اشعار

داستان آشنایی زال با رودابه از شاهنامه فردوسی با نثر ساده

داستان آشنایی زال با رودابه یکی از زیباترین و مشهورترین داستان‌های عاشقانه شاهنامه فردوسی است؛ روایتی که در آن عشق میان دو جوان، با وجود اختلاف خاندان و دشمنی‌های قدیمی، شکل می‌گیرد. زال، پهلوان جوان و فرزند سام نریمان، در سفری به سرزمین کابل می‌رسد و در همان‌جا آوازه زیبایی رودابه، دختر مهراب شاه کابل، به گوش او می‌رسد. رودابه نیز پس از شنیدن وصف دلاوری و خرد زال، به او علاقه‌مند می‌شود.

دیدار این دو در ابتدا تنها از پشت بام قصر و با گفت‌وگوهایی عاشقانه شکل می‌گیرد، اما همین آشنایی ساده، سرآغاز یکی از مهم‌ترین عشق‌های شاهنامه می‌شود. خانواده‌ها با این پیوند مخالف‌اند و موانع زیادی بر سر راه آن‌ها قرار می‌گیرد؛ با این حال، عشق زال و رودابه به‌تدریج راه خود را پیدا می‌کند.

در این مطلب از مجله آفتاب، داستان آشنایی زال با رودابه را با نثر ساده و روان روایت می‌کنیم و ماجرای نخستین دیدار، گفت‌وگوی عاشقانه و آغاز عشق این دو شخصیت ماندگار شاهنامه را دنبال خواهیم کرد.

داستان آشنایی زال با رودابه از شاهنامه فردوسی با نثر ساده

چنان بد که روزی چنان کرد رای
که در پادشاهی بجنبد ز جای

برون رفت با ویژه‌گردان خویش
که با او یکی بودشان رای و کیش

سوی کشور هندوان کرد رای
سوی کابل و دنبر و مرغ و مای

به هر جایگاهی بیاراستی
می و رود و رامشگران خواستی

گشاده در گنج و افگنده رنج
بر آیین و رسم سرای سپنج

ز زابل به کابل رسید آن زمان
گرازان و خندان و دل شادمان

یکی پادشا بود مهراب نام
زبر دست با گنج و گسترده کام

به بالا به کردار آزاده سرو
به رخ چون بهار و به رفتن تذرو

دل بخردان داشت و مغز ردان
دو کتف یلان و هش موبدان

ز ضحاک تازی گهر داشتی
به کابل همه بوم و برداشتی

همی داد هر سال مر سام ساو
که با او به رزمش نبود ایچ تاو

چو آگه شد از کار دستان سام
ز کابل بیامد به هنگام بام

ابا گنج و اسپان آراسته
غلامان و هر گونه‌ای خواسته

ز دینار و یاقوت و مشک و عبیر
ز دیبای زربفت و چینی حریر

یکی تاج با گوهر شاهوار
یکی طوق زرین زبرجد نگار

چو آمد به دستان سام آگهی
که مهراب آمد بدین فرهی

پذیره شدش زال و بنواختش
به آیین یکی پایگه ساختش

سوی تخت پیروزه باز آمدند
گشاده دل و بزم ساز آمدند

یکی پهلوانی نهادند خوان
نشستند بر خوان با فرخان

گسارندهٔ می می آورد و جام
نگه کرد مهراب را پور سام

خوش آمد هماناش دیدار او
دلش تیز تر گشت در کار او

چو مهراب برخاست از خوان زال
نگه کرد زال اندر آن برز و یال

چنین گفت با مهتران زال زر
که زیبنده‌تر زین که بندد کمر

یکی نامدار از میان مهان
چنین گفت کای پهلوان جهان

پس پردهٔ او یکی دخترست
که رویش ز خورشید روشن‌ترست

ز سر تا به پایش به کردار عاج
به رخ چون بهشت و به بالا چو ساج

بر  آن سفت سیمنش مشکین کمند
سرش گشته چون حلقهٔ پای‌بند

رخانش چو گلنار و لب ناردان
ز سیمین برش رسته دو ناروان

دو چشمش به سان دو نرگس به باغ
مژه تیرگی برده از پر زاغ

دو ابرو به سان کمان طراز
بر او توز پوشیده از مشک ناز

بهشتیست سرتاسر آراسته
پر آرایش و رامش و خواسته

برآورد مر زال را دل به جوش
چنان شد کزو رفت آرام وهوش

شب آمد پر اندیشه بنشست زال
به نادیده برگشت بی‌خورد و هال

چو زد بر سر کوه بر تیغ شید
چو یاقوت شد روی گیتی سپید

در بار بگشاد دستان سام
برفتند گردان به زرین نیام

در پهلوان را بیاراستند
چو بالای پرمایگان خواستند

برون رفت مهراب کابل خدای
سوی خیمهٔ زال زابل خدای

چو آمد به نزدیکی بارگاه
خروش آمد از در که بگشای راه

بر پهلوان اندرون رفت گو
به سان درختی پر از بار نو

دل زال شد شاد و بنواختش
از آن انجمن سر برافراختش

بپرسید کز من چه خواهی بخواه
ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه

بدو گفت مهراب کای پادشا
سرافراز و پیروز و فرمان روا

مرا آرزو در زمانه یکیست
که آن آرزو بر تو دشوار نیست

که آیی به شادی سوی خان من
چو خورشید روشن کنی جان من

چنین داد پاسخ که این رای نیست
به خان تو اندر مرا جای نیست

نباشد بدین سام همداستان
همان شاه چون بشنود داستان

که ما می گساریم و مستان شویم
سوی خانهٔ بت پرستان شویم

جز آن هر چه گویی تو پاسخ دهم
به دیدار تو رای فرخ نهم

چو بشنید مهراب کرد آفرین
به دل زال را خواند ناپاک دین

خرامان برفت از بر تخت اوی
همی آفرین خواند بر بخت اوی

چو دستان سام از پسش بنگرید
ستودش فراوان چنان چون سزید

از آن کو نه هم دین و هم راه بود
زبان از ستودنش کوتاه بود

بر او هیچکس چشم نگماشتند
مر او را ز دیوانگان داشتند

چو روشن دل پهلوان را بدوی
چنان گرم دیدند با گفت‌وگوی

مر او را ستودند یک یک مهان
همان کز پس پرده بودش نهان

ز بالا و دیدار و آهستگی
ز بایستگی هم ز شایستگی

دل زال یکباره دیوانه گشت
خرد دور شد عشق فرزانه گشت

سپهدار تازی سر راستان
بگوید بر این بر یکی داستان

که تا زنده‌ام چرمه جفت منست
خم چرخ گردان نهفت منست

عروسم نباید که رعنا شوم
به نزد خردمند رسوا شوم

از اندیشگان زال شد خسته دل
بر آن کار بنهاد پیوسته دل

همی بود پیچان دل از گفت‌وگوی
مگر تیره گردد از این آبروی

همی گشت یک چند بر سر سپهر
دل زال آگنده یکسر به مهر

ترجمه روان

زال پس از مدتی تصمیم گرفت برای گشت‌وگذار و فرمانروایی در سرزمین‌های مختلف، همراه با یاران و بزرگان خود از زابل بیرون برود. او به سوی سرزمین هندوان، کابل، دنبر، مرغ و مای حرکت کرد و در هرجا که می‌رسید، بساط شادی و بزم برپا می‌کرد و از گنج و دارایی خود برای فراهم کردن وسایل خوشی و رامش بهره می‌گرفت.

سرانجام از زابل به کابل رسید. در آنجا پادشاهی به نام مهراب فرمانروایی می‌کرد؛ مردی قدرتمند، ثروتمند و بسیار خوش‌چهره که از نظر قامت مانند سرو آزاد بود و در خرد و تدبیر نیز جایگاه بالایی داشت.

مهراب از نسل ضحاک تازی بود و بر سرزمین کابل فرمان می‌راند. او هر سال به سام باج می‌داد و در برابر قدرت او توان مخالفت و جنگ نداشت.

وقتی مهراب از حضور سام و زال در نزدیکی کابل باخبر شد، صبح زود با هدایا و ثروت فراوان به دیدار آنان رفت. همراه خود اسب‌های آراسته، غلامان و انواع گنجینه‌ها، از دینار و یاقوت گرفته تا مشک، عبیر، پارچه‌های زربفت و حریر چینی، آورده بود. همچنین تاجی پر از گوهرهای گران‌بها و گردنبندی زرین و مزین به زبرجد به همراه داشت.

زال وقتی فهمید مهراب آمده است، به استقبال او رفت و احترام شایسته‌ای برایش به جا آورد. سپس او را به مجلس خود دعوت کرد و جایگاهی مناسب برایش در نظر گرفت.

مهراب و زال بر سر سفره نشستند و مجلس شادی و بزم برپا شد. زال در آن هنگام برای نخستین بار مهراب را از نزدیک دید و از دیدار او خوشش آمد.

هنگامی که مهراب از سر سفره برخاست، زال نیز به قامت و چهره او نگاه کرد و درباره خاندان و زیبایی او با بزرگان سخن گفت.

در همین هنگام یکی از بزرگان به زال گفت:

«مهراب دختری دارد که زیبایی‌اش از خورشید نیز بیشتر است.»

سپس شروع کرد به توصیف او:

چهره‌اش مانند بهشت زیباست، اندامش بلند و موزون است و موهای سیاهش مانند مشک بر سر و گردنش ریخته است. صورتش همچون گل سرخ و لب‌هایش مانند میوه سرخ و شیرین است. چشمانش مانند دو نرگس زیبا و مژه‌هایش سیاه و بلند است. ابروهایش مانند کمان کشیده و زیباست و سراسر وجودش آراسته و دلرباست.

این دختر همان رودابه است.

زال با شنیدن این توصیف، چنان شیفته و بی‌قرار شد که آرام و قرارش را از دست داد. شب هنگام، در حالی که تمام فکرش به دختر مهراب مشغول بود، نتوانست بخوابد و از شدت اندیشه و عشق، حال و خوراکش دگرگون شد.

صبح که خورشید طلوع کرد و جهان روشن شد، سام درگاه خود را گشود و پهلوانان برای انجام کارهای روزانه نزد او آمدند.

در همین هنگام مهراب، پادشاه کابل، بار دیگر به دیدار زال رفت. وقتی به نزدیکی بارگاه رسید، نگهبانان ورود او را اعلام کردند.

مهراب وارد شد و زال با خوشرویی از او استقبال کرد. سپس از او پرسید:

«چه می‌خواهی؟ اگر چیزی از تخت، تاج، مهر، شمشیر یا هر چیز دیگری می‌خواهی، بگو.»

مهراب پاسخ داد:

«ای پادشاه بزرگ و پیروز، من در این دنیا تنها یک آرزو دارم و می‌دانم برآوردن آن برای تو دشوار نیست. آرزو دارم با شادی به خانه من بیایی و با آمدنت، جان مرا مانند خورشید روشن کنی.»

اما زال این پیشنهاد را نپذیرفت و گفت:

«این کار برای من ممکن نیست. سام با چنین کاری موافق نخواهد بود و اگر بشنود که من به خانه مهراب، که از خاندان بت‌پرستان است، رفته‌ام، خشمگین خواهد شد. من نمی‌توانم برخلاف نظر او رفتار کنم. اما در هر چیز دیگری که بخواهی، تا جایی که بتوانم خواسته‌ات را برآورده می‌کنم.»

مهراب از پاسخ زال تشکر کرد و با وجود این مخالفت، در دل او را مردی ناپاک و بی‌دین دانست؛ زیرا زال از نظر دینی با خاندان مهراب هم‌کیش نبود. سپس از نزد زال رفت و برای بخت و جایگاه او آفرین خواند.

سام که رفتار مهراب و زال را دیده بود، زال را بسیار ستود و اعتراف کرد که مهراب مردی شایسته و بزرگ است؛ اما چون هم‌دین و هم‌راه آنان نبود، نمی‌توانست آزادانه از او تعریف کند یا رابطه‌ای نزدیک با او داشته باشد.

با این حال، وقتی بزرگان دیدند زال با مهراب با علاقه و گرمی سخن می‌گوید، آنان نیز مهراب را ستودند و از زیبایی، وقار، شایستگی و رفتار او تعریف کردند.

اما ذهن زال دیگر جای دیگری بود.

او یکباره گرفتار عشق شده بود. عقل و آرامش از او دور شده بود و عشق جای خرد را گرفته بود. زال مدام به رودابه فکر می‌کرد و دلش به او بسته شده بود.

او با خود می‌اندیشید که چگونه می‌تواند این عشق را آشکار کند، بدون آنکه آبرو و جایگاهش آسیب ببیند. از یک سو عشق رودابه او را بی‌قرار کرده بود و از سوی دیگر، ترس از مخالفت سام و اختلاف میان دو خاندان، او را گرفتار تردید کرده بود.

به این ترتیب، زال روزها را در اندیشه رودابه گذراند و هر لحظه بیشتر در دام عشق او گرفتار شد.

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا