حامد عسکری از شاعران و نویسندگان محبوب معاصر ایران است که آثار او با زبان صمیمی، احساسات عمیق و مضامین عاشقانه، مخاطبان بسیاری را جذب کرده است. اشعار حامد عسکری اغلب به موضوعاتی مانند عشق، دلتنگی، زندگی و روابط انسانی میپردازند و به همین دلیل در میان علاقهمندان به شعر معاصر فارسی جایگاه ویژهای دارند. در این مطلب از مجله آفتاب، مجموعهای از زیباترین شعرهای حامد عسکری، اشعار عاشقانه و دلنشین این شاعر محبوب را گردآوری کردهایم تا دوستداران ادبیات معاصر از خواندن آنها لذت ببرند.

فهرست محتوا
حامد عسکری کیست؟
حامد عسکری (با حرف «ح») در واقع یک شاعر و ترانهسرای معاصر ایرانی است و اطلاعات ارائهشده در پاسخ قبلی که او را یک خواننده پاپ معرفی کرده بود، نادرست بوده است. بر اساس منابع معتبر دانشگاهی و ادبی، حامد عسکری متولد ۱۳۶۱ (و به نقشی ۱۳۹۱ که به نظر میرسد خطا باشد) و اصالتاً اهل کرمان است.
او یکی از غزلسرایان شاخص نسل جدید به شمار میرود و اشعارش به دلیل تلفیق زیبای فرهنگ بومی کرمان با زبان امروزی شعر فارسی مورد توجه قرار گرفته است . از مجموعههای منتشرشده او میتوان به «قصه ترنج و بلوچ»، «خانومی که شما باشید»، «نیلی مایل به سیاه» (یا داست بلو) و «پری شب: کتاب ترانهها» اشاره کرد . پژوهشهای متعددی در دانشگاههای ایران به تحلیل تأثیر فرهنگ عامه کرمان و رویدادهایی نظیر زلزله بم در غزلیات او اختصاص یافته است.
اشعار کوتاه و زیبای حامد عسکری
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشوره ما بود، دل آرام جهان شد
زخمی به گل کهنه ما کاشت خداوند
اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد
با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد
با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد
یک عمر به سودای لبش سوختم و آه
روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد
دیر کردی نیمه ی عاشق ترم را باد برد …
با همه گرمیم…با دل های تنها بیشتر…
پیگیر پریشانی ما دیر به دیر است…
بازار در رکود خبرهای تلخ و سرد
ای جٰان فدای رونَق ِ پَرچَم فروش ها
دل نیست آن چه جز به هوای تو می تپد
مجموعه ای ست از رگ و این جور چیزها…
اشعار خیام | گلچین رباعیات فلسفی و ماندگار عمر خیام نیشابوری

سیٖبِ شیرینِ لبت باشد و آدم نخورد؟
تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن؟!
تو آن ماهی که معمولا رخت را قاب می گیرند
همیشه شاعرانی مثل من ، از پشت عینک ها
من را به تو این نذر و دعاها نرساندند
ای کاش مهیا بشود گاه ، گناهی….!
دلتنگ توام ای تو همانی که ندارم
اشعار شهریار / کاملترین و زیباترین اشعار شهریار کوتاه عاشقانه
وی قرآن خوانده ام… یعقوب یادم داده است
دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است
یک سینه حرف هست؛ ولی نقطه چین بس است…
غزلیات سعدی (مجموعه کاملترین و عاشقانهترین غزلیات سعدی شیرازی)
اشعار بلند حامد عسکری
چون سرمه میوزی قدمت روی دیدههاست
لطف خط شکسته به شیب کشیدههاست
هرکس که روی ماه تو را دیده، دیده است
فرقی که بین دیده و بین شنیدههاست
موی تو نیست ریخته بر روی شانههات
هاشور شاعرانه شب بر سپیدههاست
من یک چنار پیرم و هر شاخهای ز من
دستی به التماس به سمت پریدههاست
از عشق او بترس غزل مجلسش نرو
امروز میهمانی یوسف ندیدههاست
گرمی لبخند از آواز بنان برداشته
چشم از فیروزههای اصفهان برداشته
حس معصوم نگاه غرق در اعجاز را
از دعاهای مفاتیح الجنان برداشته
بعدها هرکس بخواند نقلی از زیباییش
از غزلهای من آتش به جان برداشته
عشق مدتهاست این روح سراسر درد را
برده بر بام جنون و نردبان برداشته
فکر کن گنجشک باشی و ببینی گردباد
جفت معصوم تو را از آشیان برداشته
بشکند دستش گلم هرکس تو را از من گرفت
کیسه باروت از ستارخان برداشته
مثل آن چایی که میچسبد به سرما بیشتر
با همه گرمیم با دلهای تنها بیشتر
درد را با جان پذیراییم و با غمها خوشیم
قالی کرمان که باشی میخوری پا بیشتر
بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار
زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر
هر شبِ عمرم به یادت اشک میریزم ولی
بعدِ حافظ خوانیِ شبهای یلدا بیشتر
رفتهای اما گذشتِ عمر تأثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز، فردا بیشتر
زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلختر
بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر
هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر
بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی: عاشقم
خون انگشتم بر آجر حک کنم: ما بیشتر
نهاده است به غبغب ترنج قالی کرمان
نشانده بر عسل لب انارهای بدخشان
نشسته است به تختی به تختی از گل و کاشی
سی و سه بافه رها کرده در شکوه سپاهان
سپرده روسریاش را به بادهای مخالف
به بادهای رها در شب کویر خراسان
دو دست داغ و نحیفم میان زلف پریشش
لوار شرجی قشم است در شمال شمیران
بر آن شدم که ببوسم عروس شعر خودم را
ببوسمش به خیال گلابگیری کاشان
غزل رسید به آخر، هنوز اول وصفم
همینقدر بنویسم فرشتهایست به قرآن
هرچه با تنهایی من آشناتر میشوی
دیرتر سرمیزنی و بیوفاتر میشوی
هرچه از این روزهای آشنایی بگذرد
من پریشانتر، تو هم بیاعتناتر میشوی
من که خرد و خاکشیرم! این تویی که هر بهار
سبزتر میبالی و بالا بلاتر میشوی
مثل بیدی زلفها را ریختی بر شانهها
گاه وقتی در قفس باشی رهاتر میشوی
عشق قلیانیست با طعم خوش نعنا دو سیب
میکشی آزاد باشی، مبتلاتر میشوی
یا سراغ من میآیی چتر و بارانی بیار
یا به دیدار من ابری نیا، تر میشوی
غزلیات حافظ | زیباترین، عاشقانهترین و کاملترین مجموعه غزلهای حافظ شیرازی

نشسته در حیاط و ظرف چینی روی زانویش
اناری بر لبش گل کرده سنجاقی به گیسویش
قناریهای این اطراف را بی بال و پر کرده
صدای نازک برخورد چینی با النگویش
مضاعف میکند زیبایی اش را گوشوار آن سان
که در باغی درختی مهربان را آلبالویش
کسوف ماه رخ داده ست یا بالا بلای من
به روی چهره پاشیده است از ابریشم مویش؟
اگر پیچ امین الدوله بودم میتوانستم
کمی از ساقههایم را ببندم دور بازویش
تو را از من جدا کردند هر باری به ترفندی
یکی با خنده تلخش یکی با برق چاقویش
قضاوت میکند تاریخ بین خان ده با من
که از من شعر میماند و از او باغ گردویش
رعیت زاده بودم دخترش را خان نداد و من
هزاران زخم در دل داشتم این زخم هم رویش
میروم حسرت دریای مرا دفن کنید
اهل دیروزم و فردای مرا دفن کنید
لحدم را بگذارید به روی لحدم
شال ابریشم لیلای مرا دفن کنید
ایل من مرده کسی نیست که چنگی بزند
وقت تنگ است بخارای مرا دفن کنید
صخرهام، صخره که «دلتا» شده از سیلی رود
«دل» که خوب است فقط «تا»ی مرا دفن کنید
تا پر از روسری و سیب شود شهر شما
زیر این خاک غزلهای مرا دفن کنید
شانهات را دیر آوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت،نیم دیگرم را باد برد
از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا
بیتهای روشن و شعلهورم را باد برد
با همین نیمه همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمه عاشقترم را باد برد
بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد
اشعار هوشنگ ابتهاج | زیباترین و کاملترین شعرهای عاشقانه و زیبای سایه
بیا شهریور پیراهنت ییلاق لکلکها
صدای جاری گنجشک در خواب مترسکها
بیا ای امن، ای سرسبز، ای انبوه عطرآگین
بیا تا تخم بگذارند در دستانت اردکها
گل از سر وا بکن ده را پریشان میکند بویت
و به سمت تو میآیند باد و بادبادکها
تو در شعرم شکوه دختری از ایل قاجاری
که میرقصد اگر چه روی قلیان و قلکها
تمام شهر دنبال تواند از بلخ تا زابل
سیاوشها و رستمها، فریدونها و بابکها
همین که عکس ماهت میچکد توی قنات ده
به دورش مست میرقصند ماهیها و جلبکها
کنار رود، دستت توی دستم، شب، خدای من
شکوه خندهای تو، سکوت جیرجیرکها
مرا بی تاب میخواهند، مثل کودکیهامان
تو مامان، من پدر، فرزندهامان هم عروسکها
تو آن ماهی که معمولاً رخت را قاب میگیرند
همیشه شاعرانی مثل من، از پشت عینکها
شعر کوتاه مولانا / مجموعه کوتاهترین و زیباترین اشعار عاشقانه از مولانا
عکس شعرهای حامد عسکری
چوپان شده تا شاعر ذاتی شده باشد
آواره آن ماه دهاتی شده باشد
چوپان شده در جنگل بادام بچرخد
تا مست چهل چشم هراتی شده باشد
شاید اثر جنگل بادام و کمی بغض
منجر به غزلواره آتی شده باشد
سخت است ولی میگذرم از نفسی که
جز با نفس گرم تو قاطی شده باشد
از بین ده انگشت یکی قسمتش این نیست
در لیقه موهات دواتی شده باشد
تو چایی بی قندی… و یک عالمه زنبور
شاید لب فنجان شکلاتی شده باشد
چون شیر عاشقی که به آهوی پرغرور
من عاشقم به دیدنت از تپههای دور
من تشنهام به رد شدنت از قلمرواَم
آهو! بیا و رد شو از این دشت سوت و کور
رد شو که شهر گل بدهد زیر ردِّ پات
اردیبهشت هدیه بده ضمنِ هر عبور
آواره نجابت چشمان شرجیات
توریستهای نقشه به دست بلوند و بور
هرگاه حین گپ زدنت خنده میکنی
انگار «ذوالفنون» زده از «اصفهان» به «شور»
دردی دوا نمیکند از من ترانههام
من آرزوی وصل تو را میبرم به گور
مرجان! ببخش «داش آکلت» رفت و دم نزد
از آنچه رفت بر سر این دل، دل صبور
تعریف کردم از تو، تو را چشم میزنند
هان ای غزل! بسوز که چشم حسود کور
با من برنو به دوش یاغی مشروطهخواه
عشق کاری کرده که تبریز میسوزد در آه
بعدها تاریخ میگوید که چشمانت چه کرد؟
با من تنهاتر از ستارخان ِ بی سپاه
موی من مانند یال اسب مغرورم سپید
روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه
هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق
کُنده پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه
کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود
یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه
آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن
آدمست و سیب خوردن آدمست و اشتباه
سوختم دیدم قدیمیها چه زیبا گفتهاند
«دانه فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه»
عشق بعضی وقتها از درد دوری بهتر است
بیقرارم کرده و گفته صبوری بهتر است
توی قرآن خواندهام، یعقوب یادم داده است:
دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است
نامههایم چشمهایت را اذیت میکند
درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است
چای دم کن، خستهام از تلخی نسکافهها
چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است
من سرم بر شانهات؟ یا تو سرت بر شانهام؟
فکر کن خانم اگر باشم چه جوری بهتر است؟
اشعار احمد شاملو (شعرهای کوتاه، بلند عاشقانه و زیبای احمد شاملو)

اصلاً قبول حرف شما، من روانیام
من رعد و برق و زلزلهام، ناگهانیام
این بیتهای تلخِ نفسگیرِ شعلهخیز
داغ شماست خیمه زده بر جوانیام
رودم، اگر چه بیتو به دریا نمیرسم
کوهم، اگر چه مردنی و استخوانیام
من کز شکوه روسریات کم نمیکنم
من، این من غبار، چرا میتکانیام؟
بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز
این سر که سرشکسته نامهربانیام
کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست
از بعد رفتنت گل ابروکمانیام
شاعر شنیدنی است ولی دست روزگار
نگذاشت این که بشنویام یا بخوانیام
این بیت آخر است، هوا گرم شد؛ بخند
من دوستدار بستنی زعفرانیام
گیرم تمام شهر پر از سرمهریزها
خالی شدهست مصر دلم از عزیزها
داش آکل و سیاوش و رستم تمام شد
حالا شدهست نوبت ابرو تمیزها
دیگر به کوه و تیشه و مجنون نیاز نیست
عشاق قانعند به میخ و پریزها
دستی دراز نیست به عنوان دوستی
جز دستهای توطئه از زیر میزها
دل نیست آنچه جز به هوای تو میتپد
مجموعهایست از رگ و اینجور چیزها
خانم بخند! که نمک خندههای تو
برعکس لازم است برای مریضها
چون عاشقم و عشق بسان گدازه داغ
پس دست میزنم به تمامی جیزها
گریه نمیکنم نه اینکه سنگم
گریه غرورم رو به هم میزنه
مرد برای هضم دلتنگیهاش
گریه نمیکنه، قدم میزنه
گریه نمیکنم، نه اینکه خوبم
نه اینکه دردی نیست، نه اینکه شادم
یک اتفاق نصفه نیمهام که
یهو میون زندگی افتادم
یک ماجرای تلخ ناگزیرم
یک کهکشونم ولی بی ستاره
یک قهوه که هرچی شکر بریزی
بازم همون تلخی ناب رو داره
اگر یکی باشه من رو بفهمه
براش غرورم رو به هم میزنم
گریه که سهله، زیر چتر شونش
تا آخر دنیا قدم میزنم
شعرهای کوتاه حافظ / گلچین اشعار ناب ماندگار و عاشقانه حافظ شیرازی
شعرهای ترند حامد عسکری
منو موجا هر روز سیلی زدن
شکستم ولی صخره بار اومدم
کنارم نبودی ببینی چطور
با این بی کسیها کنار اومدم
نمیگم که منت بذارم سرت
نمیگم که من از همه بهترم
تو که خوب میدونی چی از دست رفت
تو که خوب میدونی چی اومد سرم
حواسم بهت هست که دلواپسی
میدونم شبات صاف و پر نور نیست
بذار با همین حس نگاهت کنم
خدا شاهده چشم من شور نیست
پر از جمعههای بدون توئم
ولی انتظارت هنوز با منه
به این قصه خوشبینتر از سابقم
تو یک روز میای من دلم روشنه
قیچی رو برداشتی که تقسیم کنی
عکسی که یادگار یک جنونه
هرجوری ورمیری بازم نمیشه
دستِ تو دور گردنم میمونه
به دفترم خیلی علاقه داره
شومینه اشتهاش بی حد و مرزه
میندازمش بفهمه دوستت دارم
یه مشت غزل مگه چه قدر میارزه؟
دارم میرم شبیه برگ زردی
که داره از شاخه جدا میافته
یکی همیشه سرجاش میمونه
یکی نمیدونه کجا میافته
کوچ همین جوری خودش شکنجه اس
بیچارهای اگه پرت بشکنه
پرم شکسته کاش میشد بمونم
جاده الهی کمرت بشکنه
ببین تو تازه اول بهاری
یه چیزی میگم واسه یادگاری
تورو خدا با هرکی عکس گرفتی
دستتو دور گردنش نذاری
تک بیت های عاشقانه ۱۵۰ شعر تک خطی کوتاه فوقالعاده عاشقانه برای بیو و استوری
نامه آخرت به دستم رسید
بالاخره تونستی پستش کنی
خیلی پُلا میونمون خراب شد
دیگه نمیتونی درستش کنی
جون به لبم رسید تا رامم بشی
چه جوری این شعله رو خاموش کنم
شاید ببخشمت ولی محاله
نامه آخرو فراموش کنم
نوشتی آسمونمون تموم شد
هرچی که بوده بینمون تموم شد
تو ساده رد شدی ولی جدایی
خیلی برای من گرون تموم شد
تو آسمون قلب من پریدن
یه ذره بال و پر میخواس نداشتی
به من نگو تقصیر سرنوشته
عاشق شدن جگر میخواس نداشتی
با این حساب حرفی دیگه نمونده
منم دیگه حرفامو جم میکنم
چندتا غزل میمونه چندتا نامه
اونم یه خاکی تو سرم میکنم
ازما گذشته اینو بشنو برو
که چوب حراج نزنی دلت رو
دل به کسی بده که وقتی میره
رژت رو پاک کنه نه ریملت رو
زیباترین شعرهای عاشقانه سعدی | گلچین اشعار کوتاه عاشقانه سعدی شیرازی

نِنهش می گفت بُواش قنداقه شو دید
رو بازوش دس کشید مثل همیشه
میگفت دِستاش مثه بال نِهنگه
گِمونم ای پسر غِواص می شه
نِنهش می گفت: همهش نزدیک شط بود
می ترسیدُم که دور شه از کنارُم
به مو می گف : نِنِه می خوام بزرگ شُم
بِرُم سی لیلا مرواری بیارُم
نِنهش می گفت نمی خاستُم بره شط
می دیدُم هی تو قلبُم التهابه
یه روز اومد به مو گفت: بل بِرُم شط
نفس ،مو بیشتِر از جاسم تو آبه
زِد و نامردای بعثی رسیدن
مثه خرچنگ افتادن تو کارون
کِهورا سوختن ،نخلا شکستن
تموم شهر شد غرقابه ی خون
نِنهش مگفت روزی که داشت مرفت
پسین بود؟ صبح بود؟ یادُم نمیاد
موگفتم :بِچِهای…لبخند زد گفت:
دفاع از شط شناسنامه نمی خواد
رفیقاش می گن : از وقتی که اومد
تو چشماش یه غرور خاص بوده
به فرماندهش می گفته بِل بِرُم شط
ماها هف پشتمون غِواص بوده
نِنهش می گف جِوونِ برگِ سِدرُم
مثه مرغابیای خسته برگشت
شبی که کربلای چار لو رفت
یه گردان زد به خط یه دسته برگشت
نِنهش می گفت: چشام به در سیا شد
دوا زخمِ نمک سودُم نِیومد
مسلمونا دلُم می سوزه از داغ
جِوونُم دلبَرُم رودُم نِیومد
عشیره می گن از وقتی که گم شد
یه خنده رو لب باباش نیومد
تا از موجا جنازه پس بگیره
شبای ساحلو دمّام میزد
یه گردان اومده با دست بسته
دوباره شهر غرق یاس میشه
ننهش بندا رو وا می کرد باباش گفت:
مو گفتم ای پسر غِواص می شه
وضو گرفته ام از بهت ماجرا بنويسم
قلم به خون زده ام تا كه از منا بنويسم
به استخاره نشستم كه ابتداي غزل را
ز مانده ها بسرايم ؟ ز رفته ها بنويسم ؟
نه عمر نوح نه برگ درخت هاي جهان هست
بگو كه داغ دلم را كي و كجا بنويسم ؟
مصيبت «عطش»و «ميهمان كشي» و «ستم »را
سه مرثیهست كه بايد جدا جدا بنويسم .
چگونه آمدنت را به جاي سردر خانه
به خط اشك به سردي سنگ ها بنويسم ؟
چگونه قصه ي مهمان كشي سنگدلان را
به پاي قسمت و تقدير يا قضا بنويسم ؟
منا كه برف نمي آيد اين سپيدي مرگ است
چسان ز مرگ رفيقان با صفا بنويسم ؟
خبر ز تشنگي حاجيان رسيد و دلم گفت :
خوش است يك دو خطي هم ز کربلا بنويسم :
نمانده چاره به جز اينكه از برادر و خواهر
يكي به بند و يكي روي نيزه ها بنويسم
نمانده چاره به جز گفتن از اسير سه ساله
چرا ز ناله ي زنجير و زخم پا بنويسم
به روضه خوان محل گفته ام غروب بیا تا
تو از خرابه بخوانی… من از منا بنویسم ….
اشعار فروغ فرخزاد / مجموعه کامل شعرهای کوتاه، بلند عاشقانه و ماندگار فروغ
نشسته در حياط و ظرف چيني روي زانويش
اناري بر لبش گل کرده سنجاقي به گيسويش
قناري هاي اين اطراف را بي بال و پر کرده
صداي نازک برخورد چيني با النگويش
مضاعف مي کند زيبايي اش را گوشوار آن سان
که در باغي درختي مهربان را آلبالويش
اگر ياس امين الدوله بودم مي توانستم
کمي از ساقه هايم را ببندم دور بازويش
قضاوت مي کند تاريخ بين خان دِه با من
که از من شعر مي ماند و از او باغ گردويش
تو را از من جدا کردند هر باري به ترفندي
يکي با طعنه ي تلخش…يکي با برق چاقويش
رعيت زاده بودم دخترش را خان نداد و من
هزاران زخم کهنه داشتم… اين زخم هم رويش
ای لب تو قبله ی زنبورهای سومنات
خنده ات اعجاز شهناز است در کرد بیات
مطلع یک مثنوی هفت من زیبایی است
ابروا نت: فاعلاتن فاعلاتن فاعلات
من انار و حافظ آوردم تو هم چایی بریز
آی می چسبد شب یلدا هل و چای و نبات
جنگل آشوب من ای آهوی کوهستان شعر
یک گوزن پیر را بیچاره کرده خنده هات
می دود… بو می کشد…. شلیک ….. مرغی می پرد….
گردنش شل می شود آرام می افتد به پات
گرده اش می سوزد و پلکش که سنگین می شود
می کشد آهی که : آهو جان جنگل به فدات
سروها قد می کشند از داغی خون گوزن
عشق قل قل می کند از چشمه ها و بعد…… کات:
پوستش را پالتو کرده زنی در نخجوان …..
شاخهایش دسته ی شمشیر مردی در هرات
عشق بعضي وقتها از درد دوري بهتر است
بي قرارم کرده و گفته صبوري بهتر است
توي قرآن خوانده ام… يعقوب يادم داده است:
دلبرت وقتي کنارت نيست کوري بهتر است
نامه هايم چشمهايت را اذيت مي کند
درد دل کردن براي تو حضوري بهتر است
چاي دم کن… خسته ام از تلخي نسکافه ها
چاي با عطر هل و گلهاي قوري بهتر است
من سرم بر شانه ات ؟….. يا تو سرت بر شانه ام؟…..
فکر کن خانم اگر باشم چه جوري بهتر است ….؟
اشعار فاضل نظری | گلچینی از شعرهای کوتاه و بلند عاشقانه و معروف فاضل نظری



