اشعار

داستان نبرد نهایی و پیروزی فریدون بر ضحاک از شاهنامه فردوسی

داستان نبرد نهایی و پیروزی فریدون بر ضحاک یکی از مهم‌ترین و باشکوه‌ترین بخش‌های شاهنامه است؛ جایی که پس از سال‌ها فرمانروایی ستمگرانه ضحاک، سرانجام قیام مردم به رهبری فریدون به نتیجه می‌رسد. فریدون که با حمایت کاوه آهنگر و مردم ایران برای پایان دادن به بیداد ضحاک قیام کرده است، در نبردی سرنوشت‌ساز به سوی کاخ او می‌رود و با گرز گاوسر، ضربه‌ای کاری بر پیکر فرمانروای ستمگر وارد می‌کند. با این حال، ضحاک به‌دلیل فرمان ایزدی کشته نمی‌شود و فریدون او را در کوه دماوند به بند می‌کشد. این پیروزی، نمادی ماندگار از پیروزی داد بر بیداد، روشنایی بر تاریکی و آزادی بر استبداد است. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان نبرد نهایی فریدون و ضحاک را با زبانی ساده روایت می‌کنیم و سپس به بررسی معنی، تفسیر و پیام‌های حماسی و نمادین این بخش مهم از شاهنامه فردوسی خواهیم پرداخت.

داستان نبرد نهایی و پیروزی فریدون بر ضحاک از شاهنامه فردوسی

جهاندار ضحاک از آن گفت‌گوی
به جوش آمد و زود بنهاد روی

چو شب گردش روز پرگار زد
فروزنده را مهره در قار زد

بفرمود تا برنهادند زین
بر آن بادپایان باریک بین

بیامد دمان با سپاهی گران
همه نره دیوان جنگاوران

ز بی‌راه مر کاخ را بام و در
گرفت و به کین اندر آورد سر

سپاه فریدون چو آگه شدند
همه سوی آن راه بی‌ره شدند

ز اسپان جنگی فرو ریختند
در آن جای تنگی برآویختند

همه بام و در مردم شهر بود
کسی کش ز جنگاوری بهر بود

همه در هوای فریدون بدند
که از درد ضحاک پرخون بدند

ز دیوارها خشت وز بام سنگ
به کوی اندرون تیغ و تیر و خدنگ

ببارید چون ژاله ز ابر سیاه
پئی را نبد بر زمین جایگاه

به شهر اندرون هر که برنا بدند
چه پیران که در جنگ دانا بدند

سوی لشکر آفریدون شدند
ز نیرنگ ضحاک بیرون شدند

خروشی برآمد ز آتشکده
که بر تخت اگر شاه باشد دده

همه پیر و برناش فرمان بریم
یکایک ز گفتار او نگذریم

نخواهیم بر گاه ضحاک را
مر آن اژدهادوش ناپاک را

سپاهی و شهری به کردار کوه
سراسر به جنگ اندر آمد گروه

از آن شهر روشن یکی تیره گرد
برآمد که خورشید شد لاجورد

پس آنگاه ضحاک شد چاره‌جوی
ز لشکر سوی کاخ بنهاد روی

به آهن سراسر بپوشید تن
بدان تا نداند کسش ز انجمن

به چنگ اندرون شست‌یازی کمند
برآمد بر بام کاخ بلند

بدید آن سیه نرگس شهرناز
پر از جادویی با فریدون به راز

دو رخساره روز و دو زلفش چو شب
گشاده به نفرین ضحاک لب

به مغز اندرش آتش رشک خاست
به ایوان کمند اندر افگند راست

نه از تخت یاد و نه جان ارجمند
فرود آمد از بام کاخ بلند

به دست اندرش آبگون دشنه بود
به خون پریچهرگان تشنه بود

ز بالا چو پی بر زمین برنهاد
بیآمد فریدون به کردار باد

بر آن گُرزهٔ گاوسر دست برد
بزد بر سرش، ترگ بشکست خرد

بیآمد سروش خجسته دمان
مزن گفت کاو را نیامد زمان

همیدون شکسته ببندش چو سنگ
ببر تا دو کوه آیدت پیش تنگ

به کوه اندرون به بود بند او
نیاید برش خویش و پیوند او

فریدون چو بشنید نآسود دیر
کمندی بیاراست از چرم شیر

به تندی ببستش دو دست و میان
که نگشاید آن بند پیل ژیان

نشست از بر تخت زرین او
بیفگند ناخوب آیین او

بفرمود کردن به در بر خروش
که هر کس که دارید بیدار هوش

نباید که باشید با ساز جنگ
نه زین گونه جوید کسی نام و ننگ

سپاهی نباید که با پیشه‌ور
به یک روی جویند هر دو هنر

یکی کارورز و یکی گُرزدار
سزاوار هر کس پدید است کار

چو این کار آن جوید آن کار این
پرآشوب گردد سراسر زمین

به بند اندر است آن که ناپاک بود
جهان را ز کردار او باک بود

شما دیر مانید و خرم بوید
به رامش سوی ورزش خود شوید

شنیدند یکسر سخنهای شاه
از آن مرد پرهیز با دستگاه

وز آن پس همه نامداران شهر
کسی کش بد از تاج وز گنج بهر

برفتند با رامش و خواسته
همه دل به فرمانش آراسته

فریدون فرزانه بنواختشان
بر اندازه بر پایگه ساختشان

همی پندشان داد و کرد آفرین
همی یاد کرد از جهان‌آفرین

همی گفت کاین جایگاه من است
به نیک اختر بومتان روشن است

که یزدان پاک از میان گروه
برانگیخت ما را ز البرز کوه

بدان تا جهان از بد اژدها
به فرمان گُرز من آید رها

چو بخشایش آورد نیکی‌دهش
به نیکی بباید سپردن رهش

منم کدخدای جهان سر به سر
نشاید نشستن به یک جای بر

وگر نه من ایدر همی بودمی
بسی با شما روز پیمودمی

مهان پیش او خاک دادند بوس
ز درگاه برخاست آوای کوس

دمادم برون رفت لشکر ز شهر
وز آن شهر نایافته هیچ بهر

ببردند ضحاک را بسته خوار
به پشت هیونی برافگنده زار

همی راند از این گونه تا شیرخوان
جهان را چو این بشنوی پیر خوان

بسا روزگارا که بر کوه و دشت
گذشته‌ست و بسیار خواهد گذشت

بر آن گونه ضحاک را بسته سخت
سوی شیرخوان برد بیداربخت

همی راند او را به کوه اندرون
همی خواست کآرد سرش را نگون

بیآمد هم آن گه خجسته سروش
به خوبی یکی راز گفتش به گوش

که این بسته را تا دماوند کوه
ببر همچنان تازیان بی‌گروه

مبر جز کسی را که نگزیردت
به هنگام سختی به بر گیردت

بیآورد ضحاک را چون نوند
به کوه دماوند کردش به بند

به کوه اندرون تنگ جایش گزید
نگه کرد غاری بنش ناپدید

بیآورد مسمارهای گران
به جایی که مغزش نبود اندران

فرو بست دستش بر آن کوه باز
بدان تا بماند به سختی دراز

ببستش بر آن گونه آویخته
وز او خون دل بر زمین ریخته

از او نام ضحاک چون خاک شد
جهان از بد او همه پاک شد

گسسته شد از خویش و پیوند او
بمانده بدان گونه در بند او

ترجمه روان

وقتی ضحاک سخنان کندرو را شنید، از شدت خشم به جوش آمد و تصمیم گرفت هرچه سریع‌تر به کاخ بازگردد.

شب فرا رسید و تاریکی همه‌جا را فرا گرفت.

ضحاک دستور داد اسب‌ها را آماده کنند و خود با سپاهی بزرگ از جنگجویان و دیوان نیرومند، به سوی کاخ حرکت کرد.

او برای اینکه کسی از آمدنش باخبر نشود، از راه‌های فرعی و پنهانی حرکت کرد و کاخ را از هر طرف محاصره نمود.

اما سپاه فریدون از آمدن ضحاک باخبر شد.

جنگجویان فریدون نیز خود را به راه‌های اطراف کاخ رساندند و در گذرگاه‌های تنگ با سپاه ضحاک درگیر شدند.

مردم شهر هم که سال‌ها از ستم ضحاک به ستوه آمده بودند، به یاری فریدون برخاستند.

از پشت‌بام‌ها سنگ و خشت می‌انداختند و از کوچه‌ها تیر و شمشیر به سوی سپاه ضحاک پرتاب می‌کردند.

باران سنگ و تیر چنان شدید بود که گویی از آسمانی تیره، تگرگ مرگ بر سر سپاهیان ضحاک می‌بارید.

جوانان شهر و حتی پیران باتجربه نیز به سپاه فریدون پیوستند.

آنان از فریب و ستم ضحاک خسته شده بودند و دیگر نمی‌خواستند زیر فرمان او زندگی کنند.

از آتشکده نیز ندای اعتراض بلند شد:

«اگر این مرد ستمگر بر تخت شاهی نشسته باشد، دیگر چه تفاوتی دارد؟

ما باید از فرمان حقیقت و عدالت پیروی کنیم، نه از فرمان چنین اژدهاصفتی.

ما دیگر ضحاک را شاه خود نمی‌دانیم.»

بدین ترتیب، مردم شهر و سپاه فریدون مانند کوهی بزرگ به جنگ ضحاک برخاستند.

ضحاک که دید سپاهش در حال شکست است، چاره‌ای اندیشید.

بدنش را سراسر با آهن پوشاند تا کسی او را نشناسد.

سپس کمندی برداشت و از دیوار بالا رفت و خود را به بام کاخ رساند.

در آنجا شهرناز را دید؛ زنی زیبارو که در کنار فریدون ایستاده بود و از ضحاک و ستم‌هایش به خشم آمده بود.

دیدگان شهرناز همچون نرگس سیاه بود، چهره‌اش مانند روز روشن و موهایش همچون شب تاریک.

دیدن او آتش حسادت و خشم را در دل ضحاک شعله‌ور کرد.

ضحاک کمند خود را به سوی کاخ انداخت و از بام بالا آمد.

او نه به تاج و تخت خود فکر می‌کرد و نه به حفظ جانش؛ تنها از خشم و حسادت پر شده بود.

خنجری در دست داشت و می‌خواست شهرناز و دیگر زنان را به قتل برساند.

اما همین که پا بر زمین گذاشت، فریدون مانند باد به سوی او شتافت.

گرز گاوسر را برداشت و بر سر ضحاک کوبید.

ضربه آن‌قدر سنگین بود که کلاه‌خود آهنین او خرد شد.

فریدون می‌خواست ضربه دوم را فرود آورد و کار ضحاک را تمام کند، اما در همین لحظه سروش خجسته به او فرمان داد:

«او را نکش؛ هنوز زمان مرگش نرسیده است.

او را مانند سنگی سخت به بند بکش و به کوهستان ببر.

جایی برایش انتخاب کن که از مردم و نزدیکانش دور باشد و هیچ‌کس نتواند او را آزاد کند.»

فریدون فرمان سروش را پذیرفت.

کمندی از چرم شیر آماده کرد و با آن دست‌ها و کمر ضحاک را چنان محکم بست که حتی یک فیل نیرومند نیز نمی‌توانست آن بندها را پاره کند.

سپس بر تخت زرین ضحاک نشست و حکومت ستمگرانه او را پایان داد.

آنگاه فرمان داد:

«ای مردم!

اکنون که دشمن شما در بند است، دیگر نیازی به جنگ و خونریزی نیست.

هرکس باید کار و پیشه خود را انجام دهد.

نباید کسی همزمان بخواهد هم پیشه‌ور باشد و هم جنگجو.

هرکس برای کاری ساخته شده است؛ یکی باید کشاورزی و صنعت کند و دیگری در هنگام ضرورت از کشور دفاع کند.

اگر هرکس جایگاه و وظیفه دیگری را تصاحب کند، جهان دچار آشوب می‌شود.

اکنون ضحاک در بند است؛ همان کسی که همه مردم از کارهایش می‌ترسیدند.

شما به زندگی و کار خود بازگردید و با آرامش زندگی کنید.»

مردم و بزرگان شهر سخنان فریدون را پذیرفتند.

آنانی که در گذشته مقام و ثروتی داشتند، نزد او آمدند و وفاداری خود را اعلام کردند.

فریدون هرکس را بر اساس شایستگی‌اش در جایگاه مناسب قرار داد، به بزرگان احترام گذاشت و از خداوند برای پیروزی و رهایی جهان از ستم سپاسگزاری کرد.

او گفت:

«این سرزمین اکنون جایگاه من است.

خداوند پاک مرا از کوه البرز برانگیخت تا جهان را از شر این اژدهای ستمگر رهایی دهم.

اکنون که نعمت پیروزی به ما رسیده، باید راه نیکی را ادامه دهیم.

من فرمانروای سراسر جهانم، اما نمی‌توانم همیشه در یک مکان بمانم.

باید به سرزمین‌های دیگر بروم و نظم و عدالت را در جهان برقرار کنم.»

بزرگان در برابر فریدون سر فرود آوردند و او را ستایش کردند.

صدای طبل‌ها و کوس‌های پیروزی در شهر بلند شد.

سپاه از شهر بیرون رفت و ضحاک را در حالی که دست و پایش بسته بود، بر پشت شتری نیرومند انداختند.

سپس او را از شهر دور کردند.

فریدون در راه، ضحاک را به سوی کوهستان می‌برد.

در این هنگام، سروش بار دیگر بر او ظاهر شد و راز سرنوشت ضحاک را به او گفت:

«این اسیر را تا کوه دماوند ببر.

در این مسیر تنها کسی را با خود همراه کن که در لحظه خطر بتواند به تو یاری برساند.

نباید افراد زیادی را با خود ببری.»

فریدون ضحاک را به کوه دماوند برد.

در آنجا غاری تاریک و دورافتاده یافت؛ غاری که جای مناسبی برای زندانی کردن آن ستمگر بود.

او میخ‌های سنگین و محکمی برداشت و دست‌های ضحاک را به کوه بست.

ضحاک را چنان به دیواره کوه آویزان کرد که دیگر هیچ راهی برای فرار نداشته باشد.

خون از بدنش جاری شد و سال‌های بسیار در همان وضعیت باقی ماند.

بدین ترتیب، ضحاک که روزگاری بر سراسر جهان فرمان می‌راند، اکنون در غاری تاریک و در بند کوه دماوند گرفتار شد.

نام و قدرتش به خاک افتاد و جهان از شرّ او پاک شد.

او از همه نزدیکان و پیروانش جدا ماند و تا پایان، اسیر همان بندی شد که فریدون بر او نهاده بود.

با شکست ضحاک، دوره‌ای طولانی از ستم به پایان رسید و امید به عدالت و آزادی در جهان دوباره زنده شد.

داستان پادشاهی فریدون پانصد سال بود از شاهنامه فردوسی

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت
✨ فال تاروت آنلاین
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت