داستان لشکرکشی تور و سلم به سمت ایران (شاهنامه فردوسی)
پس از آنکه فریدون، منوچهر را بهعنوان جانشین و وارث تاجوتخت ایران برگزید، خبر این تصمیم به گوش سلم و تور رسید. آنان که سالها پیش با کشتن برادر خود، ایرج، گمان میکردند دیگر خطری از سوی خاندان او وجود نخواهد داشت، اکنون با ظهور منوچهر احساس کردند که زمان انتقام نزدیک شده است. همین نگرانی و دشمنی دیرینه، بار دیگر آتش کینه را در دل آن دو شعلهور کرد و آنان تصمیم گرفتند با گردآوری سپاهی بزرگ، به سوی ایران لشکر بکشند و پیش از استوار شدن حکومت منوچهر، کار او را یکسره کنند. این رویداد، یکی از مهمترین بخشهای شاهنامه فردوسی است که آغاز نبرد بزرگ میان نسل ایرج و قاتلان او را رقم میزند. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان لشکرکشی تور و سلم به سمت ایران را به زبانی روان و بر اساس روایت شاهنامه بازگو میکنیم و نقش این واقعه را در ادامه حماسه فردوسی بررسی خواهیم کرد.

سپه چون به نزدیک ایران کشید
همانگه خبر با فریدون رسیدبفرمود پس تا منوچهر شاه
ز پهلو به هامون گذارد سپاهیکی داستان زد جهاندیده کی
که مرد جوان چون بود نیکپیبدام آیدش ناسگالیده میش
پلنگ از پس پشت و صیاد پیششکیبایی و هوش و رای و خرد
هژبر از بیابان به دام آوردو دیگر ز بد مردم بد کنش
به فرجام روزی بپیچد تنشببادافره آنگه شتابیدمی
که تفسیده آهن بتابیدمیچو لشکر منوچهر بر ساده دشت
برون برد آنجا ببد روز هشتفریدونش هنگام رفتن بدید
سخنها به دانش بدو گستریدمنوچهر گفت ای سرافراز شاه
کی آید کسی پیش تو کینه خواهمگر بد سگالد بدو روزگار
به جان و تن خود خورد زینهارمن اینک میان را به رومی زره
ببندم که نگشایم از تن گرهبه کین جستن از دشت آوردگاه
برآرم به خورشید گرد سپاهازان انجمن کس ندارم به مرد
کجا جست یارند با من نبردبفرمود تا قارن رزم جوی
ز پهلو به دشت اندر آورد رویسراپردهٔ شاه بیرون کشید
درفش همایون به هامون کشیدهمی رفت لشکر گروها گروه
چو دریا بجوشید هامون و کوهچنان تیره شد روز روشن ز گرد
تو گفتی که خورشید شد لاجوردز کشور برآمد سراسر خروش
همی کرشدی مردم تیزگوشخروشیدن تازی اسپان ز دشت
ز بانگ تبیره همی برگذشتز لشگر گه پهلوان تا دو میل
کشیده دو رویه رده ژندهپیلازان شصت بر پشتشان تخت زر
به زر اندرون چند گونه گهرچو سیصد بنه برنهادند بار
چو سیصد همان از در کارزارهمه زیر برگستوان اندرون
نبدشان جز از چشم ز آهن برونسراپردهٔ شاه بیرون زدند
ز تمیشه لشکر بهامون زدندسپهدار چون قارن کینهدار
سواران جنگی چو سیصدهزارهمه نامداران جوشنوران
برفتند با گرزهای گراندلیران یکایک چو شیر ژیان
همه بسته بر کین ایرج میانبه پیش اندرون کاویانی درفش
به چنگ اندرون تیغهای بنفشمنوچهر با قارن پیلتن
برون آمد از بیشهٔ نارونبیامد به پیش سپه برگذشت
بیاراست لشکر بران پهندشتچپ لشکرش را بگرشاسپ داد
ابر میمنه سام یل با قبادرده بر کشیده ز هر سو سپاه
منوچهر با سرو در قلبگاههمی تافت چون مه میان گروه
نبود ایچ پیدا ز افراز کوهسپه کش چو قارن مبارز چو سام
سپه برکشیده حسام از نیامطلایه به پیش اندرون چون قباد
کمین ور چو گرد تلیمان نژادیکی لشکر آراسته چون عروس
به شیران جنگی و آوای کوسبه تور و به سلم آگهی تاختند
که ایرانیان جنگ را ساختندز بیشه بهامون کشیدند صف
ز خون جگر بر لب آورده کفدو خونی همان با سپاهی گران
برفتند آگنده از کین سرانکشیدند لشکر به دشت نبرد
الانان دژ را پس پشت کردیکایک طلایه بیامد قباد
چو تور آگهی یافت آمد چو بادبدو گفت نزد منوچهر شو
بگویش که ای بیپدر شاه نواگر دختر آمد ز ایرج نژاد
ترا تیغ و کوپال و جوشن که دادبدو گفت آری گزارم پیام
بدین سان که گفتی و بردی تو نامولیکن گر اندیشه گردد دراز
خرد با دل تو نشیند برازبدانی که کاریت هولست پیش
بترسی ازین خام گفتار خویشاگر بر شما دام و دد روز و شب
همی گریدی نیستی بس عجبکه از بیشهٔ نارون تا بچین
سواران جنگند و مردان کیندرفشیدن تیغهای بنفش
چو بینید باکاویانی درفشبدرد دل و مغزتان از نهیب
بلندی ندانید باز از نشیبقباد آمد آنگه به نزدیک شاه
بگفت آنچه بشنید ازان رزم خواهمنوچهر خندید و گفت آنگهی
که چونین نگوید مگر ابلهیسپاس از جهاندار هر دو جهان
شناسندهٔ آشکار و نهانکه داند که ایرج نیای منست
فریدون فرخ گوای منستکنون گر بجنگ اندر آریم سر
شود آشکارا نژاد و گهربه زور خداوند خورشید و ماه
که چندان نمانم ورا دستگاهکه بر هم زند چشم زیر و زبر
بریده به لشکر نمایمش سربفرمود تا خوان بیاراستند
نشستنگه رود و میخواستند
ترجمه روان
وقتی سپاه سلم و تور به مرزهای ایران نزدیک شد، خبر آن خیلی زود به فریدون رسید.
فریدون بیدرنگ فرمان داد که منوچهر با سپاه ایران از دشتها عبور کند و برای رویارویی با دشمن آماده شود.
سپس برای پند دادن به منوچهر گفت:
«جوان اگر هرچند دلیر باشد، اما بیتجربه و بیاحتیاط عمل کند، مانند گوسفندی است که از یک سو شکارچی و از سوی دیگر پلنگ در کمین او هستند.
تنها کسی از خطرها جان سالم به در میبرد که شکیبایی، خرد، هوشیاری و دوراندیشی داشته باشد.
همانگونه که شیر نیرومند نیز گاهی در دام میافتد، انسان باید همیشه با عقل و تدبیر رفتار کند.
بدکاران نیز سرانجام به سزای کردار خود میرسند و از مجازات الهی گریزی ندارند.»
پس از این سفارشها، سپاه منوچهر هشت روز در دشتها پیشروی کرد.
هنگام حرکت، فریدون بار دیگر او را بدرقه کرد و سفارشهای بسیاری به او آموخت.
منوچهر گفت:
«ای شاه بزرگ، چه کسی میتواند با تو دشمنی کند، مگر آنکه سرنوشت او را به نابودی کشانده باشد؟
اکنون زره جنگ بر تن میکنم و تا زمانی که انتقام خون ایرج را نگیرم، آن را از تن بیرون نخواهم آورد.
آنقدر سپاه دشمن را در میدان نبرد در هم خواهم شکست که گرد جنگ تا خورشید بالا رود.
در میان سپاه دشمن نیز هیچ مردی را شایسته هماوردی با خود نمیبینم.»
فریدون دستور داد قارن، پهلوان بزرگ ایران، فرماندهی سپاه را بر عهده بگیرد.
چادرهای شاهی برچیده شد و درفش کاویانی در دشت برافراشته گردید.
سپاه ایران دستهدسته به حرکت درآمد؛ آنچنان که دشت و کوه از خروش لشکریان به لرزه افتاد.
گرد و غبار سپاه چنان آسمان را پوشاند که روز روشن، تیره و تار شد و خورشید در پشت غبار پنهان گردید.
صدای شیهه اسبان، کوبیدن طبلها و هیاهوی سپاهیان در سراسر کشور پیچید.
صف فیلهای جنگی دو سوی لشکر را پوشانده بود.
بر پشت شصت فیل، تختهای زرین و جواهرات گرانبها قرار داشت و صدها بار و بنه جنگی همراه سپاه حمل میشد.
همه جنگجویان زره بر تن داشتند و جز چشمانشان چیزی از میان آهن دیده نمیشد.
سپاه از تمیشه حرکت کرد و وارد دشت نبرد شد.
قارن با سیصد هزار جنگجوی زرهپوش، گرز به دست، فرماندهی سپاه را بر عهده داشت.
همه پهلوانان مانند شیران خشمگین بودند و تنها یک آرزو داشتند؛ گرفتن انتقام خون ایرج.
در پیشاپیش سپاه، درفش کاویانی برافراشته بود و شمشیرهای آخته در دست جنگجویان میدرخشید.
منوچهر همراه قارن از بیشه بیرون آمد، از برابر سپاه گذشت و آرایش لشکر را کامل کرد.
فرماندهی جناح چپ را به گرشاسپ سپرد و جناح راست را به سام و قباد واگذار کرد.
خود نیز در قلب سپاه ایستاد و همچون ماهی در میان ستارگان میدرخشید.
قارن، سام، گرشاسپ، قباد و دیگر پهلوانان هر کدام جایگاه خود را گرفتند و سپاه ایران با نظم و شکوهی کمنظیر آماده نبرد شد.
وقتی آرایش سپاه ایران کامل شد، خبر آن به سلم و تور رسید.
آنان نیز سپاه خود را به میدان آوردند و با کینهای که از خون ایرج در دل داشتند، آماده جنگ شدند.
لشکرشان در دشت صف کشید و دژ را پشت سر خود قرار داد.
در همین هنگام، قباد که فرمانده طلایهداران ایران بود، برای شناسایی پیش رفت.
تور که از آمدن او آگاه شد، پیغامی همراه او برای منوچهر فرستاد و با تمسخر گفت:
«به منوچهر بگو:
ای شاه تازهکار!
اگر تو از نسل ایرجی هستی که تنها دختری از او باقی مانده بود، پس این شمشیر، گرز و زره را چه کسی به تو داده است؟»
قباد پاسخ داد:
«پیام تو را بیکموکاست به منوچهر خواهم رساند.
اما بهتر است پیش از آنکه دیر شود، کمی خردمندانه بیندیشی.
بدان که آیندهای هولناک در انتظار توست و از همین سخنان خام خود پشیمان خواهی شد.
اگر حیوانات و درندگان شب و روز بر شما گریه کنند، جای شگفتی ندارد.
زیرا از بیشههای نارون تا سرزمین چین، سراسر پر از جنگجویان ایرانی است که برای خونخواهی آمدهاند.
وقتی درفش کاویانی و شمشیرهای برهنه آنان را ببینید، چنان وحشتی بر دلهایتان خواهد نشست که دیگر راه صعود و سقوط را از هم تشخیص نخواهید داد.»
قباد سپس نزد منوچهر بازگشت و همه سخنان تور را برای او بازگو کرد.
منوچهر با شنیدن این سخنان خندید و گفت:
«چنین سخنی جز از نادان برنمیآید.
سپاس خداوندی را که آشکار و پنهان همه چیز را میداند.
همه میدانند که من از نسل ایرج هستم و فریدون نیز گواه این حقیقت است.
اکنون اگر جنگ آغاز شود، اصالت هر کس آشکار خواهد شد.
به نیروی خداوند خورشید و ماه سوگند، آنقدر به او مهلت نخواهم داد که قدرتش پابرجا بماند.
به زودی سر بریدهاش را در برابر سپاهش به نمایش خواهم گذاشت.»
پس از این سخنان، منوچهر فرمان داد سفره غذا را بگسترانند و برای سپاهیان، مجلس آرامش و آمادگی پیش از نبرد برپا کنند؛ زیرا همه میدانستند که روز بعد، جنگی سرنوشتساز آغاز خواهد شد.



