اشعار

داستان به پادشاهی رسیدن منوچهر (شاهنامه فردوسی + نثر ساده)

داستان به پادشاهی رسیدن منوچهر یکی از مهم‌ترین بخش‌های شاهنامه فردوسی است که آغاز دوره‌ای تازه از فرمانروایی دادگرانه در ایران را روایت می‌کند. پس از آنکه منوچهر مأموریت خود را در خون‌خواهی ایرج به پایان رساند و سلم و تور به سزای کردارشان رسیدند، فریدون که سال‌ها بار سنگین اندوه و پیری را بر دوش داشت، زمان آن را مناسب دید که تاج و تخت ایران را به شایسته‌ترین فرد خاندان خود بسپارد. منوچهر که خرد، دلاوری، عدالت‌خواهی و وفاداری‌اش را در میدان نبرد و در رفتار خود ثابت کرده بود، به فرمان فریدون به عنوان پادشاه ایران برگزیده شد. فردوسی در این بخش، علاوه بر توصیف آیین باشکوه تاج‌گذاری، ویژگی‌های یک فرمانروای آرمانی را نیز بیان می‌کند و بر اهمیت دادگری، خرد و پاسداری از مردم تأکید دارد. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان به پادشاهی رسیدن منوچهر را با نثری ساده و روان بازگو می‌کنیم تا مطالعه این بخش ارزشمند از شاهنامه برای همه علاقه‌مندان آسان و لذت‌بخش باشد.

داستان به پادشاهی رسیدن منوچهر (شاهنامه فردوسی + نثر ساده)

تهی شد ز کینه سر کینه دار
گریزان همی رفت سوی حصار

پس اندر سپاه منوچهر شاه
دمان و دنان برگرفتند راه

چو شد سلم تا پیش دریا کنار
ندید آنچه کشتی برآن رهگذار

چنان شد ز بس کشته و خسته دشت
که پوینده را راه دشوار گشت

پر از خشم و پر کینه سالار نو
نشست از بر چرمهٔ تیزرو

بیفگند برگستوان و بتاخت
به گرد سپه چرمه اندر نشاخت

رسید آنگهی تنگ در شاه روم
خروشید کای مرد بیداد شوم

بکشتی برادر ز بهر کلاه
کله یافتی چند پویی براه

کنون تاجت آوردم ای شاه و تخت
به بار آمد آن خسروانی درخت

زتاج بزرگی گریزان مشو
فریدونت گاهی بیاراست نو

درختی که پروردی آمد به بار
بیابی هم اکنون برش در کنار

اگر بار خارست خود کشته‌ای
و گر پرنیانست خود رشته‌ای

همی تاخت اسپ اندرین گفت‌گوی
یکایک به تنگی رسید اندر اوی

یکی تیغ زد زود بر گردنش
بدو نیمه شد خسروانی تنش

بفرمود تا سرش برداشتند
به نیزه به ابر اندر افراشتند

بماندند لشکر شگفت اندر اوی
ازان زور و آن بازوی جنگجوی

همه لشکر سلم همچون رمه
که بپراگند روزگار دمه

برفتند یکسر گروها گروه
پراگنده در دشت و دریا و کوه

یکی پرخرد مرد پاکیزه مغز
که بودش زبان پر ز گفتار نغز

بگفتند تا زی منوچهر شاه
شود  گرم و باشد زبان سپاه

بگوید که گفتند ما کهتریم
زمین جز به فرمان او نسپریم

گروهی خداوند بر چارپای
گروهی خداوند کشت و سرای

سپاهی بدین رزمگاه آمدیم
نه بر آرزو کینه خواه آمدیم

کنون سر به سر شاه را بنده‌ایم
دل و جان به مهر وی آگنده‌ایم

گرش رای جنگ است و خون ریختن
نداریم نیروی آویختن

سران یکسره پیش شاه آوریم
بر او سر بیگناه آوریم

براند هر آن کام کو را هواست
برین بیگنه جان ما پادشاست

بگفت این سخن مرد بسیار هوش
سپهدار خیره بدو دادگوش

چنین داد پاسخ که من کام خویش
به خاک افگنم برکشم نام خویش

هر آن چیز کان نز ره ایزدیست
از آهرمنی گر ز دست بدیست

سراسر ز دیدار من دور باد
بدی را تن دیو رنجور باد

شما گر همه کینه‌دار منید
وگر دوستدارید و یار منید

چو پیروزگر دادمان دستگاه
گنه کار پیدا شد از بی‌گناه

کنون روز دادست بیداد شد
سران را سر از کشتن آزاد شد

همه مهر جویید و افسون کنید
ز تن آلت جنگ بیرون کنید

خروشی بر آمد ز پرده سرای
که ای پهلوانان فرخنده رای

ازین پس به خیره مریزید خون
که بخت جفاپیشگان شد نگون

همه آلت لشکر و ساز جنگ
ببردند نزدیک پور پشنگ

سپهبد منوچهر بنواختشان
براندازه بر پایگه ساختشان

سوی دژ فرستاد شیروی را
جهاندیده مرد جهانجوی را

بفرمود کان خواسته برگرای
نگه کن همه هر چه یابی به جای

به پیلان گردونکش آن خواسته
به درگاه شاه‌آور آراسته

بفرمود تا کوس رویین و نای
زدند و فرو هشت پرده سرای

سپه را ز دریا به هامون کشید
ز هامون سوی آفریدون کشید

چو آمد به نزدیک تمیشه باز
نیا را بدیدار او بد نیاز

برآمد ز در نالهٔ کر نای
سراسر بجنبید لشکر ز جای

همه پشت پیلان ز پیروزه تخت
بیاراست سالار پیروز بخت

چه با مهد زرین به دیبای چین
بگوهر بیاراسته همچنین

چه با گونه گونه درفشان درفش
جهانی شده سرخ و زرد و بنفش

ز دریای گیلان چو ابر سیاه
دمادم بساری رسید آن سپاه

چو آمد بنزدیک شاه آن سپاه
فریدون پذیره بیامد براه

همه گیل مردان چو شیر یله
ابا طوق زرین و مشکین کله

پس پشت شاه اندر ایرانیان
دلیران و هر یک چو شیر ژیان

به پیش سپاه اندرون پیل و شیر
پس ژنده پیلان یلان دلیر

درفش درفشان چو آمد پدید
سپاه منوچهر صف بر کشید

پیاده شد از باره سالار نو
درخت نوآیین پر از بار نو

زمین را ببوسید و کرد آفرین
بران تاج و تخت و کلاه و نگین

فریدونش فرمود تا برنشست
ببوسید و بسترد رویش به دست

پس آنگه سوی آسمان کرد روی
که ای دادگر داور راست‌گوی

تو گفتی که من دادگر داورم
به سختی ستم دیده را یاورم

همم داد دادی و هم داوری
همم تاج دادی هم انگشتری

بفرمود پس تا منوچهر شاه
نشست از بر تخت زر با کلاه

سپهدار شیروی با خواسته
به درگاه شاه آمد آراسته

بفرمود پس تا منوچهر شاه
ببخشید یکسر همه با سپاه

چو این کرده شد روز برگشت بخت
بپژمرد برگ کیانی درخت

کرانه گزید از بر تاج و گاه
نهاده بر خود سر هر سه شاه

پر از خون دل و پر ز گریه دو روی
چنین تا زمانه سرآمد بروی

فریدون شد و نام ازو ماند باز
برآمد برین روزگار دراز

همان نیکنامی به و راستی
که کرد ای پسر سود برکاستی

منوچهر بنهاد تاج کیان
بزنار خونین ببستش میان

برآیین شاهان یکی دخمه کرد
چه از زر سرخ و چه از لاژورد

نهادند زیر اندرش تخت عاج
بیاویختند از بر عاج تاج

بپدرود کردنش رفتند پیش
چنان چون بود رسم آیین و کیش

در دخمه بستند بر شهریار
شد آن ارجمند از جهان زار و خوار

جهانا سراسر فسوسی و باد
بتو نیست مرد خردمند شاد

ترجمه روان

پس از کشته شدن تور، سلم که دیگر امیدی به پیروزی نداشت، وحشت‌زده و سرشار از کینه از میدان جنگ گریخت و به سوی دژ خود شتابان رفت.

اما منوچهر و سپاه ایران لحظه‌ای او را رها نکردند و با سرعت به تعقیبش پرداختند.

وقتی سلم به کنار دریا رسید، انتظار داشت کشتی‌هایی را که برای فرار آماده کرده بود ببیند، اما هیچ اثری از آن‌ها نبود. از سوی دیگر، میدان نبرد آن‌قدر از کشته‌ها و زخمی‌ها پر شده بود که حتی حرکت کردن نیز دشوار شده بود.

در همین هنگام، منوچهر با خشم فراوان بر اسب تیزپای خود سوار شد. زره اضافی را کنار انداخت تا سبک‌تر بتازد و با تمام سرعت خود را به سلم رساند.

وقتی به او نزدیک شد، با صدایی بلند گفت:

«ای پادشاه ستمکار! تو برای رسیدن به تاج و تخت، برادر بی‌گناهت را کشتی. آیا ارزش این پادشاهی همین بود که امروز چنین آواره و گریزان باشی؟

تو درختی را که خود با ظلم و خون آبیاری کردی، امروز ثمره‌اش را می‌بینی. هرچه انسان بکارد، همان را نیز درو خواهد کرد؛ اگر خار بکارد، خار می‌چیند و اگر ابریشم ببافد، ابریشم به دست می‌آورد.»

هنوز سخنان منوچهر تمام نشده بود که خود را به سلم رساند و با یک ضربه شمشیر، گردنش را شکافت و بدنش را دو نیم کرد.

سپس دستور داد سر سلم را از تن جدا کنند و بر نوک نیزه برافرازند تا همه سپاهیان ببینند که سرانجام ستم و برادرکشی چیست.

سپاه سلم با دیدن این صحنه، روحیه خود را از دست داد. مانند گله‌ای که چوپانش را از دست داده باشد، هر گروه به سویی گریخت؛ بعضی به دشت، بعضی به کوه و برخی به سوی دریا.

در این میان، یکی از خردمندان سپاه سلم نزد منوچهر آمد و گفت:

«ما دیگر قصد جنگ نداریم. بسیاری از ما تنها سربازانی بودیم که به فرمان پادشاه به میدان آمدیم، نه از روی دشمنی شخصی.

اکنون همگی فرمانبردار تو هستیم و جان و دل خود را در اختیار تو می‌گذاریم.

اگر بخواهی ما را بکشی، توان مقاومت نداریم؛ اما اگر ببخشی، تا پایان عمر خدمتگزار تو خواهیم بود.»

منوچهر سخنان او را شنید و پاسخ داد:

«هدف من خونریزی بی‌دلیل نیست. من برای اجرای عدالت و گرفتن انتقام خون بی‌گناهان به این جنگ آمدم، نه برای کشتار مردمی که گناهی ندارند.

اکنون که گناهکار به سزای کردار خود رسیده است، دیگر نیازی به ادامه خونریزی نیست.

از این پس، سلاح‌ها را کنار بگذارید و به جای دشمنی، با صلح و مهربانی زندگی کنید.»

با این فرمان، جنگ پایان یافت و دیگر کسی حق نداشت بیهوده خون دیگری را بریزد.

سپس منوچهر شیروی را مأمور کرد تا همه گنج‌ها و دارایی‌های دژ را جمع‌آوری کند و به دربار ایران بفرستد.

پس از آن، سپاه ایران اردو را برچید و از کنار دریا راهی ایران شد.

وقتی به نزدیکی تمیشه رسیدند، فریدون که مدت‌ها چشم‌انتظار پیروزی منوچهر بود، برای استقبال از او از شهر بیرون آمد.

شیپورها و کرناها به صدا درآمد، سپاه آراسته شد، فیل‌ها با تخت‌های زرین و پرچم‌های رنگارنگ صف کشیدند و منظره‌ای باشکوه پدید آمد.

منوچهر به محض رسیدن، از اسب پایین آمد، زمین را بوسید و در برابر فریدون تعظیم کرد.

فریدون او را در آغوش گرفت، صورتش را بوسید و از دیدن پیروزی نوه‌اش بسیار خوشحال شد.

سپس رو به آسمان کرد و خداوند را سپاس گفت که داد ایرج را از ستمگران گرفته و این پیروزی را نصیب خاندان او کرده است.

پس از آن، منوچهر را بر تخت شاهی نشاند و فرمان داد گنج‌هایی که از دشمن به دست آمده بود، میان سپاهیان تقسیم شود تا همه در این پیروزی سهمی داشته باشند.

اما شادی فریدون دیری نپایید. سال‌ها اندوه از دست دادن سه فرزند، توان او را گرفته بود. او پس از آنکه انتقام ایرج را گرفته دید، احساس کرد مأموریتش در این جهان به پایان رسیده است.

سرانجام، فریدون از دنیا رفت؛ اما نام نیک، دادگری و بزرگی او برای همیشه در تاریخ ایران باقی ماند.

منوچهر با احترام فراوان، آیین پادشاهان را درباره او به‌جا آورد. آرامگاهی باشکوه از زر و لاجورد ساخت، تخت و تاج او را در آن نهادند و با تشریفات کامل، پیکر شاه بزرگ را به خاک سپردند.

فردوسی در پایان این داستان، با لحنی اندوهگین یادآوری می‌کند که دنیا جای ماندن نیست؛ شکوه، قدرت و پادشاهی نیز روزی پایان می‌یابد و تنها چیزی که از انسان باقی می‌ماند، نام نیک و کردار درست اوست.

داستان آغاز پادشاهی منوچهر بر ایران زمین (شاهنامه فردوسی)

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت
✨ فال تاروت آنلاین
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت