جملات قصار نیچه؛ گزیدهای از معروفترین و عمیقترین سخنان فریدریش نیچه
فریدریش نیچه یکی از تأثیرگذارترین فیلسوفان تاریخ است که اندیشهها و نوشتههایش همچنان الهامبخش میلیونها نفر در سراسر جهان هستند. او با نگاهی متفاوت به مفاهیمی مانند زندگی، قدرت، اخلاق، آزادی و معنای وجود، دیدگاههایی را مطرح کرد که تأثیر عمیقی بر فلسفه، روانشناسی، ادبیات و فرهنگ مدرن گذاشت. جملات نیچه به دلیل عمق فکری، نگاه انتقادی و بیان تأملبرانگیز خود، همواره مورد توجه علاقهمندان به فلسفه و خودشناسی قرار گرفتهاند. بسیاری از این نقلقولها انسان را به تفکر درباره زندگی، ارزشها و تواناییهای درونی خود دعوت میکنند. در این مطلب از مجله آفتاب، مجموعهای از زیباترین و معروفترین جملات فریدریش نیچه را گردآوری کردهایم تا با بخشی از جهان فکری این فیلسوف بزرگ بیشتر آشنا شوید.

فهرست محتوا
نیچه که بود؟
فریدریش ویلهلم نیچه (۱۹۰۰-۱۸۴۴)، فیلسوف، شاعر، آهنگساز و منتقد فرهنگی آلمانی، از تأثیرگذارترین اندیشمندان سدهٔ نوزدهم به شمار میرود.
نیچه با نقد بنیادین اخلاق، دین و متافیزیک غرب، انقلابی در تفکر فلسفی پدید آورد. مفاهیم کلیدی او عبارتند از «مرگ خدا»، «اراده به قدرت»، «ابرانسان»، «بازگشت جاودانه» و «اخلاق بردگان در برابر اخلاق اشرافزادگان».
او معتقد بود اخلاق مسیحی و دموکراسی مدرن، شکلی از اخلاق ضعیفان و بردگان است که مانع از شکوفایی استعدادهای برتر و نیروی حیات میشود.
آثار مهم نیچه عبارتند از «چنین گفت زرتشت»، «تبارشناسی اخلاق»، «فراسوی نیک و بد»، «غروب بتها» و «انسانگونه، زیادهانسانی».
نیچه که عمری پرمشقت و سرشار از بیماری و تنهایی داشت، در اواخر زندگی دچار فروپاشی روانی شد و در خاموشی کامل ذهنی درگذشت. با وجود این، اندیشههای او تأثیری عمیق بر فلسفه، ادبیات، روانشناسی و هنر قرن بیستم گذاشت و نام او همچنان در میان بزرگترین فیلسوفان تاریخ جای دارد.
جملات عمیق نیچه
اگر آدمی برایِ «چرا؟»یِ زندگانیِ خود پاسخی داشته باشد کمـ وـ بیش با هر «چهگونه؟»ای میسازد
آدمیان را از آنرو «آزاد» انگاشتند که بتوان دربارهٔ ایشان داوری کرد، که بتوان ایشان را کیفر داد ـکه بتوان ایشان را گناهکار شمرد: در نتیجه، هر کرداری را میبایست حاصلِ اراده انگارند و بنیادِ آن را در آگاهی بنشانند
دست برداشتن از جنگ یعنی دست برداشتن از زندگی بزرگ… «آرامشِ روح» چه بسا یک بدفهمی ست و بس.
از کردههایِ خویش هیچ هراسان مباش و بیسرپرستِ شان مگذار! ـــــ پشیمانی کارِ پسندیدهای نیست.
از درسهایِ دانشکدهیِ جنگِ زندگی. ـــــ آنچه مرا از پای درنیندازد قویترـ ام میسازد.
فرمولِ من برایِ شادکامی: یک آری، یک نه، یک خطِّ راست، یک هدف…
چه شود اگر که من حقدار بمانم یا نمانم! من هماکنون چه حقها که ندارم! ـــــ آنکه امروز از همه بهتر بخندد تا آخر میخندد.
و سرانجام اندرزی هم برایِ حضراتِ بدبین و دیگر تبهگنان: زاده شدنِ هیچکس دستِ او نیست، امّا این خطا را ـــــ که گاهی بهراستی خطا ست ـــــ جبران میتوان کرد. شرِّ خود را کم کردن بهترین کاری ست که میشود کرد
اهلِ همراهی هستی؟ یا پیشاپیش رفتن؟ یا راهِ خود را رفتن؟… باید بدانی که چه میخواهی و اینکه میخواهی. چهارمین پرسشِ وجدان.
این ماییم که «هدف» را اختراع کردهایم: در حقیقت، هدفی (در عالم) در کار نیست…
یاورِ خود باش تا همه یاورـ ات باشند.
بله؟ بشر همانا یکی از خطاهایِ خداست؟ یا خدا همانا یکی از خطاهایِ بشر؟ـــــ
جملات زیگموند فروید | نقلقولهای معروف و آموزههای روانکاو بزرگ درباره زندگی و عشق
جملات فلسفی نیچه
زن را ژرف میانگارندـــــ چرا؟ برایِ آنکه هرگز به تهـ وـ تویِ او نمیتوان دست یافت. [امّا واقعیت آن است که] زن حتّا سطحی هم نیست.
کرمِ زیرِ پا رفته زیرکی به خرج میدهد و دورِ خود حلقه میزند تا مبادا دوباره زیرِ پا برود. به زبانِ اخلاق: این یعنی فروتنی.
از زنی که خصلتهایِ مردانه داشته باشد باید گریخت. زنی که خصلتهایِ مردانه نداشته باشد خود میگریزد.
گاه میشود که ما روانشناسان [هنگامِ مشاهده]، همچون اسب، از دیدنِ سایهمان که در پیشِمان بالا و پایین میپرد، رم میکنیم. روانشناس میباید چشم از خود بردارد تا چیزی ببیند.

با این منطق است که انقلاب میکنند. ـــــ از حالـ وـ روزِ خود نالیدن هیچ فایدهای ندارد، از ضعف است، خواه بدحالیِ خود را به دیگران نسبت دهند خواه به خود ـــــ که سوسیالیستها کارِ اوّل را میکنند و مسیحیان، برایِ مثال، کارِ دوّم را ـــــ و بهراستی هیچ فرقی هم ندارد. آنچه اینجا همگانی ست، یا میتوان گفت چیزِ پیشِ پا افتادهیِ آن، آن است که گناهِ دردمندیِ ایشان میباید به گردنِ کسی باشد ـــــ کوتاه سخن، دردمند شهدِ انتقام را دوایِ دردِ خود میداند.
اینکه میباید با غریزهها جنگید ـــــ نسخهای ست که تباهیزدگی میدهد: [بهعکس]، تا زمانی که زندگی میبالد، سعادت برابر است با غریزه.
پیشاپیش میدوی؟ ـــــ کارـ ات شبانی ست یا چیزی جز همگانای؟ موردِ سوّم اینکه، شاید از گریزندگانای؟… نخستین پرسشِ وجدان.
سرخورده میگوید. ـــــ در پیِ مردانِ بزرگ میگشتم، امّا آنچه یافتم جز بوزینگان آرمانِشان نبود.
گوینده همین که زبان باز کرد خود را عامی کرده است. ـــــ اندرزی برایِ کرـ وـ لالان و دیگر فیلسوفان.
تا به نیرو نیازمند نباشی هرگز نیرومند نخواهی شد.
و سرانجام اندرزی هم برایِ حضراتِ بدبین و دیگر تبهگنان: زاده شدنِ هیچکس دستِ او نیست، امّا این خطا را ـــــ که گاهی بهراستی خطا ست ـــــ جبران میتوان کرد. شرِّ خود را کم کردن بهترین کاری ست که میشود کرد
هنگامی که یک اهلِ اخلاق رو به کسی میکند و میگوید: «میباید چنین و چنان باشی!» خود را دست میاندازد. زیرا فرد سراپا پارهای ست از سرنوشت، قانونی ست دیگر و ضرورتی دیگر برایِ هر آنچه بنا ست بیاید و خواهد آمد. گفتنِ این که «طورِ دیگر باش»، یعنی انتظارِ دیگر شدنِ همهچیز، حتّا واپس رفتنِ همهچیز
یاورِ خود باش تا همه یاورـ ات باشند. [نخستین] اصلِ نوعدوستی.
خود را جایی درگیر کن که فضیلتِ دروغین به کار نیاید، چنان جایی که آدمی در آن، همچون بندباز بر رویِ بند، یا میافتد یا سرِ پا میماندـــــ یا راه به بیرون میبرد.
آدمی هنگامی به جدل روی میآورد که سلاحِ دیگر نداشته باشد. آدمی میداند که دست زدن به جدل شکبرانگیز است، زیرا چندان باورپذیر نیست. اثرِ هیچ چیزی را بهآسانیِ اثری که یک جدلگر میگذارد، نمیتوان زدود.
اهلِ جدل ابزارِ بیرحمانهای برایِ زورگویی در دست دارند. با پیروزی در جدل حریف را رسوا میتوان کرد. جدلگر بر دوشِ طرف میگذارَد تا اثبات کند که نادان نیست: او را به جوش میآوَرَد و در همان حال دست و پایِ او را [با استدلال] میبندد. جدلگر زورِ عقلِ حریف را میگیرد.
اگر نخواهید سرنوشت باشید و سرسخت، چهگونه توانید روزی همپایِ من فتح کرد؟ و اگر سختیِ شما نخواهد برق زند و بدرّد و ببُرَد، چهگونه توانید روزی همپایِ من آفرید؟ زیرا آفرینندگان همه سختاند. و سعادت در نظرِ شما این باد که هزارهها را چنان در چنگ بفشارید که موم را. سعادت نگاشتنِ خواستِ هزارهها ست؛ نگاشتنی همچون نگاشتن بر مفرغ، بر سختتر از مفرغ، بر اصیلتر از مفرغ. تنها اصیلترینان یکپارچه سختاند. برادران، من این لوحِ نو را بر فرازِ شما مینهم: سخت شوید!
آنجا که «ملکوتِ خداوند» آغاز میشود، زندگی پایان میگیرد…
متن مفهومی درباره زندگی / متن زیبا در مورد زندگی و عشق کوتاه
جملات نیچه در مورد ازدواج
زناشویی را، چنان که گفتم، بر «عشق» بنا نمیتوان کرد ـبنیادِ آن را بر رانهٔ جنسی، بر رانهٔ مالکیت (زن و فرزند همچون دارایی) گذاشتهاند، بر رانهٔ سروری
کمتر میشود که آدمی تنها یک بار دل به دریا بزند؛ و بارِ اوّل چهها که نمیکند! برای همین چهبسا دیگر بار دست به کار میشود و ـــــ اینبار چندان کاری نمیکند…
نفرت از دروغ و ریا هم از سرِ حسِّ شرف میتواند باشد هم از سرِ ترس: زیرا خدا فرموده است که دروغ نباید گفت: [چنین کسی] ترسوتر از آن است که دروغ بگوید…
کاری که شادمانی در آن دست اندر کار نباشد هرگز درست از آب درنمیآید.
برایِ آنکه هنری در میان باشد، برایِ آنکه کرد و دیدِ زیبایینگرانه در میان باشد، یک پیششرطِ فیزیولوژیک ناگزیر است: سرمستی.
کسی که نتواند ارادهیِ خود را در چیزها بنشاند، باز هم دستِ کم معنایی را در آنها مینشاند. [یعنی]، ایمان میآورد که هماکنون ارادهای در آنها دست اندر کار است (ـــــ بنیادِ «ایمان»).
خشنودی جلوِ سرماخوردگیرا هم میگیرد. هرگز هیچ زنی که میداند قشنگ لباس پوشیده، سرماخورده است؟ـــــ مرادـ ام هنگامی ست که چندان چیزی هم نپوشیده باشد.
من به بشریت ژرفترین کتابی را که دارد، دادهام، زرتشتِ خویش را
ما داریم با خیالبندیِ یک زندگانیِ «دیگر»، یک زندگانیِ «بهتر»، [در حقیقت] از [این] زندگی انتقام میگیریم.
شادمانی چه کم مایه میخواهد! نوای یک نیانبان و بس. ـبیموسیقی زندگی که زندگی نبود! آلمانیها گمان میکنند که خدا هم آواز میخواند.
«چرا چنین سخت؟ ـــــ زغالسنگ روزی به الماس چنین گفت: «مگر ما خویشانِ نزدیک نیستیم؟» چرا چنین نرم؟ برادران، من از شما چنین میپرسم: مگر شما برادرانِ من نیستید؟ چرا چنین نرم؟ چنین سست و تسلیم؟ چرا ردّ و انکار در دلهای شما چنین بسیار است؟ چرا سرنوشت در نگاههای شما چنین کم؟
در حقیقت گونهای کارآموزیِ خشن است که میخواهد با صرفِ کمترین وقت انبوهی از جوانان را چنان آموزش دهد که به کارِ خدماتِ دولتی بیایند و به دردِ آن بخورند. «آموزشِ عالی» و انبوهی از آغاز با هم ناسازگاراند. آموزشِ عالی تنها از آنِ استثناها ست. باید امتیازی داشت تا به چنین امتیازِ والایی دست یافت: هیچ چیزِ بزرگ، هیچ چیزِ زیبا، همگانی نتواند بود. «زیبا کمتر کسی را ست.»
پیش از سقراط در جامعهیِ آبرومند از جدلگری خوشِشان نمیآمد و آن را رفتاری ناپسند میشمردند، زیرا آدمها را [با نشان دادنِ نادانیشان] رسوا میکرد و دست میانداخت؛ و جوانان را از این کار پرهیز میدادند. همچنین به این شیوه از دلیلآوری بدگمان بودند. چیزهایِ شریف، همچون مردمانِ شریف، دلایلِشان را اینگونه در کف نمیگیرند. همهیِ دستِ خود را رو کردن کارِ ناشایستی ست. هر چیزی که نخست میباید به اثبات برسد، ارزشِ چندانی ندارد. هرجا که رفتارِ شایسته مِلاک باشد، آن جا «دلیل» نمیآورند بلکه فرمان میدهند؛ جدلگری آن جا دلقکبازی ست: به آن میخندند و جدّی نمیگیرندـ اش.
جملات نیچه درباره معرفت
کلیسا با شورها با ریشهکن کردنِشان میجنگد، با ریشهکن کردن به هر معنایی: روشاش، «درمان»اش، اختهگری ست. هرگز نمیپرسد که «یک هوس را چهگونه میتوان روحانی و زیبا و خدایی کرد؟» ـــــ انضباط بخشیدناش همیشه ریشهکن کردن است (ریشهکن کردنِ حسّانیت، غرور، سروریخواهی، ثروتخواهی، انتقامخواهی). امّا، ریشهکن کردنِ شورها یعنی ریشهکن کردنِ زندگی: عملِ کلیسا دشمنی با زندگی ست…
اندیشهورزترینِ مردمان، اگر که دلیرترین نیز باشند، دردناکترین بلاهایی را نیز از سر میگذرانند که هیچکس نگذرانده است: امّا درست به همین خاطر است که زندگی را پاس میدارند، زیرا ایشان را با بزرگترین دشمنیِ خویش رویارو کرده است
من خواهان شکوه بسیار و ثروت فراوان نیستم، هر دوی اینها اضطراب آورند. امّا اگر شخصی از شهرتی و مالی برخوردار نباشد به خواب خوش نمیرود.

کسی که میخواهد روزی پرواز بیاموزد باید نخست ایستادن و دویدن و جهش و بالا رفتن و پایکوبی را به تمرین بگذارد. پرواز را با پرواز نتوان آموخت.
«برای جویای حقیقت نیت راستین کافی نیست، بلکه همواره باید اخلاص و نیت خود را بپاید و به آن از دیده شک بنگرد. زیرا دلداده حقیقت، حقیقت را به خاطر هماهنگیِ آن با امیالِ خویش نمیخواهد، بلکه حقیقت را تنها به خاطر حقیقت بودن دوست میدارد، حتّی اگر مخالف باور و عقیدهاش باشد.
هر کسی از ظنّ خود شد یار من وز درون من نجست اسرار من
در جستجوی زاد و بومِ خویش بیهوده از قلّهها بالا میروم. در شهرها سرگشتهام، از دروازهها بگذشتهام، امّا هنوز در آغازِ راهم.
انسانی با اندک مایهای از خِرَد هرگز نمیتواند ماهیت انسانی را، بما هو انسانٌ تطوّرپذیر بداند
بسا کارها که در سرزمینی ننگ است و در سرزمینی دیگر مایه شرف. هیچ همسایهای را ندیدهام که بتواند حقیقت همسایهاش را دریابد و هر یک از دیوانگی و شرارت دیگری در شگفت است.
ای والاترین انسانها، به پیش. هنگام دردِ زایمان کوهِ آینده انسانی فرارسیده است. خدا مرده است و ما اینک میخواهیم انسانِ برتر زنده باشد.
«چنان برای دنیای خویش تلاش کن که گویی تا ابد زندگی خواهی کرد و چنان برای آخرتِ خویش تلاش کن که گویی فردا خواهی مرد» .
اینان برای عشق ورزیدن به خدای خویش جز دار زدنِ انسان راهی نمیدانند.
جملات نیچه چنین گفت زرتشت
برای دوست خویش مانند هوای پاک و خلوت و نان و دارو باش. زیرا چه بسا کسانی که خود را از بند نتوانند رهانید. اما در رهاندن دوستان بس پُرتوانند.
به راستی انسان رودی است آلوده و ناپاک،
به خویشتن خندیدن را بیاموزید.
نمیخواهم مرا از منادیانِ «برابری» بشمارند، زیرا دادگری به من آموزانده که: «انسانها برابر نیستند»
دولت، در همه تعبیرهایِ خود از خیر و شرّ دروغ میگوید. هرچه میگوید دروغ است. وهر چه دارد حاصلِ دزدی و اختلاس!
این مردم میدانند که هرگاه به آنان مهر ورزی، خوارشان داشتهای و مهربانیات را با بدی پاسخ میگویند. روانشان از فضیلت خاموشِ تو در رنج است. و تنها وقتی شاد میشوند که فروتنیات پایان پذیرد و غرور شود. اقتضای طبیعتِ مردمان چنین است که خرمنِ مهرِ مهربانان را آتش زنند.
عکس نوشته جملات نیچه
مردم تا زمانی که خلافِ وجدانِ خویش سخن نگویند، دروغی نگفتهاند.
دولت سردترینِ موجود از میان هیولاهای سردِ بدترکیب است. چون میگوید: منِ دولت، همان ملّت هستم. با متانت دروغ میگوید.
من در میان مردم همچو نابینایی هستم که نمیداند پیرامونیانش کیستند؟ تا مبادا دستانم اطمینانِ خود را به تکیهگاهی استوار از دست بدهند. مردم، من با شما بیگانهام. آن ظلمتِ من است که خود را در آن میپیچم و دلداریام که به آن پناه میجویم. من رو به سوی شیادان بر دروازه مینشینم و بانگ میزنم: «کیست که میخواهد بفریبد مرا؟»
هیچ اژدهایی برای انسان هولناکتر از هیولای ارزشها و سخنانِ واهی نیست! چرا که سرنوشت دیری در او نهفته میماند تا وقتی که آن اژدها به هوش آید. آنگاه بر همه کسانی که بر پشتِ او خانه ساختهاند، خواهد آشفت و آنان را خواهد درید و فرو خواهد بلعید.
آموختهام که نادانستن بهتر، تا نیمه دانستن و آن خوشتر که آدمی با اندیشه خود دیوانه باشد تا در نگاهِ مردم فرزانه.
اینک دانستهام آن چه را که مردمان به هنگام جستجوی واعظان فضیلت میجستند، چه بود!؟ آنان به دنبالِ خوابی آرام بودند و حقایقی که خوابِ خوش انگیزد.
کسی که به مرگ خدای نظر دارد نه به نبود خدای، چگونه ضد خدا تواند بود. زیرا نیچه باور داشت خدا بوده و هست و به مجاز از مرگ او سخن گفته است. به بیانی روشنتر مرگ خدا از نظرگاهِ نیچه به اعتبارِ آفریده است نه آفریدگار. چنانکه در جایْ جایِ آثار نیچه از خدای محبوب او نیز سخن به میان آمده است.
انسانِ تنها، در دلِ خویش میگوید: «نمیتوانم کسی را در کنارِ خویش تاب آورم» . از آن جهت بسیار در خود خیره میشود، تا اینکه دوئیت در او نمود مییابد و خود و حقیقتش همواره با هم در ستیزند. آنجاست که به دوست احساس نیاز میکند. دوست، برای انسانِ تنها، سوّمین کسی است که مانند یک کمربندِ نجات نمیگذارد که آن دو ستیزهگر به ژرفناها درافتند. ژرفناهایِ انسانِ خلوتنشین بسیارند، از این روی به دوستی بلندهمّت نیاز است.
من خواهان شکوه بسیار و ثروت فراوان نیستم، هر دوی اینها اضطراب آورند. امّا اگر شخصی از شهرتی و مالی برخوردار نباشد به خواب خوش نمیرود.
هر جا که به زندهای برخوردم، آوازِ واژه فرمانبرداری نیز به گوشم میرسید. زندهای را ندیدم که بر فرمانبری چیره گردد. نیز دانستم کسی جز آنان که توانِ اطاعت از خویش ندارند، محکوم به زندگی نیستند. این است سرشتِ هر زندهای.
هیچ اندیشمندی در اخلاص و راستی به پای نیچه نمیرسد، زیرا او به جایگاهی از دانایی و شناخت رسید که هیچکس از پیشینیانش به آن مقام نرسیده بود. او در جستجوی حقیقت به ژرفناها راه میبرد و به مشکلات و مصاعبی که متعرّض مسیر او میشد، اهمیتی نمیداد، چرا که او هرگز عمق جانش از برخورد با ناگواریها یا منجر شدنش به نیستی نمیهراسید.
اقبال میگوید: «او به لا درماند و تا اِلاّ نرفت…» .
کسی را دوست میدارم که جان بخش است و چشم داشت پاداشی ندارد و هیچ نمیشناسند و همواره میبخشاید و به جاودانگیِ خود نمیاندیشد.
اگر «آنچه اکنون هست» همگی از پیش بودهاند. درباره این «لحظه» چه باور داری؟ آیا این دروازه وجودی درگذشته نداشته است؟ آیا نمیبینی همه چیز درهم گره خوردهاند و این لحظه هرچه را که خواهد بود به دنبالش میکشد؟ حتّی خودش را؟
ای زرتشت، آیا هنوز زندهای؟ برای چه؟ از این پس زندگی به چه ارزد؟
آن که با هیولاها دست- و- پنجه نرم میکند باید بپاید که خود در این میانه هیولا نشود.
حافظهام میگوید: «من این کار را کرده ام.» امّا غرور- ام میگوید: «من نمیتوانم چنین کاری کردهباشم!» – و محکم میایستد. سرانجام، حافظه جا میزند.

«در عشقِ حقیقی روح است که تن را در آغوش میگیرد.»
متن های نیچه
آدمی هرگز با کسی که از خود خُردتر میشمارد نفرت نمیورزد، بل با کسی که با خود برابر یا از خود برتر شمارد.
«گرهِ به- دست- ناگشوده را به دندان واگذار!»
چیزی به نام پدیدۀ اخلاقی در کار نیست. آنچه هست تفسیرِ اخلاقیِ پدیدهها ست.
مردِ جنگی در روزگارِ صلح به جانِ خود میافتد.
«آنچه تکانام داد دروغگفتنات نبود. این بود که دیگر تو را باور ندارم.»
شیطان، یعنی همان دیرینهترین دوستارِ معرفت.
خوشا فراموشکاران، که کارِ حماقتهایِ خود را نیز «تمام» میکنند.
«همانا من ام اخلاق و جز من اخلاقی دیگر در کار نیست!»
«و در بابِ عشق چه؟» – مگر نگفته اند که کاری را که از سرِ عشق کنند میباید «بری از خودخواهی» باشد؟ وای از شما ابلهان!
«آنچه یکی را سزاوار است دیگری را نیز سزا ست.»
بردگانِ خوشزبان و پُرنویسِ ذوقِ عوامپرست و «ایدههایِ مدرنِ» آن؛
شاید، با همۀ بیآیندگیِ چیزهایِ امروزین، خندۀ ما را آیندهای باشد!
«و در بابِ عشق چه؟» – مگر نگفته اند که کاری را که از سرِ عشق کنند میباید «بری از خودخواهی» باشد؟ وای از شما ابلهان!
حکمپرهیزیِ ترسویانه و دستور کفِّ نفس؛ فلسفهای که پای از آستانه فراتر نمینهد و با رنج- و- زحمت حقِّ ورودِ خویش را انکار میکند – یعنی، فلسفه در آخرین نفسهایِ خویش، در پایانِ کار، در حالِ جان کندن، که وجود- اش مایۀ دلسوزی ست. چنین فلسفهای چه گونه – خداوندگاری تواند کرد!
بیشترین اندیشههایِ آگاهانۀ یک فیلسوف را غریزههایِ او نهانی هدایت میکنند و به راههایِ خاص میکشانند. همچنین، در پسِ تمامیِ منطق و حکومتِ مطلقِ ظاهریِ آن بر جنبش ( اندیشه) ارزشگذاریها ایستاده است، و یا، روشنتر بگویم، نیازهایِ فیزیولوژیک برایِ نگهداشتِ نوعی خاص از زندگی. برایِ مثال، این که معیّن ارزشی بیش از نامعیّن دارد و نمود ارزشی کمتر از «حقیٖقت»، چنین ارزشگذاریها با همه اهمیّتی که از جهتِ سامانبخشی ( جهان) برایِ ما دارند، چه بسا جز ارزیابیهایی ظاهربینانه نباشند؛ یعنی نوعی بلاهت که برای نگهداشتِ باشندگانی چون ما لازم است. البته به شرطِ آن که انسان یکسره «سنجۀ چیزها» نباشد . . .
«ای مفلوک فانی، ای زاده از سر اتفاق و محنت، چرا میخواهی مرا به گفتن حرفی وادار کنی که بهترین حال نشنیدن آن است؟ هرگز نمیتوانی به بهترینها برسی: بهترینها برای تو آن است که به دنیا نیامده باشی، که نباشی، هیچ باشی. ولی دومین امر نیک برای تو آن است که هر چه زودتر بمیری.»
شما میتوانید به این موسیقی امید ببندید و دردناکترین لحظهها را به فراموشی بسپارید!
حتی با فصیحترین کلام هم نمیتوانیم حتی یک گام به ژرفترین مفهوم موسیقی نزدیک شویم.
برای قهرمانان هیچ ناشایست نیست که مشتاق ادامهٔ زندگی باشند، حتی اگر همچون کارگران روزمزد زندگی کنند
باید پیوسته و ناگزیر بر زندگی ستم راند، چون زندگی امری از بنیان ضداخلاقی است، ـباید زندگی را زیر بار تحقیر و نفی جاودانهٔ آن، خفه کرد و برای عشقورزی و امری ضدارزش ناشایست دانست.
حال دیگر هیچ تسلایی وجود ندارد،
اصل بنیادین زیباشناسی او این بود که «هر امری برای زیبا شدن نیاز به آگاهی دارد» و همان طور که گفتم، اصلی مشابه سقراط است که میگوید: «برای خوب بودن باید آگاه بود.»
یونانیان برای ادامهٔ زندگی ناگزیر بودند این ایزدان را از سر ژرفترین ضرورتها بیافرینند.
والاترین قانون سقراطگرایی زیباشناسسانه این است: «هر امری برای زیبایی باید درکپذیر باشد»، درست همسان آن اصل سقراط که میگوید: «صرفآ فرد آگاه دارای فضیلت است.»
سراسر جهان نیازمند عذاب است، تا با آن هر فرد بتواند به رویای رهاییبخش برسد و بعد محو تماشای آن شود و آرام بر زورقی در حال تاب خوردن در میانهٔ دریا بنشیند.
مبدأ و مقصد همهٔ امور بر مدار دایرهوار آنهاست.
«ای مفلوک فانی، ای زاده از سر اتفاق و محنت، چرا میخواهی مرا به گفتن حرفی وادار کنی که بهترین حال نشنیدن آن است؟ هرگز نمیتوانی به بهترینها برسی: بهترینها برای تو آن است که به دنیا نیامده باشی، که نباشی، هیچ باشی. ولی دومین امر نیک برای تو آن است که هر چه زودتر بمیری.»
اینجا در این خطیرترین خطر در راه اراده، هنر در قالب جادوگری نجاتبخش و شفادهنده نزدیک میشود و بهتنهایی میتواند اندیشههای نفرت از سرخوردگی و پوچی هستی را در تصورات تغییر دهد و امکان ادامه زندگی را فراهم کند



