اشعار

داستان خبر بردن کندرو ضحاک را از بساط فریدون از شاهنامه فردوسی

داستان خبر بردن کُندرو به ضحاک از بساط فریدون یکی از بخش‌های پرتعلیق و سرنوشت‌ساز شاهنامه است که آغاز رویارویی نهایی میان ضحاک و فریدون را رقم می‌زند. پس از آنکه فریدون وارد کاخ ضحاک می‌شود، دختران جمشید را آزاد می‌کند و بر تخت شاهی می‌نشیند، خبر این رویداد بزرگ به مردی به نام کُندرو می‌رسد. او که از نزدیکان و خدمتگزاران ضحاک است، با شتاب خود را به نزد پادشاه می‌رساند و او را از حضور فریدون و سقوط قدرتش آگاه می‌کند. این خبر، ضحاک را خشمگین و هراسان می‌سازد و زمینه‌ساز آخرین نبرد میان فرمانروای ستمگر و قهرمان دادخواه ایران می‌شود. بسیاری از علاقه‌مندان به شاهنامه به دنبال داستان خبر بردن کُندرو به ضحاک با زبانی ساده هستند تا روند حوادث این بخش مهم را بهتر درک کنند. در این مطلب از مجله آفتاب، این داستان را با نثر ساده بازگو می‌کنیم و سپس پیام‌ها، مفاهیم و تفسیر حماسی آن را بررسی خواهیم کرد.

داستان خبر بردن کندرو ضحاک را از بساط فریدون از شاهنامه فردوسی

چو کشور ز ضحاک بودی تهی
یکی مایه‌ور بد به سان رهی

که او داشتی گنج و تخت و سرای
شگفتی به دلسوزگی کدخدای

ورا کندرو خواندندی بنام
به کندی زدی پیش بیداد گام

به کاخ اندر آمد دوان کندرو
در ایوان یکی تاجور دید نو

نشسته به آرام در پیشگاه
چو سرو بلند از برش گرد ماه

ز یک دست سرو سهی شهرناز
به دست دگر ماه‌روی ارنواز

همه شهر یک‌سر پر از لشکرش
کمربستگان صف زده بر درش

نه آسیمه گشت و نه پرسید راز
نیایش‌کنان رفت و بردش نماز

بر او آفرین کرد کای شهریار
همیشه بزی تا بود روزگار

خجسته نشست تو با فرهی
که هستی سزاوار شاهنشهی

جهان هفت کشور تو را بنده باد
سرت برتر از ابر بارنده باد

فریدونش فرمود تا رفت پیش
بکرد آشکارا همه راز خویش

بفرمود شاه دلاور بدوی
که رو آلت تخت شاهی بجوی

نبیذ آر و رامشگران را بخوان
بپیمای جام و بیارای خوان

کسی کاو به رامش سزای من است
به دانش همان دلزدای من است

بیار انجمن کن بر تخت من
چنان چون بود در خور بخت من

چو بشنید از او این سخن کدخدای
بکرد آنچه گفتش بدو رهنمای

می روشن آورد و رامشگران
همان در خورش با گهر مهتران

فریدون غم افکند و رامش گزید
شبی کرد جشنی چنان چون سزید

چو شد رام گیتی دوان کندرو
برون آمد از پیش سالار نو

نشست از بر بارهٔ راه‌جوی
سوی شاه ضحاک بنهاد روی

بیآمد چو پیش سپهبد رسید
سراسر بگفت آنچه دید و شنید

بدو گفت کای شاه گردنکشان
به برگشتن کارت آمد نشان

سه مرد سرافراز با لشکری
فراز آمدند از دگر کشوری

از آن سه یکی کهتر اندر میان
به بالای سرو و به چهر کیان

به سال است کهتر فزونیش بیش
از آن مهتران او نهد پای پیش

یکی گُرز دارد چو یک لخت کوه
همی تابد اندر میان گروه

به اسپ اندر آمد به ایوان شاه
دو پرمایه با او همیدون براه

بیآمد به تخت کئی بر نشست
همه بند و نیرنگ تو کرد پست

هر آن کس که بود اندر ایوان تو
ز مردان مرد و ز دیوان تو

سر از پای یک‌سر فرو ریختشان
همه مغز با خون برآمیختشان

بدو گفت ضحاک شاید بدن
که مهمان بود شاد باید بدن

چنین داد پاسخ ورا پیشکار
که مهمان ابا گُرزهٔ گاوسار

به مردی نشیند به آرام تو
ز تاج و کمر بسترد نام تو

به آیین خویش آورد ناسپاس
چنین گر تو مهمان شناسی شناس

بدو گفت ضحاک چندین منال
که مهمان گستاخ بهتر به فال

چنین داد پاسخ بدو کندرو
که آری شنیدم تو پاسخ شنو

گر این نامور هست مهمان تو
چه کارستش اندر شبستان تو

که با دختران جهاندار جم
نشیند زند رای بر بیش و کم

به یک دست گیرد رخ شهرناز
به دیگر عقیق لب ارنواز

شب تیره‌گون خود بتر زین کند
به زیر سر از مشک بالین کند

چو مشک آن دو گیسوی دو ماه تو
که بودند همواره دلخواه تو

بگیرد به برشان چو شد نیم مست
بدین گونه مهمان نباید به دست

برآشفت ضحاک برسان کرگ
شنید آن سخن کآرزو کرد مرگ

به دشنام زشت و به آواز سخت
شگفتی بشورید با شور بخت

بدو گفت هرگز تو در خان من
از این پس نباشی نگهبان من

چنین داد پاسخ ورا پیشکار
که ایدون گمانم من ای شهریار

کز آن بخت هرگز نباشدت بهر
به من چون دهی کدخدایی شهر

چو بی‌بهره باشی ز گاه مهی
مرا کارسازندگی چون دهی

چرا تو نسازی همی کار خویش
که هرگز نیامدت از این کار پیش

ز تاج بزرگی چو موی از خمیر
برون آمدی مهترا چاره گیر

تو را دشمن آمد به گه برنشست
یکی گُرزهٔ گاوپیکر به دست

همه بند و نیرنگت از رنگ برد
دلارام بگرفت و گاهت سپرد

ترجمه روان

هر زمان که ضحاک از کشور دور می‌شد، مردی خردمند و باتجربه به نام کندرو را به جای خود می‌گذاشت تا از کاخ، گنجینه‌ها و امور حکومت نگهداری کند.

کندرو مردی دلسوز و درستکار بود، اما چون از ترس ضحاک جرئت مخالفت نداشت، همیشه با احتیاط رفتار می‌کرد و به همین دلیل او را «کندرو»؛ یعنی کسی که آهسته و سنجیده گام برمی‌دارد، می‌نامیدند.

وقتی کندرو با شتاب به کاخ بازگشت، با صحنه‌ای شگفت‌انگیز روبه‌رو شد.

دید جوانی باشکوه بر تخت شاهی نشسته است؛ جوانی بلندبالا و باوقار، همچون سروی راست‌قامت که شکوه پادشاهی از چهره‌اش پیدا بود.

در یک سوی او شهرناز و در سوی دیگر ارنواز نشسته بودند.

تمام کاخ نیز پر از سربازان و یاران آن جوان شده بود و نگهبانانش در همه جا صف کشیده بودند.

کندرو نه هراسان شد و نه بی‌ادبی کرد.

با احترام پیش رفت، تعظیم کرد و گفت:

«ای شاه بزرگ، امیدوارم همیشه پیروز و سربلند باشی.

این تخت سزاوار کسی چون توست و شکوه پادشاهی برازنده توست.

باشد که همه سرزمین‌ها فرمانبردار تو باشند و روزگار همیشه با تو یار باشد.»

فریدون او را نزد خود فراخواند و همه ماجرا را برایش بازگو کرد.

سپس گفت:

«اکنون وسایل پادشاهی را آماده کن.

شراب بیاور، نوازندگان را فرا بخوان و سفره‌ای شایسته برپا کن.

هرکس شایسته جشن و شادی است، در این بزم حضور داشته باشد.

می‌خواهم جشنی درخور این پیروزی برگزار کنیم.»

کندرو نیز هرچه فریدون خواسته بود، فراهم کرد.

بزمی باشکوه برپا شد؛ شراب، موسیقی و بزرگان در کنار هم جمع شدند و آن شب را به شادی گذراندند.

اما پس از پایان جشن، کندرو پنهانی از کاخ بیرون آمد، بر اسب خود سوار شد و با شتاب به سوی ضحاک رفت تا او را از آنچه رخ داده بود، آگاه کند.

وقتی به ضحاک رسید، همه چیز را بی‌کم‌وکاست تعریف کرد.

او گفت:

«ای پادشاه، نشانه‌های پایان فرمانروایی‌ات آشکار شده است.

سه مرد بزرگ همراه سپاهی نیرومند از سرزمینی دیگر آمده‌اند.

در میان آن سه، جوان‌ترینشان از همه باابهت‌تر و شجاع‌تر است.

او گرزی دارد که بزرگی‌اش مانند کوهی عظیم است.

همراه دو برادرش وارد کاخ تو شد، بر تخت شاهی نشست و تمام طلسم‌ها و تدبیرهای تو را از میان برد.

همه نگهبانان، دیوان و خدمتگزارانت را نیز از پای درآورد.»

ضحاک با خونسردی گفت:

«شاید او فقط مهمانی باشد.

مهمان را باید گرامی داشت.»

کندرو با لحنی کنایه‌آمیز پاسخ داد:

«اگر مهمانان همیشه با گرز گاوسر وارد کاخ شوند، بر تخت شاهی بنشینند، نگهبانانت را بکشند و تاج و تختت را تصرف کنند، آری، شاید بتوان او را مهمان نامید!

اما اگر چنین مهمانی را می‌پسندی، پس باید بگویم که او اکنون با دختران جمشید، شهرناز و ارنواز، در کاخ تو نشسته است.

شب را در همان کاخ می‌گذراند، بر تخت تو تکیه زده و آن دو را در کنار خود نشانده است.

چنین مهمانی، بیش از آنکه مهمان باشد، صاحب خانه شده است.»

شنیدن این سخنان خشم ضحاک را شعله‌ور کرد.

چنان برآشفت که گویی آرزوی مرگ می‌کرد.

با فریاد و ناسزا به کندرو گفت:

«از این پس دیگر نگهبان و کارگزار من نخواهی بود!»

کندرو آرام پاسخ داد:

«ای شاه، گمان نمی‌کنم دیگر فرمانروایی برایت باقی مانده باشد که بخواهی مرا از کاری برکنار کنی.

وقتی تاج و تخت از دستت رفته، دیگر چگونه می‌توانی به کسی مقام و منصب ببخشی؟

اکنون به جای خشم گرفتن از من، بهتر است به فکر نجات خود باشی.

دشمنت بر تخت تو نشسته، گرز گاوسر در دست گرفته، همه نقشه‌ها و طلسم‌هایت را باطل کرده و هم کاخت و هم دلخواهانت را از چنگت بیرون آورده است.

این دیگر آغاز پایان فرمانروایی توست.»

داستان نبرد نهایی و پیروزی فریدون بر ضحاک از شاهنامه فردوسی

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا