل قدر خموشی دریاب

هرکجا بحث‌ سئوالی‌ست جواب است اینجا

بیدل آن فتنه‌ که توفان قیامت دارد

غیر دل نیست همین خانه‌خراب است اینجا

صبح پیری اثر قطع امید است اینجا

تار و پود کفنت موی سفید است اینجا

ساز هستی قفس نغمهٔ خودداری نیست

رم برق نفسی چند نشید است اینجا

جلوه بیرنگی و نظاره تماشایی رنگ

چمن‌آراست قدیمی که جدید است اینجا

نقشی از پردهٔ درد ا‌ست گشاد دو جهان

هر شکستی که بود، فتح نوید است اینجا

غنچهٔ وا شده مشکل که دلی نگشاید

بستگی چون رود از قفل‌،‌ کلید است اینجا

مرگ تسکین ندهد منتظر وصل تو را

پای تا سر ز کفن چشم سفید است اینجا

تخم گل ریشه طراز رگ سنبل نشود

هم در آنجاست سعید آنکه سعید است اینجا

مگذر از رنگ که آیینهٔ اقبال صفاست

دود بر چهرهٔ آتش شب عید است اینجا

جهد تعطیل‌صفت نقص کمال ذاتست

یا بگو یا بشنو گفت و شنید است اینجا

در جنون حسرت عیش دگر از بی‌خبری‌ست

موی ژولیده همان سایهٔ بید است اینجا

زین چمن هر رگ گل دامن خون‌آلودی‌ست

حیرتم کشت ندانم که شهید است اینجا

بوی یأس از چمن جلوهٔ امکان پیداست

دگر ای بیدل غافل چه امید است اینجا

جام امید نظرگاه خمار است اینجا

حلقهٔ دام تو خمیازه شکار است اینجا

عیش‌ها غیر تماشای زیانکاری نیست

درخور باختن رنگ بهار است اینجا

عافیت می‌طلبی منتظر آفت باش

سر بالین‌طلبان تحفهٔ در است اینجا

فرصت برق و شرر با تو حسابی دارد

امتیازی‌که نفس در چه شمار است اینجا

چه جگرهاکه به نومیدی حسرت بگداخت

فرصتی نیست وگرنه همه‌کار است اینجا

پردهٔ هستی موهوم نوایی دارد

که حبابیم و نفس آینه‌دار است اینجا

انجمن در بغل و ما همه بیرون دریم

بحر چندانکه زند موج‌کنار است اینجا

عجز طاقت همه‌دم شاهد معدومی ماست

نفس سوخته یک شمع مزار است اینجا

سجده هم ازعرق شرم رهی پیش نبرد

از قدم تا به جبین آبله‌زار است اینجا

بیدل اجزی جهان پیکر بی‌تمثالی‌ست

حیرت آینه با خوبش دچار است اینجا

جوش اشکیم وشکست آیینه‌دار است اینجا

رقص هستی همه‌دم شیشه سوار است اینجا

عرصهٔ شوخی ما گوشهٔ ناپیدایی‌ست

هرکه روتافت به آیینه دچار است اینجا

عافیت چشم ز جمعیت اسباب مدار

هرقدر ساغر و میناست خمار است اینجا

به غرور من وماکلفت دلها مپسند

ای جنون تاز نفس آینه زار است اینجا

نفی خود می‌کنم اثبات برون می‌آید

تا به‌کی رنگ توان باخت بهار است‌اینجا

هرچه آید به نظر آن طرفش موهوم است

روز شب صورت پشت و رخ‌کار است اینجا

سایه‌ام باکه دهم عرضه سیه‌بختی خویش

روز هم آینه‌دار شب تار است اینجا

دامن چیده در این دشت تنزه دارد

خاک صیادگل از خون شکار است اینجا

زندگی معبدشرمی ست چه طاعت چه‌گناه

عرق جبهه همان سبحه شماراست‌اینجا

عشق می‌داند و بس قدرگرانجانی من

سنگ شیرازهٔ اجزای شرار است اینجا

چند بیدل به هوا دست وگریبان بودن

جیبت ازکف ندهی دامن یار است‌اینجا

اشعار باباطاهر (شعرهای زیبای باباطاهر دوبیتی و کوتاه عاشقانه و مفهومی)

نه طرح باغ و نه گلشن فکنده‌اند اینجا

در آب آینه روغن فکنده‌اند اینجا

غبار قافلهٔ عبرتی که پیدا نیست

همه به دیدهٔ روشن فکنده‌اند اینجا

رسیده‌ گیر به معراج امتیاز چو شمع

همان سری که ز گردن فکنده‌اند اینجا

جنون مکن‌ که دلیران عرصهٔ تحقیق

سپر ز خجلت جوشن فکنده‌اند اینجا

یکی‌ست حاصل و آفت به مزرعی‌ که شبی

ز دانه مور به خرمن فکنده‌اند اینجا

به صید خواهش دنیای دون دلیر متاز

هزار مرد ز یک زن فکنده‌اند اینجا

سر فسانه سلامت‌ که خوابناکی چند

غبار وادی ایمن فکنده‌اند این‌جا

نهفته است‌ تلاش محیط موج‌ گوهر

یه روی آبله دامن فکنده‌اند اینجا

رموز دل نشود فاش بی‌چراغ یقین

نظر به خانه ز روزن فکنده‌ا‌ند اینجا

مقیم زاویهٔ اتفاق تسلیمم

بساط عافیت من فکنده‌اند اینجا

چو شمع‌ گردن دعوی چسان‌ کشم بیدل

سرم به دوش فکندن فکند‌ه‌اند اینجا

شعرهای قدیمی و زیبای بیدل دهلوی

کسی در بندغفلت‌مانده‌ای چون من ندید اینجا

دو عالم یک درباز است و می‌جویم‌ کلید اینجا

سرا‌غ منزل مقصد مپرس از ما زمینگیران

به سعی نقش پا راهی نمی‌گردد سفید اینجا

تپیدن ره ندارد در تجلیگاه حیرانی

توان‌ گر پای تا سر اشک شد نتوان چکید اینجا

ز گلزار هوس تا آرزو برگی به چنگ آرد

به مژگان عمرها چون ریشه می‌باید دوید اینجا

تحیر گر به چشم انتظار ما نپردازد

چه وسعت می‌توان چیدن ز  آغوش امید اینجا

ترشرویی ندارد یمن جمعیت در این محفل

چو شیر این سرکه‌ات از یکدگر خواهد برید اینجا

به دل نقشی نمی‌بندد که با وحشت نپیوندد

نمی‌دانم‌ کدامین بی‌وفا آیینه چید اینجا

مرا از بی‌بری هم راحتی حاصل نشد، ورنه

بهار سایه‌ای رنگین‌تر از گل داشت بید اینجا

گواه‌ کشتهٔ تیغ نگاه اوست حیرانی

کفن بردوشی بسمل بود چشم سفید اینجا

کفن در مشهد ما بینوایان خونبها دارد

ز عریانی برون آ گر توانی شد شهید اینجا

هجوم درد پیچیده‌ست هستی تا عدم بیدل

تو هم‌ گر گوش داری ناله‌ای خواهی‌ شنید اینجا

به مهر مادر گیتی مکش رنج امید اینجا

که خونها می‌خورد تا شیر می‌گردد سفید اینجا

مقیم نارسایی باش پیش از خاک گردیدن

که‌ سعی هر دو عالم چون عرق خواهد چکید اینجا

محیط از جنبش هر قطره‌ صد توفان جنون دارد

شکست رنگ امکان بود اگر یکدل تپید اینجا

گداز نیستی از انتظارم بر نمی ‌آرد

ز خاکستر شدن‌ گل می‌کند چشم سفید اینجا

ز ساز الفت آهنگ عدم در پردهٔ گوشم

نوایی می‌رسد کز بیخودی نتوان شنید اینجا

درین محنت‌سرا آیینهٔ اشک یتیمانم

که در بی‌دست و پایی هم مرا باید دوید اینجا

کباب خام‌سوز آتش حسرت دلی دارم

که هرجا بینوایی سوخت دودش سرکشید اینجا

نیاز سرکشان حسن آشوبی دگر دارد

کمین‌گاه تغافل شد اگر ابرو خمید اینجا

تپشهای نفس از پردهٔ تحقیق می‌گوید

که تا از خود اثر داری نخواهی آرمید اینجا

بلندست آنقدرها آشیان عجز ما بیدل

که بی‌سعی شکست بال و پر نتوان رسید اینجا

اشعار زیبای رودکی / گلچین شعرهای ناب و ماندگار رودکی اولین شاعر فارسی

دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا

جز وهم وجود و عدمی نیست در اینجا

رمز دو جهان از ورق آینه خواندیم

جز گرد تحیر رقمی نیست در اینجا

عالم همه میناگر بیداد شکست است

این طرفه که سنگ ستمی نیست در اینجا

تا سنبل این باغ به همواری رنگ است

جز کج نظری پیچ و خمی نیست در اینجا

بر نعمت دنیا چه هوسها که نپختیم

هر چند غذا جز قسمی نیست در اینجا

برهم نزنی سلسلهٔ ناز کریمان

محتاج شدن بی‌کرمی نیست در اینجا

گرد حشم بی‌کسی‌ات سخت بلندست

از خویش برون آ علمی نیست در اینجا

ما بی‌خبران قافلهٔ دشت خیالیم

رنگ است به‌گردش‌، قدمی نیست در اینجا

از حیرت دل بند نقاب تو گشودیم

آیینه‌گری کار کمی نیست در اینجا

بیدل من و بیکاری و معشوق‌تراشی

جز شوق برهمن‌، صنمی نیست در اینجا

اشعار صائب تبریزی | مجموعه کامل شعرهای کوتاه و بلند عاشقانه از صائب

شعرهای قدیمی و زیبای بیدل دهلوی

چون غنچه همان به‌که بدزدی نفس اینجا

تا نشکند فشاندن بالت قفس اینجا

از راه هوس چند دهی عرض محبت‌؟

مکتوب نبندند به بال مگس اینجا

خواهی‌که شود منزل مقصود مقامت

از آبلهٔ پای طلب‌کن جرس اینجا

آن به‌که ز دل محوکنی معنی بیداد

اظهار به خون می‌تپد از دادرس اینجا

بیهوده نباید چو شرر چشم‌گشودن

گرد عدم است آینهٔ پیش و پس اینجا

درکوی ضعیفی‌که تواند قدم افشرد‌؟

اینجاست‌که دارد دهن شعله خس اینجا

با گردش چشمت چه توان‌کرد‌؟ وگرنه

یکدل به دو عالم ندهد هیچکس اینجا

چون نقش قدم قافلهٔ ماست زمین‌گیر

باشد ره خوابیده صدای جرس اینجا

دل چون نتپد در قفس زخم‌؟ که بی‌دوست

کار دم شمشیر نماید نفس اینجا

در کوچهٔ الفت دل صاف آینه‌دار است

غیراز نفس خویش چه‌گیرد عسس اینجا‌؟

سرمایهٔ ما‌هیچ‌کسان عرض مثالی‌ست

ای آینه دیگر ننمایی هوس اینجا

بیدل نشود رام‌کسی طایر وصلش

تا از دل صد چاک نباشد قفس اینجا.

شب وصل است و نبود آرزو را دسترس اینجا

که باشد دشمن خمیازه، آغوشِ هوس اینجا

چو بوی‌ گل‌ گرفتارم به رنگِ الفتی، ورنه

گشادِ بال پرواز است هر چاک قفس اینجا

سراغ‌ کاروان ملک خاموشی بود مشکل

به بوی غنچه‌ هم‌دوش است‌ آواز جرس اینجا

دل عارف چو آیینه بساط روشنی دارد

که‌ نقش پای خود را گم نمی‌سازد نفَس اینجا

تفاوت می‌فروشد امتیازت ورنه در معنی

کمال عشق افزون نیست از نقص هوس اینجا

غم مستقبل و ماضی‌ست‌ کان را حال می‌نامی

نقابی در میان است از غبار پیش و پس اینجا

غبار خاطر تیغ‌ات چرا شد کوچهٔ زخمم

که جز خونابهٔ حسرت نمی‌باشد عسس‌ اینجا

نیندازد ز کف بحر قبولش جنس مردودی

به دوش موج دارد نازبالش خار و خس اینجا

درین ره نقش پا هم دارد از امید منشوری

نبیند داغ محرومی جبین هیچ‌کس اینجا

چه‌ امکان است از خال لبش خط سر برون آرد

ز نومیدی نخواهد دست بر سر زد مگس اینجا

غبار ما، همان باد فنا خواهد ز جا بردن

چه‌ لازم چون سحر منت‌ کشیدن از نفس‌ اینجا

نه آسان است صید خاطر آزادگان بیدل

ز شوق مرغ دارد چاک‌ها جیب قفس اینجا

در محفل ما و منم‌، محو صفیر هر صدا

نم‌خورده ساز وحشتم‌، زین‌ نغمه‌های‌ ترصدا

حیرت نوا افسانه‌ام‌، از خویش پر بیگانه‌ام

تا در درون خانه‌ام دارم برون در صدا

یاد نگاه سرمه‌گون خوانده‌ست بر حالم فسون

مشکل‌که بیمار مرا برخیزد از بستر صدا

در فکر آن موی میان از بس‌که‌گشتم ناتوان

می‌چربدم صد پیرهن بر پیکر لاغر صدا

زان جلوه یک مژگان زدن آیینه را غافل شدن

دارد چو زنجیر جنون جوشاندن از جوهرصدا

رنج غم و شادی مبر،‌کو مطرب وکو نوحه‌گر

مشت سپند بی‌خبر دارد درین مجمر صدا

درکاروان وهم‌و ظن‌، نی غربت‌است ونی وطن

خلقی زگرد ما ومن بسته‌ست محمل بر صدا

از حرف و صوت بی‌اثر شد جهل لنگر دارتر

برکوه خواند ناکجا افسون بال و پر صدا

چند از تپش پرداختن‌، تیغ تظلم آختن

بیرون نخواهد تاختن زین‌گنبد بی‌در صدا

آخر درین بزم تعب افسانه ماند و رفت شب

ز بس به‌خشکی زد طرب‌می‌گشت درساغر صدا

آسان نبود ای بی‌خبر از شوق دل بردن اثر

درخود شکستم‌آنقدرکاین صفحه زد مسطر صدا

بیدل به خود تا زنده‌ام صبح قیامت خنده‌ام

کز شور نظم افکنده‌ام درگوشهای کر صدا

ترجیعات

ما حریفانِ بزمِ اسراریم

مستِ جامِ شهود دیداریم

جوشِ بحرِ محیطِ لاهوتیم

فیضِ صبحِ جهانِ انواریم

اثر و فعلِ حق ز ما پیداست

بی‌گمان عرضِ سرِّ اظهاریم

جلوه‌فرماست حق به کسوتِ ما

لاجرم طرفه رنگ‌ها داریم

گاه جامیم و گاه باده‌ی ناب

گاه ساقی و گاه خمّاریم

گاه مجنون و گاه جوهرِ هوش

گاه مستیم و گاه هشیاریم

گاه مجنونِ کارهای خودیم

گاه از فعلِ خویش بیزاریم

گاه از خویش رفته چون سیلاب

گاه تمکین‌بنا چو کُهساریم

گاه معموره‌ی وجودی را

به غذا و شراب معماریم

گاه در عالمِ تغافلِ شوق

بی‌نیاز از خیالِ تیماریم

گاه در دل ز خالِ لاله‌رخان

تخمِ سودایِ عشق می‌کاریم

گاه از زلفِ عنبرین‌مویان

به شکنجِ هوس گرفتاریم

حاصلِ کار و بارِ عشق و هوس

همه از ماست تا چه برداریم؟

در چمنزارِ عالمِ امکان

از رهِ جسم و جان گل و خاریم

گاه لطفیم موجِ آبِ حیات

دمِ سرگرمیِ غضب ناریم

برقِ عشقیم شعله می‌خندیم

ابرِ شوقیم ناله می‌باریم

گرچه بالذّات واحدیم به حق

لیک با اسم و فعل بسیاریم

شوقِ ما با وجودِ بی‌رنگی

تا به رنگ آشناست گلزاریم

کفر و دین است گفت‌وگو ورنه

عینِ تسبیح و عینِ زنّاریم

به فضولان ز درسگاهِ یقین

این دو مصرع گواه می‌آریم

اشعار هاتف اصفهانی | مجموعه غزلیات، رباعیات، اشعار کوتاه و عاشقانه هاتف اصفهانی

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت
✨ فال تاروت آنلاین
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت