داستانِ صحبت زال و سام درباره ازدواج (شاهنامه فردوسی)
داستان صحبت زال و سام درباره ازدواج یکی از بخشهای مهم و تأثیرگذار شاهنامه فردوسی است که پس از مخالفتها و نگرانیهای فراوان درباره پیوند زال و رودابه رخ میدهد. در این بخش، زال با احترام و صداقت، احساسات و تصمیم خود را با پدرش سام در میان میگذارد و از عشق عمیقی که نسبت به رودابه دارد سخن میگوید. این گفتوگو، نقطه عطفی در سرنوشت این دو دلداده است؛ زیرا سام باید میان نگرانیهای سیاسی، فرمان شاه و خوشبختی فرزندش تصمیم بگیرد. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان گفتوگوی زال و سام درباره ازدواج را با نثری ساده و روان روایت میکنیم تا این بخش خواندنی از شاهنامه را بهتر بشناسید.

به مهراب و دستان رسید این سخن
که شاه و سپهبد فگندند بنخروشان ز کابل همی رفت زال
فروهشته لفج و برآورده یالهمی گفت اگر اژدهای دژم
بیاید که گیتی بسوزد به دمچو کابلستان را بخواهد بسود
نخستین سر من بباید درودبه پیش پدر شد پر از خون جگر
پر اندیشه دل پر ز گفتار سرچو آگاهی آمد به سام دلیر
که آمد ز ره بچهٔ نره شیرهمه لشکر از جای برخاستند
درفش فریدون بیاراستندپذیره شدن را تبیره زدند
سپاه و سپهبد پذیره شدندهمه پشت پیلان به رنگین درفش
بیاراسته سرخ و زرد و بنفشچو روی پدر دید دستان سام
پیاده شد از اسپ و بگذارد گامبزرگان پیاده شدند از دو روی
چه سالارخواه و چه سالارجویزمین را ببوسید زال دلیر
سخن گفت با او پدر نیز دیرنشست از بر تازی اسپ سمند
چو زرین درخشنده کوهی بلندبزرگان همه پیش او آمدند
به تیمار و با گفت و گو آمدندکه آزرده گشتست بر تو پدر
یکی پوزش آور مکش هیچ سرچنین داد پاسخ کزین باک نیست
سرانجام آخر به جز خاک نیستپدر گر به مغز اندر آرد خرد
همانا سخن بر سخن نگذردو گر برگشاید زبان را به خشم
پس از شرمش آب اندر آرم به چشمچنین تا به درگاه سام آمدند
گشادهدل و شادکام آمدندفرود آمد از باره سام سوار
هم اندر زمان زال را داد بارچو زال اندر آمد به پیش پدر
زمین را ببوسید و گسترد بریکی آفرین کرد بر سام گرد
وزاب دو نرگس همی گل ستردکه بیدار دل پهلوان شاد باد
روانش گرایندهٔ داد بادز تیغ تو الماس بریان شود
زمین روز جنگ از تو گریان شودکجا دیزهٔ تو چمد روز جنگ
شتاب آید اندر سپاه درنگسپهری کجا باد گُرز تو دید
همانا ستاره نیارد کشیدزمین نَسپَرد شیر با داد تو
روان و خرد کشته بنیاد توهمه مردم از داد تو شادمان
ز تو داد یابد زمین و زمانمگر من که از داد بیبهرهام
و گرچه به پیوند تو شهرهامیکی مرغ پروردهام خاک خورد
به گیتی مرا نیست با کس نبردندانم همی خویشتن را گناه
که بر من کسی را بران هست راهمگر آنکه سام یلستم پدر
و گر هست با این نژادم هنرز مادر بزادم بینداختی
به کوه اندرم جایگه ساختیفگندی به تیمار زاینده را
به آتش سپردی فزاینده راترا با جهان آفرین نیست جنگ
که از چه سیاه و سپیدست رنگکنون کم جهان آفرین پرورید
به چشم خدایی به من بنگریدابا گنج و با تخت و گُرز گران
ابا رای و با تاج و تخت و سراننشستم به کابل به فرمان تو
نگه داشتم رای و پیمان توکه گر کینه جویی نیازارمت
درختی که کشتی به بار آرمتز مازندران هدیه این ساختی
هم از گرگساران بدین تاختیکه ویران کنی خان آباد من
چنین داد خواهی همی داد منمن اینک به پیش تو استادهام
تن بنده خشم ترا دادهامبه اره میانم بدو نیم کن
ز کابل مپیمای با من سخنسپهبد چو بشنید گفتار زال
برافراخت گوش و فرو برد یالبدو گفت آری همینست راست
زبان تو بر راستی بر گواستهمه کار من با تو بیداد بود
دل دشمنان بر تو بر شاد بودز من آرزو خود همین خواستی
به تنگی دل از جای برخاستیمشو تیز تا چارهٔ کار تو
بسازم کنون نیز بازار تویکی نامه فرمایم اکنون به شاه
فرستم به دست تو ای نیکخواهسخن هر چه باید به یاد آورم
روان و دلش سوی داد آورماگر یار باشد جهاندار ما
به کام تو گردد همه کار مانویسنده را پیش بنشاندند
ز هر در سخنها همی راندندسرنامه کرد آفرین خدای
کجا هست و باشد همیشه به جایازویست نیک و بد و هست و نیست
همه بندگانیم و ایزد یکیستهر آن چیز کو ساخت اندر بوش
بران است چرخ روان را روشخداوند کیوان و خورشید و ماه
وزو آفرین بر منوچهر شاهبه رزم اندرون زهر تریاک سوز
به بزم اندرون ماه گیتی فروزگراینده گُرز و گشاینده شهر
ز شادی به هر کس رساننده بهرکشنده درفش فریدون به جنگ
کشنده سرافراز جنگی پلنگز باد عمود تو کوه بلند
شود خاک نعل سرافشان سمندهمان از دل پاک و پاکیزه کیش
به آبشخور آری همی گرگ و میشیکی بندهام من رسیده به جای
به مردی به شَست اندر آورده پایهمی گرد کافور گیرد سرم
چنین کرد خورشید و ماه افسرمببستم میان را یکی بندهوار
ابا جاودان ساختم کارزارعنان پیچ و اسپ افگن و گُرزدار
چو من کس ندیدی به گیتی سواربشد آب گردان مازندران
چو من دست بردم به گُرز گرانز من گر نبودی به گیتی نشان
برآورده گردن ز گردن کشانچنان اژدها کو ز رود کشف
برون آمد و کرد گیتی چو کفزمین شهر تا شهر پهنای او
همان کوه تا کوه بالای اوجهان را ازو بود دل پر هراس
همی داشتندی شب و روز پاسهوا پاک دیدم ز پرندگان
همان روی گیتی ز درندگانز تفش همی پر کرگس بسوخت
زمین زیر زهرش همی برفروختنهنگ دژم بر کشیدی ز آب
به دم درکشیدی ز گردون عقابزمین گشت بیمردم و چارپای
همه یکسر او را سپردند جایچو دیدم که اندر جهان کس نبود
که با او همی دست یارست سودبه زور جهاندار یزدان پاک
بیفگندم از دل همه ترس و باکمیان را ببستم به نام بلند
نشستم بران پیل پیکر سمندبه زین اندرون گُرزهٔ گاوسر
به بازو کمان و به گردن سپربرفتم بسان نهنگ دژم
مرا تیز چنگ و ورا تیز دممرا کرد پدرود هرکو شنید
که بر اژدها گُرز خواهم کشیدز سر تا به دمش چو کوه بلند
کشان موی سر بر زمین چون کمندزبانش بسان درختی سیاه
ز فر باز کرده فگنده به راهچو دو آبگیرش پر از خون دو چشم
مرا دید غرید و آمد به خشمگمانی چنان بردم ای شهریار
که دارم مگر آتش اندر کنارجهان پیش چشمم چو دریا نمود
به ابر سیه بر شده تیره دودز بانگش بلرزید روی زمین
ز زهرش زمین شد چو دریای چینبرو بر زدم بانگ برسان شیر
چنان چون بود کار مرد دلیریکی تیر الماس پیکان خدنگ
به چرخ اندرون راندم بیدرنگچو شد دوخته یک کران از دهانش
بماند از شگفتی به بیرون زبانشهم اندر زمان دیگری همچنان
زدم بر دهانش بپیچید ازانسدیگر زدم بر میان زفرش
برآمد همی جوی خون از جگرشچو تنگ اندر آورد با من زمین
برآهختم این گاوسر گُرز کینبه نیروی یزدان گیهان خدای
برانگیختم پیلتن را ز جایزدم بر سرش گُرزهٔ گاو چهر
برو کوه بارید گفتی سپهرشکستم سرش چون تن ژنده پیل
فرو ریخت زو زهر چون رود نیلبه زخمی چنان شد که دیگر نخاست
ز مغزش زمین گشت باکوه راستکشف رود پر خون و زرداب شد
زمین جای آرامش و خواب شدهمه کوهساران پر از مرد و زن
همی آفرین خواندندی بمنجهانی بران جنگ نظاره بود
که آن اژدها زشت پتیاره بودمرا سام یک زخم ازان خواندند
جهان زر و گوهر برافشاندندچو زو بازگشتم تن روشنم
برهنه شد از نامور جوشنمفرو ریخت از باره برگستوان
وزین هست هر چند رانم زیانبران بوم تا سالیان بر نبود
جز از سوخته خار خاور نبودچنین و جزین هر چه بودیم رای
سران را سرآوردمی زیر پایکجا من چمانیدمی بادپای
بپرداختی شیر درنده جایکنون چند سالست تا پشت زین
مرا تختگاه است و اسپم زمینهمه گرگساران و مازنداران
به تو راست کردم به گُرز گراننکردم زمانی برو بوم یاد
ترا خواستم راد و پیروز و شادکنون این برافراخته یال من
همان زخم کوبنده کوپال منبدان هم که بودی نماند همی
بر و گردگاهم خماند همیکمندی بینداخت از دست شست
زمانه مرا باژگونه ببستسپردیم نوبت کنون زال را
که شاید کمربند و کوپال رایکی آرزو دارد اندر نهان
بیاید بخواهد ز شاه جهانیکی آرزو کان به یزدان نکوست
کجا نیکویی زیر فرمان اوستنکردیم بیرای شاه بزرگ
که بنده نباید که باشد سترگهمانا که با زال پیمان من
شنیدست شاه جهانبان منکه از رای او سر نپیچم به هیچ
درین روزها کرد زی من بسیچبه پیش من آمد پر از خون رخان
همی چاک چاک آمدش ز استخوانمرا گفت بردار آمل کنی
سزاتر که آهنگ کابل کنیچو پروردهٔ مرغ باشد به کوه
نشانی شده در میان گروهچنان ماه بیند به کابلستان
چو سرو سهی بر سرش گلستانچو دیوانه گردد نباشد شگفت
ازو شاه را کین نباید گرفتکنون رنج مهرش به جایی رسید
که بخشایش آرد هر آن کش بدیدز بس درد کو دید بر بیگناه
چنان رفت پیمان که بشنید شاهگسی کردمش با دلی مستمند
چو آید به نزدیک تخت بلندهمان کن که با مهتری در خورد
ترا خود نیاموخت باید خردچو نامه نوشتند و شد رای راست
ستد زود دستان و بر پای خاستچو خورشید سر سوی خاور نهاد
نخفت و نیاسود تا بامدادچو آن جامهها سوده بفگند شب
سپیده بخندید و بگشاد لببیامد به زین اندر آورد پای
برآمد خروشیدن کره نایبه سوی شهنشاه بنهاد روی
ابا نامهٔ سام آزاده خوی
ترجمه روان
در همین هنگام، خبر فرمان سخت منوچهر شاه به مهراب و زال رسید. آن دو فهمیدند که شاه و سام تصمیم گرفتهاند درباره این پیوند سرنوشتساز چارهای بیندیشند و خطر بزرگی در پیش است.
زال با دلی آشفته و خشمگین از کابل به سوی اردوگاه پدرش، سام، شتافت. در راه با خود میگفت:
«اگر سام بخواهد کابل را ویران کند، پیش از آن باید سر از تن من جدا شود. هرگز اجازه نمیدهم به سرزمین رودابه آسیبی برسد.»
وقتی به اردوگاه رسید، سام از آمدن پسرش باخبر شد و با شکوه فراوان از او استقبال کرد. درفشها برافراشته شد، کوسها نواخته شدند و سپاهیان به پیشواز زال رفتند.
زال از اسب فرود آمد، زمین را بوسید و با احترام در برابر پدر ایستاد. بزرگان نیز او را دلگرمی دادند و گفتند:
«اگر سام از تو آزرده است، از او پوزش بخواه و کار را به دشمنی نکشان.»
اما زال پاسخ داد:
«از مرگ هراسی ندارم؛ سرانجام همه ما خاک خواهیم شد. اگر پدر با خرد سخن بگوید، من نیز با احترام پاسخ خواهم داد. اما اگر از روی خشم مرا سرزنش کند، با اشک شرمندگی دل او را نرم خواهم کرد.»
پس از آن، زال به حضور سام رفت، زمین را بوسید و او را ستود. سپس با چشمانی اشکآلود گفت:
«ای پدر، همیشه دادگر و پیروز باشی.
همه مردم از عدالت تو بهرهمند شدهاند، اما من از این داد بیبهره ماندهام.
از همان روز تولد، تنها به سبب سپیدی موهایم مرا از آغوش مادرم جدا کردی و به کوه البرز سپردی تا سیمرغ مرا پرورش دهد.
پس از آن نیز هر فرمانی دادی، بیچونوچرا انجام دادم. کابل را به فرمان تو اداره کردم و هرگز از پیمان خود سرپیچی نکردم.
اما اکنون چرا میخواهی خانه و زندگی مرا ویران کنی؟
اگر باید خون کسی ریخته شود، نخست خون مرا بریز؛ اما کابل را نابود نکن.»
سام با شنیدن این سخنان، سکوتی طولانی کرد و سپس گفت:
«حق با توست. من در گذشته در حق تو ستم کردم و از آن پشیمانم.
اکنون نیز شتاب نمیکنم. نخست باید راهی پیدا کنم که این کار با رضایت شاه انجام شود.
نامهای برای منوچهر خواهم نوشت و دل او را به نرمش و دادگری فراخواهم خواند.
اگر شاه همراهی کند، همه مشکلات برطرف خواهد شد.»
سپس نویسندهای فراخواندند و سام نامهای مفصل برای منوچهر نوشت.
او نامه را با ستایش خدا آغاز کرد و شاه را بسیار ستود. سپس از سالهای خدمت خود به ایران یاد کرد و نوشت:
«تمام عمرم را در راه پادشاهی ایران گذراندهام.
در مازندران و گرگساران جنگیدهام، دشمنان را شکست دادهام و هیچگاه از فرمان شاه سرپیچی نکردهام.»
پس از آن، برای یادآوری دلاوریهای خود، یکی از بزرگترین نبردهایش را بازگو کرد؛ نبرد با اژدهای هولناکی که سالها مردم را به ستوه آورده بود.
سام نوشت:
«اژدهایی پدید آمده بود که از شهر تا شهر گسترده بود و همه از او وحشت داشتند.
حرارت نفسش پرندگان را میسوزاند، زهرش زمین را نابود میکرد و حتی نهنگهای دریا و عقابهای آسمان از او در امان نبودند.
وقتی دیدم هیچکس یارای رویارویی با او را ندارد، به نام خدا زره پوشیدم، گرز گاوسر، کمان و سپر برداشتم و به میدان رفتم.
اژدها چون مرا دید، با غرشی سهمگین به سویم حمله کرد؛ چنان که زمین و آسمان از صدایش لرزید.
من سه تیر پیاپی به دهان و گلویش زدم و سپس با تمام نیرو گرز گاوسر را بر سرش فرود آوردم.
ضربه آنچنان سنگین بود که جمجمهاش در هم شکست و همانجا جان داد.
پس از کشته شدن اژدها، مردم آن سرزمین آسوده شدند و همه مرا ستودند.»
سام پس از یادآوری سالها خدمت خود به شاه، به اصل سخن پرداخت و نوشت:
«اکنون سالها از آن روزگار گذشته و توان و جوانی من رو به پایان است.
زمان آن رسیده که زال، فرزند من، جای مرا بگیرد و بار مسئولیت را بر دوش بکشد.
او تنها یک آرزو دارد؛ میخواهد با رودابه، دختر مهراب، ازدواج کند.
این خواسته برخلاف فرمان خدا نیست و از روی هوس نیز نیست.
رنج عشق او به اندازهای است که هرکس حالش را ببیند، دلش به رحم میآید.
من نیز او را نزد تو فرستادهام تا خود، بیواسطه، خواستهاش را با احترام بیان کند.
اکنون هر تصمیمی که شایسته بزرگی و دادگری تو باشد، همان را انجام بده؛ زیرا خرد و عدالت، راهنمای پادشاهان است.»
پس از پایان نامه، سام آن را به زال سپرد.
زال آن شب از شدت نگرانی خواب به چشم نیاورد و تا سپیدهدم بیدار ماند.
صبح زود، سوار بر اسب شد، نامه پدر را برداشت و با امید به نرم شدن دل منوچهر شاه، راهی دربار ایران شد.



