شعر اِی دل چه اندیشیدهای در عُذرِ آن تقصیرها؟ از مولانا
شعر «ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها؟» از مولانا جلالالدین محمد بلخی، یکی از عمیقترین سرودههای عرفانی اوست که با زبانی سرشار از عشق، توبه، خودشناسی و بازگشت به حقیقت، انسان را به تأمل در اعمال، دلبستگیها و رابطه خود با معشوق الهی دعوت میکند. مولانا در این شعر، با خطاب قرار دادن «دل»، گفتوگویی درونی را شکل میدهد؛ گفتوگویی که در آن، انسان در برابر خطاهای خود، رحمت بیپایان خداوند و مسیر رهایی از غفلت قرار میگیرد. این اثر، همچون بسیاری از غزلهای مولانا، علاوه بر معنای ظاهری، لایههای عمیق عرفانی و فلسفی دارد و هر بار خواندن آن، دریچهای تازه به سوی فهم مفاهیم عشق الهی و سیر و سلوک میگشاید. در این مطلب از مجله آفتاب، متن کامل شعر «ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها؟» را میخوانیم و سپس معنی، تفسیر ادبی، عرفانی و مفاهیم عمیق هر بخش از این غزل ارزشمند را بررسی خواهیم کرد.

اِی دل چه اندیشیدهای در عُذرِ آن تقصیرها؟
زان سوی او چندان وَفا زین سوی تو چندین جَفازان سوی او چندان کَرَم زین سو خلاف و بیش و کم
زان سوی او چندان نِعَم زین سوی تو چندین خطازین سوی تو چندین حَسَد چندین خیالُ و ظَنِ بد
زان سوی او چندان کِشِش چندان چِشِش چندان عَطاچندین چِشِش از بَهرِ چه؟ تا جانِ تَلخَت خوش شود
چندین کِشِش از بَهرِ چه؟ تا دَر رَسی دَر اُولیااز بَد پشیمان میشوی اللهگویان میشوی
آن دَم تو را او میکَشَد تا وارَهاند مَر تو رااز جُرم ترسان میشوی وَز چاره پُرسان میشوی
آن لحظه ترساننده را با خود نمیبینی چرا؟گر چَشمِ تو بَربست او، چون مُهرهای دَر دستِ او
گاهی بِغَلطانَد چُنین، گاهی ببازَد دَر هواگاهی نَهَد در طَبعِ تو سودای سیم و زَر و زَن
گاهی نَهَد دَر جانِ تو نورِ خیالِ مصطفیٰاین سو کِشان سوی خوشان وان سو کَشان با ناخوشان
یا بُگذرد یا بِشکَنَد، کَشتی در این گردابهاچندان دعا کن در نَهان، چندان بنال اندر شَبان
کز گنبدِ هفت آسمان در گوشِ تو آید صدابانگِ شُعِیب و نالهاش وان اشکِ همچون ژالهاش
چون شد زِ حد از آسمان آمد سحرگاهش نداگر مُجرمی بَخشیدمت وَز جُرم آمرزیدمت
فردوس خواهی دادمت، خامُش رها کن این دعاگفتا نه این خواهم نه آن، دیدارِ حق خواهَم عَیان
گر هَفت بَحر آتَش شَوَد مَن دَر رَوَم بَهرِ لِقاگر راندهِ آن مَنظرَم بَسته اَست از او چَشمِ تَرَم
مَن دَر جَحیم اولیٰتَرَم جَنَت نَشایَد مَر مَراجنت مرا بیرویِ او هم دوزخست و هم عَدو
من سوختم زین رنگ و بو، کو فَرِ اَنوارِ بَقا؟گفتند باری کم گِری تا کم نگردد مُبصِری
که چشم نابینا شود چون بُگذرد از حَد بُکاگفت اَر دو چَشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت
هر جزوِ من چَشمی شود، کِیْ غَم خورَم مَن از عَمیٰ؟وَر عاقبت این چَشمِ من مَحروم خواهد ماندن
تا کور گردد آن بَصَر کو نیست لایق دوست رااندر جهان هر آدمی باشد فدایِ یارِ خود
یار یکی اَنبانِ خون یار یکی شَمسِ ضیاچون هر کسی دَرخوردِ خود یاری گُزید از نیک و بد
ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بَهرِ «لا»روزی یکی همراه شد با بایزید اَندَر رَهی
پس بایزیدش گفت: «چه پیشه گُزیدی اِی دَغا؟»گفتا که «مَن خَربَندهام» پس بایزیدش گفت «رو»
یا رَب خَرَش را مرگ دِه تا او شود بنده خدا
تصویر شعر
این غزل از مولانا جلالالدین رومی گفتوگویی صمیمی میان انسان و وجدان خویش است. مولانا ابتدا انسان را به خاطر کوتاهیها و ناسپاسیهایش سرزنش میکند، اما در ادامه نشان میدهد که با وجود همه خطاها، لطف و رحمت خداوند هرگز از بندگانش قطع نمیشود. فضای شعر از سرزنش نفس آغاز میشود و به امید، توبه، عشق الهی و اشتیاق دیدار خداوند میرسد.
کلیدهای معنایی
مقایسه خطای انسان با رحمت خداوند
مولانا در همان آغاز، دو سوی رابطه میان انسان و خدا را کنار هم قرار میدهد. از یک سو، انسان با خطا، ناسپاسی، حسادت و غفلت روبهروست و از سوی دیگر، خداوند با رحمت، بخشش، وفاداری و نعمت. شاعر میخواهد یادآوری کند که لطف الهی بسیار بزرگتر از گناهان انسان است.
رنجها، راهی برای بیداری
مولانا میپرسد چرا خداوند انسان را به سوی خود میکشد و گاهی او را با سختیها روبهرو میکند. پاسخ او این است که این کششها برای آن است که دل انسان از تلخی گناه پاک شود و به مسیر انسانهای صالح نزدیک گردد. از نگاه او، بسیاری از سختیهای زندگی زمینهای برای بازگشت انسان به خدا هستند.
توبه، نشانه لطف الهی
شاعر میگوید وقتی انسان از گناه پشیمان میشود و به یاد خدا میافتد، این تنها تصمیم خود او نیست؛ بلکه خداوند پیش از آن، دست او را گرفته و زمینه این بازگشت را فراهم کرده است. بنابراین حتی توبه نیز جلوهای از رحمت الهی است.
دگرگونیهای زندگی
مولانا توضیح میدهد که انسان گاهی به دنیا، ثروت و خواستههای مادی دل میبندد و گاهی دلش سرشار از یاد پیامبران و معنویت میشود. او این تغییرات را بخشی از آزمونهای الهی میداند که انسان را در مسیر رشد قرار میدهند.
قدرت دعا و راز و نیاز
در بخشی از شعر، مولانا انسان را به دعا و مناجات پنهانی دعوت میکند. او باور دارد که دعا از دل برخاسته، بیپاسخ نمیماند و خداوند صدای بندگان خود را میشنود.
عشقی فراتر از بهشت
یکی از مهمترین بخشهای شعر، جایی است که انسان میگوید نه بهشت میخواهد و نه رهایی از عذاب؛ بلکه تنها آرزوی او دیدار خداوند است. این سخن نشان میدهد که در عرفان مولانا، عشق حقیقی از پاداش و ترس فراتر میرود و تنها هدف عاشق، رسیدن به محبوب است.
ارزش دیدار محبوب
مولانا میگوید اگر دیدار خداوند ممکن نباشد، حتی بهشت نیز برای عاشق ارزشی ندارد. در مقابل، اگر امید دیدار وجود داشته باشد، سختترین رنجها نیز قابل تحمل خواهند بود. این نگاه، اوج عشق عرفانی را نشان میدهد.
هر انسان در پی محبوب خود است
در بخش پایانی، شاعر یادآور میشود که هر انسانی دل به چیزی بسته است؛ برخی دلبسته مال، قدرت یا دنیا هستند و برخی دلبسته حقیقت و نور الهی. ارزش انسان به محبوبی است که برای خود انتخاب میکند.
داستان بایزید بسطامی
مولانا در پایان، حکایتی از بایزید بسطامی نقل میکند. بایزید از مردی میپرسد شغلش چیست و وقتی میشنود که او «خربنده» (نگهدارنده الاغ) است، با زبانی نمادین دعا میکند که وابستگی او از میان برود تا بنده واقعی خدا شود. مقصود مولانا تحقیر شغل نیست؛ بلکه میخواهد بگوید انسان نباید اسیر دلبستگیهای دنیوی بماند و از بندگی خدا غافل شود.
خوانش فلسفی / عرفانی
پیام اصلی این غزل آن است که رابطه انسان با خدا بر پایه رحمت و محبت است، نه صرفاً ترس و مجازات. مولانا باور دارد که خداوند همیشه راه بازگشت را برای انسان باز گذاشته و حتی میل به توبه نیز هدیهای از سوی اوست.
در عین حال، مولانا مرحلهای بالاتر از عبادت را معرفی میکند؛ مرحلهای که انسان خدا را نه برای رسیدن به بهشت یا رهایی از دوزخ، بلکه از روی عشق دوست دارد. در این نگاه، بالاترین آرزوی انسان، دیدار حقیقت و نزدیکی به خداوند است. از همین رو، غزل دعوتی است به ترک وابستگیهای زودگذر، اعتماد به رحمت الهی و حرکت به سوی عشقی که هدف نهایی آن، خودِ محبوب است.
شعر ای طایِرانِ قُدْسْ را عشقَت فُزوده بالها مولانا + تفسیر
شعر اِی رَستخیزِ ناگهان وی رحمتِ بیمُنتها از مولانا با تفسیر
شعر کوتاه مولانا / مجموعه کوتاهترین و زیباترین اشعار عاشقانه از مولانا



